کانال رسمی شهر کارچان
前往频道在 Telegram
از طریق ربات پیامرسان با ما در ارتباط باشید . . 👉 @Karchanbot👈 ربات پیامرسان . . . ربات ارتباط مستقیم با مدیر کانال . . @karich_bot . . . لینک کانال رسمی شهر کارچان 👇👇👇 https://t.me/joinchat/AAAAAEHPQ7JlHWs9RGq47A ✔کانال رسمی شهر کارچان✔
显示更多2 084
订阅者
-124 小时
-27 天
+330 天
帖子存档
#روز_دختر
👩 ملیکا حاج علی بیگی
🌸دخترم روزت مبارک🌸
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
❌❌ راههای ارتباط با کانال و ارسال مطالب
ربات ارتباط مستقیم با مدیر کانال 👇👇 👇
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🤖 : @karich_bot
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
ربات پیامرسان کانال👇👇 👇
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🤖 : @karchanbot
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
#همدلی
با سلام و عرض تبریک بمناسبت روز دختر و ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها
امروز فعالیتمون رو اختصاص می دهیم به دخترای عزیز شهرمون 🌸🌸🌸
و این روز را به همه دختران عزیز شهرمون تبریک عرض میکنیم
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
اهل دیار حضرت معصومه ایم ما...
#سرود بسیار زیبا
حاج #محمود_کریمی
💕ولادت حضرت #فاطمه_معصومه سلام الله علیها بر شما مبارک
#پیشنهاد_دانلود
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
Repost from کانال رسمی شهر کارچان
🌸این گلهای زیبا
🍀تقدیم به
🌸دختران
🍀سرزمینم
🌸روز دختر
🍀و میلاد باسعادت
🌸حضرت معصومه (ع)
🍀 بر همگان
🌸مـبارک بـاد
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🌸این گلهای زیبا
🍀تقدیم به
🌸دختران
🍀سرزمینم
🌸روز دختر
🍀و میلاد باسعادت
🌸حضرت معصومه (ع)
🍀 بر همگان
🌸مـبارک بـاد
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
Repost from کانال رسمی شهر کارچان
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🦋
مطمئنم خدا عاشقه 😇
فقط یه عاشق میتونه اینهمه زیبایی خلق کنه ❤️😍
صبح بخیر کارچان
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
Repost from کانال رسمی شهر کارچان
🌺پیشاپیش ولادت حضرت فاطمه معصومه (س) و روز دختر مبارک باد🌺
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱
قسمت شانزدهم 🔥 داستان زال و رودابه
⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱
#داستانهای_شاهنامه
قسمت پانزدهم: زاده شدن زال🕊
زال شروع به آموختن علوم مختلف کرد و در سواری و فنون دیگر هم مهارت مییافت روزی تصمیم گرفت در کشورش گردش کند پس بهسوی کشور هندوان رفت و به کابل رسید . در آنجا پادشاهی بود به نام مهراب که از نژاد ضحاک بود و او چون توانایی جنگ با سام را نداشت هرسال مقداری زر به او میپرداخت و خراجگزار او بود . وقتی مهراب شنید که پسر سام به آنجا آمده است به استقبال او آمد و بر خوان زال نشست و از دیدار او خوشش آمد .زال نیز به بزرگان گفت : گویی کسی در جهان هم آورد او نیست . یکی از بزرگان به او گفت : پس پرده او دختری است که از خورشید روشنتر و سرتاپا مانند عاج با موهای مشکین و چشمانی بسان نرگس و ابروان کمان و مژگان سیاه و لبانی تنگ و زیبا که شایسته توست . زال وقتی این توصیفات را شنید دلش بهسوی آن ماهرو پر کشید و شب در اندیشه بود صبحگاه وقتی مهراب نزد او آمد او را به گرمی پذیرفت و به او گفت : هر چه خواهی بگو . مهراب گفت آرزو دارم که تو به سرای من آیی. زال گفت : من نمیتوانم بیایم زیرا شاه و سام از این موضوع خوشحال نخواهند شد که من شراب بنوشم و بهرسم بتپرستان عمل کنم. مهراب در ظاهر به او آفرین گفت و در دل زال را ناپاک دین خواند . صبحگاهی مهراب به شبستانش آمد و از مردی و فر و یال زال تعریف کرد. دخترش رودابه و همسرش سیندخت آنجا بودند. سیندخت پرسید : پسر سام چه جور مردی است؟ آیا خوی انسانها را دارد ؟ مهراب گفت : در جهانپهلوانی چون او نیست . دلشیر نر دارد و قدرت فیل جنگی و دستهایی بخشنده چون دریای نیل . در خانه بخشنده زر است و در جنگ سرش را فدا میکند اگرچه مویش سپید است ولیکن از مردی او همین بس که نهنگ را از پا درمیآورد.البته سپیدی مویش به او میآید. رودابه وقتی این سخنان را شنید برافروخت و سرخ شد و دلش پر از مهر زال گشت.
چه نیکو سخن گفت آن رای زن
ز مردان مکن یاد در پیش زن
پس رودابه به رازدارانش گفت: که من دلم پر از مهر زال شده و کسی راز من را نمیداند جز شما. پس چارهای بسازید و درمان دردم کنید . کنیزکان متعجب شدند و دلتنگ گفتند : کسی را که پدرش او را رها کرده بود تو میخواهی به برگیری؟ تو که در زیبایی همتا نداری و قیصر روم و فغفور چین خواهان تو هستند ! رودابه خشمگین شد :
نه قیصر بخواهم نه فغفورچین
نه از تاجداران ایرانزمین
به بالای من پور سامست زال
ابا بازوی شیر و با کتف و یال
کنیزان گفتند : ما بنده تو هستیم و هرچه گویی همان کنیم . ما میرویم و با حیلهای او را نزد تو میآوریم. لشکرگاه زال لب آب بود . زال آنسوی رود نشسته بود که ناگاه کنیزان را دید و پرسید : آنها کیستند ؟ گفتند کنیزکان رودابه هستند که برایش گل میچینند . پس او از جا جست و به آنطرف رود رفت کمان به دست گرفت و مهیای شکار شد . مرغی زد و غلامش دوید تا مرغ را بیاورد. در آنجا با کنیز رودابه همسخن شد . کنیز از ارباب او سؤال کرد و غلام گفت: این مرد فرزند سام شاه نیمروز است که مانند و همتایی ندارد . کنیز خندید و گفت :مهراب ماهرویی در سرایش دارد که از شاه تو خیلی بهتر است و ما به اینجا آمدیم تا بلکه به یک ترتیبی این دو را همسر یکدیگر کنیم. غلام خندان بازگشت. زال پرسید :چه گفت که شاد شدی ؟ او همه ماجرا را به زال گفت . زال گوشوار و دو انگشتر که منوچهر به او داده بود را برای رودابه فرستاد . وقتی کنیزان فهمیدند که دل زال هم دربند رودابه است باهم گفتند : بالاخره شیر نر در دام افتاد . زال به نزد کنیزکان رفت و گفت : چاره چیست ؟ چگونه میتوانم نزد رودابه روم ؟ گفتند: ما میرویم و درباره تو با رودابه سخن میگوییم اگر پذیرفت تو را به نزد او میبریم. کنیزان نزد رودابه رفتند و ماجرا را شرح دادند. رودابه خوشحال شد و گفت : شبانه بهسوی زال بروید و او را نزد من دعوت کنید. وقتی هوا تاریک شد و در اتاق را بستند کنیز رودابه نزد زال رفت و او را بهسوی کاخ آورد . رودابه بر روی بام آمد و وقتی از دور زال را دید به او درود فرستاد و خوشامد گفت. زال وقتی آن نگار زیبارو را دید در فکر چارهای بود که به بالای بام برود . رودابه مویش را گشود و چون کمندی آن را به نزد زال انداخت .
بگیر این سیه گیسو از یکسویم
ز بهر تو باید همی گیسویم
بدان پرورانیدم این تار را
که تا دستگیری کند یار را
زال متعجب شد و مویش را بوسید و گفت : این انصاف نیست . پس کمندی یافت و با آن نزد پریرخ آمد . رودابه توان نگریستن نداشت و دزدانه او را مینگریست. بالاخره مشغول بوس و کنار و راز و نیاز شدند .
🕊🕊 ادامه دارد.....
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
#داستانهای_شاهنامه
قسمت پانزدهم: زاده شدن زال
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
قصه گو
بیا بنشین کنار من برایت قصه ها دارم
بیا، بیا اینجا ،همینجا تنگ دیوار گلی بنشین
از احوال پریشان' روزگاران، قصه ها دارم
از ایامی که آتش خرمن دل را به یغما برد
از آن روزی که لیلا بر تمنای دل مجنون، های می خندید
از آن لحظه که پروانه به دور شمع می گردید
و شعله بی حیا بر بال رنگین قشنگش سوز می بارید
بیا اینجا لب حوض حیاط حاج بی بی، کنار ماهی تنها دمی بنشین
برایت قصه ها دارم
از ایامی که دریا جرعه ای در جام ساقی بود
بیا بنشین
برایت از لب خندان و بازیگوشی رندانه ی اطفال در آن سرما و یخبندان ایام نه چندان دور می گویم
و از ابرو کمانِ چَشم شهلا در شب تاریک
و از کوچه ها ی تنگ با احساس و عطر بوته های یاس
از چشمک پرانی های پر احساس
بیا اینجا ، همینجا تنگ دیوار گلی بنشین
برایت قصه ها دارم
عبدالرضا حاج علی بیگی
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
#کارچان
🏴 آگهی فوت مرحومه حاجیه خانم طاهره رودبارانی
(همسر شهید کریم غفاری نسب)
🏴شادی روحش فاتحه با ذکر صلوات
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
