زِچِ منِم
前往频道在 Telegram
365
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
365
احساس ميكنم تو ی زمان گير كردم
ی زمانی ک هی داره تكرار ميشه
تكراری ک باعث شده گذر روز ها از دستم فرار كنه.
365
خواب دیدم توی یک مهمونی دیدمت. وانمود می کردی منو ندیدی، اما
آخرش یک جا رو مُبل کنارم نشستی و دیگه نشد وانمود کنی. فکر کردم قراره بداخلاق باشی، مث روز آخر که دیدمت. دیدم نه، یهو چشم تو چشم
شدی باهام. نگاه کردی. بعدم خندهت گرفت، از اون خنده ها که از سر ناچاری داشت. شروع کردی باهام حرف زدن. نه که فقط مهربون بودی، نه، حتی تو حرفات پشیمونی بود. به طوری پرسیدی اینها کین باهات اومدن که
از جمله بعديت با یک کنایه این باشه: همین دوستات مارو جدا کردن. به طوری که بعدش منتظر باشی بگم آره، حق با تو بود. من در حق تو جفا کردم. که بگم من خیلی وقت ها حواسم بهت نبود و بعد واسه این که دست
تو رو آخر مهمونی گرفته باشم، به تموم اشتباهات کرده و نکرده اعتراف
کنم.
خوابه دیگه، چند تا حرفم درست نچرخید، دیدم دارم زور میزنم که من رو درست ببینی، جوری که هستم، جوری که بودم برات. بعد یهو صدات أصلا برای یکی دیگه شد. نمیشناختم صدات رو، حرفات رو. یهو مثل یک
شکستنی، همه ی خوابم ترک خورد و از خواب پریدم.
بیدار شدم دیدم بیلیطی داره پامو لیس میزنه، دیدم مهمونی هم نیست، تو هم پشیمون کنارم نیستی، و فقط یک صبح ابری و پاییزی جمعه ست. هربار دیرتر و دیرتر به خوابم اومدی. اما عجيبه برام، هیچوقت تو خوابهام نشده
منو تحویل نگیری. نشده ناراحت باقی بمونی نشده آشتی نکنی تهش. اعتراف زیاد گرفتی ها؟ زیاد تو خواب هام ازت عذرخواهی کردم، اوضاع هم
بوی درست شدن گرفته بعد چنان حالی بیدار شدم که بیا و ببین. بعد آوردمش رو کاغذ دیدم همه ی فیلمنامه ی خوابم با تو چند خط بیشتر نیست. از اون بدتر این که خودت یک بار برای همیشه رفتی، اما با
خواب هام حساب کنی، تا حالا هزار بار بخشیدی و رفتی.
