لیلی سلطانی
前往频道在 Telegram
یک ادبیات خوانده که قصه مینویسد، تدریس میکند و به دنبال رویاهاست🌱 • 📚چاپ شده: آیههای جنون/ سهم من از تو در دست چاپ: نجوای هر ترانه/ رایحهی محراب در دست نگارش: ابر و انار/ آن شب ماه گم شد • خانهی خودمانیتر: @leilysoltaniii •
显示更多3 014
订阅者
无数据24 小时
-37 天
-530 天
帖子存档
3 014
رمضان با صدای برخورد قاشقها در گوشم مانده.
برخوردشان وقت سحر با بشقابهای گل سرخِ جهازِ مامان و هم خوردنشان در استکانهای کمر باریکِ چایِ افطار.
زیر رقص آبیِ پررنگِ گرگ و میشِ هوا که از لای پردههای نازک میلغزید روی سفره.
همراه عطر نان تازه و پنیر و سبزی که مامان با وسواس میشست و در سفره میچید.
ماهِ رمضان خانه حالِ عجیبی داشت. شبیه هیچ روزی نبود.
نفسها به حیات مشتاقتر میشد. خوابها سبکتر و جسم و قلب آدم خیال تخت.
انگار خوابیده باشیم توی بغلِ خدا.
تلویزیون دم اذان صبح و مغرب، روی شبکهی یک بود. به انتظارِ ربنای نابِ شجریان و پشت بندش موذن که نام خدا را بکشد روی آسمان.
الله اکبر که بلند میشد، اول لبخند و قبول باشد ورد زبان میشد، بعد شیرینیِ خرما و داغی چایِ هلدار.
همان خرمایی که شیرینتر از هر روز سال بود. انگار خدا با دستهای خودش از نخلهای طبقهی هشتم بهشت برایمان چیده باشد.
رمضان بوی آش رشته و شله زردی بود که هر غروب از کوچه میآمد و معلوم نبود از خانهی کدام همسایه است.
با این حال سهم هر خانه محفوظ بود. سهمِ مهمانهای خدا.
ظرفهای اعلا بین همسایهها دستبهدست میشد و بشقابها هیچوقت خالی به خانههایشان برنمیگشتند.
شبها، آسمان ستاره باران بود و خدا مهمانِ خانهیمان.
رمضان، ماهِ نور بود. ماهِ آهسته زندگی کردن.
ماهِ پیدا کردن خودت وسط شلوغی دنیا.
حالا که الله اکبرِ مغرب رمضان را میشنوم، خاطرهها در قلب و مردمکهایم تکان میخورد.
انگار هشت نه سالگیام، با لیوان آب خنک از آن سالها برمیگردد و میگوید: یادت هست؟ زندگی چقدر سادهتر بود. چقدر همهچیز مزهی زندگی میداد.
میگویم: یادم هست. از معدود چیزهایی که هنوز به زندگی وصلم میکند همین ماهِ خداست.
هنوز هم هر وقتی از خدا جا بمانم، هرطور شده این سی روز میپرم توی بغلِ خدا.
هنوز هم رمضان مزهی زندگی میدهد در این آشفته بازارِ دنیا...
لیلی سلطانی
@leilysoltani 🤍✨️
3 014
تهرانگردی و قصهمون رو از عمارت ابر و انار شروع کردیم.
تا عمارت سفید ادامه دادیم و بعد، از کوچه و مسجد زعیم گذر کردیم.
برای همنشینی پشت میز کافهای که حال و هواش ایران بود و زیرزمینش شبیه زیرزمین باغِ قلهک، نشستیم و به چشمها و قصههای هم گوش دادیم💚✨️
3 014
هفتهی قبل همچین روزی، قبل از اینکه استراحتی بشم، با هنرجوهام رفتیم خونهی ابر و انار و این خونه که قشنگترین خونهی تهران برای منه🤍✨
یه روز قبل از ماهِ مبارکِ خدا
#تهران
3 014
جهان را تیره میبینی؟
هیچ آینهای، از آنچه برابرش ایستاده
بیشتر نشان نمیدهد.
در خودت شمعی، جرقهای روشن کن
تا آینه رنگ نور بگیرد.
لیلی سلطانی
3 014
جهان را تیره میبینی؟
هیچ آینهای، از آنچه برابرش ایستاده
بیشتر نشان نمیدهد.
در خودت شمعی، جرقهای روشن کن
تا آینه رنگ نور بگیرد.
لیلی سلطانی
3 014
عزیزانم،
از شما کسی تو رشتههای علوم اجتماعی تحصیل کرده؟
به خصوص برای ارشد.
اگر بله، ممنون میشم آیدیتون رو تو ربات برام بذارید🌸✨️
@leilysoltaniBot
3 014
شیر و خورشید؛
نه آنچنان باستانی،
نه آنچنان سلطنتی یا مذهبی.
بیایید بدون دعوا به این نماد و مفهومش نگاه کنیم.
این روزها (شروع اصلی از سال ۱۴۰۱) باب شده که بعضیها میگن شیر و خورشید نماد کاملا باستانی و سلطنتی و پرچم اصلی ایرانه.
بعضیها هم میگن مذهبیه.
اما داستانش طولانیتره.
ماجرای شیر و خورشید در اصل از نجوم شروع شد.
شیر نماد برج اسده. وقتی خورشید وارد این برج میشد، به قدرت و فرخندگی تعبیرش میکردن.
چند قرن بعد، در دورهی صفویه که مذهب تشیع مذهب رسمی ایران شد، این نماد رنگ و بوی مذهبی گرفت.
شیر رو به امام علی (ع) (اسدالله) نسبت دادن و خورشید رو به نور پیامبر و لقب دیگهی امام علی (ع) (شمسالله).
در دورهی قاجار شمشیر بهش اضافه شد.
به نشانهی قدرت نظامی ایران و ذوالفقارِ امام علی (ع).
و در زمان پهلوی بیشتر به عنوان نماد ملی معرفی شد.
پس شیر و خورشید:
نه صرفا باستانیه.
نه صرفا مذهبی و نه صرفا سلطنتی.
نماد تاریخیه که معناش در طول زمان تغییر کرده و چند بعدی شده.
از اخترشناسی به تفسیر شیعی و بعد به نشان حکومتی رسیده.
قبل از اینکه سر نمادها بحث کنیم،
داستانشون رو بدونیم.
به جای جنگ با تاریخ یا انتخاب برشی ازش، بفهمیمش.
@leilysoltani 🕊
3 014
Repost from لَّيْل
گفت: این روزا برای ایران چی کار کنیم؟
گفتم: مادری. باید برای ایران مادری کنیم...
3 014
+1
با سری شیدا و دلی دیوانه،
چه ربطی به آدمهای عادی دارد؟
#کتاب ارمیا | رضا امیرخانی
پن:
از تفریحات یه نویسنده
جمله و پاراگراف سازیِ مرتبط و نو
با کلمه و جملههای هر کتاب.
#نویسندگی #نوشتن
3 014
مثل قصهی امروز از جاهایی که میرم، از قصههاشون براتون روایت کنم؟
اگر دوست دارید روی این پیام قلب قرمز رو فشار بدید و بهش بچسبونید❤️
3 014
+1
من اینجا چه کار میکردم؟
رفته بودم دنبال حالوهوای ابر و انار. قصهام که در روزگارِ آدمهای این قبرستان میگذرد.
فهمیدم نوشتن همیشه ساخت و سازِ خیال نیست. گاهی تنها گوش دادن به واقعیت است.
ایستادن در جایی که تاریخ، مصور حرف میزند...
زیر گنبد فیروزهای که وام گرفته از معماری ایرانی اسلامیست و چهار گوشهاش شکل و شمایل اماکن مذهبی زرتشیان را دارد، ایستادم و ورقی از تاریخ را نگاه کردم...
به نامها فکر کردم، به مزارهای پر و خیلی این آرامگاه، به قبرهای همسان که کاری به سن و درجه و مرتبهی آدمها نداشتند، مرگ برای همه برابر بود. یک شکل و اندازه.
و به زنها فکر کردم.
زنهایی که جنگ را به ارث بردند.
زنهایی که در غیبت مادر شدند.
منتظر ماندند و دیگر به زندگی برنگشتند.
زنهای بینامِ تاریخ که شاید جنگ را تن به تن نجنگیدند
اما تاوانش را نسل به نسل پرداخت کردند...
و ساکت و شانه افتاده از گورستان برگشتم...
#قصه #ایران_من #تهران_من
3 014
+1
اینجا چند صد نام دیگر به خانه نرسیدند...
روی سنگها اسمهایی نوشته شده
که به گوش ما آشنا نیست.
اسمهایی از هند، لهستان، انگلیس، روسیه و...
صاحب بعضی از نامها جوان بودند. جانهایی که سالها قبل
جنگ، زندگیشان را کوتاه کرد.
همان زمان آنطرف شهر، جوان ایرانی
ترسیده، در فقر و جنگی که به او مربوط نبود، زندگی میکرد.
وقتی چشمم به سنگهای قبر هم قد و قواره افتاد، از ذهنم گذشت: جنگ، همه را میکُشد؛ بعضی را دورتر از خانه.
و این چه غریبانهتر است...
ایران، آن سالها بیطرف بود اما راحتش نگذاشتند.
قطارها میآمدند، سربازها میگذشتند،
تصمیمها جای دیگری گرفته میشد
و تهران نظارهگر بود.
در گورستان قلهک این نقشِ را میشود دید:
سرزمینی که محل عبور بود، نه محل انتخاب...
#قصه #ایران_من #تهران_من
3 014
+1
پنجشنبهی گذشته، روزِ سر زدن به اهل قبور، صبحِ علی الطلوع شال و کلاه کردم رفتم قلهک.
چایی صبحم را هم برداشتم که توی قبرستان بخورم!
اما نه قبرستانی معمولی.
قبرستانی که بخشی از زمان است.
تهران مثل هرروز شلوغ بود.
به رسمِ این روزها، آسمانش لباس خاکستری تن کرده بود و به زمین سوز و سرما می فرستاد.
قارقار کلاغها هم لقلقهی دهان خیابانها بود.
اما پشت دیوارهای باغ قدیمی قلهک،
سکوتی بود ایستاده.
ایستاده و ساکن از دههها قبل.
اینجا گورستان متفقین یا Tehran War Cemetery.
جنوبِ باغ قلهک. داخل محوطهای که روزگاری باغ سفارت بریتانیا بود و امروز بخشی از کمپ سفارت.
ردی از مردمانیست از سرزمینهای دور.
مردمی که در سالهای جنگ جهانی از این خاک عبور کردند و بعضیشان برای همیشه ماندند.
بعضی با جسم و بعضی با نام.
#قصه #ایران_من #تهران_من
3 014
سلام
عجیبتر اینهکه دو سه ساله ریاکت کانالهای من برای هر پستی همینه و سلیقهی شخصیمه و به یه پست ربطش میدید😅
شما به جای دیس لایک، قلب شکسته بذارید :)
3 014
#پیام_ناشناس
سلام کاش همه ریکتاتون رو باز میذاشتیم
نه اینکه سر اون پست آمریکا و ایران فقط قلب برای خودتون باز کنید
واقعا عجیبه در حد یه ریکت هم مخالفت رو نمیپذیرید
3 014
#پیام_ناشناس
من باهاتون اختلاف نظر دارم اما امشب واسم عزیزتر شدین
بیشتر با هم حرف بزنیم❤️
3 014
سلام
این روزها صبورتر باشیم
این روزها خودمون رو بیشتر بسازیم
این روزها همدیگه رو بپذیریم و دوستتر بشیم❤️🇮🇷
3 014
#پیام_ناشناس
سلام لیلی جان 🥹
خداقوت به طرز فکر و اندیشه ات عزیز خیلی صبوری میکنی در حق کسایی که همش بقیه مقصر میدونن تا وقتی توی کشور کسایی هستن که برای شرایطشون همه رو مقصر میدونن جز خودشون وضع مملکتم تغییری نمیکنه، وقتی انگشت اشاره تو سمت کسی میگیری و میگی اون مقصر زندگی منه اون سه انگشتی که سمت خودت برمیگرده رو هم رو ببین تا بفهمی که کی مقصر و مسئوله.
ما هممون برای زندگی خودمون مسئولیم اگر هر کسی دنبال اصلاح و تغییر مثبت خودش باشه مطمئنا جهانم مثبت میشه 🙃
