ch
Feedback
کتابِ مَطـــرود

کتابِ مَطـــرود

前往频道在 Telegram

«مجله‌ی ادبی و هنری مطرود» • • • [ هزارتوی ادبیات، فلسفه و هنر ]

显示更多
1 190
订阅者
无数据24 小时
-27 天
-1030 天

数据加载中...

相似频道
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服
标签云
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服
进出提及
---
---
---
---
---
---
吸引订阅者
七月 '25
七月 '250
在0个频道中
六月 '250
在0个频道中
Get PRO
五月 '250
在0个频道中
Get PRO
四月 '25
+1
在0个频道中
Get PRO
三月 '25
+3
在0个频道中
Get PRO
二月 '250
在1个频道中
Get PRO
一月 '25
+1
在0个频道中
Get PRO
十二月 '24
+4
在0个频道中
Get PRO
十一月 '24
+4
在0个频道中
Get PRO
十月 '24
+1
在0个频道中
Get PRO
九月 '24
+2
在0个频道中
Get PRO
八月 '24
+3
在0个频道中
Get PRO
七月 '24
+1
在0个频道中
Get PRO
六月 '24
+9
在0个频道中
Get PRO
五月 '24
+1
在0个频道中
Get PRO
四月 '24
+5
在0个频道中
Get PRO
三月 '24
+3
在0个频道中
Get PRO
二月 '24
+3
在0个频道中
Get PRO
一月 '24
+1
在0个频道中
Get PRO
十二月 '23
+3
在1个频道中
Get PRO
十一月 '23
+9
在0个频道中
Get PRO
十月 '23
+11
在0个频道中
Get PRO
九月 '23
+16
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+20
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+26
在0个频道中
Get PRO
六月 '230
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+5
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+2
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+2
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+1
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+4
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+6
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+5
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+7
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+11
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+5
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+3
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+5
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+3
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+2
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+11
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+83
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+253
在0个频道中
Get PRO
十二月 '210
在0个频道中
Get PRO
十一月 '210
在0个频道中
Get PRO
十月 '210
在0个频道中
Get PRO
九月 '210
在0个频道中
Get PRO
八月 '210
在0个频道中
Get PRO
七月 '210
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+9
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+12
在0个频道中
Get PRO
四月 '21
+15
在0个频道中
Get PRO
三月 '21
+15
在0个频道中
Get PRO
二月 '21
+18
在0个频道中
Get PRO
一月 '21
+15
在0个频道中
Get PRO
十二月 '20
+3 622
在0个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
07 七月0
06 七月0
05 七月0
04 七月0
03 七月0
02 七月0
01 七月0
频道帖子
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ "گفتی بگویم" گفتی بگویم، یا آنکه خود گفتم که باید گفتنی را گفت؛ اما در آن وقتی که من از «خود» برون می‌آمدم،
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ "گفتی بگویم" گفتی بگویم، یا آنکه خود گفتم که باید گفتنی را گفت؛ اما در آن وقتی که من از «خود» برون می‌آمدم، آنان در «خود» فرو رفتند. من رو به روشان ایستاده پرده از «پنهان» گشاده، باز آنان، تا مرا یابند با «خیالِ» جست و جو رفتند. من چه می‌گفتم که می‌شایست؟ یا چه می‌کردم که می بایست؟ آب‌های خسته محمود کیانوش ‏━━━━━━━༺༻‏━━━━━━━

2
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ روزی پر فروغ، با مرغکان صبح‌رنگ، دستی ظلمت را می‌گشاید، دستی دیگر، موهای زنی را می‌کشد، زنی مغروق در آینه ک
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ روزی پر فروغ، با مرغکان صبح‌رنگ، دستی ظلمت را می‌گشاید، دستی دیگر، موهای زنی را می‌کشد، زنی مغروق در آینه که از حرکت نمی‌ایستد. برای رجوع به سرگذشت تن، باید بازگردم به استخوانهای سوگوارم؛ باید کلام صدایم را دریابم. الخاندرا پیسارنیک بخشی از شعر: "معابر آینه""Paths of the Mirror" فارسی: وحید نجفی ‏━━━━━━━༺༻‏━━━━━━━
80
3
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ دیروز نیزه‌هاش را بارید امروز برف‌هاش را ای داد تا فرداش من امّا از نام تو طلسمی است بر بازوم از مرجان و ار
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ دیروز نیزه‌هاش را بارید امروز برف‌هاش را ای داد تا فرداش من امّا از نام تو طلسمی است بر بازوم از مرجان و اریدیس شاپور بنیاد ‏━━━━━━━༺༻‏━━━━━━━
78
4
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ من آرام از فصل عشق بازی‌ی اشیا می‌گفتم و قلب ساعتی که گم شده بود کنار هستی‌ات می‌زد چه پیر شده‌ای میان بازو
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ من آرام از فصل عشق بازی‌ی اشیا می‌گفتم و قلب ساعتی که گم شده بود کنار هستی‌ات می‌زد چه پیر شده‌ای میان بازوان تکیده من چه تنها شده‌ای ای خواب آبی که در چشم خورشید آرمیده‌ای آیا فقط من ترانه‌های فراموش را زمزمه می‌کنم یا این رسم آموختن مرگ است که تکه‌های خاطره را از هر سو جمع می‌کند تا باز به هر سو پرتاب کند قطعات شاپور بنیاد ‏━━━━━━━༺༻‏━━━━━━━
73
5
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ واژه‌های خاموش آن‌گاه واژه‌ها خاموش شدند چون آوای شبنمی که در آفتاب خشکید. سپس گردبادهای سرکش برافراشتند هو
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ واژه‌های خاموش آن‌گاه واژه‌ها خاموش شدند چون آوای شبنمی که در آفتاب خشکید. سپس   گردبادهای سرکش                  برافراشتند هوا را اما هنوز نه آن قرن بود نه آن روزگار موعود تا از افق، ژرف بنگریم            که آیا کسی می‌آید؟ رمه‌ای از آهوان روشنایی را       در تپه‌های شن‌زاران گشودند. ردپای جزرومدهای گمشده                    کوسه‌ای بود، که با آوازهایی ناساز       به عطش سوزان                می‌پیچید. وینچنزو بیانکینی ترجمه‌: مونا زاهدی ‏━━━━━━━༺༻‏━━━━━━━
103
6
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ هنر از کف‌دادگی مشقت‌بار نیست چیزکان بسیاری فناپذیرند پس فقدانشان سترگ نیست در روز چیزکی از کف بده بپذیر گم
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ هنر از کف‌دادگی مشقت‌بار نیست چیزکان بسیاری فناپذیرند پس فقدانشان سترگ نیست در روز چیزکی از کف بده بپذیر گمگشتگی‌‌ات را پس از گم کردن کلید‌های در و حال بدت را در ساعتی پس از آن هنر از کف‌دادگی مشقت‌بار نیست مشق کن بیش و شتابان از کف بدهی اماکن، نام‌ها و جاهایی که عزم سفر داشتی فقدان هیچ‌یک سترگ نیست. ببین! ساعت مچی مادر از کفم رفت یک یا یکی به آخرین خانه‌ی امیدم تلف شد. هنر از کف‌دادگی مشقت‌بار نیست دو شهر از کفم رفت دو شهر محبوب و پهناور بخشی از قلمروهایم، دو رود و یک سرزمین اندوهناک است اما اندوه سترگی نیست. درد فراق تو حتا (صدای پرشور و اطواری که دوست می‌داشتم) کتمان نمی‌کنم چرا که عیان است هنر از کف‌دادگی آنچنان مشقت‌بار نیست هر چند اگر اینگونه (به یاد بسپار) سترگ درنظر بیاید. الیزابت بیشاپ فارسی: وحید نجفی ‏━━━━━━━༺༻‏━━━━━━━
102
7
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ منحنی عدم و شکل در نیمروز خلقت که دنیایی معکوس در آن می‌سوخت من در آتشی مجزا از ماده زاده شدم تقدم من تنها
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ منحنی عدم و شکل در نیمروز خلقت که دنیایی معکوس در آن می‌سوخت من در آتشی مجزا از ماده زاده شدم تقدم من تنها این بود که خاک را نبوسیده بودم و در ادامه‌ی نسیم که هوسی کودکانه در انتهایش می‌درخشید خودسرانه دشت را می‌ستودم دشت که از ابتدای ظلمت معرفی شده بود و من که منکر القاب بدوی بودم اشیا را از دریچه‌های بهشت بیرون می‌ریختم *** باران هنوز از رگه‌های فضا می‌چکید که من در زیر چتری از قارچ‌های سمی منزوی شدم در آن زمان پیامبران ناشناخته آیاتشان را با معجونی از کلمات تلخ می‌آمیختند جغدی منحوس و منفور با چشمهای ترسناکش بر روی خواب‌های قرون بیدار می‌شد و در سپیده دم مرگ، قیامتی معلق، پیش می‌آمد گروه نامتحد ارواح در کاسه‌های سنگی معابر را می‌شناختند آری من در وسعتی از جزیره‌های درخشان و در آخرین لبخند خدا محو می‌شدم محراب من پرشور و مقدس (رنگین کمانی که زینت کهکشانها بود) به گرداگرد عالم می‌چرخید تعلقی مجزا و پراکنده که دنیایی از خشونت و غدر بر آن ویران شده بود یکباره چونان قفسی تنگ و مسدود بر کرانه های پوسیده خاك فرود آمد نجات دهنده با فریادی اضطراب آمیز از لابلای ظلمت بیرون می‌دوید و من کودکیم در غارهای عصر حجر می‌چرید از کلبه‌ام در مشرق آفتاب بیرون آمدم کلبه ام با چهار پنجره در جهات زمین در مسیر خورشید می چرخید من در آتشی مجزا از ماده می‌سوختم و چشمان تو که هاله‌ای از تقدس اهورایی آن را احاطه کرده است سحار و فریبنده در فضایی سرشار از رمز و ابهام می درخشید دنیای من دوایری از فصول طبیعی بود که در بی‌نهایت تکرار گیج می‌رفت و اندیشه‌ام در تربیع ابعاد به شکل ستونهایی از بنفشه و بهار در میلاد زمان می‌رست **** من در کدام زمین بی‌برکت متولد شده بودم که اشیاء معین، مدام در من محو می‌شدند بی‌شك شيطان مفیدتر از من بود من که در بدر از باره‌های قلبم خون می‌چکید و نمازم همواره در سحرگاه تابستان قربانی می‌شد هستیم به سرگیجه عقابها بدل شده بود و همواره چون جسمی متلاشی به اعماق ویل فرو می‌رفت من باید نوسانهای موسمی را می‌شناختم که در چنگک عظیم قرن له می‌شدند فریادم به شکل ستونی از شعله و گردباد در ادامۀ زمان می‌رقصید لختی آسمان را ازین سقوط مدهش و مدام نگه خواهد داشت من که عرق و دستها را در تابستانهای گرمسیر شناخته‌ام مبشر نجات نخواهم بود و تحرکی این گونه شگرف که طوفانی قادر و قاهر در خلال آن می وزد مرا به زبونی بر آستانه دنیا افکنده است دنیایی که نمی‌توانم بر آن بیاندیشم و بدینسان همه تلاشم در پوچ کردن این تقدیر در عمق واقعیت صرف می‌شود و همیشه هراسناك و مضطرب در انحنای عدم و شكل می‌دوم قفس نامحدود من علی قلیچ‌خانی ‏━━━━━━━༺༻‏━━━━━━━
114
8
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ تا به دیدار گنجشک‌ها روشن شویم چشم‌هامان تاریک می‌شد و ما با دست‌های خود که عاجز بودند نگاه می‌کردیم خفته ب
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ تا به دیدار گنجشک‌ها روشن شویم چشم‌هامان تاریک می‌شد و ما با دست‌های خود که عاجز بودند نگاه می‌کردیم خفته بودند آنان بازی‌گوشانه و معصوم به چون دو گاهواره‌ی آرام آرام و رام و مادری آراسته در تولدِ خود از تنوره‌ی آتش می‌گذشت با رگبار چشم‌های جنون‌آسا و شعله‌ی بی‌مهار شیون‌ها، خواب سنگین گنجشک‌ها را می‌آشفت راوی تلخ‌زارم آه... بیش از این چیزی ندارم به جز جیک جیک دو گنجشک بر شاخه‌ی نازک لرزانِ بهار آی...ی... شهاب‌الدین باغبان مهربان مرد تاجیک! مهربان‌تر بکار این دو بوته‌ی نارس را آهای... شهاب‌الدین مواظب بیل‌ات باش وقتی که خاک تشنه را خراش می‌دهی! حسن حسام اینجا برقص ‏━━━━━━━༺༻‏━━━━━━━
100
9
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ چهار شقایق باد می‌آمد و بر آب گره می‌انداخت. وغروب قفسی بود که مرغ خورشید پری‌خون آغشته در آن پرپر می‌زد مه
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ چهار شقایق باد می‌آمد و بر آب گره می‌انداخت. وغروب قفسی بود که مرغ خورشید پری‌خون آغشته در آن پرپر می‌زد مهربان بود گل سوسن با سایه‌ی بید دشت از پچ‌پچه‌ی سبزه سنگین شده بود. و به نزدیکی ده از پشت چینه‌ی باغ ماه چون كودک بازيگوشی از درختان بادام می‌آمد بالا. شب اگر قدری فرصت می‌داد روز را می‌شد با زمزمه شبدرها معنی کرد می‌شد از منشور باغ به خورشید عاشق نگریست. شب فرا آمده بود سه شمایل،سه سپیدار بلند زخم از خنجر دشمن خورده روز را با برق خنجر دشمن معنی می‌کردند. سه برادر - سه گل لاله‌ی خون سه شهید، اما از هیبت‌شان شب با صدها خنجر آماده. شب فرا آمده بود همهمه بود و مسلسل بود و قل‌قل خون و صداهائی از دور که با نارنجک له می‌شد. سه شقایق ـ سه گل لاله‌ی خون از دلم می‌روئید سه شمایل، سه سپیدار مرا می‌خواندند. از من ویران تا دوران کودکیم کوچه باغ سبزی فاصله بود که پی «کاظم» می‌کردم در گندم زار و برایم گوئی روزها دسته گلی بود که می‌شد بوئید لحظه ها جوئی بود که می‌شد از آن با فراغت مشتی آب گوارا نوشید. یادها سیبی بود که می‌شد بر آن دندان زد. و می‌اندیشیدم که همین دیروز تازه سفر بود که من در سلیمانیه قلبم را با سه جان‌باخته پیوند زدم و از آن‌روز خیابان‌ها در چشمانم باغ شقایق‌ها بود. شب فرا آمده بود باد بر پهنه‌ی شبدرها شیون می‌کرد. در افق خورشید خونالود لاله‌ای بود که پرپر می‌شد از دل تاریکی سه شمایل - سه سپیدار مرا می‌خواندند و من از راه آن‌ها باید می‌رفتم. فصل‌های سبز دفتر دوم ۱۳۵۸ جعفر کوش‌آبادی ‏━━━━━━━༺༻‏━━━━━━━
94
10
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ در عریانِ پاییز گریخت از ارتفاع‌وُ شاخه بر زمین کوتاه کرد در امتداد اندوه کدام غمگین‌ترند؟ درخت؟! یا فاخته‌
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ در عریانِ پاییز گریخت از ارتفاع‌وُ شاخه بر زمین کوتاه کرد در امتداد اندوه کدام غمگین‌ترند؟ درخت؟! یا فاخته‌ای که در لانه به فراز می‌اندیشد؟! وحید نجفی ‏━━━━━━━༺༻‏━━━━━━━
131
11
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ در عریان پاییز گریخت از ارتفاع‌وُ شاخه بر زمین کوتاه کرد درخت در امتداد اندوه کدام غمگین‌ترند درخت؟ یا فاخت
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ در عریان پاییز گریخت از ارتفاع‌وُ شاخه بر زمین کوتاه کرد                                    درخت در امتداد اندوه کدام غمگین‌ترند                درخت؟                          یا                          فاخته‌ای                                  که در لانه                                                   به فراز                                              می‌اندیشد؟! ‏━━━━━━━༺༻‏━━━━━━━
1
12
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ شب بی‌گناه خسته می‌ماند درحوالی‌ی ماه به کلامی که مرا می‌خوانی چه سپر کنم تا لاله‌ی‌ سیاه تنها برسینه‌ی‌ من
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ شب بی‌گناه خسته می‌ماند درحوالی‌ی ماه به کلامی که مرا می‌خوانی چه سپر کنم تا لاله‌ی‌ سیاه تنها برسینه‌ی‌ من باشد؟ به کلامی که مرا می‌خوانی می‌پذیرم می‌پذیرم که میان دوسنگ بنشینم و با ساقه‌ی‌ باریک زنبقی نفس بکشم محمود شجاعی ‏━━━━━━━༺༻‏━━━━━━━
107
13
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ اگر آثارم از قلبم نشأت بگیرند، تقریبن همه‌کار کرده‌ام؛ و اگر از مغزم، تقریبن هیچ نکرده‌ام. مارک شاگال برگرد
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ اگر آثارم از قلبم نشأت بگیرند، تقریبن همه‌کار کرده‌ام؛ و اگر از مغزم، تقریبن هیچ نکرده‌ام. مارک شاگال برگردان: مطرود ‏━━━━━━━༺༻‏━━━━━━━
104
14
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ جنگ که از کهنه‌ترین روزگار، آخرین داور بی‌رحم در منازعات بین‌المللی بشمار می‌رفته، بسیاری از تاثیر و تقریبا
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ جنگ که از کهنه‌ترین روزگار، آخرین داور بی‌رحم در منازعات بین‌المللی بشمار می‌رفته، بسیاری از تاثیر و تقریبا همه فریبایی خود را از دست داده است. شطرنج «سرنوشت» میان ابرقدرتها، یعنی آنانکه در بلندترین حد تمدن ما جای دارند، برحسب این قاعده بازی می‌شود که « هر کدام ببرد، کار هر دو تمام است». خشونت هانا آرنت عزت الله فولادوند صفحه‌ی نخست ‏━━━━━━━༺༻‏━━━━━━━
136
15
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ جنگ که از کهنه‌ترین روزگار، آخرین داور بی‌رحم در منازعات بین‌المللی بشمار می‌رفته، بسیاری از تاثیر و تقریبا
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ جنگ که از کهنه‌ترین روزگار، آخرین داور بی‌رحم در منازعات بین‌المللی بشمار می‌رفته، بسیاری از تاثیر و تقریبا همه فریبایی خود را از دست داده است. شطرنج «سرنوشت» میان ابرقدرتها، یعنی آنانکه در بلندترین حد تمدن ما جای دارند، برحسب این قاعده بازی می‌شود که « هر کدام ببرد، کار هر دو تمام است». خشونت هانا آرنت عزت الله فولادوند ‏━━━━━━━༺༻‏━━━━━━━
114
16
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ جنگ که از کهنه‌ترین روزگار، آخرین داور بی‌رحم در منازعات بین‌المللی بشمار می‌رفته، بسیاری از تاثیر و تقریبا
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ جنگ که از کهنه‌ترین روزگار، آخرین داور بی‌رحم در منازعات بین‌المللی بشمار می‌رفته، بسیاری از تاثیر و تقریبا همه فریبایی خود را از دست داده است. شطرنج «سرنوشت» میان ابرقدرتها، یعنی آنانکه در بلندترین حد تمدن ما جای دارند، برحسب این قاعده بازی می‌شود که « هر کدام ببرد، کار هر دو تمام است». خشونت هانا آرنت عزت الله فولادوند ‏━━━━━━━༺༻‏━━━━━━━
2
17
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ که خفته بودی در گاه‌واره‌ی خاک خاموش قائم به پهلوی راست و قابله‌ای به لسان ِ عرب تصویر ِ باغ‌های بلور از زی
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ که خفته بودی در گاه‌واره‌ی خاک خاموش قائم به پهلوی راست و قابله‌ای به لسان ِ عرب تصویر ِ باغ‌های بلور از زیر ِ قوس ِ پلک‌هات عبور می‌داد و ردّ ِ غارغار ِ غُراب فراز ِ سیاه‌پوشان بود که خاک بر مستطیل ِ تو غربال می‌کردند نَعوذُ باللهِ مِن قَضاءِ السّوء* پیدا بودی در هر دانه‌ی شبنم بر هر برگی از چشم در خواب ِ سگی آن‌سوتر که بر سنگ ِ مُرده‌ای غور کرده بود پیدا در شکل ِ اَبر که گوسفند ِ گم شده‌ای در آسمان ِ خاموش ِ سرت بود شبان ِ بی‌علفی بودی بر کَران ِ مصلّای بلخ* در قطعه ۳۲۴ بهشت زهرای تهران تنها تنها چنان‌که تنها آمده بودی از شکم ِ مادر* که مادر به درد گریست و جُفت ِ تو شاخه‌ی زیتون بود پیدا بودی در باد که شاخه‌های سوخته را زیر ِ پلک‌های من جابه‌جا می‌کرد. __ * سطرهای ستاره‌دار از تاریخ بیهقی؛ بر دار کردن ِ حسنک مصطفا مرتضوی ‏━━━━━━━༺༻‏━━━━━━━
116
18
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ "La carencia" Yo no sé de pájaros, no conozco la historia del fuego. Pero creo que mi soledad debería tener
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ "La carencia" Yo no sé de pájaros, no conozco la historia del fuego. Pero creo que mi soledad debería tener alas. Alejandra Pizarnik "خلوت" نه پریدن می‌دانم؛ نه راز آتش را اما ایمان دارم، که خلوت من باید بال داشته باشد. الخاندارا پیسارنیک بازسرایی: وحید نجفی ‏━━━━━━━༺༻‏━━━━━━━
136
19
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ هر روز بر جدار اين همهمه يخ مي‌بنديم ساكت چون حباب‌ها بر جدار اين همهمه يخ مي‌بنديم و رويش سنگ‌ها را چون سو
‏━━━━━━━༺༻━━━━━━━ هر روز بر جدار اين همهمه يخ مي‌بنديم ساكت چون حباب‌ها بر جدار اين همهمه يخ مي‌بنديم و رويش سنگ‌ها را چون سوزش لحظه‌اي در آغوشمان احساس مي‌كنيم زمان در آن‌سوي كدورت سرد چشمهايمان و در آن‌سوي گهواره‌ها و منگوله‌ها به مفهومي ساكن رها شده است و دوست‌تر از داشتن آسمان بوي توتون گرفته است و لبخندهاي خشكيده در سايه‌ي آجرها به نقاب ساكت مرداب‌ها پناه مي‌برند هر روز كودكان جوهري تصويرها با دوام گل‌هاي كاغذي عوض مي‌شوند و خط‌ها در طول انگشتان ما موزيانه مي‌خندند هر روز بر جدار اين همهمه يخ مي‌بنديم و در تمرين نفسهايمان كسي ديوانه‌وار مي‌ميرد هر روز هر روز اين پاهاي ماست كه مي‌سوزد در انبساط كوچك زاويه‌هاي قهوه‌اي و صداي ثقيل سحاب‌ها از روي چهره‌هامان ليز مي‌خورد هر روز بر جدار اين همهمه يخ مي‌بنديم و هر كسي درّه‌ايست كه گذار بادها را تجربه كرده است و نمي‌تواند دستهايش را از قلبش بيرون بياورد هر روز بر جدار اين همهمه يخ مي‌بنديم و شب در خواب ماهيان پيشگوئي جاودانمان تعبير مي‌شود محمدرضا اصلانی ‏━━━━━━━༺༻‏━━━━━━━
160
20
کجای این قُلّه‌ را می‌خواهید فتح کنید؟ اینک شهید چهارم! نگاه کن که چگونه آوازت در چهار گوشه سبز طنین می‌افکند اینک شهید چهارم
کجای این قُلّه‌ را می‌خواهید فتح کنید؟ اینک شهید چهارم! نگاه کن که چگونه آوازت در چهار گوشه سبز طنین می‌افکند اینک شهید چهارم! پنجره‌ی قلبت را می‌بندند و شیشه‌های رنگی ظلمت را                  می‌گشایند از چیست که چنین‌ بی‌پروا سخن می‌گوئی؟ در چهار راه نسیم به خدای چارگوش چهار گوشواره هدیه می‌کنند و به صدای بلند اساطیر مفرغ‌ترین خنجر به‌ قلب تاریخ می‌نشیند و گودترین آه‌ها از دست خواب                   بر می‌خیزد ای همگی مجلسیان که دستک‌هایتان بر چهره اسب‌های راهوارتان بر گرده‌ی دشت کجای این قلّه را می‌خواهید فتح کنید؟! . . داود رمزی از کتاب ظهر درد (۱۳۴۹) ‏━━━━━━━༺༻‏━━━━━━━
146