ملیکا کمانی | رمان شَدو⛓️
关闭频道
💗﷽💗 🔸ملیکاکمانی|نویسنده🔸 ایدی نویسنده: @melika_kamani آثار: 📖 شیپورفرشته| عاشقانه - معمایی - روانشناسی(چاپ) 📖شرزاد| عاشقانه-معمایی(چاپ) 📖شَدو| جنایی-معمایی-روانشناسی(آنلاین) 📥لینک گروه نقد:
显示更多818
订阅者
无数据24 小时
-177 天
+11230 天
帖子存档
سلام دخترای قشنگم
خوبید؟
ما تا الان پارتگذاری رو متوقف کردیم که دوستای جدیدمون بهمون برسن❤️
از فردا به روال قدیم پارتگذاریمون بر میگردیم😌❤️💋
🖤✍️
«لیلی بنشین خاطره ها را رو کن
لب وا کن و با واژه بزن جادو کن
لیلی تو بگو،حرف بزن،نوبت توست
بعد از من و جان کندن من نوبت توست
لیلی مگذار از دَم ِ خود دود شوم
لیلی مپسند این همه نابود شوم...»
سلام دخترای جان، قربون تکتکتون🥹✨
یه پارت پر از خشم و افشاگری براتون دارم! با حضور افتخاری کراش خودم لیلی جون 😈
منتظر نظراتتون هستم، بیاید با هم پتهها رو بریزیم رو آب 😅🔥
دوستتون دارم، ملیکا🖤
آقا جنگ به من ساختهها😂
از تعطیلی کلینیک و بیمارستان و نبود مراجعها دارم حداکثر استفاده رو میکنم😉😍
این پارت دراکولایی تقدیم شما که جان منید😎⛓️🐍
خدایی سر این پارت اشکم درومد، بیاید و جانانه نظر بدید!😢💜
پ.ن: این پارت یکن خشنه مخصوصا سه چهار صفحه اخرش، اگه براتون سخته نخونید.⛔️
ملیکا عاشقتونه... در تماسیم🤞😌
❤️🔥چه باید کرد با این درد ؟
با تنهاییِ یک مَرد؟
مُرورِ خاطرات وُ دودِ سیگار است دلتنگی ...❤️🔥
سلام دختر خوشگلا
پارتهای یهویی تقدیم نگاه مهربونتون🌚
منتظر نقد و نظراتتون هستم🥰
ملیکا دوستون داره... درجریانید دیگه؟💕
پ.ن: از خاورمیانه ممنونم که با اتفاقاتش باعث تعطیل شدن ایران شد و من تونستم پای این رمان بدبخت بشینم😂
«درمیان این همه غوغا و شر، عشق یعنی کاهش رنج بشر»
سلام عزیزای دلم خوبید؟
ببخشید که تو این روزای پر درد دارم رمان میذارم، به این امیده که عشق کیارزم و تپش بتونه یکم رنجمون رو کن و حالمونو بهتر کنه🥲❤️
امیدوارم همهی بچههای رمان حالشون خوب باشه، حتما نظر و ریاکشن بدید که بعد چندین روز بیاینترنتی مطمئن بشم خوبید🥹❤️
پ.ن: منو بابت این تاخیر میبخشید دیگه؟ این دفعه واقعا تقصیر آمریکا بود😂❤️
پ.ن۲: میشه شما که نت دارید زیاد نظر بدید؟ چون خیلی از یارها و همراهام تو بینتی موندن🥲
من خیلی عشق ایرانم!
خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر کنید...
انقدر که اسم کارکترام اصیلِ ایرانی باشه، پیردانای رمانم عاشق شاهنامه و ایران باشه و قهرمانم برای ایران بجنگه!
برای من این روزا خیلی سختتر از همه بود... ایران خانومِ به تاراج رفته و اسیرم زیر گلوله و موشکی موند که بهش تحمیل شد...
و من با یه نفس بند اومده با یه چشم خیس و با یه زبون خشمگین که به چپ و راستی فحش میداد فقط مات موندم و نگاه کردم!
اما چاره ای نبود، باید قلم خشک شده رو با تاخیر، راه مینداختم... باید مینوشم تا تخلیهشم... نوشتههایی که زهر هلاهله... که درد داره... که وقتی بخونی توئم بغض میکنی...
خواستم از وسط تهران، خط مقدم جنگ، بگم که حال جسمم خوبه؛ اما روحم تیکه پارهست.
یه تیکهش پیش تخت جمشیده و ترس اینکه نکنه رو سرستوناش ترک بیفته... یه تیکهش پیش سی وسه پل و زاینده رود تشنه ش... یه تیکهش پیش ایل گلی با اصالت... یه تیکهش پیش کشتی یونایی به گل نشسته... یه تیکهش هم پیش آزادی و میلادمون...
به خدا قسم که من ثانیهای برای خودم نترسیدم و تمام کسایی که باهام در ارتباط بودن میتونن شهادت بدن؛ اما دلم شور میزنه برای این خاک، برای این مادر قوی اما ظریف که صد نگاه هرزه روی تنش میچرخه و اون با قدرت و غیرت وایساده و چشمش به ما بچههاشه.
و من با تعصبی شبیه جوونای هشت سال دفاع مقدس که جون و خون دادن برای هر وجب خاکش، جای همهتون میگم که:
آب و خاک و جانمایی مادر داریم هواتو!🇮🇷🦁🌞
پارت جدید شَدو تقدیم نگاه مهربونتون! 🌙✨
بچهها انرژی بدید که داریم میرسیم جاهای حساس!! 😌
سلام دلبرای من😍
خوبید؟ آقا شرمنده من هفتهی پیش به خاطر نمایشگاه کتاب نتونستم بیام پیشتون 😥💜
عوضش با یه پارت دوبل رسیدم خدمتتون🌗😌
میگما... حواستون هست؟👀🐍⛓️
«شومزاد🪽🪐»
من کِی مُردم؟
در کدام لحظهی نحس، استخوانهایم از ادامهی زیستن سر باز زدند؟
صدای شکست روحم هنوز، گاه و بیگاه، در گوشم طنین میاندازد…
نه فریاد است، نه ضجه؛
فقط یک ترک، صدایی خفه،
چون له شدن بال پروانهای زیر کفشهای بیخبر یک کودک.
کودک بودم…
با دستهایی کوچک، سرشار از اعتماد.
و جهان، دهان گشودهی گرگی بود که لبخند میزد.
او آمد…
با دستانی سنگین، بوی عرق، و سایهای که روزی بعدی را بلعید.
نه، آن لحظه نباید میآمد.
اما آمد.
و پس از آن، من دیگر من نبودم.
تنم باقی ماند، اما روحم همان شب، گریخت…
به جایی چنان دور، که حتی خدا هم روی برگرداند تا نبینَد.
سالها گذشته.
و من آموختهام چگونه زنده بمانم، بیآنکه زیسته باشم.
یاد گرفتهام با خط لبخندهای دروغین، تیغ بکشم بر شهوت چشمها.
زیبا شدم… اغواگر…
چراکه این، تنها اسلحهای بود که برایم باقی ماند.
وقتی تمامی ارزشها را از تو میگیرند،
وقتی تنها چیزی که میبینند، پوست توست،
چرا همان را به نمایش نگذاری؟
دیگر خودم را دوست ندارم…
هیچگاه نداشتم.
هر بوسهی بیباور، هر لمسِ بیدل،
نفرت از خود را چون زهری آرام در رگهایم ریخت.
هر بار که نگاهشان از فهم تهی بود و از میل لبریز،
پارهای دیگر از من پوسید.
من یک زنم…
نه آنگونه که در قصهها میرقصند، نه آنسان که در شعرها پرواز میکنند.
من زادهی خاکسترم،
از دل تاریکی، از دهان بیرحم جهان.
زنی که تنش را چون شمشیری بیلبه بالا میبرد،
نه برای عشق، که برای انتقام.
از جهانی که آموخت:
ارزش در عمق زخم نیست، در سطح پوست است.
من لایق نجات نیستم!
رهایم کنید در این خلأ،
در میانهی اغوا و انزجار.
من از آن دیگری جنس انتقام نمیگیرم…
و نه از زندگی؛
بلکه منتقمم از آن کودکِ ماتزدهای که به سقف خیره ماند…
و هرگز فریاد نزد.
پ.ن: نطفهی شومزاد بسته شد. آبستن طفل دردمندم شدم. تا نه ماه دیگه.
