کتابفروشی رزا📕🌸
前往频道在 Telegram
رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتابها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin
显示更多2 063
订阅者
无数据24 小时
-57 天
-2330 天
帖子存档
2 063
فردای اون روز، پترا رو دیدم.دختری که همیشه عاشقش بودم و هستم، داشت از مدرسه برمیگشت👀
دلم میخواست بهش بگم چقدر دوستش دارم برای همین رفتم پیشش...
2 063
بیدار که شدم، دهنم تلخ بود...
حس می کردم بوی مرگ اون به بدنم چسبیده برای همین رفتم حمام بدن و صورتم رو شستم اما هر کاری میکردم بوی مرگش هنوز توی دماغم بود🫴🏻
2 063
شب که شد خوابش رو دیدم...
توی خواب همونطور که روی زمین افتاده بود، با چشمان باز نگاهم میکرد لبهایش تکون خورد انگار داشت چیزی میگفت که من متوجه نمیشدم🥲
2 063
سر صبح بود ولی انگار خورشید هم نمیخواست طلوع کنه🫣
آسمون خاکستری بود و من همونطور ایستاده بودم و به جنازه آدلا نگاه میکردم.
2 063
مردها اومدند و روی اون ملافه انداختند. اما من هنوز میتونستم تصور کنم که زیر اون ملافه همون آدلای زیبا خوابیده...
2 063
مثل وقتی که گوشت برای چند روز توی گرما بمونه، ولی در عین حال بویی داشت که نمیتونستم ازش چشم بردارم.حس میکردم این بو داره توی ریهام ریشه میزنه🙂↕️
2 063
هیچکس نفهمید چرا مرده بود بعضیها میگفتند شوهرش زده، بعضیها میگفتند سکته کرده. هرچی که بوده مهم اینه که دیگه نفس نمیکشید❌
2 063
زنی از میان جمعیت گفت: «بیچاره آدلا… تازه عروسی کرده بود.»
آدلا رو میشناختم گاهی که از کنار خونش رد میشدم میدیدمش که ایستاده جلوی در و موهای بلندش رو شونه میزد(:
2 063
سر کوچه که رسیدم دیدم جمعیتی ایستادن دوره یک محوطه ای، قلبم با دیدن اون صحنه ریخت....هر وقت مردم اینطور جمع میشدند یعنی اتفاق بدی افتاده‼️
2 063
اون روز مثل همیشه صبح زود از خونه زدم بیرون،هوا هنوز تاریک بود و صدای خروسهای محله میومد و من داشتم میرفتم تا برای مادرم نون بخرم🫡
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
