ch
Feedback
کتابفروشی رزا📕🌸

کتابفروشی رزا📕🌸

前往频道在 Telegram

رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتاب‌ها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin

显示更多
2 068
订阅者
无数据24 小时
-47
-2830
帖子存档
در غیر این صورت، تا بهار این‌جا گرفتار می‌شیم. عذاب وجدان داشتم که تام رو به خاطر خودم به این‌جا کشوندم. امیدوار بودم اون فرد
در غیر این صورت، تا بهار این‌جا گرفتار می‌شیم. عذاب وجدان داشتم که تام رو به خاطر خودم به این‌جا کشوندم. امیدوار بودم اون فردا برگرده و من بتونم پیش مادرم بمونم. جلوی ساختمون کنار فانوس دریایی ایستادیم. همیشه فکر می‌کردم نور فانوس دریایی سفیده، اما قرمز بود!
یه قرمز وحشتناک، هر جایی میفتاد درست شبیه خون بود! دستم رو بالا بردم که در بزنم، اما زودتر در باز شد. زنی که توی چهارچوب در ایستاده بود، کاملاً شبیه من بود. اما چاقویی که توی دستش خودنمایی می‌کرد، من رو از این‌که خودم رو توی آغوشش بندازم منع می‌کرد.

وقتی رسیدیم. دل توی دلم نبود، با این‌حال، دلهره‌ی شدیدی داشتم. اون جزیره کاملاً متروکه به نظر می‌رسید، بوی فساد رو می‌شد حس ک
وقتی رسیدیم. دل توی دلم نبود، با این‌حال، دلهره‌ی شدیدی داشتم. اون جزیره کاملاً متروکه به نظر می‌رسید، بوی فساد رو می‌شد حس کرد. دیوید ما رو برد نزدیک فانوس دریایی و پیاده‌مون کرد. بهمون گفت که فردا ساعت ۲ به ساحل برمی‌گرده و اگر می‌خوایم برگردیم، باید تا اون موقع خودمون رو بهش برسونیم.

می‌گفتن توی جزیره‌ی باردسی، بیست‌هزار قدیس و شهید دفن شده و روح‌های زیادی رویت شدن. یه جوری که اگر هر جای زمین رو حفر کنی، به
می‌گفتن توی جزیره‌ی باردسی، بیست‌هزار قدیس و شهید دفن شده و روح‌های زیادی رویت شدن. یه جوری که اگر هر جای زمین رو حفر کنی، به استخون و اسکلت می‌رسی. مردم هرسال تابستون به اون‌جا میرن اما همه می‌دونن که زمستون‌ها، این جزیره‌ یه جورهایی نفرین شده‌ست! تنها کسی که توی اون جزیره می‌موند، مادرم بود!

موجودات شیطانی و جادوگرانی هستن که مردم معتقدن هر جایی نه‌تا از اون پرنده‌ها دیده بشن، کسی قراره بمیره. این اصلاً خبر دلخوش‌ک
موجودات شیطانی و جادوگرانی هستن که مردم معتقدن هر جایی نه‌تا از اون پرنده‌ها دیده بشن، کسی قراره بمیره. این اصلاً خبر دلخوش‌کننده‌ای نبود، در بدو ورودم به این جزیره، اتفاق‌های عجیبی داشت میفتاد. دیوید شروع کرد از جزیره برام گفت‌. البته خودمم یه چیزهایی توی اینترنت خونده بودم.

اما دیوید گفت جزیره اون‌قدر خطرناک هست که حاضر نمی‌شه من رو تنهایی ببره و تام هم باید باهام بیاد‌‌. تام در نهایت پذیرفت و باه
اما دیوید گفت جزیره اون‌قدر خطرناک هست که حاضر نمی‌شه من رو تنهایی ببره و تام هم باید باهام بیاد‌‌. تام در نهایت پذیرفت و باهم سوار قایق شدیم و به دل دریا زدیم. همون لحظه‌ی اول تام حالش بد شد. مرغ‌های دریایی بالای سرمون می‌چرخیدن و جیغ‌های دلخراششون لرزه به تنم می‌نداخت. اما بدتر از همه، اون پرنده‌های سیاه بزرگ بودن. دیوید می‌گفت اسمشون کاله‌هوب هست، یعنی عفریته‌ی سیاه!

گفتم که توی فانوس دریایی زندگی می‌کنه. و اون مرد که خودش رو دیوید معرفی کرده بود، بلافاصله مادرم رو شناخت و "سارا" صداش زد. گ
گفتم که توی فانوس دریایی زندگی می‌کنه. و اون مرد که خودش رو دیوید معرفی کرده بود، بلافاصله مادرم رو شناخت و "سارا" صداش زد.
گفت سارا تنها کسیه که زمستون‌ها توی جزیره می‌مونه. و اصلاً از مهمون‌ها خوشش نمیاد و آدمی نیست که هیچ‌وقت مهمون واسش بیاد! قلبم توی سینه‌ام محکم می‌کوبید. حرف‌هایی که دیوید می‌زد اهمیت نداشت واسم، من باید مادرم رو می‌دیدم.

با دیدنمون نزدیک‌تر اومدن و گفتن می‌تونن بهمون کمکی کنن یا نه! وقتی گفتم می‌خوام به جزیره برم، چشم‌هاشون درشت شد. گفتن الان ف
با دیدنمون نزدیک‌تر اومدن و گفتن می‌تونن بهمون کمکی کنن یا نه! وقتی گفتم می‌خوام به جزیره برم، چشم‌هاشون درشت شد. گفتن الان فصل مسافر نیست و تمام ساکنان جزیره اون‌جا رو ترک کردن. شنیدن این موضوع خودش به تنهایی عجیب بود. بهش گفتم که یکی از اقوامم اون‌جاست، نگفتم مادرم، گفتم خاله‌ام!

هر چه‌قدر به ساحل نزدیک‌تر می‌شدیم، هوا طوفانی‌تر و سردتر می‌شد. دلهره داشتم! اما به اشتیاقم برای دیدن مادرم ربطش می‌دادم. وق
هر چه‌قدر به ساحل نزدیک‌تر می‌شدیم، هوا طوفانی‌تر و سردتر می‌شد. دلهره داشتم! اما به اشتیاقم برای دیدن مادرم ربطش می‌دادم. وقتی به ساحل رسیدیم، پشت موج‌های خروشان دریا، می‌تونستم جزیره‌ی باردسی رو ببینم. مادرم اون‌جا زندگی می‌کرد. جلوتر یه قایقِ چوبی بود و دو نفر اون‌جا ایستاده بودن.

اتفاقی که افتاد، رفتارهای اون پیرزن، مرد کاپشن‌پوش، همه و همه‌شون اون‌قدر عجیب بودن که نمی‌دونستم چی بگم. تام سعی داشت آرومم
اتفاقی که افتاد، رفتارهای اون پیرزن، مرد کاپشن‌پوش، همه و همه‌شون اون‌قدر عجیب بودن که نمی‌دونستم چی بگم. تام سعی داشت آرومم کنه، ولی آیا عادی بود که دو نفر توی یه روز بهم حمله کنن و بخوان بهم آسیب برسونن؟ قطعاً نه.

خب پس بریم برای معرفی امروزز😈

ارهه

منکه عاشق این کتاب جدید شدم رزاا😭

ارهه

خب اماده معرفی روز دوم کتاب هستید؟

وایبه دارک فانتزی کتاب و داستان جدیدش این کتاب با بقیه کتابا متفاوت کرده و همه عاشقش شدید😌
وایبه دارک فانتزی کتاب و داستان جدیدش این کتاب با بقیه کتابا متفاوت کرده و همه عاشقش شدید😌

از دیروز تا الان کله پیوی من ترکوندید برای ثبت سفارش کتاب بیداری افسونگر😁🙂‍↔️
از دیروز تا الان کله پیوی من ترکوندید برای ثبت سفارش کتاب بیداری افسونگر😁🙂‍↔️

سلام به رزا بوکی های عزیزمم😍

بیداری افسونگر🌑🌪 اگه دنبال یک کتاب دارک فانتزی جذاب میگردی بهتره این کتاب رو از دست ندی چون جزوه بهترین کتاب هاست توی ژانر
+2
بیداری افسونگر🌑🌪
اگه دنبال یک کتاب دارک فانتزی جذاب میگردی بهتره این کتاب رو از دست ندی چون جزوه بهترین کتاب هاست توی ژانر خودش و داستان جدید و متفاوت داره!
👁ناشر:ایرانبان 👁ژانر:دارک فانتزی،ماجراجویی 👁تعداد صفحات:۲۷۱صفحه 🔥قیمت:۲۹۰تومان🔥@time_of_study📙 براى خريد كتاب پيام دهيد @Rosa_bookstore_admin

اما قضیه چی بود؟ اون پیرزن و سگش چرا به یک‌باره انگار دیوونه شدن؟ و اون مرد کاپشن‌پوش و پروانه‌ها؟ چرا دنبال من می‌اومدن؟ ماد
اما قضیه چی بود؟ اون پیرزن و سگش چرا به یک‌باره انگار دیوونه شدن؟ و اون مرد کاپشن‌پوش و پروانه‌ها؟ چرا دنبال من می‌اومدن؟ مادرم برای چی گفت فرار کنم؟ چه خطری داشت من رو تهدید می‌کرد؟

با دیدن این صحنه، پا به فرار گذاشتم. با تمام قدرتم خودم رو به ماشین رسوندم و اون پیرزن هم پشت سرم می‌اومد. سوار شدم و وقتی تا
با دیدن این صحنه، پا به فرار گذاشتم. با تمام قدرتم خودم رو به ماشین رسوندم و اون پیرزن هم پشت سرم می‌اومد. سوار شدم و وقتی تام هم دوان دوان از کنار پیرزن گذشت و سوار شد، سرش جیغ کشیدم که حرکت کنه‌‌‌. اون پیرزن به ماشین رسیده بود و سرش محکم به شیشه کوبیده شد و لکه ای خون به جا گذاشت.
وقتی سرش رو عقب برد که بازم به شیشه بکوبه، تام پاش رو روی گاز گذاشت و ماشین از جاش کنده شد!