2 827
订阅者
+124 小时
无数据7 天
-3930 天
帖子存档
2 829
Repost from تبادل (اکانت بزرگه) 💝
_چیه #جن*ده کوچولو؟ #تنت میخاره؟💦🔞
با لمس دست #داغش رو لپ باسنم شروع به داد زدن #کردم کشیدهی محکمی حوالهی صورتم کرد و #تنمو رو چمن انداخت.
_اگه دست کثیفتو بهم بزنی جوری جیغ میکشم که آق بابام بیاد و سرتو ببره.
_خفه بچه.
کمربندشو سریع باز کرد، نفهمیدم کی اون عوضی #مرد*ونگیشو تو #دهنم👅 کرد و شروع کرد به #تلم*به زدن.
مر*دونگیشو🍆 گاز گرفتم، عربدهی بلندی کشید و دستشو سمت #کمرش برد با دیدن اسلحهی تو دستش چشمام #گرد شد.
_اگه نمیخوای با همین ماسماسک یه خال هندی بزارم میون ابروهات دهنتو مثل یه #جن*دهی خوب باز کن و بخورش💋💦....
#پارت_1❌ #قاتل_حشــ📛ــری♨️
https://t.me/+tmO-HssV_QJiYTI0
https://t.me/+tmO-HssV_QJiYTI0
2 829
داستان #روباهو #شاهزاده رو یادتونه؟
کی فکرشو میکرد #روباه قصه ی ما #بیستارز_الفا باشه؟🦊
و بخواد #شاهزاده کوچولوی غصه ی مارو #حامله کنه...🧝♂️
روباه زخمی غصه ی ما به دست شاهزاده از مرگ نجات پیدا میکنه ..حالا وقتی خوابه روباه کوچولوی به ادم تبدیل میشه و
🧝♂️چیی من #حامله م؟این امکان نداره
جوین بده ادامشو بخون😝🦋
#hot💦
#gay💑
#امگا_ورس🧑🍼
___♡____
بمال رو لینک😩
https://t.me/+Rvjt7pJEP_5mM2M0
2 829
Repost from N/a
دارن تو مزرعه عشقو حال میکنن🔞 که دختره همه رو فراری میده و خودش...🚫💦
- آه آروم باش، #اووف؛ آخ همش مال توعه لعنتی!
- آهه لعنتی ک🍑ون قلمبه، #سالارم🍆 به ف*اک رفت.
به درخت چسبیدم، یواشکی دیدشون زدم.
- آه لعنتی، آیی عالی #س*اک💦 میزنی.
از روی شیطنت و تفریح داد زدم:
- خودم دیدم آقا شهریها هر روز کارگرهارو میارن اینجا. بزور باهاشون #رابطه برقرار میکنن🔞🔥
به سرعت برق فلنگو بستن، خندون از #کردم عقب #عقب رفتم که به جسمی #سخت خوردم.
- پس تویی که هر روز #بهشتهای آبدارمو فراری میدی، باید #تنبیه شی نظرت با فرو رفتن یه #سالار_کلفت داخلت چیه؟ 👊💦
https://t.me/+tmO-HssV_QJiYTI0
https://t.me/+tmO-HssV_QJiYTI0
2 829
#maslakh
#part265
انگشتامو خیس کردم و دور سوراخش مالیدم که اهی کشید.
انگشت اشارم رو بهش فشار دادم که اروم رفت تو.
خیلی تنگ بود.
مسیحا_فااک..
اینو درحالی که نفس نفس میزد گفت و پاشو باز تر کرد.
انگشتمو تا ته هل دادم تو و اروم جلو عقبش کردم.
رفتم سمتش و لبامو گذاشتم رو لباش.
انگشتامو اروم جلو عقب میکردم و لباشو خیلی نرم میبوسیدم.
توی سوراخش داغ و خیس بود و دستم داشت اتیش میگرفت.
انگشت دومم کردم تو که نفسش رفت.
لبامو از روی لباش برداشتم و بهش خیره شدم.
کمی که جا باز کرد تند تند دستمو جلو عقب کردم که صدای ناله هاش بلند شد.
با صدای خمارو خش دارش اه میکشید و با هر بار کوبیده شدن دستام بهش جلو عقب میشد.
موهاش ریخته بود توی صورتش و کمی عرق کرده بود.
رگ گردنش برامده شده بود و چشماش برق میزد.
ضرباتمو محکم تر کردم و سرمو کردم توی گردنش.
دستاشو دور گردنم حلقه کرد و به خودش فشارم داد.
باورم نمیشد، اینی که داشت اینطور زیرم ناله میکرد مسیحا بود.
مسیحای من، پیامبر دینی که خداش خودش بود.
همه اعتقاد و باورم.
حالا لای پاش خیس خیس شده بود و انگشتام لیز میخورد توش.
گرماش بیشتر شده بود و تند تند نفس میکشید.
انگار حالا حالا ها قصد ارضا شدن نداشت.
کم کم دستم داشت درد میگرفت.
مسیحا_تو..
فقط دوتا انگشت داری؟
خندیدم و اروم کنار گوشش گفتم؛
_پاره میشی.
مسیحا_میخوام پارهم کنی.
با این شنیدن این حرفش حس خیلی خوبی بهم دست داد و دلم لرزید.
انگشت سوم رو خیس کردم و به زور جاش دادم تو.
چشماش رو از درد بسته بود و به هم فشار میداد.
شروع کردم به جلو عقب کردن دستم که گفت؛
_یوااش.
خندیدم و گفتم؛
_خودت گفتی پارهم کن.
مسیحا_من گوه زیاد میخورم.
تازه یادم افتاد که علاوه بر این درد استخون درد هم داره پس سعی کردم اروم تر باهاش رفتار کنم.
بعد از اینکه جا باز کرد اروم شروع کردم به ضربه زدن بهش.
صدای ناله های خمار و گرمش دوباره بلند شد.
با هر ضربم ناله ای میکرد و جلو عقب میشد.
سینه هاش تکون میخورد و شکمش تند تند بالا پایین میشد.
کم کم دستم داشت درد میگرفت.
انگار اینطوری ارضا نمیشد.
رفتم لای پاش و زبونمو روی واژنش کشیدم که طعم شور و گرمای ابش رو روی زبونم حس کردم.
شروع کردم به مک زدن کلیتوریسش که صدای ناله هاش بلند تر شد.
دریا_لطفا یواش تررر.
مسیحا_درتو بزار تا خودم نیومدم بزارمش.
_فعلا که داره در خودت گذاشته میشه.
مسیحا_تو حرف نزن کارتو کن.
خندیدم و مشغول ادامه کارم شدم که کمرشو بلند کرد و سرمو لای پاش فشار داد.
مسیحا_فاک..
محکمتر.
به دستام سرعت بخشیدم و دندونمو روی کلیتوریسش فشار دادم که اهی کشید و به شدت لرزید.
از حرکت نایستادم و محکمتر از قبل ادامه دادم که دستمو گرفت و از خودش کشید بیرون.
نشستم سر جام و بهش خیره شدم.
موهاش از عرق خیس شده بود و چشماش خمار و سرخ بود.
شکم ظریفش تند تند بالا پایین میشد و تشک خیس خیس بود.
بلاخره تونسته بودم ارضاش کنم..
دستاشو گذاشت روی سرش و گفت؛
_درد میکنم.
_شرمنده اگه اذیت شدی.
خندید و گفت؛
_عادت دارم.
چشمام رو ریز کردم و گفتم؛
_به چی؟
مسیحا_به اینکه توی سکس بد باهام رفتار بشه.
اخمام رفت توی هم و گفتم؛
_مگه من باهات بد رفتار کردم؟
بعدم مگه تاحالا کسی کردت؟
مسیحا_دوست پسر مامانم از اینم وحشی تر بود.
تموم حس خوبم پر کشید و رفت هوا.
_درتو بزار لطفا..
2 829
#maslakh
#part264
رفتم جلو و فاصله رو پر کردم.
لبای گرم و تلخش روی لبام نشست.
هرچی بیشتر میبوسیدم تلخ تر میشدن.
انگار بدنش زهر ترشح میکرد.
زهری که هرلحظه خودش رو بیشتر از پا درمیورد و منو مست تر میکرد.
لبش رو مک زدم و دستم رو روی پهلوش گذاشتم.
دستش رفت زیر تیشرتم و از تنم درش اورد.
الان؟
واقعا وقتش نبود، مگه درد نمیکشید؟
سرم رو کردم توی گردنش و زیر گلوش رو بوسیدم.
دستش رفت سمت هودیش و به همراه تیشرت نارنجی رنگش درش اورد.
به شکمش که اروم بالا پایین میشد خیره شدم.
دستش پشت گردنم نشست و اروم گردنم رو مالید.
پوستش به خاطر سرما دون دون شده بود.
امشب برعکس دیشب به طرز عجیبی سرد بود.
زبونمو زیر گردنش کشیدم.
داغ داغ بود.
لبامو روی نقطه ای که خیس شده بود گذاشتم و بوسیدمش.
با صدا نفس میکشید و به خودش فشارم میداد.
ترقوهش رو بوسیدم و رفتم پایین.
دستشو برد سمت نیم تنش و کشیدش بالا که سینه های کوچیک و گردش نمایان شد.
کمی تعجب کرده بودم.
از مسیحا بعید بود اینکار.
بهش خیره شدم.
با چشمای خمارش بهم خیره شده بود و شونه های لختش اروم بالا پایین میشد.
لبمو با زبونم تر کردم و خم شدم روش.
سینش شیرین بود، طعم عسل میداد.
عسلی که از خوش بو ترین گلها و توسط سخت کوش ترین زنبور ها تولید شده بود.
اونقدر شیرین که یکم گس بود.
نوک سینش رو با لبام مک زدم که دستش توی موهام نشست.
درحالی که زبونمو روی نیپلش میکشیدم بهش نگاه کردم.
چشماش رو بسته بود و تند تند نفس میکشید.
میتونستم بوی عطرش رو حس کنم.
نفسام تند و عمیق شده بود و صداشون با صدای اروم مسیحا مخلوط میشد و سکوت سنگین خونه رو میشکست.
مسیحا سرمو اروم هدایت کرد پایین.
منظورش چی بود؟
با تعجب نگاهش کردم.
مسیحا_چرا ایستادی؟
_چیکار کنم؟
مسیحا_کاری که همیشه میخواستی بکنی و نمیزاشتم.
چشمام از تعجب باز شد.
_چیکار!؟
مسیحا_رستا الان وقت این نیست که خودتو بزنی به اون راه.
میخوای بگم منو بکن؟
_ولی..
مسیحا_ولی نداره.
اب دهنم رو قورت دادم.
از سمتی یه ذوق عمیقی توی دلم نشست و از طرفی میترسیدم اینکار رو کنم.
اگه دوباره مثل سری قبل گریه میکرد چی؟
اگه یاد اون مرتیکه عوضی و دستای هرزهش میوفتاد چی.
_اذیت نمیشی؟
مسیحا_دارم درد میکشم.
نیاز به ارامش دارم.
منتظر همین حرفش بودم.
من براش ارامش بودم.
با لمسای من یاد لحظه های دردناکش نمیوفتاد و به جاش دردش رو فراموش میکرد.
سعی کردم هیجانم رو کنترل کنم.
دستام از شدت ذوق و شوق میلرزید.
شلوار مشکی رنگش رو کشیدم پایین و با شورت ابی رنگش مواجه شدم.
یه ابی ملایم به رنگ اسمون.
به پوست گندمیش خیلی میومد.
شلوارشو کندم و به رون ها و زانوهای ظریفش خیره شدم.
دوست داشتم کاری کنم که امشب توی ذهنش هک بشه.
به جای اون روز منحوس امشب رو به یاد بیاره.
خم شدم سمتش و رونشو بوسیدم و همونجارو مک زدم.
نفس عمیقی کشید و دستش رو کرد توی موهام.
به لای پاش خیره شدم.
شورتش خیس خیس بود.
رفتم سمتش و زبونمو کشیدم لای پاش که کمرش رو برد بالا.
انقدر اونجارو لیس زدم که شورتش خیس تر شد.
نفساش تند شده بود و اروم موهام رو نوازش میکرد.
دستم رفت سمت کش شورتش و اروم کشیدمش پایین.
هرچی بیشتر میکشیدم پایین قلبم تند تر میزد.
شورتش رو از پاش در اوردم و به لای پاش خیره شدم.
انگار داشتم به یکی از نقاشی های ونگوک نگاه میکردم.
همونقدر خوش رنگ، همونقدر نرم و زیبا.
همونقدر پرستیدنی.
انگار یه نقاش با رنگ صورتی نقاشیش کرده بود.
مثل گلبرگ هایی که شبنم روشون نشسته بود خیس بود.
خم شدم و زبونمو کشیدم روش که نفس عمیقی کشید.
اجازه دادم گرمای نفسام بهش برخورد کنه و بیشتر تحریکش کنه.
زبونمو دوباره کشیدم روی کلیتوریسش و همه ابش رو لیس زدم و قورتش دادم.
حالا یه تیکه از وجود اون رو توی خودم داشتم.
شروع کردم به مک زدن کلیتوریسش و همزمان زبونم رو کردم توی سوراخش که اهی کشید و سرمو لای پاش فشار داد.
2 829
#maslakh
#part263
در توسط دریا باز شد و یه ان تمام صداهای اطرافم قطع شد.
دریا با تعجب نگاهم کرد و گفت؛
_چیشده، چرا انگار جن دیدی؟
در حالی که نفس نفس میزدم و قلبم به شدت میزد با صدایی که به زور درمیومد گفتم؛
_چیزی نشده.
رفتم توی خونه و درو بستم.
این داخل هوا گرم بود و باعث شد کمی یخم اب بشه و حالم بهتر شه.
دریا_خیلی گشنمه رستا.
_باشه.
و توی دلم بهش فوحش دادم.
انگار خودش بلد نبود مثل ادم برای خودش یچیزی درست کنه.
خداروشکر که تخم مرغ نخریدم مگه نه الان همشون شکسته بودن.
رفتم سمت اشپزخونه و لوبیاهارو گذاشتم توی اب جوش.
حسابی ترسیده بودم و هی برمیگشتم پشت سرم رو نگاه میکردم.
همش حس میکردم اون پیرزن و مرد سوخته پشت پنجره ایستادن و به در ضربه میزنن.
شاید هم کار باد بود.
شاید همه این اتفاقات تقصیر باد باشه.
رفتم سمت پرده ها و بدون نگاه کردن به بیرون خونه کشیدمشون.
بعد از درست کردن لوبیا یه روزنامه به عنوان سفره پهن کردم کف زمین و غذارو گذاشتم روش.
رفتم سمت اتاق و مسیحارو بیدار کردم تا بیاد شام بخوره.
حالا سه تاییمون بدون حرف دور سفره نه چندان بزرگمون نشسته بودیم و به بخاری که از لوبیا بلند میشد نگاه میکردیم.
دریا_من لوبیا دوست ندارم.
_میتونی نخوری.
مسیحا با افتخار بهم خیره شد و لبخند بی جونی زد.
دریا سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت.
شام رو در سکوت خوردیم.
همش به مسیحا نگاه میکردم.
خداروشکر دیگه به اندازه قبل سفید نبود.
این یعنی حالش خوب شده بود یا فقط به درد عادت کرده بود؟
حس میکردم که افت زده به گندمزارم و درحال از بین بردنشه.
میدونستم که میتونه باهاش مبارزه کنه و پیروز بشه.
اون قوی تر از این حرفا بود.
بعد از شام دریا با کلی غر غر ظرفارو شست و بلاخره تصمیم گرفتیم بخوابیم.
دریا دوباره رفت سمت اتاق و اینبار درو نبست.
جاهارو پهن کردم و بعد از خاموش کردن لامپ ها نشستم سر جام.
از اونجایی که لامپ اشپزخونه روشن بود میتونستم مسیحارو ببینم که روی مبل نشسته بود.
_چرا نمیخوابی؟
مسیحا_خیلی درد دارم.
متوجه شدم که صداش بغض داره.
اومد سمت تشکا و دراز کشید روی تشک خودش.
داشتم فکر میکردم بهش چی بگم که گفت؛
_باید حرف بزنیم..
اره، باید حرف بزنیم تا حواسم پرت بشه.
_خیل خب.
به چشماش خیره شدم و کمی بهش نزدیک شدم.
_راجب چی حرف بزنیم؟
مسیحا_من ازت سوال میپرسم.
نیاز دارم ذهنم مشغول باشه.
_بپرس.
مسیحا_قبل از من با کسی رابطه داشتی؟
_اره.
مسیحا_کی؟
_یه دختره ای به اسم تینا.
مسیحا_دوستش داشتی؟
_نه، ازش خوشم میومد فقط.
مسیحا_تو از همه ادما فقط خوشت میاد؟
اب دهنم رو قورت دادم.
چشماش مدام بین دوتا چشمام در حرکت بود و میتونستم ببینم که فکش منقبض شده و دندون هاشو روی هم فشار میده.
کاش میتونستم بگم که چقدر دوستت دارم.
چقدر میپرستمت و چطور اینهمه برام عزیزی.
تو مسیح منی.
بی توجه به سوالش گفتم؛
_تو عیسی مسیح هستی؟
مسیحا_چی؟
_تو فرزند خدایی.
باعث میشی ادم به خدا و دین ایمان بیاره.
تو معجزه داری.
پوزخندی زد و گفت؛
_من هیچ خری نیستم.
و به سقف خونه خیره شد.
رد نگاهش رو دنبال کردم و به یه ترک بزرگ رسیدم.
مسیحا_من مسیح به صلیب کشیده شدم.
استخونام و بدنم درد میکنه، ولی یه فرق بزرگ با اون دارم.
_چه فرقی؟
مسیحا_من قرار نیست جاویدان باشم.
_تو جاویدانی.
اب دهنش رو قورت داد.
این رو از بالا پایین شدن گلوش فهمیدم.
مسیحا_قبل از من کسی ارضات کرده بود؟
_نه.
من حتی سکس هم نداشتم.
مسیحا_تو همون چیزی هستی که خیلیا ارزوش رو دارن.
کسی که فقط مال خودشون باشه.
دست هیچ احدی بهش نخورده باشه.
_من فقط مال تو ام؟
برگشت سمتم و بهم خیره شد.
مسیحا_تا وقتی که من بخوام مال منی.
_تا کی میخوای؟
مسیحا_تا وقتی که به خاطرت درد بکشم.
و خندید.
_تو هم مال منی؟
روشو کرد اونور و گفت؛
_نیاز دارم بیشتر از اینا بی حواس باشم.
منظورش رو متوجه نشدم.
چرا داشت بحث رو عوض میکرد؟
دستمو گرفت و کشید سمت خودش.
_چیکار میکنی؟
مسیحا_بیا روم.
نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمتش.
دستام رو گذاشتم دوطرفش و به چشماش خیره شدم.
چشمای بی فروغ و خمارش.
حالا میتونستم بوی عطر ملایمش رو حس کنم.
چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
دستشو گذاشت پشت سرم و کشیدم سمت خودش.
توی چند سانتی صورتش بودم که متوقف شد.
حالا از اینجا میتونستم عطر شامپوی احتمالا گرون قیمتش رو از موهاش حس کنم.
2 829
#maslakh
#part263
هرچی ساعت بیشتر میگذشت هوا سرد تر میشد.
هودیم رو برداشتم و پوشیدم.
_من میرم یچیزی بگیرم از گشنگی نمیریم.
باهام نمیای؟
دریا_نه.
فقط یه نوار بهداشتی واسم بگیر، امشب پریود میشم.
_خیل خب.
از توی کیفم کارتمو برداشتم و از خونه زدم بیرون.
از اونجایی که این بیرون انگار ظلمات بود فلش گوشیم رو روشن کردم و سعی کردم خرابه ای که کنار خونه بود رو به خاطر بسپرم.
سه کوچه پایینتر یه سوپری دیده بودم.
دستمو کردم توی جیبم و درحالی که از سرما میلرزیدم به اطرافم نگاه کردم.
این خیابون خیلی تنگ بود و واقعا تاریک بود.
از اطرافم صدای اب میشنیدم اما نمیدونستم که ایا رودخونه ای وجود داره یا نه.
صدای جیرجیرک ها همه جارو پر کرده بود و باعث میشد صداهای دیگه به گوشم نرسن و باعث ترسم نشن.
هرچند که من اونقدر چیزهای ناجور دیده بودم که از تنهایی توی خیابون های یه روستا گشتن نمیترسیدم.
باد سردی میومد و باعث میشد حس کنم چشمام خیس میشن و اب دماغم راه افتاده بود.
صدای سگ ها طنین انداز این سکوت و تاریکی میشد.
با شنیدن صدای قدم های کسی برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم.
هیچکس توی کوچه نبود و اگر هم بود توی این تاریکی نمیدیدمش.
بلاخره از کوچه خارج شدم.
اسمش شریف بود.
وارد یه فضای دلباز تر شدم که یه طرفش به کوچه ها وصل میشد و سمت دیگش درخت بود و پشت درخت ها تاریکی مطلق.
_ "انتخاب کن"
با شنیدن این صدا از ترس سرجام خشک شدم و انگار یه برق از وجودم رد شد.
برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم.
چیزی نبود.
سریع تر از قبل شروع به راه رفتن کردم.
بلاخره به کوچه مورد نظر رسیدم و واردش شدم.
با شنیدن صدای تق تق حس کردم که دلم ریخت.
خیلی سریع برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم و با همون پیرزن چادری روبه رو شدم.
دادی زدم و شروع کردم به دویدن.
تند تر شدن صدای تق تق نشون دهنده این بود که اونم داره میدوه.
صداش دقیقا مثل صدای یه اسب بود.
با تمام وجودم میدویدم و خدا خدا میکردم که بهم نرسه.
حالا میتونستم صدای میمون ازش بشنوم.
انگار که یه میمون داشت پشت سرم جیغ میکشید.
بلاخره تونستم سوپری رو از دور ببینم.
سریع واردش شدم و درو بستم و رفتم عقب عقب که خوردم به یکی از قفسه ها و باعث شدم چندتا از پفک ها بریزن.
برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم.
پیرمرد پشت میز داشت با تعجب نگاهم میکرد.
خم شدم و پفکارو برداشتم و گفتم؛
_شرمنده.
پیرمرد درحالی که با تعجب بهم خیره شده بود گفت؛
_دشمنت.
رفتم سمت قفسه ها و سه تا کنسرو لوبیا به همراه یه بسته نون برداشتم.
لابه لای قفسه ها دنبال نوار بهداشتی میگشتم که مرده گفت؛
_چیزی میخوای؟
_نوار بهداشتی دارین؟
نگاه معنا داری بهم انداخت و از روی صندلیش بلند شد.
حس خیلی بدی بهش داشتم، علاوه بر اون قلبم هنوز خیلی تند به سینم میکوبید.
بعد از خریدن وسایل از مغازه خارج شدم.
مرده همش طوری نگاهم میکرد انگار لختم یا شاخ و دم دارم.
نگاهی به اطرافم انداختم تا مطمئن بشم کسی نیست..
با صدای زنگ گوشیم ایستادم و با دیدن اسم الیکا سریع تماس رو وصل کردم.
الیکا_الو؟
_سلام، الیکا خوب گوش کن ببین چی میگم.
من الان اون روستاییم که فهیمه گفته بود برو تا اون دعانویسه ببینتت ولی انگار شماره رو اشتباه داده بود و ما نتونستیم پیداش کنیم.
میتونی زنگ بزنی فهیمه و شمارش رو برام ازش بگیری؟
الیکا_راستش شماره فهیمه رو ندارم.
در حالی که تند تند راه میرفتم گفتم؛
_نمیتونی بری پیشش؟
خواهش میکنم، خیلی مهمه.
الیکا_این وقت شب که نیستش، درضمن مامانمم نمیزاره این ساعت برم بیرون.
دختره دروغگو، حالا تا نصف شب تو خیابونا با پسرایی بعد حالا که میخوای واسه رفیقت یه کاری انجام بدی مامانت نمیزاره.
باشه منم باور کردم.
با شنیدن صدای پچ پچ اطرافمو نگاه کردم و سعی کردم زودتر مکالممون رو تموم کنم.
ازش قول گرفتم که فردا بره و شماره یا ادرسو برام بگیره.
بلافاصله بعد از قط شدن تماس شروع کردم به دویدن.
با شنیدن صدای قدمای کسی برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم.
یه مرد کاملا عادی داشت توی خیابون راه میرفت.
چشمام رو ریز کردم تا بتونم بهتر ببینمش.
با دیدن چشمای سفید و دایره ای شکل و بدن سوختش متوجه شدم که همون مرد سوختست.
انگار فهمید که متوجهش شدم چون خم شد روی زمین و تند تند دوید سمتم.
دادی زدم و شروع کردم به دویدن.
صدای برخورد کفشم با اسفالت توی خیابون خلوت و تاریک میپیچید و باعث میشد سکوت سنگین اطرافم بشکنه.
پشت سرمو نگاه کردم و دیدم که هیچکس نیست.
ایستادم سرجام و درحالی که نفس نفس میزدم اطرافمو از نظر گذروندم.
خداروشکر کسی نبود.
رومو برگردوندم که با اون زن چادری روبه رو شدم.
چادرش افتاده بود روی زمین و میتونستم قیافه ترسناکش رو ببینم.
سینه های افتاده و بدن چروکیدش باعث شد جیغی بزنم و تند تر از قبل شروع به دویدن کنم.
بلاخره به در خونه رسیدم.
تند تند به در کوبیدم و به پشت سرم خیره شدم.
داشتن میومدن سمتم.
2 829
Repost from N/a
#درموردپسرایباشگاهیچیزیشنیدی؟🤤💦
#تویباشگاهجرمیخورن🤭
#گی🌈
خم شدم و خواستم وزنه رو بلند کنم محمد از پشت بهم چسبید، #مردونگی باد کرده ش رو روی #باسنم حس میکردم یهو شلوارم و شورتم و رو با هم در اورد به خودم لرزیدم #وسط باشگاه #لختم کرده بود
#زبونش رو روی لب هام کشید تنش #داغ شده بود دست و پا شکسته باهاش #همراهی می کردم نیپل هام رو به دست گرفته بود و فشار میداد که اخی گفتم #مردونگیش رو روی #لب هام گذاشت بعد از خوب #خیس شدنش...💦
https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0
https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0
https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0
2 829
Repost from "تبادل شبانه "🎀
مردی که عاشق #پسرعموی متاهلش میشه😈💦🔞😱
دویدم تا فرار کنمقبل اینکه دستم به دستگیره در بخوره منوگرفت وپرتمکرد روی زمین با #دادی که کشید شونه هامبالا از #ترس پریدن
_غلط کردی #دکمه های اون لباس لامصبتو #باز گذاشتی
با لکنت و #ترس گفتم
_م....من...یه مردم #آزادم و به هیچکس #ریطی نداره
یکباره به #سمتم یورش اورد و با چشمای به #خوننشسته منو به دیوار کوبوند وتوی گوشمبالحن #ترسناکی گفت
_مرد ازاد؟!هه تواز روزیکه #مهرت به دلمنشست وبهت #تجاوز کردممال منشدی شونمو محکمفشارداد وگفت :فهمیدیی؟!
وقتی جواب ندادم #محکمتر شونمو فشار داد با #دندونای چفت شده گفت:فهمیدیی
چشمامو از #درد بستم و باعجز اره ای گفتم
یهو #منوپرت کرد روی تخت و #شروع به درآوردن لباساش کرد که اشکمدراومد
+تو...هق...روخدا...کاری باهامنکن...هق...من..زن...
سیلی محکمیبهمزد که لبم پاره شد
روم #خیمهزد و لاله گوشمو بوسید و #دستشو روی دیکم گذاشت و گفت
_من ازهمون #شبی که #افتتاحت کردم من #شوهرت شدم و توزن من
پاهاموازهمباز کرد که گریمشدت گرفت #دیکشو روی سوراخمگذاشت..😈💦🔞
https://t.me/+Ly7lCG20iEQyMzI0
2 829
پرنسس_کوچولوی_من🧚🏻♂️👼🏻
ددی_لیتل🧸🎀🍬
پس چی فک کردی #ددی من خیر تر از این حرفام هرکاری دوست بکن ولی #قرارمون یادت نره که حق نداشتی پ-ر-د-م-و بزنی😏
-دختر کوچولو فک کردی به حرفات اهمیت میدم؟
-دختره ی هرزه به نفعته که صدات در نیاد وگرنه زنده نمیزارمت کوچولو
از درد اشکام بند نمیومد و خودمو بزور نگه داشت بودم
ضربه های متعدد که روی باسنم میزد جیغامو هوا میبرد😓
بقیشو بیا اینجا بخون💢
ببین چطوری تنبیهش میکنه😨🫣
https://t.me/+YI-TzJcZXJI2OTE0
🍭🧸🍭🧸🍭🧸🍭🧸🍭🧸
2 829
Repost from N/a
پــلاگ🔥 خرگوشـی رو وارد گرل کرد و اسپنـ*کی محکم به باسنـ*ـش🍑 زد.
➖این رو تو خودت نگهـدار و چهار دسـت و پا راه برو..
قوسی به کمـرش داد و #نالـه💦 ای بخاطـر درد زیاد ناشی از سایـز پـلاگ کـرد.
ولی ددی ای..این خیلی #بزرگـه🍓، نمیتونم چهار ساعت اونـم اینجوری باهاش راه برم.
➕ بهتره دم نزنـی بیبیگرل⛔️ هـ*رزه فقط حرف گوش کن باش و بگو چشـم. باید منـو اغـوا کنی..🔞
https://t.me/+UQ41zJQwfzU2NjZk 🔥🔞
https://t.me/+UQ41zJQwfzU2NjZk 🔥🔞
https://t.me/+UQ41zJQwfzU2NjZk 🔥🔞
2 829
#پرنس_زیبای_من👼🏻🎀🍬
ددی_لیتل_گرل🍭🧸🎀
#گربه کوچولوی من کارای بدی کرده امشب مهمونی ریخته بهم
-نه ددی نهه من کاری نکردم خودش امد🥺😩
دیگه خام حرفات نمیشم دختر کوچولو امشب
شبته امشب شب تنبیه شدنته😏⭕️
باز هم صدای راه رفتش میومد که داشت میومد سمت اتاق😥
#درو باز کرد و امد سمتم دستشو دور کمرم گذاشت🫣
دستمو گرفت و گذاشت رو مردونگیش😳
دختره ی جنده اینو میبینی؟😡
بخاطر توعه که اینقد زده بالا🥵😤
زود باش خودتو اماده کن که وقت بفاک دادنته😏
لباسامو تو تنم جر داد😥
دستامو محکم به تاج تخت بست⛓
بدون مکث کردن یهو واردم کرد و شروع کرد😓
بعد از چنددقیقه یهو احساس داغی کردم!!!😬
وقتی نگاه کردم به پایین دیدم خون از دارم میریزه!!!😱🩸
🩸🍆🩸🍆🩸🍆🩸🍆🩸🍆🩸🍆
بیا ببین چیکارش که نمیکنه و چه بلای که سرش نمیاد😬
https://t.me/+YI-TzJcZXJI2OTE0
2 829
Repost from N/a
-فـ*اک...خیلی #عمیقه...
ددی دست هاش رو روی پهلوهای دختر قرار داد و روی #عضوش🍆 نشوندش تا چند ثانیه تکون نخوره و بتونه نفس بکشه.
-پیشی خوبی هستی؟
دختر ابرویی بالا انداخت و قبل از اینکه سرش رو جلو ببره تا زیر گلوی ددیش قرار بگیره به چشم های مرد خیره شد.
-من پیشی خوب #ددی 🩸 نیستم!
ددی با نیشخند زمزمه کرد و #گاز نچندان آرومی از گردن دختر کوچولوش گرفت که باعث شد دختر ابروهاش رو درهم بکشه و یه آخ ریز از بین لب هاش فرار کنه.
-پس ددی هم پیشیشو #تنبیه ‼️ 🎈میکنه!
بدون اینکه اخم تقلبیش رو از روی صورتش برداره ضربه محکمی 🍷🏓 به #باسـ*ن دختر زد و باعث شد صداش تو ماشین بپیچه.
-برو صندلی عقب...زود تا جررررت بدم🍆 😈
https://t.me/+UQ41zJQwfzU2NjZk
https://t.me/+UQ41zJQwfzU2NjZk
https://t.me/+UQ41zJQwfzU2NjZk
2 829
🔻✅🔻✅🔻✅🔻✅🔻✅🔻✅🔻
https://t.me/+hHx1e4fKG8w4MmVk
https://t.me/+hHx1e4fKG8w4MmVk
✅پر از #ممبرای سک.سی و #هات و هور.نی🍑🍆
✅با هر نوع #گرایش و تایپ🔥🌈
اگر از #خانوادهی BDSM و LGBT هستی جوین شو و #پارتنر و دوستتو پیدا کن!😈👇🏻
https://t.me/+hHx1e4fKG8w4MmVk
https://t.me/+hHx1e4fKG8w4MmVk
🔺✅🔺✅🔺✅🔺✅🔺✅🔺✅🔺
2 829
🎀•°•° تنها چنل معتبر #پارتنریابی برای لیتل ها و ددی مامی های جذاب🥺🍕
✯| چند وقته دلت یه ددی مهربون جذاب میخاد🌈🍼
✯| دنبال یه لیتل واقعی میگردی ولی نمیتونی پارتنر مورد علاقت پیدا کنی؟!✨🔥
✯| دلت یه رل تامبوی یا هارد بوچ هات صصکی میخاد؟!🍑💦
✯| #اسلیوفولی از دست #مستر های فیک خسته شدی؟!🚷🪄
.•˚⊰https://t.me/+hHx1e4fKG8w4MmVk 🦄🍕
.•˚⊰https://t.me/+hHx1e4fKG8w4MmVk 🦄🍕
.•˚⊰https://t.me/+hHx1e4fKG8w4MmVk 🦄🍕
2 829
Repost from تبادل (اکانت بزرگه) 💝
#گی #صحنه_دار🙊💦
برم گردوندو #داگیم کرد🔞
سیلیه #محکمی روی باسنم زد که درد #هقی زدم
_بس کن اران
_اروم باش #توله
برگدوندو رو کمر خابوندم #لباشو رو لبام گذاشت
پاهامو بالا داد #التمو🍆تو دستش گرفتو بالا پایینش کرد
با یهوی داخل رفتن عضوش فریادی از درد زدم
#غلتی زدم تا از زیر #دستش فرار کنم که یدفعه...😈💦
بقیش تو چنل زیره🔞👇🏼
https://t.me/+BKj0Q_6CrNozOTg0
https://t.me/+BKj0Q_6CrNozOTg0
بچه مچه نیاد❌
2 829
Repost from N/a
رابطه با دختر بچهی پونزده ساله و مامان هرزش😱❌#بیجنبه جوین نده🚷
https://t.me/+jDZtP41Hv3k4ZGU8
2 829
Repost from تبادل (اکانت بزرگه) 💝
#gay_love ♥️💦
#hot 🔥 #bdsm😈
مردی تعصبی که عاشق خدمتکار هتلش میشه و بزور اونو مال خودش میکنه😈🏳🌈
⭕️💦⭕️💦⭕️💦⭕️💦⭕️💦⭕️💦
خواستم با دو از این اتاق و #هتلنفرینشده فرارکنم که یباره آران از پشت محکممنو گرفت #سیلی محکمی به #صورتم زد و پرتم کرد روی تخت و دستامو به تاجتخت بست.
یونیفرممو توی #تنمجر داد و شروع کرد به مکیدن نیپلم.
_عوضی ولممم کننن #لعنتتت بهت..😭
محکم دستمو به #تاج تخت بسته بود تکون دادم ولی فقط دستم #زخم شد.
-فعلا همینجا میمونی...تا یادبگیری از دست من #فرار نکنی.😡
_اخهههه لعنتییی چی از #جونم میخوایییی؟🥲
دستشو روی #لبم کشید:فقط خودتو.❌
اگه رمان #عاشقانه_اجباری میخوای
بیا اینجا🔞💦👇🏼
https://t.me/+BKj0Q_6CrNozOTg0
https://t.me/+BKj0Q_6CrNozOTg0
https://t.me/+BKj0Q_6CrNozOTg0
#پسرهرومیدزده🥵🔥🚫
