不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅 👈
864
订阅者
-224 小时
-97 天
-2230 天
166
帖子浏览量
无数据24 小时
无数据48 小时
19.30%
参与率
无数据
每日帖子数
帖子存档
864
💚 رمان: #هکر_قلب👇
🍀 نویسنده: #مهلا_علی_راد
🍀 ژانر: #عاشقانه #ازدواج_اجباری
💚 خلاصه:
سهیل بخاطر رقابتش با هلیا سر تحقیق و مقاله دانشگاهی، کامپیوترش را هک می کند. همین مسئله، پای هلیا را به موضوعات سایبری باز میکند و باعث آشنایی او با هکر بزرگ، شهاب پارسیان میشود. هلیا قول همکاری به شهاب، از طریق نزدیک شدن به سهیل را می دهد ولی ...
❉┄┅┄┅┄ ✿★✿ ┄┅┄┅┄❉
864
سلام بچها رمان به مشکل خورده خانما شرمندتون شدیم بخدا خیلی پیگیری کردیم ولی بی فایده بود انشالله رمان جدید شروع میکنیم😍
864
💗🌷💗🌷💗
🌷' ﷽ '💗
💗🌷💗
🌷💗
💗
#وارثِ_عشق
#ورق_۴۲۹
محمد قبل از اینکه سوار اتوبوس شود ، برگشت و از دور نگاهی به من کرد و دست هایش را به نشانه خداحافظ تکان داد و دیگر از نگاه من پنهان شد .
چند لحظه ای بعد از اینکه محمد سوار شد ، اتوبوس نیز حرکت کرد .
بعضی از مردم دنبال اتوبوس میدویدند و دست هایشان را به نشانه خداحافظ تکان میدادن و بعضی ها هم ایستاده بودند و نگاهشان به اتوبوس بود و اشکهایشان روان اما بعضی ها مثل من بغضی در گلویشان بود و در دل هم دعا میخوانند تا عزیزشان سالم بروند و برگردند .
محمدم رفت و فقط من ماندم ، نگاهی به طیبه خانم کردم که او هم مثل من بغض داشت و ناراحت بود .
او هم نگاهی بهم کرد و گفت :
_ مریم جان بریم حرم ؟
من هم که دلم میخواست بروم آره ای گفتم و باهم به سمت حرم حرکت کردیم ، در بین راه حرفی برای گفتن نداشتیم ، یعنی اگر یک کلمه حرف میزدیم بغضمان میترکید و اشکمان جاری میشد .
به حرم رسیدیم و گنبد را که دیدم آنقدر قلبم گرفته بود که اشکم جاری شد و نفسی عمیق کشیدم بلکه کمی آرام شوم اما بی فایده بود .
طیبه خانم که حالم را دید ، نزدیک شد و گفت :
_ خواهر بیا بریم داخل و کنار ضریح بشین و حرفات رو به خانم جان بگو ...
حرفش را زد و حرکت کرد و من هم همراهش به راه افتادم ،وارد حرم شدیم .
جلو رفتم به ضریح چسبیدم ، اشکام بود که سرازیر میشود .
آنقدر اشک ریخته بودم که احساس میکردم دیگر جلوی دیدم تار شده اما اعتنایی نکردم بازهم اشک ریختم و از ته دلم دعا کردم و از حضرت معصومه خواستم محمد من رو برگردونه اما ...
✧༺✦✮✦༻♡༺✦✮✦༻✧
#ڪپۍممنـوع
‹امـانتداࢪبـاشـیم›
864
💗🌷💗🌷💗
🌷' ﷽ '💗
💗🌷💗
🌷💗
💗
#وارثِ_عشق
#ورق_۴۳۱
_ دختر این حرف رو نزن ، اولا مهم اینه خدا رو داری و تا وقتی خدا هست غمت نباشه .
دوما من پس کی هستم اینجا ؟ درسته فامیلت نیستم اما دوست و رفیقت که هستم .
و بعد آهی کشید و گفت:
_من هم خانواده آنچنانی ندارم و الان چند ماه هست که ندیدمشون .
من هم مثل تو ، اگر شوهرم شهید بشه عزیزترین کسم رو از دست میدم اما توکلم به خدا هست و بس .
حالا هم پاشو یه قرآن بیار و شروع به خواندن کن .
طیبه خانم دیگر حرفی نزد و شروع به قرآن خواندن کرد ومن هم آرامتر شده بودم و بلند شدم و قرآنی آوردم و شروع به خواندنش کردم ، تا اینکه اذان ظهر گفته شد .
با طیبه خانم به صف نماز جماعت رفتیم و نمازمان را خواندیم و بعد از نماز به خانه برگشتیم .
طیبه خانم هم به خانه خودشان رفت و من تنها شدم .
وارد خانه شدم و خانه بدون محمد سوت وکور بود که اصلا دلم نمیخواست لحظه ای در آن خانه بمانم اما چه میکردم که مجبور بودم ، خودم رو مشغول کار های خونه کردم بلکه نبود عشق زندگیم را فراموش کنم ، بی فایده بود اما آنقدر خسته شدم که زمانی برای استراحت نشستم خوابم برد .
نمیدانم چند ساعتی در خواب بودم اما زمانی که چشم باز کردم نمیدانستم چه ساعتی است و اذانی که صدایش در محله پیچیده بود ، اذان صبح است یا اذان مغرب و عشاء است؟
چند لحظه ای در جایم نشسته بودم و درگیر بدن خشک شده بودم که صدای در خونمون به گوشم رسید .
به سختی از جایم بلند شدم و من کسی را نداشتم به جز طیبه خانم و مطمئن بودم که طیبه خانم است .
✧༺✦✮✦༻♡༺✦✮✦༻✧
#ڪپۍممنـوع
‹امـانتداࢪبـاشـیم›
864
💗🌷💗🌷💗
🌷' ﷽ '💗
💗🌷💗
🌷💗
💗
#وارثِ_عشق
#ورق_۴۳۰
مادر سکوت کرد و آهی کشید و گفت :
_ اون چیزی که من میخواستم نشد ، محمدم رفت و دیگه برنگشت .
اونروز در حرم خیلی گریه کردم و آنقدری که از حال رفتم و اگر طیبه خانم کنارم نبود نمیدانم زنده میماندم یا نه و اصلا نفسم دوباره برمیگشت یا نه ؟
به هر حال اون روز وقتی چشم باز کردم ، دیدم در آغوش طیبه خانم هستم و طیبه خانم هم با نگرانی نگاهم میکرد.
وقتی چشمانم باز شد طیبه خانم ، خدا را شکر گفت و لبخندی به رویم زد و گفت :
_ دختر خودتو کشتی ، اینقدر گریه کردی ؟
جوابی ندادم که بلندم کرد و گفت :
_ مریم جان بریم یه گوشه بشینیم کمی نماز و دعا و قرآن بخونیم تا اذان بشه .
باشه ای گفتم و همراهش به سمت گوشه ای رفتیم و او مشغول دعا و نماز شد اما من حوصله و توان قرآن خواندن و دعا کردن نداشتم ، نگاهم به ضریح بود و دردل با خانم جان ، حضرت معصومه حرف میزدم و التماسشون میکردم عشقم رو بهم برگردونند.
نمیدونم کی صورتم خیس اشک شده بود تا اینکه دستی روی شانه ام قرار گرفت .
طیبه خانم نگاهی بهم کرد و گفت :
_ مریم عزیزم ، خواهر آروم باش و توکل کن به خدا .
انشالله به زودی برمیگردند.
سرم را پایین انداختم و گفتم :
_ طیبه خانم ، من اگر محمدم شهید بشه هیچ کس رو در این دنیا ندارم خوب ...
طیبه خانم نگاهی بهم کرد و سری تکان داد و گفت:
✧༺✦✮✦༻♡༺✦✮✦༻✧
#ڪپۍممنـوع
‹امـانتداࢪبـاشـیم›
864
💗🌷💗🌷💗
🌷' ﷽ '💗
💗🌷💗
🌷💗
💗
#وارثِ_عشق
#ورق_۴۲۸
با حرف هایش آرام شده بودم که پشت بلندگو ها گفته شد .
_ رزمندگان سریعا سوار بشید که اتوبوس میخوادحرکت کنه .
محمد نگاهی به اتوبوس کرد و جمعیتی که در حال بدرقه عزیزانشون بودند و بعدنگاهی به صورتم کرد و با لبخند گفت :
_ کاش میتونستم بازم ببوسمت اما نمیشه فقط این رو بدون خانمم
درسرم نیست بجز عشـق تو رویای ڪـسی
جز تو ڪاشانهے قلبم نشود جای ڪـسی....
لبخندی زدم و گفتم :
_ برو به سلامت آقا .
الهی سالم برگردی ...
محمد هم لبخندی زد و گفت :
هر چیزی که صلاحه ، با اجازت خانمم من دیگه رفتم .
با شوهر طیبه خانم به سمت اتوبوس حرکت کردند ، محمد فقط چند قدمی رفته بود که دوباره برگشت نگاهی به من کرد و با سرعت به سمتم دوید و گفت :
_راسی خانمم هر وقت دلت گرفت ، این فراز از زیارت امین الله رو تکرار کن تا قلبت آرام بشه .
اللّهُمَّ فَاجعل نفسِی مُطمَئِنَّةً بِقَدَرِک
بعد لبخندی زد و گفت :
_ خوب دیگه واقعنی من رفتم خانم .
خدانگهدارت باشه عزیزم
ومحمد رفت و من در دلم آیة الکرسی برایش خواندم و به سمتش فوت کردم تا از بلاها دور باشد
✧༺✦✮✦༻♡༺✦✮✦༻✧
#ڪپۍممنـوع
‹امـانتداࢪبـاشـیم›
864
💗🌷💗🌷💗
🌷' ﷽ '💗
💗🌷💗
🌷💗
💗
#وارثِ_عشق
#ورق_۴۲۷
حرف های محمد بغض رو مهمون گلویم کرده بود و نمیخواستم اشکی روانه صورتم شود و دل محمدم را نگران بکنم .
سرم را پایین انداختم و به سختی گفتم :
_محمد تو هم همه ی زندگی من هستی و منم از اینکه باتو زندگی کردم خوشحالم و اونقدری دوستت دارم که قابل بیان نیست اما محمد از من نخواه حلالت کنم ...
محمد با تعجب نگاهم کرد و گفت :
_ چرا اونوقت ؟
لبخند نمایشی روی لبم کاشتم و گفتم :
_ نه اینکه ازت بدی دیده باشم بلکه جز خوبی و محبت ، هیچ چیز دیگری ازت ندیدم اما محمد اگر از جبهه بر نگردی حلالت نمیکنم .
محمد که خیالش آسوده شده بود ، نفسی تازه کرد و گفت :
_ عزیزکم من همه ی تلاشم رو میکنم که برگردم اما بعضی چیزا دستِ منِ بنده نیست مثل عمر .
راضی باش به رضای خدا و در برابر اون چیزیکه تقدیر و قسمتت هست آرام و راضی باش ..
خانمم هرگاه دلت گرفت ، دعا کن و شما از خدا بخواه سالم برگردم اما اگر هم هر اتفاقی افتاد از خدا بخواه نفست رو در برابر تقدیرت آرام قرار بده .
✧༺✦✮✦༻♡༺✦✮✦༻✧
#ڪپۍممنـوع
‹امـانتداࢪبـاشـیم›
864
💗🌷💗🌷💗
🌷' ﷽ '💗
💗🌷💗
🌷💗
💗
#وارثِ_عشق
#ورق_۴۲۶
_مریم جانم لحظه آخری ، اخم نکن
بزار با دل خوش برم .
نگاهی به صورتش کردم و با ناراحتی گفتم :
_ لحظه آخری ، خودت ول کردی و رفتی معلوم نیست کجا !!
اونوقت به من میگی اخم نکنم .
محمد نگاهی به صورتم کرد و گفت :
_ خانم چه کنم خب !؟
باید میرفتم هماهنگی های لازم رو انجام میدادم .
حرفی نزدم و نگاهم را به زمین دوختم که محمد دستش را زیر چونه ام گذاشت و سرم را بالا آورد تا اینکه نگاهش در نگاهم نشست و گفت :
_ مریم
خوشحالم از اینکه کنارم بودی و باهات زندگی کردم اما دلبرکم من شرمنده تو هستم در زندگیمون مشکلات زیادی داشتیم که آغازش فرارمون از روستا بود .
عزیزم من رو ببخش که باعث و بانی مرگ مادرت هم بودم .
بعد ها در زندگی هم خیلی تلاش کردم که خوش باشی و غم نداشته باشی اما امان از زمونه ،جنگ شد و نتونستم کنارت باشم و مجبورم خلاف خواسته ات عمل کنم .
مریمم من رو حلال کن .
✧༺✦✮✦༻♡༺✦✮✦༻✧
#ڪپۍممنـوع
‹امـانتداࢪبـاشـیم›
864
💗🌷💗🌷💗
🌷' ﷽ '💗
💗🌷💗
🌷💗
💗
#وارثِ_عشق
#ورق_۴۲۵
لبخندی زدم که مردها نزدیکمان شدند و محمد لبخندی به رویم زد و گفت :
_ خوب ما دیگه باید بریم ، بدی یا خوبی ازمون دیدین حلال کنید .طیبه خانم ، شما هم حلالمون کنید .
طیبه خانم در حالی که چادرش را زیر گلویش مرتب میکرد گفت :
_ ما به غیر از خوبی ، از شما هیچ چیز دیگری ندیدیم .
خوشتون باشه و الهی سالم برین و برگردین .
آنقدر از اینکه محمد گفته بود، حلالم کنید دلم گرفت که با اخم نگاهش کردم
جلو آمد و گفت :
_چرا اخم کردی خانمم ؟
باز کن این اخم ها رو
اخمم را بیشتر کردم و نگاهی به طیبه خانم که در حال صحبت بودند ، کردم .
محمد هم نگاهی به آنها کرد و وقتی خیالش راحت شد از اینکه ، آنها حواسشان نیست . جلوتر آمد و دستم را گرفت و گفت :
✧༺✦✮✦༻♡༺✦✮✦༻✧
#ڪپۍممنـوع
‹امـانتداࢪبـاشـیم›
此内容仅面向 18 岁及以上用户
登录服务即表示您确认已年满 18 周岁。
