بهمن کیارستمی
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 بهمن کیارستمی 的分析概览
频道 بهمن کیارستمی (@bahmankiarostami) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 10 818 名订阅者,在 其他 类别中位列第 ,并在 伊朗 地区排名第 29 161 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 10 818 名订阅者。
根据 21 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 55,过去 24 小时变化为 0,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 52.47%。内容发布后 24 小时内通常能获得 N/A% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 5 675 次浏览,首日通常累积 0 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“مطالب پراکنده و بیربط”
凭借高频更新(最新数据采集于 22 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 其他 类别中的关键影响点。
10 818
订阅者
无数据24 小时
+67 天
+5530 天
帖子存档
10 818
بدون ایرج/ تصویر و تدوین: بهمن کیارستمی/ پژوهش و تصویر: آرش والی/ طراحی صدا: ماهور میرشکاک/ ۸۴ دقیقه/ ۱۴۰۵
10 818
مادرم و برادرم آن طرف دعوا بودند و آقای بهمنپور و من این طرف دعوا. چاپ کتابی توسط نشر نظر کار را به دادگاه رسانده بود و من برای اولینبار او را جایی جز اتاق دلبازش در ساختمان خیابان ایرانشهر میدیدم. هرچقدر آقای بهمنپورِ نشر نظر خوشرو و بذلهگو بود، آقای بهمنپورِ راهروهای تنگوترش و کمنور دادگاه، جدی و عصبانی؛ آنقدر که خطابههای غرّایش در شرح وظایف قاضی و دادسرای فرهنگ و رسانه آدم را یاد نطقهای آتشین خسرو گلسرخی در دادسرای نظامی میانداخت. آخرسر هم زبان سرخش کار را به جای باریک کشاند و قاضی برایش حکم جلب صادر کرد. روزی که قرار بود برای اجرای حکم به دادسرا برود من سندی برداشتم ببرم پیش قاضی تا شاید دلش به رحم بیاید و قرار تامین وثیقه تعیین کند. از گیت بازرسی که رد شدم دیدم واویلا، صدای فریاد آقای بهمنپور در راهروی دادگاه پیچیده. درِ اتاق را که باز کردم قاضی نگاه ملتمسانهای به من کرد و من نگاه ملتمسانهای به قاضی. گفتم قربان سند رو آوردم. گفت نمیخواد، فقط اینو از اینجا ببرش بیرون!
در باقی موارد مشابه هم آقای بهمنپور همینطوری بود. اگر کتابی در ارشاد به گیر و گور میخورد، بارها نامه مینوشت و دربارهٔ اصلاحیهها توضیح میداد و توضیح میخواست. اگر نامهنگاری مشکلگشا نبود با مسئول نامربوط قرار میگذاشت و اگر لازم میدید تو را هم با خودش میبرد. من گاهی برایش از ابوی نقل قول میکردم و میگفتم «اقدام بکن، اصرار نکن» ولی او هم اقدام میکرد و هم اصرار؛ شاید همین خُلقش، نشر نظر را نشر نظر کرد. اگر مملکت، مملکت بود و قرار بود فردا صبح تصویر آقای بهمنپور در صفحهٔ اول نشریههای کثیرالانتشار چاپ شود، به تصویرگر پیشنهاد میکردم آقای بهمنپور را نه با آن صورت متبسم همیشگی، که در لباس یک شوالیه، زره بر تن و شمشیر به دست بکشد. گرچه رفتن آقای بهمنپور بیاندازه غمانگیز است اما مطمئنم نشر نظر، نشر نظر میماند و کسی - شاید آلما - آن زره را تنش میکند و آن شمشیر را برمیدارد.
10 818
دوستی دارم که حالا چهل سالهست و از زمان جنبش سبز که بیستوچهار ساله بود میشناسمش. اون موقعها هروقت در جمعی میدیدمش ساکت بود ولی طوری رفتار میکرد که کمحرف بودن و نظارهگر بودنش به چشم بیاد و همه متوجه بشن که وجدان آگاه و بیدار جمع اونه. باری، در شبی از شبهای تابستان ۸۸ که انقلابیون جمع شده بودند تا برای فردای نهضت و پسفردای آزادی برنامهریزی کنند دوست ساکت ما که تحصیل عکاسی میکرد و میخواست مستندساز بشه موبایلش رو میذاره روی میز شام و دگمۀ رکورد رو میزنه تا یواشکی صدای انقلابیون رو ضبط کنه. خودش میگه نیتش خیر بوده و فقط قصد ثبت احوال اون ایام رو داشته. اما ناغافل یکی از رفقا مچش رو میگیره و دادار دودور راه میندازه و یهودای جمع رو رسوا میکنه. باقی رفقا هم در یک دادگاه انقلابی به اتهام خبرچینی برای نامحرمان بلایی سرش میارن که اصلا عطای عکاس حرفهای شدن رو به لقاش میبخشه و مدتی خانهنشین میشه و آخرسر هم جمع میکنه و از مملکت میره.
دو سه ماه پیش فیلمسازی اومد سراغم تا مستندی رو که در روزهای جنگ ایران و اسراییل ساخته بود مونتاژ کنم. از اینکه دیدم یک نفر هرچه در اون دوازده روز در خونهش گذشته رو ضبط کرده و تا روز آخر چشم از خواهر و پدر و مادر و البته خودش برنداشته بسی به وجد اومدم. چون معلوم بود همیشه هم با اجازه و رضایت فیلم نگرفته و گاهی با اصرار و خدعه و یواشکی کارش رو پیش برده ازش پرسیدم نگران این نیست که بعدا سروصدای فکوفامیل در بیاد و شاخ بشن؟ گفت به قول فرنگیها Better ask for forgiveness than permission. عجب حرف خوبی. باید قابش کنم بذارمش جای «این نیز بگذرد» سر طاقچه. چه چیز بگذرد؟ هیچ چیز نگذرد.
اوايل پاییز امسال یهودا غافل از اوضاع جوی مملکت شال و کلاه کرد بیاد ایران تا خزان زیبا ببینه و بوی باران بشنوه و آهی بکشه و بره. ما هم به افتخار ورودش مجلس لهو و لعب برپا کردیم و بساط فسق و فجور رو زیر درخت گردو چیدیم. آخرهای روز که آفتاب لب بوم بود و نور پاییزی روی مهمانهای کمرمق افتاده بود یهویی آه از نهاد آن وقایعنگار ایام جنگ برآمد که وه چه نوری و چه رویی و موبایلش رو برداشت تا از یهودا و بچهش عکس بگیره اما ناغافل باطریش تموم شد. چشمم افتاد به دوربین فوجی مدیوم فرمت شیکوپیک یهودا. خودش میگه با اون دوربین جز از بچهش از هیچچی عکس نگرفته و این رو طوری با افتخار میگه که یعنی بالاخره معنای زندگی رو پیدا کرده و مثل ما غافلان سرگشته ولمعطل نیست. دوربینش رو بیاجازه برداشتم دادم به وقایعنگار و اونم بیاجازه از مادر و دختر دو سه تا عکس گرفت و گذاشتش سرجاش. صحنۀ بیاهمیت، بدون اجازۀ صابدوربین ثبت شد و روز به پایان رسید و همه رفتند پی کارشون.
چند روز پیش داشتیم برای اولین بار فیلم جنگ رو از سر تا ته میدیدیم و تا آفتاب رسید لب بوم، صابکار یاد عکسی افتاد که اون روز با دوربین عاریتی گرفته بود. گفت میتونی به اون دوستت بگی عکسها رو بفرسته ببینیم؟ پیام رو که منتقل کردم جواب آمد «چون عکسها خوب نبودن دیلیتشون کردم، اما از اون مهمتر براساس حقوق کودک و قس علی هذا درست نیست عکسی که بچه توشه رو بدم به آدمی که نمیشناسم و از نیتش خبر ندارم» از جوابش داشتم شاخ درمیآوردم. نه به این خاطر که از حقوق کودک و بزرگسال و اقلیت و اکثریت و زن و مرد اطلاع چندانی ندارم یا نمیدونم چرا عکس بچهای که به غریبههای اینستاگرام رواست بر باقی نامحرمان حرامه یا اصلا چرا باید عکس بد رو دیلیت کرد، عجبم از فرنگ و امکاناتش بود که چطوری اون یهودای پنهانکار تابستان ۸۸ رو چنین اخلاقمدار کرده و نزاکت سیاسی و اجتماعی یادش داده.
صدای معترضین در تابستان ۸۸ رو توی خیابون و موقع فریاد زدن و شعار دادن زیاد شنیدیم ولی صدای زمزمههاشون سر میز شام هیچوقت به ما نرسید. در باقی گزارشها از باقی گردنههای سیاسی و اجتماعی هم فقط تصویر لرزان آدمهای بیچهرهای رو دیدیم که یا در حال زدوخوردند یا گوشهای غرق خون افتادهند و فقط از روی لباسشون میتونیم حدس بزنیم خرداده یا شهریور، آبانه یا دی. ما نمیدونیم در اون روزها توی خونهها چه خبر بوده و در اندرونیها چه گذشته. لذا دعا به جان هرکس که داستانهای پنهان خانوادگیش رو برامون تعریف میکنه و همه رو محرم میدونه.
10 818
Repost from تجربه بودن | محمود مقدّسی
.
▫️برای مرضیه رسولی
( که با رادیو مرز نشان داد یک فرد میتواند تبدیل به نهادی فرهنگی شود)
نمیدانم تا به حال اپیزودی از رادیو مرز را شنیدهاید یا نه. اگر شنیده باشید، خیلی از چیزهایی که میخواهم درباره مرضیه و کار ارزشمندش بگویم، احتمالاً به ذهن خود شما هم رسیده است. مرضیه در معرفی کوتاهش از رادیو مرز نوشته است: "روایت آدمها از فاصلهای که با دیگران احساس میکنند". رادیو مرز مجموعهای از روایتهای اوّل شخص در مورد موضوعاتی است که میان آدمها فاصله میاندازند. بعضی از این موضوعات ممکن است به ذهن من یا شما هم رسیده باشند، امّا خیلی از آنها غیرمنتظرهاند، طوری که از خودت میپرسی چرا تا به حال چنین چیزی را ندیده بودم؟ چرا نفهمیده بودم آدمها در سکوت میتوانند به این دلیل رنج بکشند و شنیده نشوند؟
رادیو مرز روایتهایی دارد با عنوانهایی از این دست: ناباروری، ساکن خوابگاه، مبتلا به اماس، بچهدارها، زندگی با ناشنوا، بهخاطر قد، لکنتِ زبان، بازماندگان شصت، خانواده مهاجران، رابطه پنهانی، بعد از ژینا، تعلیق از دانشگاه، رقص، خشونت آنلاین و چندین موضوع قابلتامل دیگر.
رادیو مرز تلاشی است برای دیدنِ دیگری، بیگانه، نادیده گرفته شده و طرد شده، فرصتی است برای شنیدن از تفاوتها و علتهایشان، برداشتن فاصلهها، از میان بردن ترس از ناشناختهها، دور شدن از دوقطبیها، صدا دادن به افراد بیصدا و آشکار کردنِ منظرهای گوناگون در تجاربِ مشابه.
مرضیه باهوش است و تجربه روزنامهنگاریاش به او کمک کرده تا خوب ببیند و امکانِ روایت کردن به آدمها بدهد. رادیو مرز یک اتفاق فرهنگی ویژه است که شخصی خاص آن را رقم زده و اگر او نبود، احتمالاً رخ نمیداد. باید قدردان حضور و تلاش مرضیه رسولی بود. بعضی آدمها و اتفاقات محصولِ بختِ خوش یک جامعه هستند. مرضیه و پادکست رادیو مرز یکی از آنها است.
رادیو مرز در تلگرام:
https://t.me/radiomarz
رادیو مرز در اینستاگرام:
https://www.instagram.com/radio.marz?igsh=bTlhdmIyOXV1MXVw
رادیو مرز در کستباکس:
https://castbox.fm/va/1475573
مصاحبه آسو با مرضیه رسولی:
https://www.aasoo.org/fa/articles/4765?utm_source=chatgpt.com
@TheWorldasISee
10 818
چند روز پیش دوستی میخواست فیلم «فریدون در آخر تابستان» رو ببینه و خودم هم بعد از یک سالی نشستم دوباره نگاهش کردم. تقریبا غیر ممکنه کاری رو با فاصله ببینم و دلم نخواد باهاش ور برم و تغییرش بدم. این فیلم هم به نظرم دو سه دقیقهای اضافه داشت و خواستم یککمی کوتاهش کنم، ولی هرچی گشتم هاردی که راشهای فیلم روش بود رو پیدا نکردم. دو سه روزِ تمام خونه و دفتر رو گشتم، نبود که نبود و آخرش مجبور شدم روی همون نسخهای که در لبتاپم داشتم کار کنم. احتمالا وقتی بحران یا بلایی در حال نازل شدن بوده، هول هولکی هارد عزیز رو همراه وسائل و مدارکی که به نظرم مهم بودند، جایی قایم کردهم که نه به عقل جن برسه و نه به عقل خودم. تلگرام و واتزاپ رو هم گشتم و کلمههای «آو» و «راش» و «فریدون» و «هارد» رو در مکاتباتم با هرکسی که روی فیلم کار کرده بود جستجو کردم تا شاید ازش ردی پیدا کنم؛ هارد و راش پیدا نشد ولی یک متن از جواد ابراهیمینژاد پیدا کردم که به وضعیت فعلی و این فیلمِ بیراش بیربط نیست.
آو جایی در فیلم میگه بین کمدی و تراژدی فقط یک مرز باریک هست، مثل فیلمهای چارلی چاپلین که بدترین بلاها سرش میاد، دَقی میخوره زمین و چون باز از جاش بلند میشه کمدیند، اما اگه دیگه بلند نمیشد تراژدی بودند. راشهای ما هم اگر روزی پیدا بشه این ماجرا کمدیه، وگرنه میشه تراژدی. به هر حال نسخۀ آخر فیلم رو میگذارم اینجا تا در بحران بعدی کاملاً گموگور یا به قول آقای ابراهیمینژاد دچار فقدان و نبودن نشه. عمر فریدون دراز باد.
10 818
در موج تازۀ اخراج مهاجران افغانستانی پدرزن نوید محمدزاده را هم برای ساعاتی گرفتند که باعث شد خون نوید به جوش بیاید و در راه مراجعه به کلانتری رو به اینستاگرامش بگوید: پدر زن «من» رو گرفتند و «باید» عذرخواهی کنند. بعد صدای خلقالله درآمد که آقا تو که همیشه و در تمام برهههای حساس مملکت زبان در کام گرفتهای حالا هم خموش. بعضی هم موضع میانهای گرفتند و نوشتند باید مطالبهگری در حوزه عمومی را از کنش انسانی در حوزۀ شخصی تفکیک کرد و وقتی موضوع امنیت خانواده در میان است اینکه نوید در چه بزنگاهی چه موضعی گرفته یا نگرفته چندان مهم نیست و این کنش او نه یک مطالبهگری عمومی بلکه یک واکنش طبیعی در دفاع از حریم خانواده و حق اولیۀ انسانیست. به زبان سادهتر نباید غیرت و مردانگی را با مطالبهگری و وجدان اجتماعی اشتباه گرفت. یعنی اگر از زینالدین زیدانِ فینال جام جهانی ۲۰۰۶ خوشمان آمد که وقتی حریف فحش ناموس نثارش کرد، بیکله شد و کلهاش را نثار او کرد باید به محمدزادۀ بیاعصاب هم حق دهیم و برخشمش ارج نهیم، حتی اگر عمل او در راستای احقاق حقوق تمام مهاجران نباشد. البته ما خشم نوید را از دوربین مداربستۀ کلانتری محل ندیدیم و همین که او رو به اینستاگرام برای سرکار استوار خط و نشان میکشد کفۀ مطالبهگری عمومی را نسبت به کنش انسانی در حوزه شخصی سنگینتر میکند. اما از همۀ اینها که بگذریم اصلا چرا کنش و واکنش نوید اینقدر برای ما و همسایگانمان مهم است؟ فلسطینیان محمدصلاح فوتبالیست را که هم عرب است و هم مسلمان بابت سکوتش شماتت نمیکنند و میدانند ابزار بیان او به اموجی و استیکر خلاصه میشود ولی از امل کلونی که وکیل حقوق بشریست انتظار حمایت دارند. ایرانیان اما چوب ادب به دست، از بام تا شام روی زمین و آسمان خطوط تاریخی میکشند و یقۀ خلقالله را میگیرند که چرا در سمت درست تاریخ نمیایستند.
در سال ۹۷ که موج خروج و بازگشت افغانستانیها، نه به شکل امروز که به صورت داوطلبانه آغاز شد، حاکمیت رویکردی کاملا متفاوت و حتی متناقض داشت و نگران از تاثیر خروج ناگهانیِ نیروی کار بر تورم فزایندۀ آن سال، سیاست ایرانفِرست پیشه کرد و تا حد ممکن مانع رفتنشان شد. سیاستی ناکارآمد که نه توانست موج خروج سال ۹۷ را کنترل کند و نه موج ورود سال ۱۴۰۰ را. انگار خراسان بزرگ هنوز خراسان بزرگ است و کار چندانی از عسس و مرزبان برنمیآید. ولی در آنسالها نه بانگ خونخواهی و همسایهنوازی ما چندان بلند بود نه اینقدر وطن وطن و میهن میهن میکردیم. حالا اما این شکاف عمیقتر شده و به قول مهدی تدینی ما مردم که نه در ورود آنها نقشی داشتهایم و نه در خروجشان، یا انساندوستی جهانوطنانه پیشه کردهایم و ساکن آرمانشهر شدهایم یا به نوید میگوییم خودت هم خوش اومدی هِرررری. به هر حال اگر محمدزاده «کنش انسانی در حوزه شخصی» را از «مطالبهگری در ساحت عمومی» تفکیک کرده باشد حالا حق دارد به ما بگوید: «یه مسئلۀ کوچیک خونوادگی بود خودمون حلش کردیم. اینجا وای نسّین برین پی کارتون.» پس به عبارتی اساسا مجاز نیستیم دربارۀ حریم خصوصی او حرف بزنیم و قضاوتش کنیم. همانطور که هر زن بیحجابی هم که این روزها پا در کوچه میگذارد، با آگاهی از حقوق سیاسی و اجتماعی خود درحال انجام یک اَکت سیاسی نیست و ممکن است فقط گرمش شده باشد.
10 818
بخشی از مقدمه:
«به نظر من در عکس یادگاری یک نوع حجب و معصومیتی هست که در هیچ نوع عکاسی دیگر نیست. ببینید که چهقدر عکسهای یادگاری در جهان شبیه به هم هستند. همۀ آدمها میخواهند با عکس یادگاری یک تکه از زمان خوشبختی را ابدی کنند و به تعداد همۀ لحظههایی که دیگر شاد نیستند تکثیر کنند. انگار میخواهند به خودشان یادآور شوند که این زمان، زمان خوشبختی من بوده است.»
وقتی به ناشر کتاب پیشنهاد کردم که این نقلقول از بهمن جلالی را در دیباچه بیاوریم گفت «این عکسها شاید به یادگار از سفری و روزی و یاری باشند ولی عکس یادگاری نیستند.» بعد هم شعری از عکاس خواند: «شش لبخند تصنعی به ثبت رسید در یک عکس یادگاری» نمیدانم باید به این ۶۶ عکس گفت پرتره یا عکس یادگاری اما هرچه باشند هیچ چیز تصنعی در آنها پیدا نمیکنم. این آدمها را میشناسم و در تکهای از آن زمان بدون تکرار که نمیدانم زمان خوشبختی بوده یا نه، سهیم بودهام. پس برای من عکس یادگاریاند. خود عکاس هم پای هیچکدامشان را امضا نکرده، در ابعاد بزرگ یا در کتابی چاپشان نکرده و عکس زن روی جلد را سالها در کیف پولش نگه داشته؛ پس شاید برای او هم عکس یادگاری بودهاند.
10 818
مانی حقیقی گفتگویی رو که بیست سال پیش با کیارستمی دربارۀ فیلم گزارش کرده - با این توضیح که فرستادنش در قالب کتاب به ارشاد و تقاضای مجوز کردن وقت تلف کردن بوده - گذاشته روی تلگرام. کار جالبی هم کرده و اگه کتاب رو فرستاده بود ارشاد احتمالا مجبور بود همین شهره آغداشلوی روی جلد رو هم برداره؛ اتفاقی که برای کتاب «پرسنلی - غیرپرسنلی» ما افتاد. قرار بود این کتاب که منتخبی از پرترههاییست که کیارستمی بین دهۀ چهل تا دهۀ هشتاد گرفته، اول تیر امسال توسط نشر نظر منتشر بشه. اما ارشاد اصلاحیۀ بلندبالایی اندر حذف تصویر این زنان فرستاد و طبعا چاپ کتاب فعلا مالید.
سارا کلانتری
تهمینه میلانی
پروانه اعتمادی
آزیتا اسفندیاری
کتایون دهچمنی
لیلی گلستان
میترا فراهانی
هاله کردوانی
فیروزه صابری
فرزانه سردادور
محبوبه مسگران
نیکی کریمی
هنگامه پناهی
شاید بهتر بود ما هم از اول سراغ ارشاد نمیرفتیم و کتاب رو همینجا روی تلگرام منتشر میکردیم؛ ولی چه کنیم که ورقزدن کتاب عکس با خوندن فایل PDF فرق میکنه.
10 818
Repost from مانی حقیقی
فیلم «گزارش» اولین فیلم بلند عباس کیارستمی است که در سال ۱۳۵۶ در جشنواره فیلم تهران اکران شد. فیلم به مدت بسیار کوتاهی در سینماهای تهران به نمایش در آمد و با اولین جرقههای انقلاب بایگانی شد. نسخههای فیلم در یکی از دفاتر منتسب به فرح پهلوی نگهداری میشدند، و در بحبوحهی شورشهای آن سال به آتش کشیده شدند و از بین رفتند. سالها تصور همه این بود که فیلم «گزارش» از دنیا رفته است. چند سال بعد نسخهی بدکیفیت و سانسورشدهای از فیلم روی نوارهای بتاماکس و ویاچاس دست به دست شد و این نسخه، تا چند ماه پیش، تنها نسخه موجود از فیلم بود، هرچند گاه و بیگاه شنیده میشد که نسخهی کامل فیلم جایی، در آرشیوی، وجود دارد. چند ماه پیش، سر و کلهی این نسخهی کامل سرانجام در شبکههای اجتماعی پیدا شد. (نسخهای که به دست من رسید را شخص ناشناسی که ظاهرا از علاقهی من به فیلم باخبر بود در تلگرام برای من فرستاد: ای دوست بینام و نشان، هر که هستی، و هر جا هستی، شاد و سلامت باشی!)
•••
دقیقا بیست سال پیش، صبح روز ۱۷ خرداد سال ۱۳۸۴، من و عباس کیارستمی کنار هم نشستیم و فیلم «گزارش» را تماشا کردیم. در حین تماشای فیلم درباره فیلم حرف زدیم و گفتگویمان را ضبط کردیم. نوار این گفتگو سالها در کشوی میز من ماند تا چند وقت پیش، بعد از انتشار فیلم مستند «ماندن» در همین کانال تلگرام، تصمیم گرفتم نوار گفتگو را روی فیلم سوار کنم و آن را همینجا به اشتراک بگذارم. برای کسانی که ترجیح میدهند متن گفتگو را، به جای تماشا کردن یا گوش کردن، مطالعه کنند، آن را در قالب کتاب نیز تهیه کردم. حالا این کتاب، همراه با فیلمنامهی فیلم و سه مقاله به قلم آرش خوشخو، صالح نجفی، و ژان-میشل فرودون، در کنار نسخه کامل فیلم و همان نسخه با باند صوتی گفتگو، اینجا منتشر میشوند. از همان آغاز مشخص بود که که کتاب را نمیتوان به شکل متعارف در نسخههای کاغذی منتشر کرد: بازیگر اصلی زن فیلم شهره آغداشلو است و من حاضر نبودم کتاب را بدون اشاره به اسم او، و بدون استفاده از عکسهای او در فیلم، منتشر کنم. انتشار کتاب به شکل دیجیتال این مزیت مضاعف را داشت که دیگر لازم نیست به جای «آبجو» بگوییم «نوشیدنی»، یا به جای «معاشقه» سه نقطه بگذاریم و وانمود کنیم جمعیت کشورمان همگی از راه لقاح بیلکه پا برکرهی خاکی گذاشتهاند. به نظرم رسید وقتش است بعد از این همه سال از کودکستان فارغالتحصیل شویم.
•••
تیراژ متوسط کتابهایی که امروز در کشور ما منتشر میشوند ۱۰۰۰ نسخه است. ایران، طبق آخرین آمار، بیش از ۹۴ میلیون نفر جمعیت دارد. این یعنی اگر تمام نسخههای چاپ شدهی یک کتاب خریداری و خوانده شوند، یک هزار و شصت و سه دههزارم درصد از مردم ایران کتاب میخرند. حتی اگر در اوج خوشبینی تخمین بزنیم که هر کتاب چاپ شده و خریداری شده توسط ده نفر (چرا ده نفر، اصلا بگوییم هزار نفر) خوانده میشود، باز به راحتی نتیجه میگیریم که، از دیدگاه آمار، صنعت نشر کتاب در ایران به قدری ریزنقش است که میتوان گفت اصلا وجود ندارد. در چنین شرایطی، اولین سوالی که به ذهن میرسد این است که وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی چرا وجود دارد؟ و مسئولین این نهاد چطور میتوانند صنعت نشری را که در طول نیم قرن گذشته تا این حد مهجور و ویران شده «نظارت» کنند؟ و چطور تصور میکنند میشود کتابها (و فیلمها و نمایشنامهها و باقی هنرها) را «ممیزی» کنند یا «مجوز» انتشارشان را صادر بکنند یا نکنند؟ بدیهیات را فراموش نکنیم. فراموش نکنیم که در یک کشور آزاد، مردم حق دارند با هم حرف بزنند و اصلا همین حرف زدن و تبادل نظر است که مجموعهی «افراد» را به یک «مردم» تبدیل میکند. گپ زدن در یک کافه، بحث سیاسی با راننده اسنپ، جر و بحث بعد از دیدن یک فیلم، در ذات خود چه تفاوتی با کتاب خواندن دارند که ناشران و نویسندگان باید نصف عمرشان را در راهروهای خاکگرفتهی وزارت ارشاد تلف کنند؟ کافی است!
10 818
دیروز با جمعی از یاران موافق رفته بودیم دشت آزو پای دماوند. جهان مست و زمین مست آسمان مست ولی از بدحادثه در تمام طول راهپیمایی نه تنها موبایلم آنتن میداد، که به شبکۀ 4G و VPN هم مزین بود و وکیل و معاملات ملکی و شرخر و صراف یکی پس از دیگری زنگ میزدن و وویس میذاشتن. یاران موافق داشتن از مبارزه و محاربه و گذرنامههای توقیفشده و دوران حبس و جریمۀ تَرک فعل میگفتن و من داشتم معامله جوش میدادم و تخفیف میگرفتم و ارز آب میکردم. طوری که مجبور شدم چندصد متری ازشون فاصله بگیرم تا صدای گوشآزارم رو مخشون نره، گرچه به دشت و تپههای دلگشا که رسیدیم و بساط پیکنیک رو که پهن کردیم متوجه شدم کار از کار گذشته؛ اون گفت «حاجآقا، پروانه خوب حرفی میزدا، آدما هر ده سال یهبار پوست میندازن، تغییر میکنن، اصلا یه آدم دیگه میشن» و اونیکی طوری نگاه میکرد که یعنی اینجا نشین، پاشو برو واسه خودت یه تپۀ دیگه پیدا کن. امروز که به روال هر روز داشتم از خودم میپرسیدم چرا اینطوری شد و این شمایل ناآشنا و غریب خودم رو برانداز میکردم ناگه دچار یک دژاووی معکوس شدم؛ انگار قبلا جایی دیده باشمش. گشتم و در ایمیلهام به تاریخ ۱۵ فروردین ۹۱ پیداش کردم، این رو وقتی نوشته بودم که من هم به گذرنامه نداشتن و یکلا قبا بودن مفتخر بودم و جام هنوز روی همون تپه بود. فکر کنم هدف از بازنشرش عذرخواهی بهخاطر رفتار دیروزم باشه و بگم بابا به خدا من هم از شمام:
دوستی دارم محترم و فرهیخته و البته قدری درویش مسلک. در همۀ این سالها که میشناسمش زندگی سالمی کرده و سرش همیشه به کارش بوده و جاده خاکی نرفته. چند روز قبل که به صرف چلوکباب نوروزی دیدمش و از حال و روزش پرسیدم جوابی شنیدم که برایم شگفت بود؛ گفت دلال شده. گفت چند ماه پیش پولی به دستش رسیده و وقتی میخواسته آن را ببرد بگذارد بانک و اولین حساب سپردهاش را باز کند دوستان خیرخواه توصیه کردهاند که در این شرایط بد اقتصادی و تورم، حساب سپرده چرا؟ پولت را یا دلار کن یا سکه یا فلان اوراق یا فلان سهام... او هم اول با اکراه ارز خریده و بعد سکه فروخته و از آنجا که آدم متمولی هم نیست نگرانی این به قول خودش چندغاز کمکم خواب و خوراکش را گرفته و کار و زندگیاش را تعطیل کرده تا بالاخره شده یک پا دلال. او حالا داشت به من میگفت که وقتی کلماتی مثل تورم و نرخ بهره از توی ستون روزنامهها بیرون میروند و میآیند سراغ روزمرگیات چقدر ترسناکاند و من هم مراقب باشم تا مبادا مسیری را بروم که روزگار پیش پایم میگذارد و پندش را با این بیت کامل کرد: «ما را درون کشید، آن نم که بود قطره شد و قطره جوی آب، وز آب جو گذشت به توفان جنون کشید.»
حالا این روزگار، راه که نه کوره راهی پیش پای من هم گذاشته که نمیدانم با آن چه کنم. بیش از یک سال است که گذرنامهام بدون هیچ توضیحی توقیف شده و در طول این مدت پیگیریهایم بیحاصل بوده. تا دیروز که بالاخره وقتی خودم برای پیگیری ماجرا مراجعه کردم توضیحی مختصر به من داده شد و به قول خبررسان اتفاقی که نباید میافتاد بالاخره افتاد و حکم صادر شد. میپرسم کِی؟ میگوید حدود شش ماه قبل دادسرای عمومی انقلاب اسلامی اوین حکمی برایم صادرکرده به فلان شماره و این حکم در فلان تاریخ به تایید معاونت قضایی دادستانی کل کشور هم رسیده. میپرسم کو حکم؟ میگوید برو اوین که حکمت رو بهت ابلاغ کنند. دم در اوین رسید گذرنامهام را نشان سرباز میدهم. اول میگوید با این که نمیتونی بری تو و بعد میپرسد شما پسر آقای کیارستمی هستی؟ میگویم هستم. میگوید بذار ببینم چیکار میتونم برات بکنم و بالاخره کارم را راه می اندازد و مرا میبرد پیش قاضی پرونده. قاضی میگوید اول هفتۀ آینده برگردم. موقع بیرون رفتن سرباز میگوید به بابا سلام برسان.
الغرض: بنده آدم سیاسی نیستم (برای تعریف آدم سیاسی به تعریف احمدرضا احمدی بسنده میکنم که میگوید من که میدونم کارم با چَک دوم تمومه چرا کار سیاسی بکنم؟) تا امروز هم سعی کردهام با مسئلۀ گذرنامهام مثل یک کار اداری معمولی، با پیگیری پیوسته و صبوری و حوصلۀ فراوان برخورد کنم. دوستان سرد و گرم چشیدۀ خیرخواه اما از سر صبح میگویند «دیدی گفتیم اگه سروصدا نکنی اوضاع خرابتر میشه؟» و دستورالعملی را که در طول یک سال گذشته پیش پایم گذاشتهاند یادآوری میکنند که خلاصهاش همان دادار دودور است. دستورالعملی کسلکننده که حتی از ایستادن در صف صرافی هم حوصله سربرتر است. داستان دوستانی هم که در این صفها ایستادهاند انقدر شبیه به هم و تکراری است که برای آدم (برای حذر از سوتفاهم بگویم برای من) نای ایستادن نمیگذارد، حتی اگر عاقبتش نوبل صلح باشد. ما را چه درون کشید؟ تورمی که دوست درویش مسلک را دلال کرد و توهمی که بنده را فعال سیاسی و نامۀ سرگشاده نویس. آن نم که بود قطره شد و قطره جوی آب، وز آب جو گذشت به توفان جنون کشید.
10 818
پیش از عید مجموعهداری باهام تماس گرفت تا اصالت امضای عکسی که به دستش رسیده بود و قصد خریدنش رو داشت تایید کنم. توی عکس مردی شبیه ژانکوکتو در جایی شبیه کافه نشسته و داره با ذوق و شوق متنی شبیه یک فیلمنامه رو ورق میزنه. عکس رو قبلا دیده بودم و به مجموعهدار گفتم بله فکر میکنم عکاسش کیارستمی باشه. گفت مطمئنی؟ گفتم والله درباره هیچچی مطمئن نیستم. گفت آخه مگه بابات پرتره هم میگرفته؟ من فقط دار و درخت دیده بودم ازش. گفتم اختیار دارین. گفت حالا چطوری میشه مطمئن شد؟ گفتم باید نگاتیوش رو پیدا کنم. این رو در حالی گفتم که هم خودم میدونستم حال و حوصلۀ گشتن بین هزاران فریم نگاتیو رو ندارم هم مجموعهدار. لذا ماجرا کان لم یکن شد ولی این سوال که «مگه کیارستمی پرتره هم میگرفته» کان لم یکن نشد و بخش عمدهای از رخوت و بیکاری تعطیلات طولانی عید رو خرج سوا کردن و ور رفتن و اسکن کردن پرترههایی کردم که او پیش از ظهور عصر دیجیتال روی نگاتیو گرفته بود؛ یعنی از اوائل دهه پنجاه تا اواسط دهه هشتاد. وقتی اسکن نگاتیوها تمام شد و تعطیلات تمام نشد، رفتم سراغ تبدیل نوارهای VHS که بیشترشون مربوط به دهه هفتادند.
از نگاتیوها اینطور برمیاد که وقتی جوانتر بوده، تقریبا فقط پرتره میگرفته و نگاتیوهای قدیمی پُرند از فک و فامیل و غریبه و آشنا. از مادرش و مادرم گرفته تا همکارهاش در کانونِ پیش و پس از انقلاب. اما هرچه جلوتر اومدم و بیشتر دیدم، تپهها و کوهها و درختها بیشتر شدند و آدمها کمتر، تا جایی که اگر پرترهای هم از همسفری گرفته انگار میخواسته آخرین فریم حلقۀ نگاتیوش هدر نره تا فردا صبحِ اول وقت فیلم رو بفرسته آتلیۀ آریا برای ظهور و چاپ. خدایَش بیامرزاد، بسیار هم بینظم بود و نگاتیوها رو طوری توی جعبۀ کفش ریخته بود که من جورابهام رو میریزم ته کشوی لباسهام. توضیحات روی پاکتها هم یا اشتباهند یا عباراتی نامفهوم مثل «مناظر بیمنظر» یا «پرسنلی و غیر پرسنلی». روی آخرین پاکتی که رفتم سراغش نوشته بود «شکوفههای جواد». عنوانش به دلِ من که چشمم دنبال پرتره بود چنگی نزده بود و بعید میدونستم که توش رخت و رُخی پیدا کنم، ولی سبیل تابدادۀ ممیز رو که لای شکوفههای جواد دیدم به اندازۀ آن ژان کوکتوی کافهنشین به وجد آمدم.
تنها آدمی که از دهۀ پنجاه تا سال مرگش پرترههای جورواجور ازش پیدا کردم مرتضی ممیز بود. ممیز، بزرگ قبیله و شیر جنگل بود و کسی جرات سرشاخ شدن باهاش نداشت، برای همین برخلاف باقی رفاقتهای پر تبوتاب و فراز و نشیب اون دوره، دوستیشون آهسته ادامه پیدا کرد و پیوسته سراغ هم میرفتند؛ یا به عبارتی ما میرفتیم سراغ او در باغبانکلای کردان. معمولا هم یا یاری در کنار بود، یا بادهای در دست، یا شکوفهای بر درخت یا هرسه و وقتی بادهگساریِ پیش از نهار به چرت بعد از ظهر یا پیادهروی در دشت و دمن ختم میشد یا او با دوربین لایکا و سوالهای بیمزهش مثل «مرتضی، تو موقع خواب سبیلت رو میذاری زیر پتو یا روی پتو» کفر همه رو درمیآورد یا من با هندیکم سونی و صدای دورگۀ تازه بالغم؛ اصلا یادم نیست که چرا در ۱۷ سالگی گیر داده بودم به «برنامه کنترل جمعیت» ولی الان که در ۴۷ سالگی دوباره این فیلمها رو دیدم دلم میخواد اون پروژۀ ناتمام رو ادامه بدم، شاید این چهار پنج دقیقه به درد مقدمهش بخوره و بذارمش قبل از تیتراژ.
10 818
چیزی که کلاژ نباشه وجود نداره، همۀ ذهنیتها کلاژن. اون تختهسنگ اونجا سنگینه صدساله، ببُریمش سبک شه بذاریمش اینجا. چیزها رو جابهجا کن. کار من اونه. خراب کن بساز، خراب کن بساز
پروانه اعتمادی ۱۴۰۴ - ۱۳۲۶
10 818
مکالمات واتزاپیم با فریدون آو واقعا بامزهند. گاهی که سرذوقه، یک وویس چند دقیقهای میذاره و آدم از شنیدن صدای سرحال و گزارش دقیق و موبهموی حال و احوالش کیف میکنه، گاهی هم انقدر بیحوصلهست که آدم به خودش میگه این آخرین بار بود که مزاحمش شدم. مکالمۀ دیروز ولی جور دیگهای بود؛ از نمایشگاه یا درواقع نونوایی هومن مرتضوی که برگشتم خونه، دیدم از آقای آو یک میسکال دارم و چون همیشه فقط وویس میذاره حدس زدم دستش خورده، که خورده بود. حالا در آنسو هم او روی واتزاپ میسکال رو دیده بود و به خودش گفته بود این بهمن چی میخواد از جون ما و وویسی نیمه بداخلاق نیمه مهربون گذاشت که آقاجان اگه کار داری پیام بذار، زنگ نزن. اومدم بگم آقا به حضرت عباس عقلم میرسه که پیام بذارم و زنگ نزنم و خودتون زنگ زده بودین و این حرفها، بعدش دیدم چه کاریه... براش نوشتم امروز که توی صف نونوایی هومن وایساده بودم تا نوبتم بشه و جلوم سنگک مقوایی پرت کنه یاد پروژههای بامزۀ گالری ۱۳ خیابان ونک شما افتادم (اینو راست گفتم) و خواستم احوالپرسی کنم. جواب داد (نقل به مضمون) چه خوب که هومن شاکی، هومن شاکی مونده. باستر کیتون خودمون.
عکس از علی بختیاری
10 818
همین آقای رمضانی به تازگی کتابی پدید آورده با عنوان هوس قمار آخر، بازخوانی پروندهٔ درمانی عباس کیارستمی. خانم مانوش منوچهری و بنده اینجا نظرمان را دربارهٔ کتاب گفتهایم.
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
