کتابفروشی رزا📕🌸
前往频道在 Telegram
رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتابها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @sweetroza
显示更多2 001
订阅者
-124 小时
-37 天
-1830 天
帖子存档
2 001
قراره بهمون یک تلنگر بزنه و بگه:هنوز میتوی زندگیی رویایی تو بستزی فقط باید جرئت کنی دوباره بچه بشی!.
2 001
بیداری افسونگر👁🐦⬛️
🕸ناشر:ایرانبان
🕸ژانر:دارک فانتزی،ماجراجویی
🕸تعداد صفحات:۲۷۱صفحه
🕷قیمت:۲۹۰تومان🕷
@time_of_study📙
براى خريد كتاب پيام دهيد
@Rosa_bookstore_admin
2 001
موجوداتی زشت و خمیده با بالهای سیاه و بزرگ و موهای ژولیده، صورتی پر از رگ و چشمهایی به سفیدی ابر! بهخاطر همین من رو برداشت و از جزیره فرار کرد چون فکر میکرد اگر توی خشکی باشیم، اون موجودات سراغمون نمیان.
اما سایهها درون مادرم بودن، اون آلوده بود و هر لحظه ممکن بود سایهها کنترلش کنن تا به من آسیب برسونه. پس بهم هشدار داد، گفت اگر هر تغییری دیدم، برای محافظت از خودم دست به هر کاری بزنم. اما من هنوز نمیدونستم چه خطر بزرگی تهدیدم میکنه، نمیدونستم پشت درهای بسته چه چیزی پنهان شده. آیا واقعا در خطر بودم؟ بهتر نبود که هیچ وقت به این جزیره نمیاومدم؟
2 001
اون گفت که جزیره نفرین شدهست و یک انرژی خاص داره! یک راز بزرگ که بومیهای جزیره پنهانش میکنن. اونهم افسونگرها هستن. موجودات شیطانی که شکل پرندهان و بالای سر جزیره میچرخن. اونها از طریق فانوس دریایی به این جزیره میان و تنها چیزی که مانعشون میشه، طلسم و جادوهایی هست که مادرم انجام میده. اون گفت شبی که به دنیا اومدم، هشتتا از اون افسونگرها رو بالای گهوارهی من دیده.
2 001
خیالِ مادرم راحت شد و شروع کرد به انجام دادن کارهای عجیب غریب. با چاقوش توی هوا مثلثی رسم کرد و با نمک خطی سفید روی زمین انداخت. گفت نمک برای حفاظته و بهمون گفت از روش رد بشیم. همهچیز عجیب و ترسناک به نظر میاومد و درحال حاضر هیچ چارهای جز اعتماد کردن به مادرم نداشتیم. صداهای عجیبی از اون خونه میاومد، از پشت درهای بستهای که روشون اشکال عجیبی کشیده شده بود و مادرم میگفت حق نداریم به اون درها نزدیک بشیم و یا سمت صداها بریم. وقتی که تام رفت حموم تا دوش بگیره، مادرم شروع کرد به صحبت کردن باهام.
2 001
مادرم خودش جلو اومد و من رو بغل کرد، گفت چرا به اینجا اومدم، در حالی که بهم هشدار داده اینجا جام امن نیست. جوابی نداشتم بدم و اون هر دوی ما رو با خودش به داخل خونه برد. ازم پرسید آیا سایهها من رو پیدا کردن؟
یعنی مادرمم از وجود اون سایهها اطلاع داشت؟ گفتم پیدا کردم اما توی جزیره ندیدمشون. ازم پرسید آیا تام توسط سایهها آلوده شده؟ بلافاصله متوجه منظورش شدم. همون بلایی که سر مرد کاپشن پوش و اون پیرزن اومد. گفتم نه، تام سالمه.
2 001
در غیر این صورت، تا بهار اینجا گرفتار میشیم. عذاب وجدان داشتم که تام رو به خاطر خودم به اینجا کشوندم. امیدوار بودم اون فردا برگرده و من بتونم پیش مادرم بمونم. جلوی ساختمون کنار فانوس دریایی ایستادیم. همیشه فکر میکردم نور فانوس دریایی سفیده، اما قرمز بود!یه قرمز وحشتناک، هر جایی میفتاد درست شبیه خون بود! دستم رو بالا بردم که در بزنم، اما زودتر در باز شد. زنی که توی چهارچوب در ایستاده بود، کاملاً شبیه من بود. اما چاقویی که توی دستش خودنمایی میکرد، من رو از اینکه خودم رو توی آغوشش بندازم منع میکرد.
2 001
وقتی رسیدیم. دل توی دلم نبود، با اینحال، دلهرهی شدیدی داشتم. اون جزیره کاملاً متروکه به نظر میرسید، بوی فساد رو میشد حس کرد. دیوید ما رو برد نزدیک فانوس دریایی و پیادهمون کرد. بهمون گفت که فردا ساعت ۲ به ساحل برمیگرده و اگر میخوایم برگردیم، باید تا اون موقع خودمون رو بهش برسونیم.
2 001
میگفتن توی جزیرهی باردسی، بیستهزار قدیس و شهید دفن شده و روحهای زیادی رویت شدن. یه جوری که اگر هر جای زمین رو حفر کنی، به استخون و اسکلت میرسی. مردم هرسال تابستون به اونجا میرن اما همه میدونن که زمستونها، این جزیره یه جورهایی نفرین شدهست! تنها کسی که توی اون جزیره میموند، مادرم بود!
2 001
موجودات شیطانی و جادوگرانی هستن که مردم معتقدن هر جایی نهتا از اون پرندهها دیده بشن، کسی قراره بمیره.
این اصلاً خبر دلخوشکنندهای نبود، در بدو ورودم به این جزیره، اتفاقهای عجیبی داشت میفتاد. دیوید شروع کرد از جزیره برام گفت. البته خودمم یه چیزهایی توی اینترنت خونده بودم.
2 001
اما دیوید گفت جزیره اونقدر خطرناک هست که حاضر نمیشه من رو تنهایی ببره و تام هم باید باهام بیاد. تام در نهایت پذیرفت و باهم سوار قایق شدیم و به دل دریا زدیم.
همون لحظهی اول تام حالش بد شد. مرغهای دریایی بالای سرمون میچرخیدن و جیغهای دلخراششون لرزه به تنم مینداخت. اما بدتر از همه، اون پرندههای سیاه بزرگ بودن. دیوید میگفت اسمشون کالههوب هست، یعنی عفریتهی سیاه!
2 001
گفتم که توی فانوس دریایی زندگی میکنه. و اون مرد که خودش رو دیوید معرفی کرده بود، بلافاصله مادرم رو شناخت و "سارا" صداش زد.گفت سارا تنها کسیه که زمستونها توی جزیره میمونه. و اصلاً از مهمونها خوشش نمیاد و آدمی نیست که هیچوقت مهمون واسش بیاد! قلبم توی سینهام محکم میکوبید. حرفهایی که دیوید میزد اهمیت نداشت واسم، من باید مادرم رو میدیدم.
2 001
با دیدنمون نزدیکتر اومدن و گفتن میتونن بهمون کمکی کنن یا نه! وقتی گفتم میخوام به جزیره برم، چشمهاشون درشت شد. گفتن الان فصل مسافر نیست و تمام ساکنان جزیره اونجا رو ترک کردن.
شنیدن این موضوع خودش به تنهایی عجیب بود. بهش گفتم که یکی از اقوامم اونجاست، نگفتم مادرم، گفتم خالهام!
2 001
هر چهقدر به ساحل نزدیکتر میشدیم، هوا طوفانیتر و سردتر میشد. دلهره داشتم! اما به اشتیاقم برای دیدن مادرم ربطش میدادم. وقتی به ساحل رسیدیم، پشت موجهای خروشان دریا، میتونستم جزیرهی باردسی رو ببینم. مادرم اونجا زندگی میکرد. جلوتر یه قایقِ چوبی بود و دو نفر اونجا ایستاده بودن.
2 001
اتفاقی که افتاد، رفتارهای اون پیرزن، مرد کاپشنپوش، همه و همهشون اونقدر عجیب بودن که نمیدونستم چی بگم. تام سعی داشت آرومم کنه، ولی آیا عادی بود که دو نفر توی یه روز بهم حمله کنن و بخوان بهم آسیب برسونن؟ قطعاً نه.
