𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
前往频道在 Telegram
دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس میکنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا میرویم تکههایی از خودمان را جا میگذاریم. 😮💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent
显示更多2 280
订阅者
无数据24 小时
-57 天
-3930 天
帖子存档
2 280
2 280
نقاشی شام آخر لئوناردو داوینچی که بر اساس کتاب یوحنا، باب ۱۳ و آیه ۲۱ کشیده شده است.
این آیه میگوید:
آمین، آمین، به شما میگویم، یکی از شما مرا تسلیم دشمن خواهد کرد.
این نقاشی در سالن غذا خوری صومعه سانتا ماریا دله گرتزیه در شهر میلان است.
2 280
بعضی آدمها باعث میشوند که خنده شما کمی بلندتر، لبخندتان کمی درخشانتر و زندگیتان کمی بهتر شود.
سعی کنید یکی از این آدمها باشید :)
— گراهام گرین
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯ 🛁 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
2 280
Repost from • رایمون
بیستوپنج سالشه. اسمش محمدرضاست. اولین بیمارِ بخش آندوسکوپی. هشت صبح. اونقدر قلیون کشیده و سرفههای طولانی و شدیدی داره که انگار همین الان قراره روده و معدهش از دهنش بزنه بیرون. دست چپش رو با تتوهای مختلفی پلمپ کرده. ریش بلندِ بوری داره با چشمهای سبز. معدهش چند روزه به هم ریخته و قراره آندوسکوپی شه. دوز داروی بیهوشیای که میگیره از حد معمول بیشتره. مخدرهایی که مصرف کرده باعث شدن داروها روی بدنش اثر کمتری بذارن. دوز رو بالا میبریم. بیهوش میشه. بعد از آندوسکوپی، وقتی بیدار شد و لباسهاش رو عوض کرد، زنگ زد به رفیقش. خبر داد که اومده بیمارستان و انگاری رفیقش گفته بود که چرا نگفتی ما باهات بیایم، که جواب داده بود خانواده باهاش هستن. تلفنش رو که قطع کرد زنگ زد به مادرش. خبر داد که اومده بیمارستان و انگاری خانوادهش پرسیده بودن که چرا نگفتی ما باهات بیایم، که جواب داده بود رفیقهاش باهاش هستن. روی صندلی کناریش نشسته بودم. تلفن رو که قطع کرد خندید و گفت به مامان بابام گفتم رفیقام هستن، به رفیقام گفتم مامان بابام هستن. ازش پرسیدم خب چرا نگفتی یکی باهات بیاد؟ گفت صبح زود بود و همه خواب بودن. نخواستم بیدارشون کنم.
2 280
میگویند زیاد فحش میدهی، یعنی چه؟
برای آنهایی که زندگیام را به گُه کشیدهاند شعر بنویسم؟
— بوکوفسکی ☺️
2 280
میگویند زیاد فحش میدهی، یعنی چه؟
برای آنهایی که زندگیام را به گُه کشیدهاند شعر بنویسم؟
— بوکوفسکی ☺️
2 280
عاشقانه
پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۱
راننده پیر بود ولی از شانههای قطورش معلوم بود که در جوانی ورزش میکرده. من جلو نشسته بودم و بیرون را نگاه میکردم. زنی با مرد مسنی که بیمار به نظر میرسید کنار خیابان ایستاده بود. احتمالاً از درمانگاهی که همانجا بود بیرون آمده بودند. زن برای ماشینهایی که رد میشدند دست تکان میداد، ولی هیچ ماشینی نمیایستاد؛ شاید چون رانندهها میدانستند که سوار و پیاده کردن این پیرمردِ مریض کار آسانی نیست. چهرهی زن مشخص نبود و نمیتوانستم بفهمم چندساله است، اما از مرد جوانتر به نظر میرسید. راننده جلو پایشان ایستاد. زن درِ عقب را باز کرد و پیرمرد بیمار بهسختی با کمک زن سوار شد. وقتی زن روی صندلی آرام گرفت نفسنفسزنان گفت (خدا پدر و مادرترو بیامرزه... هیچکی واینمیستاد.) راننده از آینه به زن نگاه کرد و خشکش زد. برگشتم و دیدم که زن هم خشکش زده. رنگ از صورت هر دو پریده بود. دستهای راننده روی فرمان میلرزید. زن گفت (نگهدار... پیاده میشیم.) راننده با صدایی که از ته چاه در میآمد گفت (میرسونمتون.) زن گفت (نگه دار... نگه دار.) راننده ایستاد و زن با چنان سرعتی خودش و شوهرش را از ماشین بیرون کشید که ترسیدم بلایی سرشان بیاید. راننده با صورت سنگشدهاش راه افتاد. از راننده پرسیدم (خوبید؟) راننده جواب نداد و رفت.
#تاکسی_سواری / #سروش_صحت
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯ 🚕 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
2 280
عاشقانه
پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۱
راننده پیر بود ولی از شانههای قطورش معلوم بود که در جوانی ورزش میکرده. من جلو نشسته بودم و بیرون را نگاه میکردم. زنی با مرد مسنی که بیمار به نظر میرسید کنار خیابان ایستاده بود. احتمالاً از درمانگاهی که همانجا بود بیرون آمده بودند. زن برای ماشینهایی که رد میشدند دست تکان میداد، ولی هیچ ماشینی نمیایستاد؛ شاید چون رانندهها میدانستند که سوار و پیاده کردن این پیرمردِ مریض کار آسانی نیست. چهرهی زن مشخص نبود و نمیتوانستم بفهمم چندساله است، اما از مرد جوانتر به نظر میرسید. راننده جلو پایشان ایستاد. زن درِ عقب را باز کرد و پیرمرد بیمار بهسختی با کمک زن سوار شد. وقتی زن روی صندلی آرام گرفت نفسنفسزنان گفت (خدا پدر و مادرترو بیامرزه... هیچکی واینمیستاد.) راننده از آینه به زن نگاه کرد و خشکش زد. برگشتم و دیدم که زن هم خشکش زده. رنگ از صورت هر دو پریده بود. دستهای راننده روی فرمان میلرزید. زن گفت (نگهدار... پیاده میشیم.) راننده با صدایی که از ته چاه در میآمد گفت (میرسونمتون.) زن گفت (نگه دار... نگه دار.) راننده ایستاد و زن با چنان سرعتی خودش و شوهرش را از ماشین بیرون کشید که ترسیدم بلایی سرشان بیاید. راننده با صورت سنگشدهاش راه افتاد. از راننده پرسیدم (خوبید؟) راننده جواب نداد و رفت.
#تاکسی_سواری / #سروش_صحت
🚕 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
2 280
Repost from • رایمون
داشتم ظرف میشُستم که از دستم افتاد و شکست. تیکههاش رو جمع کردم و با یه چسب قوی خواستم درستش کنم. یهجاهاییش اونقدر خُرد شده بود که نمیشد چسب زد. یه جاهاییش بد چسبید و مماس نشد با قالب اصلی و برآمدگی ایجاد کرد. یهجاهاییش هم رنگ چسب موند روش و داره فریاد میزنه که من قبلن یکبار شکسته شدم. دیگه نمیشه توش چیزی خورد. هر چیزی بریزی توش، از درزهاش ریخته میشه بیرون. میخوام دکوریش کنم. نه به این خاطر که قشنگ یا مثلن هنری شده، بلکه به این خاطر که با هر بار دیدنش یادم بیافته چیزی که یکبار شکسته، هر کاریش هم بکنی مثل قبل نمیشه. بعضی تیکههاش خُرد میشه، بعضی تیکههاش از قالب اصلی میزنه بیرون، و بعضی تیکههاش رنگ چسب میمونه روش. میذارمش جلوی چشمم تا یادم بمونه که بعضی چیزها بهت فرصتِ جبران نمیدن. مراقبشون که نباشی، از دستشون میدی.
2 280
انواع مختلفی از بلوغ داریم.
بلوغهای جسمی، فکری و ...
اما به نظرم بنیادیترین بلوغ بعد از تجربهی خواسته نشدن، رخ میدهد. لحظهای که تو را نمیخواهد.
نخواسته شدن، وجودیترین نوعِ شکست است. فروپاشی.
بعد از آن، فردِ تنها، سعی میکند کاری کند که حداقل خودش، خودش را عمیقن بخواهد.
— از توییتر امین بزرگیان
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯ 🌳 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
