ch
Feedback
روزنومه چی(مصطفی داننده)

روزنومه چی(مصطفی داننده)

前往频道在 Telegram
2 086
订阅者
-124 小时
-87 天
-230 天
帖子存档
نه نان و نه جان مردم؛ فقط حفظ نظام واجب است ✍️مصطفی داننده از همان روزهای اول، جمله‌ای را تبدیل به قطب‌نمای سیاست کردند: «حفظ نظام اوجب واجبات است.» این عبارت را روح‌الله خمینی گفت و بعد از او، تمام ساختار قدرت آن را مثل یک اصل فقهیِ غیرقابل بحث تکرار کرد. دقت کن، در این گزاره، «مردم» موضوع نیستند، «ایران» موضوع نیست، «رفاه» و «آینده» و «کرامت» هم نیست. موضوع فقط «نظام» است، یعنی یک سازوکار قدرت. وقتی بگویی حفظ نظام از هر واجبی واجب‌تر است، نتیجه‌اش روشن است: اگر روزی منافع مردم با بقای ساختار در تعارض قرار گرفت، قربانی از پیش انتخاب شده است. اگر اقتصاد فروبپاشد، می‌شود «هزینه مقاومت»، اگر جوانی در خیابان کشته شود، می‌شود «فتنه»، اگر مهاجرت به موج تبدیل شود، می‌شود «جنگ ترکیبی». واژه‌ها را طوری می‌چینند که اصل ماجرا دیده نشود، اولویت همیشه بقای قدرت است. در چهار دهه گذشته، این اصل به یک منطق اقتصادی هم وصل شده است. شبکه‌ای از نهادها، بنیادها و شرکت‌های شبه‌دولتی شکل گرفته که ثروت را می‌چرخانند، اما پاسخ‌گویی‌شان شفاف نیست. وقتی حفظ نظام به حفظ منافع اقتصادی گره می‌خورد، دیگر مسئله فقط ایدئولوژی نیست، مسئله مالکیت و دارایی است. آن وقت هر تغییر سیاسی، تهدیدی علیه یک امپراتوری مالی هم محسوب می‌شود. طبیعی است که مقاومت شدیدتر شود. اگر واقعاً «نظام» ابزار خدمت به مردم است، چرا باید حفظ ابزار از حفظ صاحب ابزار مهم‌تر باشد؟ در نظریه‌های کلاسیک دولت، از هابز تا لاک، دولت برای تأمین امنیت و حقوق شهروندان مشروعیت می‌گیرد. وقتی معادله برعکس شود، یعنی مردم برای بقای دولت هزینه بدهند، نه دولت برای رفاه مردم، آنجا یک جابه‌جایی بنیادین رخ داده است. مسئله این نیست که هر حکومتی دنبال بقا نیست، همه هستند. مسئله این است که چه چیزی را فدای چه چیزی می‌کند. اگر معیار نهایی تصمیم‌گیری «بقای ساختار» باشد، حتی به قیمت فرسودگی جامعه، آن‌وقت بحران دائمی می‌شود وضعیت عادی. این تناقض را نمی‌شود با شعار حل کرد. یا باید ثابت کنند که بقای نظام هم‌ارز با بقای منافع عمومی است، یا بپذیرند که سال‌هاست این دو از هم جدا شده‌اند. تاریخ نشان می‌دهد ساختارهایی که خود را هدف نهایی می‌کنند، در نهایت زیر وزن همان اولویت فرو می‌ریزند. قدرتی که برای ماندن، همه‌چیز را مصرف می‌کند، سرانجام چیزی برای نگه‌داشتن نخواهد داشت. @mostafadanandeh

40 روز بعد از آن دو روز سیاه و سرخ ✍️مصطفی داننده چهل روز گذشته است. در تقویم، فقط یک ورق عوض شده و در زندگی بعضی‌ها، همه‌چیز. برای مادرهایی که قاب عکس را هر صبح می‌بوسند، زمان در همان دو روز متوقف مانده. برای پدری که هنوز به شماره فرزندش زنگ می‌زند تا شاید جوابی بشنود «ادامه» معنایی ندارد. ما انگار متخصص چهلم گرفتن شده‌ایم. حافظه جمعی‌مان بیشتر شبیه دفتر ثبت فقدان است تا آلبوم خاطراتی که کمی هم لبخند دارد. راستش را بگوییم؛ ما ایرانی‌ها بیش از آنکه شادی مشترک داشته باشیم، غم مشترک داریم. غم‌هایی که همه را به هم وصل می‌کند، از جنوب تا شمال، از داخل تا خارج. هر بار که خون روی آسفالت می‌ریزد، ناگهان یادمان می‌آید که «ما» هستیم، این «ما»یی که با اشک تعریف می‌شود. آخرین شادی مشترک چه زمانی بود؟ اگر چیزی به ذهنمان می‌آید، احتمالاً فوتبال است. حتی آنجا هم گاهی برای شکست‌هایمان بود. این طبیعی نیست. هیچ جامعه سالمی فقط با سوگواری تعریف نمی‌شود. جامعه‌ای که افق دارد، جشن هم دارد، جشن پیشرفت، جشن امنیت، جشن امید. وقتی آینده مبهم باشد، شادی مشترک تولید نمی‌شود. شادی نیاز به چشم‌انداز دارد، نیاز به اعتماد دارد، نیاز به این حس دارد که فردا قرار است بهتر باشد. امروز اما کافی است تقویم را ورق بزنیم تا لیست غم‌ها ردیف شود. آبان، دی، شهریور… اسم‌ها و تاریخ‌ها پشت هم می‌آیند. ما حتی برای شمردن غم‌ها به حافظه فشار نمی‌آوریم، خودشان هجوم می‌آورند. چهل روز بعد از آن دو روز سیاه و سرخ، مسئله فقط یادآوری کشته‌ها نیست. مسئله این است که آیا ما می‌خواهیم تقویم‌مان همچنان با سوگ تعریف شود یا نه؟ تقویم را اتفاق‌ها سیاه نمی‌کنند، تصمیم‌ها می‌کنند. بی‌پاسخی می‌کند، بی‌تفاوتی می‌کندT تاریخ، ماشین کپی است اگر دکمه‌اش را خاموش نکنیم. شاید دردناک باشد، اما حقیقت همین است، اگر قرار باشد هر چند ماه یک‌بار دوباره شمع روشن کنیم و بعد به روال عادی برگردیم، ما نه فقط سوگوار، که شریک تکرار شده‌ایم. شادی مشترک تصادفی به دست نمی‌آید. ساخته می‌شود؛ با آزادی، با امنیت، با پاسخ‌گویی، با اقتصادی که مردم را له نکند. تا وقتی این‌ها نباشد، تقویم ما بیشتر از جشن، موعد سوگواری خواهد داشت و این واقعیت، خودش بزرگ‌ترین غم مشترک ماست. @mostafadanandeh

دروغ‌های بزرگ و یخچال‌های خالی ✍️مصطفی داننده نمی‌دانم چرا این روزها مدام به شوروی و سقوطش فکر می‌کنم. بعد از 70 سال کسی فکر نمی‌کرد کاخی که ولادیمیر لنین پی‌ریزی کرد و ژوزف استالین با مشت آهنین تثبیتش کرد، این‌گونه فرو بریزد. نظامی که نیمی از جهان را به چالش می‌کشید، ماهواره به فضا می‌فرستاد، ارتشی عظیم داشت و ایدئولوژی‌اش را «پیروز تاریخ» می‌دانست اما تاریخ با «فاتحان خودخوانده» شوخی ندارد. ایدئولوژی شوروی فقط یک دولت نبود؛ یک ایمان سیاسی بود. وعده ساختن جامعه‌ای بی‌طبقه، انسان نو، عدالت نهایی اما وقتی فاصله میان وعده و واقعیت زیاد شود، ایمان ترک برمی‌دارد. ایدئولوژی وقتی خطرناک می‌شود که اجازه ندهد واقعیت اصلاحش کند. وقتی این اتفاق می‌افتد، ایدئولوژی همه چیز می‌شود، حتی مهم‌تر از مردم و جان آنها. اقتصاد مدل متمرکز و دستوری سال‌ها بود که کارایی‌اش را از دست داده بود. صف‌های طولانی برای کالاهای ابتدایی، کیفیت پایین تولید، کمبود مزمن. ویترین تبلیغات پر بود، یخچال‌های مردم نه. سقوط قیمت نفت در دهه ۸۰ هم ضربه آخر را زد. سیستمی که به درآمد انرژی عادت کرده بود، ناگهان با کسری و رکود جدی روبه‌رو شد. نظامی‌گری رقابت تسلیحاتی با آمریکا، انباشت سلاح هسته‌ای، جنگ افغانستان. منابعی که می‌توانست صرف رفاه شود، در مسابقه‌ای پرهزینه سوخت و نابود شد. قدرت نظامی بالا رفت، اما کیفیت زندگی پایین آمد. این معامله همیشه پایدار نمی‌ماند. شوروی مردمش را فدای توپ، تانک و وموشک کرد. از دهان آنها زد و با نان آنها گلوله ساخت. دروغ فاجعه حادثه چرنوبیل فقط یک انفجار هسته‌ای نبود، انفجار اعتماد بود. پنهان‌کاری، تأخیر در اطلاع‌رسانی، کوچک‌نمایی خطر. مردم فهمیدند حقیقت آن چیزی نیست که رسانه رسمی می‌گوید. از آن لحظه، شکاف عمیق‌تر شد. حکومت‌هایی مثل شوروی، بر این باور هستند که دروغ هرچه بزرگ‌تر باشد، باور پذیرتر است. آنها تا می‌توانند دروغ می‌گویند حتی اگر انکار آفتاب در روز روشن باشد. چند سال بعد، در ۱۹۹۱، همه‌چیز تمام شد. نه با حمله خارجی، نه با اشغال نظامی، آنها از درون فروریختند. سیستمی که خود را شکست‌ناپذیر می‌دانست، زیر وزن تناقض‌های خودش خم شد. حالا یک سؤال ساده، بدون شعار و بدون هیجان:این روایت، شما را یاد جایی نمی‌اندازد؟ @mostafadanandeh

قسمت جدید پادکست « کشتگان بر سر قدرت منتشر شد داستان کشتگان بر سر زندگی با ورود به لینک‌های زیر می‌توانید این اپیزود را گوش ک
قسمت جدید پادکست « کشتگان بر سر قدرت منتشر شد داستان کشتگان بر سر زندگی با ورود به لینک‌های زیر می‌توانید این اپیزود را گوش کنید: https://castbox.fm/vb/902522297 https://open.spotify.com/episode/2wwBVbIn7bhgyMCT1NmpCC?si=8v_pSLObQm2X7WLvMp7EUQ @mostafadanandeh

به یاد بازار رشت، گوش کنید 🖤🖤 @mostafadanandeh

بازار همینه؛یه روزی گیرِ یه روز نگیرِ ده دقیقه به صدای سبز زندگی گوش کنیم... 🌱🍃🌧 🎼🎧 @mostafadanandeh

مستی و راستی! ✍️مصطفی داننده فرض کن من و تو در یک اتاق تنها هستیم. در را بسته‌اند. نه تریبونی هست، نه شعاردهنده‌ای، نه تکبیر گویی. فرض کن عرق خورده‌ای، مست کرده‌ای و می‌خواهی به همان ضرب‌المثل قدیمی وفادار بمانی: مستی و راستی. حالا بگو، مردم به چه امیدی باید به تو دل ببندند؟ به اقتصادی که ساخته‌ای؟ پول رسمی کشورت دیگر واحد سنجش نیست، شوخی تلخی است. دلار آمریکا حوالی ۱۶۳ هزار تومان می‌چرخد و تو هنوز از «اقتدار» حرف می‌زنی. تورم، زندگی را نه سخت، که ناممکن کرده. گرانی فقط کمر مردم را نشکسته، ستون فقرات‌شان را خرد کرده است. در کشور تو، بخشی از مردم ماه‌هاست گوشت و مرغ نخورده‌اند، نه از سر انتخاب، از سر اجبار. «نیمرو» همان غذای حداقلی، همان نماد زنده‌ماندن، امروز جزو غذاهای گران حساب می‌شود. تو که سال‌ها سنگ مستضعف را به سینه می‌زدی، حالا حتی تخم‌مرغ هم از سفره‌شان پر کشیده است. آن انرژی هسته‌ای که این‌همه به سر مردم کوبیدی، چه بود؟ به جای نان، سانتریفیوژ دادی.به جای رفاه، تحریم. به جای آینده، بلاتکلیفی. زندگی مردم را گروگان پروژه‌ای کردی که نه شکم سیر می‌کند، نه امید می‌سازد، نه حتی امنیت می‌آورد. از آب و هوا بگوییم؟ چطور توانستی این‌همه جا را خشک کنی؟ رودخانه‌ها، تالاب‌ها، نفس شهرها. آلودگی هوا را مثل ارث شومی به مردم دادی و اسمش را گذاشتی توسعه. سهم کودک و سالمند از حکمرانی تو، هوایی است که جان را می‌سوزاند. جنگ هم دیگر خبر نیست؛ سایه است. سنگین و دائمی، بالای سر مردم. یادت هست می‌گفتی: «هرچه نداریم، حداقل امنیت داریم»؟ حالا نه نان مانده، نه امنیت، نه حتی آرامش خواب شب. درد است که مردم برای تامین نان خود دست به دزدی، زورگیری و امثال اینها می‌زنند. خودتان گفتید بسیاری از زورگیرها، هیچ سابقه‌ای ندارند. و از همه بدتر، دستت به خون مردم آغشته است. سه هزار، یا بیست هزار؛ عدد مهم نیست. هرکدام یک زندگی بود، یک خانواده، یک آینده. این فقط آمار نیست، داغ است، زخم است، و مسئولیتش مستقیم روی میز توست. حالا یک لحظه نقش‌ها را عوض کنیم. اگر تو جای مردم بودی، چه می‌کردی؟ چه تصمیمی می‌گرفتی؟ اگر جای جوانی بودی که آینده برایش شده «ده دقیقه دیگر» نه ده روز، نه ده ماه، نه ده سال. جوانی که نمی‌تواند برنامه‌ریزی کند، چون هر تصمیمش ممکن است فردا بی‌ارزش شود.جوانی که نه می‌داند بماند، نه می‌داند برود، نه می‌داند اگر بماند، زنده می‌ماند یا نه. اگر جای پدری بودی که هر روز قیمت‌ها را چک می‌کند تا ببیند شرمنده‌ی خانه‌اش نشود، اگر جای مادری بودی که برای نفس کشیدن بچه‌اش دعا می‌کند، اگر جای نسلی بودی که امیدش را مصرف کرده و چیزی جایگزینش نگرفته واقعاً چه می‌کردی؟ کاری کردی که دین، در چشم مردم بی‌اعتبار شود. نه چون مردم ذاتاً بی‌دین بودند، بلکه چون تو ریا را به جای ایمان نشاندی. چون منبر را با دروغ آلوده کردی، چون عمامه را با قدرت گره زدی، چون هر ظلمی را با آیه توجیه کردی. تو کاری کردی که همان مردمی که دل در گرو دین داشتند، نه از سر لجاجت که از سر دل‌زدگی، از سر خستگی اخلاقی، از سر دیدن این همه تناقض، از دین فاصله بگیرند. دیدند که دین تو، در دهان قدرتمند، مجوز ظلم است و در دست ضعیف، فقط توصیه به صبر. دیدند ریا پاداش دارد و صداقت هزینه. دیدند هرچه فاسدتر، مذهبی‌تر،هرچه پاک‌تر، منزوی‌تر. این بزرگ‌ترین شکست توست. اقتصاد را می‌شود بازسازی کرد، زیرساخت را می‌شود ساخت، اما وقتی ایمان مردم را سوزاندی، وقتی اعتماد اخلاقی را نابود کردی، چیزی می‌میرد که به این سادگی زنده نمی‌شود. این‌ها را نمی‌شود با شعار شست. نمی‌شود با نماز جمعه پاک کرد. نمی‌شود با دشمن‌تراشی توجیه کرد. فقط همین را جواب بده: با این کارنامه، اگر جای مردم بودی،آیا حتی یک لحظه به خودت دل می‌بستی؟ @mostafadanandeh

آخرین نبرد ! ✍️مصطفی داننده از همان ابتدا تکلیف روشن است. این یادداشت برای دیدن واقعیت است، نه دل‌خوش‌کنی. سیاست میدان آرزوها نیست؛ میدان واقعیت‌هاست. همان‌جا که استالین و چرچیل، با همه تضادها، پشت یک میز نشستند و جهان را شوکه کردند. اگر آمریکا به ایران حمله کند، اول باید یک توهم را دفن کنیم، جنگ با آمریکا «نبردی متوازن» نیست. آمریکا قوی‌ترین ارتش جهان است، با فاصله‌ای معنادار. این یک شعار نیست، یک واقعیت روشن نظامی است. برتری مطلق هوایی، اطلاعاتی، سایبری و لجستیکی. در همان جنگ ۱۲روزه اخیر روشن شد که پدافند ایران با همه ادعاها عملاً فشل است. حتی اگر امروز بازسازی شده باشد، حتی اگر چند سامانه جدید اضافه شده باشد، در برابر قدرت هوایی آمریکا تاب ایستادن بیش از چند ساعت یا نهایتاً یک روز را ندارد. این را باید صریح گفت: ایران توان جنگ کلاسیک با آمریکا را ندارد. پس سناریوی جمهوری اسلامی چیست؟ کشاندن جنگ به منطقه. نه از سر قدرت، از سر اجبار. وقتی نتوانی در آسمان بجنگی، زمین بازی را عوض می‌کنی. یک خاورمیانه آتشین. درگیری‌های نیابتی، حمله به مسیرهای انرژی، ناامن‌سازی خلیج فارس، فشار بر اسرائیل، عراق، لبنان، یمن. نتیجه؟ شوک به اقتصاد جهانی. قیمت نفت و بنزین می‌تواند سرسام‌آور شود. بازارها می‌لرزند، زنجیره تأمین به هم می‌ریزد، دولت‌ها زیر فشار افکار عمومی قرار می‌گیرند. این تنها اهرمی است که تهران می‌تواند روی آن حساب کند: هزینه‌سازی برای جهان. اما سؤال اصلی اینجاست که آیا این حمله به «چنج رژیم» منجر می‌شود؟ پاسخ کوتاه و صادقانه این است، نه به‌صورت خودکار. حتی اگر ساختارهای نظامی و امنیتی ضربه بخورند، حتی اگر رأس هرم تضعیف شود، بعد از حمله باید آماده یک واقعیت تلخ بود؛ جنگ خیابانی. جمهوری اسلامی یک دولت صرف نیست؛ یک ایدئولوژی است با شبکه‌ای از وفاداران. کسانی که با منطق هزینه فایده لیبرال فکر نمی‌کنند. کسانی که «شهادت» را نه شکست، که پیروزی می‌دانند. این شوخی نیست، تجربه حضور این افراد در سوریه و جنگ با داعش جلوی چشم ماست. ایران، سوریه نیست. ونزوئلا نیست. لیبی نیست. هیچ‌کدام از این کشورها بدنه‌ای ایدئولوژیک شبیه جمهوری اسلامی نداشتند که حاضر باشد در کوچه و خیابان بجنگد و مرگ را معنا کند. این همان نقطه‌ای است که بسیاری از تحلیل‌های خوش‌بینانه فرو می‌ریزند. اگر حمله آمریکا با هدف تغییر رژیم باشد، نباید انتظار «پایان سریع» داشت. نه. این تازه آغاز یک دوره پرهزینه و خونین است؛ هم برای ایران، هم برای منطقه، و حتی برای خود آمریکا. برای همین است که این جنگ، اگر آغاز شود، یک جنگ معمولی نیست. جنگی است با منطق آخرالزمانی، نه از آن جنس که الزاماً آخر دنیا را می‌آورد، بلکه از آن جنس که بازیگرانش خودشان را برای «آخرین نبرد» آماده کرده‌اند و همین، آن را خطرناک‌تر می‌کند. در این میان، نباید دچار توهم حمایت نظامی روسیه و چین شد. نه مسکو و نه پکن، هیچ‌کدام حاضر نیستند برای ایران وارد جنگ مستقیم با آمریکا شوند. حمایت آن‌ها، اگر باشد، سیاسی و دیپلماتیک است، نه نظامی. ایران برای روسیه و چین «متحد حیاتی» نیست، کارت بازی است. کارت‌ها را وقتی هزینه‌شان بالا برود، روی میز نمی‌سوزانند، کنار می‌گذارند. دنیا ساده نیست. خاورمیانه ساده‌تر از آن نیست. و خطرناک‌ترین چیز، تحلیل‌های ساده از جنگ است. @mostafadanandeh

مردمی که جنگ را نفرین می‌کردند و حالا ... مصطفی داننده به کجا رسانده‌ای کشوری را که بخشی از جامعه‌اش، نه از سر خیانت، که از فرط استیصال، چشم به حمله نظامی دوخته است. مردمی که سال‌ها جنگ را نفرین می‌کردند، حالا به آن به چشم آخرین امکان نگاه می‌کنند. این سقوط اخلاقیِ جامعه نیست؛ کیفرنامه‌ی توست. با لجاجت. با سرکوب. با دروغ‌های مقدس. کاری کردی که امید، به جرم تبدیل شود و اعتراض، با گلوله پاسخ بگیرد. کاری کردی که قانون به ابزار انتقام بدل شود و «وطن» برای خیلی‌ها فقط یک جغرافیای زخمی باشد، نه خانه. وقتی تمام راه‌های اصلاح را بستی، وقتی هر صدای منتقدی را یا خفه کردی یا تبعید، طبیعی است که مردم به بیرون از مرزها نگاه کنند. این اعلام ورشکستگی یک حاکمیت است. حاکمیتی که آن‌قدر مردمش را تحقیر کرد تا به دشمن پناه ببرند. اینکه مردمی، با تمام خاطره‌ی تلخ جنگ، به گزینه‌ی حمله نظامی فکر می‌کنند، نشانه‌ی فروپاشی پیوند دولت، ملت است. این را با شعار و تهدید نمی‌شود جمع کرد. این نتیجه‌ی سال‌ها حکومت با ترس است، نه با رضایت. لعنت به تو، نه از سر فحاشی، بلکه به‌عنوان حکم تاریخ. لعنت به سیستمی که مردمش را به جایی رساند که بین «ویرانی از بیرون» و «خفگی از درون»، دومی را غیرقابل‌تحمل‌تر دیدند. اینجا دیگر بحث سیاست خارجی یا بازی قدرت نیست. اینجا درباره جامعه‌ای حرف می‌زنیم که آن‌قدر زخمی شده که غریزه‌ی بقا بر عقل تاریخی‌اش غلبه کرده است. جامعه‌ای که می‌داند جنگ فاجعه است، اما از بی‌پناهی به آن فکر می‌کند. این فکر، نشانه‌ی جنون جمعی نیست؛ نشانه‌ی بن‌بست است. تو مردم را به این‌جا رساندی؛ با مصادره‌ی وطن، با انحصار حقیقت، با تبدیل کشور به ملک ایدئولوژیک خودت. آن‌قدر «دشمن» ساختی که در نهایت، دشمن واقعی برای مردم، خودت شدی. آن‌قدر از امنیت گفتی که زندگی ناامن شد. آن‌قدر از استقلال شعار دادی که مردم، بی‌قدرت و بی‌صدا ماندند. وقتی شهروند احساس کند هیچ نقشی در سرنوشتش ندارد، وقتی بداند رأی، اعتراض، قلم و حتی سکوتش بی‌اثر است، دیگر وطن را نه چیزی برای دفاع، که باری برای تحمل می‌بیند. این خطرناک‌ترین نقطه‌ی یک حکومت است: لحظه‌ای که مردم دیگر چیزی برای از دست دادن نمی‌بینند. حمله‌ی نظامی دولت خارجی هیچوقت برای مردم راه حل نبود و یک فاجعه بزرگ بود. همین جنگ 12 روزه را ببین، مردم سمت دشمن نایساتدند. اما اینکه بخشی از جامعه امروز به آن فکر می‌کند، نشان می‌دهد تو تمام راه‌حل‌ها را سوزانده‌ای. این فکر، محصول تبلیغات خارجی نیست؛ محصول سال‌ها تحقیر، خشونت و بی‌پاسخ‌ماندن خون‌هاست. هیچ کشوری با بمباران آزاد نمی‌شود، اما هیچ جامعه‌ای هم تا ابد زیر فشار له نمی‌ماند. تاریخ پر است از حکومت‌هایی که خیال می‌کردند با زور می‌شود همه‌چیز را نگه داشت، تا روزی که دیدند چیزی برای نگه‌داشتن نمانده است. @mostafadanandeh

چرا ایران گلیاد نیست؟ مصطفی داننده این روزها خیلی‌ها می‌نویسند که ایران شبیه « گلیاد سرگذشت ندیمه » شده است اما من بر این باورم که ایران گلیاد نیست، نه چون حکومتش مهربان‌تر است، نه چون ایدئولوژی‌اش نرم‌تر است، و نه چون خشونتش کمتر است. ایران گلیاد نشده، چون جامعه‌اش تن نداده است. گلیاد در جایی شکل می‌گیرد که جامعه، خسته و شکسته، سرانجام تسلیم می‌شود. ترس جا می‌افتد، بدن‌ها عادت می‌کنند، و نافرمانی به خاطره تبدیل می‌شود. جمهوری اسلامی سال‌ها تلاش کرده چنین نقطه‌ای را در ایران بسازد، اما اعتراضات اخیر و جان‌هایی که در کف خیابان از دست رفت، نشان داد هنوز به آن نرسیده است. در گلیاد، نافرمانی استثناست؛ در ایران، قاعده شده است. از خیابان تا دانشگاه، از مدرسه تا زندان، بدن‌هایی که قرار بود مطیع باشند، تبدیل به میدان مقاومت شده‌اند. زنانی که روسری را سوزاندند، جوانانی که مقابل گلوله ایستادند، خانواده‌هایی که بعد از کشتار سکوت نکردند؛ این‌ها نشانه‌ی جامعه‌ی تسلیم‌شده نیست. این‌ها نشانه‌ی جامعه‌ای است که هنوز «حق» را به رسمیت می‌شناسد، حتی وقتی قانون علیه اوست. حکومت دقیقاً این را فهمیده است. به همین دلیل است که خشونت در اعتراضات اخیر عریان شد. شلیک به سر و چشم، بازداشت‌های کور و قطعی اینترنت، این‌ها ابزار حکومت مطمئن نیست. این‌ها ابزار حکومتی است که می‌داند هنوز شکست اجتماعی را تحمیل نکرده است. گلیاد وقتی می‌کشد که دیگر نیازی به توضیح ندارد؛ جمهوری اسلامی می‌کشد چون هنوز مجبور به توجیه است. در گلیاد، بدن زن ملک حکومت است و جامعه این را پذیرفته. در ایران، بدن زن میدان نبرد است. تفاوت کوچک نیست، سرنوشت‌ساز است. حکومت می‌خواهد بدن را کنترل کند، جامعه آن را پس می‌گیرد. همین کشمکش است که اجازه نمی‌دهد کابوس کامل شود. کشتار مردم در اعتراضات اخیر، نشانه‌ی قدرت مطلق نیست؛ نشانه‌ی شکست در تولید اطاعت است. اگر جامعه پذیرفته بود، نیازی به گلوله نبود. اگر ترس نهادینه شده بود، نیازی به این حجم از خشونت نمایشی نبود. جمهوری اسلامی دارد با منطق گلیاد عمل می‌کند، اما با جامعه‌ای روبه‌روست که حاضر نیست نقش ندیمه را بازی کند. گلیاد زمانی پیروز می‌شود که مردم حتی زبان اعتراض را فراموش کنند. ایران فریاد دارد، خاطره دارد، خشم اخلاقی دارد. همین‌هاست که اجازه نمی‌دهد داستان بسته شود. ایران گلیاد نیست، چون مردمش هنوز ایستاده‌اند. و تا وقتی جامعه مبارزه می‌کند، حتی خون هم نمی‌تواند نظم را تثبیت کند؛ فقط جنایت را ثبت می‌کند. @mostafadanandeh

من مخالف جنگ و خشونتم اما ... ✍مصطفی داننده من طرفدار ماندلا هستم؛ نه به‌عنوان یک اسطوره‌ی دست‌نیافتنی، بلکه به‌عنوان انسانی که نشان داد می‌شود با نفی خشونت، با ایستادن مقابل نفرت، جامعه‌ای انسانی‌تر ساخت. من با هر شکل از خشونت مخالفم، چون باور دارم خشونت حتی وقتی با نیت «نجات» می‌آید، در نهایت ضد انسان عمل می‌کند، ضد کرامت، ضد زندگی. من با ظلم مخالفم؛ نه فقط با ظالم. چون ظلم یک فرد نیست، یک رفتار است، یک منطق است. هرکس که ظلم می‌کند فارغ از نام، لباس، ایدئولوژی یا پرچم من مقابل او می‌ایستم. این خط قرمز من است. اما من نفرت مردم را هم با تمام‌ وجود می‌فهمم. نفرت، محصول سال‌ها تحقیر، سرکوب، دروغ و بن‌بست است. مردمی که هیچ روزنه‌ای ندیده‌اند، طبیعی است که زبانشان تند شود و رؤیاهایشان خشن. من با حمله‌ی نظامی مخالفم. چون تاریخ، این معلم بی‌رحم، بارها ثابت کرده که جنگ چیزی جز ویرانی، مرگ و عقب‌ماندگی طولانی‌مدت به جا نمی‌گذارد. من دوست دارم مشت‌های گره‌کرده‌ی مردمم آزادی بیاورد، نه چکمه‌های نظامی خارجی‌ها. خارجی اگر بیاید، برای نجات نمی‌آید؛ برای منافعش می‌آید. و وقتی آمد، به این راحتی نمی‌رود، مگر اینکه چیزی برده باشد، چیزی خراب کرده باشد. با این حال، می‌فهمم آن‌هایی را که می‌گویند «آمریکا بزند و راحت‌مان کند». این حرف از سر عشق به جنگ نیست؛ از سر فرسودگی است. از خستگی عمیق مردمی که با یکی از لجوج‌ترین، بسته‌ترین و بی‌اعتناترین حکومت‌های تاریخ نسبت به مردمش زندگی کرده‌اند. این را نمی‌شود ندید و نشنید. من هزار صفحه نقد به رضا پهلوی و حامیانش دارم. بسیاری از آن‌ها خود را صاحب حق مطلق می‌دانند، تمامیت‌خواه‌اند و تحمل صدای مخالف را ندارند. این خطرناک است و باید درباره‌اش حرف زد، بی‌تعارف. اما باز هم می‌فهمم چرا بخش بزرگی از مردم پشت سر او ایستاده‌اند. وقتی زمین سیاست خالی است، وقتی آلترناتیوها ضعیف یا پراکنده‌اند، مردم به هر نشانه‌ای از «امکان تغییر» چنگ می‌زنند. این انتخاب لزوماً آگاهانه یا ایده‌آل نیست، اما قابل درک است. این یادداشت نه بیانیه‌ی پاکی مطلق است، نه تبرئه‌ی خشم و خشونت. این فقط تلاش برای صادق‌ماندن است؛ در دنیایی که ساده‌سازی، دروغ می‌سازد و دروغ، خشونت. @mostafadanandeh

نه این‌طرف زندگی است، نه آن‌طرف آرامش ✍️مصطفی داننده ایران، مردمش را به داخل و خارج تقسیم کرده، اما رنج را عادلانه پخش کرده است. یکی زیر فشار مستقیم، یکی زیر فشار روانی. یکی با ترس از باتوم و گلوله، یکی با ترس از خبر بد و تماس بی‌پاسخ. فاصله جغرافیایی زیاد شده، اما اضطراب مشترک است. مسئله فقط «ماندن» یا «رفتن» نیست؛ مسئله این است که حکومتی شکل گرفته که زندگی را، در هر کجا که باشی، ناامن کرده است. زندگی ایرانی‌هایی که داخل کشور مانده‌اند، دیگر شباهتی به زندگی عادی ندارد. اسم دقیق‌ترش «تحمل» است؛ تحمل فقرِ دائمی، ترسی که همیشه در هوا معلق است. اعتراضاتی که هزینه‌اش بازداشت، ضرب‌وشتم یا مرگ است و مرگی که دیگر خبر تکان‌دهنده نیست، بخشی از روزمرگی شده. حکومتی که فقط به سیاست و اقتصاد بسنده نکرده و تا جزئی‌ترین لایه‌های زندگی مردم نفوذ کرده: از پوشش و سبک زندگی تا حرف‌زدن، نوشتن، شادی‌کردن و حتی عزاداری. در ایران امروز، هیچ چیز قابل پیش‌بینی نیست. تصمیم‌ها ناگهانی‌اند، امنیت روانی تقریباً وجود ندارد. مردم نمی‌دانند فردا قیمت‌ها کجا می‌ایستد، اینترنت هست یا نه، اعتراض ممکن است یا نه، و آیا یک جمله، یک پست یا حتی یک سکوت برایشان دردسرساز می‌شود یا نه. اینجا حتی نفس کشیدن هم می‌تواند سیاسی تلقی شود. اعتراض هزینه دارد، سکوت هم آرامش نمی‌آورد. جامعه بین فرسودگی و خشم معلق مانده است. اما آن‌سوی مرزها هم تصویرِ آرامی وجود ندارد. ایرانی‌های خارج از کشور اگرچه از فقر، سرکوب مستقیم و خشونت خیابانی دورند، اما از ایران جدا نشده‌اند. تصمیم‌های حکومت همچنان روی زندگی‌شان سایه می‌اندازد: از وضعیت خانواده و دوستان گرفته تا محدودیت‌های سفر، مشکلات حقوقی، فشارهای روانی و انگ سیاسی. استرس ایران، استرس دائمی است؛ چیزی نیست که با تغییر جغرافیا تمام شود. نگرانی برای داخل، بی‌خبری از عزیزان، قطع اینترنت، شایعه جنگ، تهدید درگیری نظامی و آینده‌ای نامعلوم، بخشی از زندگی روزمره مهاجران ایرانی شده. آنها نه می‌توانند کاملاً رها باشند، نه می‌توانند کاری از راه دور انجام دهند. این یک تعلیق فرساینده است؛ حالتی که نه آرامش دارد، نه نقطه پایان. @mostafadanandeh

بی‌خبری که خفگی می‌آورد ✍️مصطفی داننده وقتی اینترنت ایران قطع می‌شود، فقط یک سرویس فنی از کار نمی‌افتد؛ یک رشته‌ی حیاتی پاره می‌شود. رشته‌ای که میلیون‌ها مهاجر را به خانواده، به خانه، به صدای آشنا وصل نگه می‌دارد. برای ما که بیرون از ایران زندگی می‌کنیم، قطع اینترنت یعنی معلق ماندن در بدترین حالت ممکن: بی‌خبری. مهاجر بودن ذاتاً با دوری همراه است، اما این دوری همیشه با یک دلخوشی کوچک قابل تحمل بوده: تماس، پیام، یک «آنلاین شد» ساده در واتساپ یا تلگرام. حالا همان حداقل هم با یک دستور امنیتی حذف می‌شود. نه به‌خاطر جنگ، نه بلای طبیعی؛ فقط به این دلیل که مردم اعتراض کرده‌اند و حکومت تصمیم گرفته چشم و گوش کشور را ببندد. در این وضعیت، مهاجرها نه تماشاگرند و نه بی‌طرف. ما هر بار که اینترنت قطع می‌شود، وارد یک اضطراب جمعی می‌شویم. مادر مریض است یا نه؟ پدر سر کار رسیده؟ خواهرم دیشب سالم به خانه برگشته؟ این‌ها سؤال‌های بزرگ فلسفی نیستند؛ بدیهی‌ترین نگرانی‌های انسانی‌اند. اما قطع اینترنت همین بدیهیات را به کابوس تبدیل می‌کند. بدتر از خود بی‌خبری، عادی‌سازی آن است. اینکه انگار طبیعی است حکومتی برای مهار اعتراض، ارتباط یک ملت با جهان و حتی با همدیگر را قطع کند. انگار طبیعی است که میلیون‌ها نفر در خارج از کشور، ساعت‌ها و روزها گوشی به دست، بین توییتر، خبرگزاری‌ها و تماس‌های ناموفق سرگردان باشند. این طبیعی نیست؛ این یک خشونت خاموش است. اینترنت فقط ابزار سرگرمی یا شبکه اجتماعی نیست. برای مهاجرها، اینترنت نقش نفس مصنوعی را دارد. قطعش یعنی خفه کردن تدریجی. یعنی تحمیل درماندگی از راه دور. تو نمی‌توانی کاری بکنی، حتی نمی‌توانی بفهمی چه اتفاقی افتاده. فقط باید صبر کنی و امیدوار باشی که «قطع شدن» طولانی نشود و خبر بدی در راه نباشد. حکومت‌ها معمولاً از هزینه‌های سیاسی سرکوب حرف نمی‌زنند، اما این یکی هزینه‌ی عاطفی دارد؛ عمیق و ماندگار. زخمی که نه در آمار می‌آید، نه در بیانیه‌ها. مهاجرها با هر بار قطع اینترنت، یک‌بار دیگر تبعید را زندگی می‌کنند. نه با ویزا و پاسپورت، بلکه با سکوت. قطع اینترنت شاید صدای خیابان را خفه کند، اما اضطراب را صادر می‌کند؛ به همه‌جای دنیا، به خانه‌هایی که چراغشان روشن است اما دلشان تاریک. این یادمان بماند: بی‌خبری، خودش یک شکل از مجازات است، یک مجازات سخت. @mostafadanandeh

شماره جدید پادکست کشتگان بر سر قدرت رو می‌تونید از طریق کست باکس و یا اسپاتیفای گوش بدید. https://open.spotify.com/episode/5U
شماره جدید پادکست کشتگان بر سر قدرت رو می‌تونید از طریق کست باکس و یا اسپاتیفای گوش بدید. https://open.spotify.com/episode/5UxNgGvM56UWZ46eCbn9QC?si=_5VA1DYLRSqnL7-MEH1VLg&context=spotify%3Ashow%3A4Dbv14N0WUSPrARxRqzXwj https://castbox.fm/vi/890014376 @mostafadanandeh

یادتان باشد قرارداد را شما شکستید ✍️مصطفی داننده بعد از انقلاب 57 در همان اولین سرود ملی گفتید: «شد جمهوری اسلامی به پا که هم دین دهد، هم دنیا به ما» این جمله، فقط شعر نبود؛ وعده بود. قرارداد بود. قولی بود که با مردم بستید. حالا بیایید صادق باشیم: نه دنیا مانده، نه دین. دنیا را گرفتید؛ با تورم، با فقر، با بی‌ثباتی، با ناامنی اقتصادی. دین را هم گرفتید؛ با ریا، با اجبار، با تبدیل ایمان به بخشنامه، و اخلاق به ابزار سرکوب. مردم امروز در فقر زندگی می‌کنند، نه از سر تنبلی یا بی‌عرضگی، بلکه چون شما اقتصاد را به میدان آزمون ایدئولوژی و رانت تبدیل کردید. فاصله طبقاتی آن‌قدر عمیق شده که دیگر «طبقه» نیست؛ شکاف است. یک طرف، مردمی که برای اجاره، درمان و نان روزانه می‌جنگند؛ طرف دیگر، اقلیتی که از دل همین نظام، ثروت‌های نجومی بیرون کشیده‌اند و حتی زحمت پنهان‌کردنش را هم به خود نمی‌دهند. شما جامعه‌ای ساختید که در آن کار کردن الزاماً به زندگی بهتر منجر نمی‌شود. کشوری که در آن تحصیل، نه نردبان پیشرفت، که اغلب بلیت خروج است. جوانی که باید آینده بسازد، درگیر زنده ماندن است. از دین گفتید، اما نتیجه‌اش بی‌اعتمادی عمومی به هر چیزی است که بوی مذهب بدهد. وقتی دین ابزار توجیه ناکارآمدی می‌شود، طبیعی است که مردم نه به دولت ایمان بیاورند، نه به واعظ. این را شما کردید، نه «دشمن»، نه «فضای مجازی»، نه «جنگ ترکیبی» شما مسئولان، سال‌هاست با مردم حرف نمی‌زنید؛ برایشان حرف می‌زنید. گزارش می‌دهید، توجیه می‌کنید، وعده می‌دهید، اما گوش نمی‌دهید. و وقتی مردم فریاد می‌زنند، اسمش را می‌گذارید «اغتشاش» واقعیت ساده است و دردناک: اگر قرار بود جمهوری اسلامی هم دین بدهد هم دنیا، شما هر دو را سوزاندید. دنیا را با سوءمدیریت، فساد و انزوا. دین را با اجبار، تبعیض و دروغ. این مردم، معجزه نمی‌خواهند. زندگی عادی می‌خواهند. اقتصاد قابل پیش‌بینی. آینده‌ای که مجبور نباشند برایش از کشور فرار کنند. و دینی که اگر خواستند، انتخابش کنند؛ نه اینکه زیر باتوم و قانون تحمیلی به آن «مؤمن» شوند. یادتان باشد قرارداد را شما شکستید. و هیچ حکومتی با قرارداد شکسته، دوام نیاورده است. @mostafadanandeh

خواست‌های بزرگِ یک ملتِ خسته: حقِ داشتنِ یک زندگی عادی ✍️مصطفی داننده درخواست مردم ایران پیچیده نیست. نه آرمان‌شهری می‌خواهند، نه وعده‌های بزرگ تاریخی، نه نقش محوری در نظم نوین جهانی. خواسته‌ها آن‌قدر ساده‌اند که گفتن‌شان گاهی خجالت‌آور می‌شود: یک زندگی عادی. زندگی‌ای که در آن، آینده قابل حدس باشد، اقتصاد هر صبح با شوک تازه از خواب بیدار نشود، اینترنت ابزار کار و ارتباط باشد نه میدان جنگ. مردم ایران از «زیادی خواستن» عبور کرده‌اند و به «حداقل‌ها» رسیده‌اند. حداقل‌هایی که در بسیاری از کشورها بدیهی محسوب می‌شود. یک اقتصاد باثبات یعنی این‌که حقوق آخر ماه، تا نیمه ماه دود نشود. یعنی قیمت‌ها با توییت و شایعه و تصمیم‌های ناگهانی بالا و پایین نروند. یعنی برنامه‌ریزی برای زندگی، شوخی تلخی نباشد که فقط در کلاس‌های اقتصاد تدریس شود. مردم نمی‌خواهند ثروتمند شوند؛ می‌خواهند فقیرتر نشوند. اینترنت بدون فیلتر هم خواسته‌ای لوکس نیست. در جهانی که آموزش، کار، ارتباط، رسانه و حتی درمان به اینترنت گره خورده، قطع و محدود کردن آن یعنی حذف مردم از زمانه خودشان. فیلترینگ فقط بستن چند سایت نیست؛ بستن فرصت‌هاست. بستن پنجره‌ای است که مردم از آن دنیا را می‌بینند و دنیا آن‌ها را. مردمی که برای ساده‌ترین کارهای روزمره باید دور بزنند، فیلترشکن بخرند و مدام نگران باشند، احساس شهروند درجه دو بودن را با تمام وجود لمس می‌کنند. آینده روشن هم شعار نیست. آینده روشن یعنی این‌که جوان بداند اگر درس بخواند، اگر کار کند، اگر بماند، چیزی در انتظارش هست. یعنی مهاجرت تنها گزینه عقلانی نباشد. یعنی خانواده‌ها مجبور نباشند فرزندان‌شان را با اضطرابِ «رفتن یا سوختن» بزرگ کنند. آینده روشن یعنی امید، و امید چیزی نیست که با بخشنامه و سخنرانی ساخته شود؛ محصول تصمیم‌های درست و قابل پیش‌بینی است. مسئله اینجاست: این خواسته‌ها نه رادیکال‌اند، نه سیاسی به معنای رایجش. این‌ها مطالبات انسانی‌اند. مردم ایران نظام اقتصادی یا ایدئولوژیک خاصی را فریاد نمی‌زنند؛ فقط می‌خواهند زندگی‌شان گروگان بحران دائمی نباشد. خستگی عمومی دقیقاً از همین‌جا می‌آید: از این‌که حتی خواستنِ زندگی عادی هم باید هزینه داشته باشد. وقتی جامعه‌ای به نقطه‌ای می‌رسد که «عادی بودن» به آرزو تبدیل می‌شود، یعنی یک جای کار عمیقاً ایراد دارد. مردم ایران نه زیاده‌خواه‌اند و نه ناسپاس. آن‌ها فقط می‌خواهند صبح‌ها با اضطراب کمتری بیدار شوند، شب‌ها با نگرانی کمتری بخوابند، و فردا را نه با ترس، که با حداقلی از اطمینان تصور کنند. این، درخواست زیادی نیست. این، تعریف ساده زندگی است. @mostafadanandeh

اعتراض به دلار نیست؛ اعتراض به بن‌بست است ✍مصطفی داننده اعتراض مردم به گرانی دلار، اعتراض به یک عدد نیست. دلار فقط دماسنج است؛ تبِ واقعی جای دیگری‌ست. مردمی که امروز صدایشان بلند شده، سال‌هاست دارند همان جمله را تکرار می‌کنند: «دیگر نمی‌شود زندگی کرد.» وقتی ارزش پول ملی مدام فرو می‌ریزد، در واقع زمان و زحمت مردم است که بی‌ارزش می‌شود. کار می‌کنی، حقوق می‌گیری، و می‌بینی حاصلش هر ماه کوچک‌تر از ماه قبل است. این نه بحران اقتصادیِ مقطعی، که تجربه‌ی فرسایشِ دائمی است؛ فرسایشی که آرام اما بی‌وقفه آدم را به نقطه‌ی انفجار می‌رساند. اعتراض حق مردم است، چون راه‌های دیگر بسته شده. وقتی رأی دادن تغییری ایجاد نمی‌کند، وقتی گفت‌وگو به دیوار می‌خورد و مسئولان حتی وانمود هم نمی‌کنند که صدایی را می‌شنوند، اعتراض آخرین زبانِ باقی‌مانده است. زبانی که شاید خشن به نظر برسد، اما محصولِ نشنیده‌شدن است. سؤال اصلی این نیست که «چرا مردم اعتراض می‌کنند؟» سؤال واقعی این است: غیر از اعتراض چه کاری برایشان باقی مانده؟ تحمل؟ سال‌ها تحمل شده. صرفه‌جویی؟ از حد گذشته. امید بستن به وعده‌ها؟ وعده‌ها تاریخ مصرفشان تمام شده. وقتی سیاست‌گذار هیچ هزینه‌ای برای تصمیم‌های غلطش نمی‌دهد، این مردم‌اند که هزینه را می‌پردازند؛ با سفره‌ی کوچک‌تر، با آینده‌ی نامعلوم‌تر، با مهاجرت اجباری یا ماندنِ بی‌چشم‌انداز. اعتراض به دلار، اعتراض به بی‌ثباتی است؛ به زندگی‌ای که قابل برنامه‌ریزی نیست. مردمی که نمی‌دانند شش ماه دیگر اجاره‌شان چند برابر می‌شود، دارو پیدا می‌شود یا نه، شغل می‌ماند یا نه. این اعتراض، فریادِ کسانی است که دارند از «زنده ماندن» هم خسته می‌شوند، چه برسد به زندگی کردن. نادیده گرفتن این اعتراض‌ها، پاک کردن صورت مسئله نیست؛ فقط صورت مسئله را بزرگ‌تر می‌کند. جامعه‌ای که راه بیان مسالمت‌آمیز نداشته باشد، دیر یا زود راه‌های پرهزینه‌تری پیدا می‌کند. تاریخ در این مورد شوخی ندارد. این یادداشت اگر قرار است چیزی را روشن کند، همین است:‌ مردم شورشی نیستند؛ فرسوده‌اند و فرسودگیِ جمعی، خطرناک‌تر از هر شعار سیاسی است. @mostafadanandeh

بیضایی و سنت تلخِ مُردنِ بزرگان بیرون از وطن مصطفی داننده بهرام بیضایی «در خارج» نمرد؛ او بیرون رانده شد و بعد مُرد. این تفاو
بیضایی و سنت تلخِ مُردنِ بزرگان بیرون از وطن مصطفی داننده بهرام بیضایی «در خارج» نمرد؛ او بیرون رانده شد و بعد مُرد. این تفاوتش با یک مرگ عادی است. مرگ طبیعی است، مهاجرت به دلیل بستن، ننزاشتن و سانسور طبیعی نیست.  مهاجرت که نه تبعید کلمه درست تری‌است. رفتن یک تصمیم است که دیر یا زود به مرگ فرهنگی ختم می‌شود و گاهی هم به مرگ جسم. بیضایی از آن جنس هنرمندانی بود که اگر می‌ماند، آرام نمی‌گرفت. او با «بودنِ بی‌دردسر» سازگار نبود. حافظه داشت، تاریخ می‌دانست، اسطوره را بلد بود و قدرت از همین‌ها می‌ترسد. قدرتی که حافظه را دشمن می‌داند، طبیعی است که با کسی مثل بیضایی کنار نیاید. نتیجه‌اش ساده است: یا حذف نرم، یا فرسایش تدریجی، یا هل‌دادن به بیرون مرزها. سال‌ها گفتند: «می‌تونه کار کنه، فقط در چارچوب.» این جمله را باید قاب کرد و زد به دیوار وزارت ارشاد. چارچوب یعنی بی‌خطر شو. یعنی بی‌حافظه شو. یعنی از خودت چیزی کم کن تا ما اذیت نشویم. بیضایی از آن‌هایی نبود که کم شود. پس زیاد آمد. و زیادی، در این سیستم، جرم است. تلخ‌تر از خود تبعید، نادیده‌گرفتنِ بعد از تبعید است. وقتی رفت، تازه فهمیدند چه چیزی را از دست داده‌اند؟ نه. حتی آن‌وقت هم وانمود کردند چیزی نشده. همان سیاست همیشگی: حذف، بعد سکوت، بعد فراموشی برنامه‌ریزی‌شده. حالا که مرده، دوباره همه می‌فهمند. مرگ در ایران معجزه می‌کند؛ ناگهان همه بزرگ می‌شوند. اما سؤال اینجاست: اگر بیضایی مانده بود، اگر اجازه داده بودند کار کند، اگر می‌دانست واقعاً چقدر دیده می‌شود و چقدر مهم است، آیا سرنوشتش همین بود؟ یا ما باز هم ترجیح می‌دادیم او را در امن‌ترین حالت ببینیم: ساکت، دور، بی‌اثر؟ این فقط داستان بیضایی نیست. این الگوی ثابت ماست: هنرمند را یا می‌شکنیم، یا خسته می‌کنیم، یا هل می‌دهیم بیرون؛ بعد که مُرد، برایش مرثیه می‌نویسیم و خیال می‌کنیم وظیفه‌مان را انجام داده‌ایم. بیضایی امروز درگذشت، اما حقیقت آزاردهنده این است: او سال‌ها پیش، وقتی امکان زیستنِ کامل در وطن از او گرفته شد، زخم مرگ را خورده بود. تا وقتی نفهمیم کشور فقط با نفت و ایدئولوژی نمی‌ماند، بلکه با حافظه، هنر و صدای مستقل زنده است، این چرخه ادامه دارد. و باز هم هنرمندانی خواهیم داشت که نه در وطن، که در تبعیدِ تحمیلی می‌میرند. این یادداشت تسلیت نیست؛ کیفرخواست است. @mostafadanandeh

ترانه علیدوستی؛ هزینه شجاعت در کشوری که سکوت ارزان‌تر است ✍️مصطفی داننده شجاعت ترانه علیدوستی از جنسی نیست که با یک استوری یا یک موضع‌گیری مقطعی تمام شود. شجاعت او «ادامه‌دار» است؛ یعنی انتخابی که هر روز باید دوباره پرداختش کنی. او می‌دانست چه چیزی را از دست می‌دهد: نقش، صحنه، امنیت شغلی، و حتی سلامت. با این‌همه ایستاد، نه برای قهرمان شدن، بلکه برای اینکه دروغ نگوید؛ نه به مخاطب، نه به خودش. در جامعه‌ای که بسیاری یاد گرفته‌اند «نه گفتن» را به تعویق بیندازند تا شاید هزینه‌اش کمتر شود، ترانه علیدوستی دقیقاً برعکس عمل کرد: وقتی گفت نه، پایش ماند. این‌جا شجاعت از جنس شعار نیست؛ از جنس انتخابی است که راه بازگشت را آگاهانه می‌بندد. گفت حاضر نیست با حجاب اجباری مقابل دوربین برود، و این فقط یک موضع سیاسی نبود؛ اعلام مرگ یک مسیر حرفه‌ایِ امن بود. کمتر هنرمندی حاضر است چنین تصمیمی را نه در خلوت، بلکه علنی و شفاف بگیرد. اهمیت کار علیدوستی در این است که «هزینه» را خصوصی نکرد. درد، زندان، بیماری، و ترس را سانسور نکرد تا تصویر شیک‌تری از مقاومت بسازد. این صداقت، مقاومت را انسانی می‌کند؛ قابل لمس، نه افسانه‌ای. او نگفت قوی‌ام، گفت آسیب دیدم و باز هم عقب ننشستم. همین جمله نانوشته، از هزار بیانیه سیاسی اثرگذارتر است. ترانه علیدوستی نه نماد بی‌نقص آزادی است و نه نیاز دارد باشد. ارزش او دقیقاً در همین است: انسانی ایستاده، با تردید و ترس، که با این‌حال انتخاب کرده در سمت درست بایستد. تاریخ معمولاً شجاع‌ترین‌ها را فوری پاداش نمی‌دهد، اما فراموش هم نمی‌کند. بعضی صداها وقتی خاموش می‌شوند، تازه بلندتر شنیده می‌شوند؛ و این یکی از همان صداهاست. @mostafadanandeh