کانال رسمی شهر کارچان
前往频道在 Telegram
از طریق ربات پیامرسان با ما در ارتباط باشید . . 👉 @Karchanbot👈 ربات پیامرسان . . . ربات ارتباط مستقیم با مدیر کانال . . @karich_bot . . . لینک کانال رسمی شهر کارچان 👇👇👇 https://t.me/joinchat/AAAAAEHPQ7JlHWs9RGq47A ✔کانال رسمی شهر کارچان✔
显示更多2 084
订阅者
-124 小时
-27 天
+330 天
帖子存档
#داستانهای_شاهنامه
فسمت هفتم: اندر زادن فریدون
نام پدر فریدون آبتین بود. روزی مأموران شاه او را دیدند و برای غذای شاه او را به آشپزخانه سلطنتی برده و کشتند. در این زمان فریدون به دنیا آمده بود. مادر فریدون که فرانک نام داشت از موضوع آگاه شد و او را به نزد نگهبان مرغزار برد و گفت : این کودک را با شیر گاو بپرور و نزد خود نگاهدار. سه سال فریدون نزد آن مرد با شیر گاو پرورده شد و ضحاک همچنان در جستجوی او بود.فرانک از ترس شاه تصمیم گرفت فریدون را با خود به هندوستان و فراسوی کوه البرز ببرد. در کوه مرد پاکدینی میزیست که فرانک پسر را به او سپرد و او به پرورش فریدون همت گمارد. از آنسو ضحاک از جایگاه اولیه فریدون آگاهی یافت اما وقتی به مرغزار رسید او را نیافت پس هر انسان و چارپایی که آنجا بود کشت و آنجا را به آتش کشید. وقتی فریدون شانزدهساله شد از البرز بهسوی مادرش آمد و از نام و نشان و پدرش پرسید. فرانک گفت : پدرت آبتین از نژاد طهمورث بود. ضحاک او را کشت تا برای مارهایش غذا فراهم کند بعدازآن همچنان به دنبال تو بود و من تو را مخفی نمودم.فریدون دلش پر از درد شد و در پی انتقام برآمد اما مادر او را بر حذر میداشت.
ترا ای پسر پند من یاد باد
بهجز گفت مادر دگر باد باد
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
#داستانهای_شاهنامه
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
#توجه
به اطلاع همه عزیزان همشهری میرساند ، با توجه به برداشت غیر مجاز از معادن و مراتع کارچان به صورت مخروط و شن و خاک ،
تقاضا میشود ،با مشاهده هر گونه برداشت غیر مجاز ، سریعآ اطلاع رسانی کرده تا از این تخلفات جلوگیری شود.
متاسفانه امروز نیز شاهد برداشت غیرمجاز از مراتع توسط دستگاه های اجرایی بودیم ،که شورای اسلامی سریعاً اقدام کرده و به کمک تعدادی از همشهریان و دامداران مانع از انجام این کار شد.و همچنین مکاتبات اداری در رابطه با این اتفاق نیز، انجام شد.
مراتع حق همه ساکنان و همشهریان عزیز است.
لذا ، در صورت کمکاری از سمت متولیان اداری ، خود اهالی موظف به حراست از این دارایی میباشند.
شورای اسلامی شهر کارچان
اردیبهشت ماه ۱۴۰۲
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
حسرت وامانده
احساس یغما رفته ام
در عصر یک پاییز سرد
انکار سرما در هوای سوزناک قطبی ام
انگار برگی مانده از یک باد سرد سرکشم
قلبی میان سینه ی یک عاشق وامانده ام
با تیر زهرآگین میان
و قطره های خون چکان
سرباز بر جا مانده از تلخی یک جنگ بزرگ
جا مانده از یک انفجار
با پای زخمی در فرار
شاید که فریادی بلند یا بغض، در بیخ گلو
یا درد و آه توامان
یک حسرت واماندام
عبدالرضا حاج علی بیگی
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
Repost from کانال رسمی شهر کارچان
🌸ســلام
🌷صبح زیباتون بخیر
🌸امروزتون زیبـا
🌷لحظاتتون سرشاراز آرامش
🌸دلتون از محبت لبریز
🌷تنتون از سلامتی سرشار
🌸و زندگیتون لبریز از برکت باشه
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
مرکزی،کارچان
فلورانس اسکاول شین چقدر قشنگ میگه که:
-تا لحظه ی که خواسته هات تحقق پیدا نکرده، با کسی در موردش صحبت نکن!
-شما تنها چیز های رو جذب میکنیدکه همواره به آنها فکر میکنید!
-کسی که با خدا همراه میشود، شکست نا پذیر است.
-خدا به زمان نیاز ندارد و هرگز دیر نمیکند!
-هر آنچه آدمی احساس یا به وضوح تجسم کند، بر ذهن نیمه هوشیار او اثر میگذارد و مو به مو در صحنه ی زندگی ظاهر میشود.
-اگر خودتان را باور داشته باشید دیگران نیز شمارا به طور معجزه آسایی باور خواهند کرد.
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🏴آگهی فوت دکتررضا حاجی علی بیگی
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
#داستانهای_شاهنامه
قسمت ششم: پادشاهی ضحاک
ضحاک هزار سال پادشاهی کرد و این زمان جزو بدترین دوران ایران بود که فرزانگان به کنج عزلت افتاده و جاهلان همهجا بودند. دیوان هم دستشان در همهجا باز شد و همهجا تخم بدی میریختند. جمشید دو خواهر داشت به نامهای شهرناز و ارنواز که ضحاک آنها را از آن خود کرد.علاوه برآن هرروز دو مرد جوان را کشته و مغزشان را به شاه میدادند.
در این زمان دو مرد پاکنژاد به نامهای ارمایل و کرمایل تصمیم گرفتند که تحت عنوان آشپز نزد شاه روند تا شاید کاری از دستشان ساخته باشد. حیله آنها این بود که مغز سر یک جوان را گرفته با مغز سر گوسفندی میآمیختند و جوان دیگر را از مرگ میرهانیدند و بدینسان هرماه سی مرد از مرگ نجات مییافت و وقتی تعدادشان به دویست رسید آشپزان به آنها چند بز و میش داده و آنها را روانه صحرا میکردند تا کسی به آنها دست نیابد و اکنون کردها همه از نژاد همان مردانند .
در این حال ضحاک همچنان به عیش و عشرت خود مشغول بود و برای تفریح به یکی از مردان جنگی همیشه دستور میداد که با دیو کشتی بگیرد و یا دختران زیبارو را انتخاب میکرد تا از آنان کام دل بگیرد. زمان سپری میشد و حدود چهل سال تا پایان پادشاهیش مانده بود شبی در کنار ارنواز خوابیده بود که خواب دید سه مرد جنگی کارآزموده که یکی جوانتر بود به جنگ ضحاک میآیند و جوان گرز را به سر او میکوبد و او تا دماوند گریخت و آنها نیز همچنان به دنبالش بودند و بالاخره او را کشتند و او از خواب پرید و فریاد کشید . ارنواز گفت : شاها چه شده از چه ترسیدی؟ ضحاک از گفتن خوابش خودداری کرد اما ارنواز پافشاری میکرد و بالاخره مجبور شد داستان را تعریف کند.ارنواز او را دلداری داد و گفت : موبدان و ستاره شناسان را احضار کن تا خوابت را تعبیر کنند . شاه نظر او را پسندید . موبدان آمدند و تفحص کردند اما میترسیدند حقیقت را بگویند و شاه به آنان خشم گیرد . بالاخره یکی از آنها به شاه گفت که عاقبت همه مرگ است و تو هم همیشه بر تخت نخواهی بود و بعد از تو شخصی به نام آفریدون به تخت مینشیند البته او هنوز به دنیا نیامده است. ضحاک پرسید : او چه دشمنی با من دارد ؟ موبد پاسخ داد: او به کینخواهی پدرش که تو او را کشتی با تو دشمن است . ضحاک وقتی این سخنان را شنید از ترس از هوش رفت و از آن به بعد همهجا سراغ فریدون را میگرفت و به دنبال او میگشت تا او را بکشد.
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
#داستانهای_شاهنامه
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
#تلنگر
قبل از اینکه بچه دار شید، اول به آینده اش فکر کنید، به ثبات اخلاقیتون با همسرتون فکر کنید به اینکه اصلا قابلیت پرورشش رو دارید فکر کنید، اون رو بازیچه مشکلات و عقده های روانی خودتون نکنید، تسلیم هورمونها و خرافاتتون نشید لطفا ...!
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
آکادمی فوتبال کارچان
آموزش اصولی و حرفه ای فوتبال
برگزاری دوره های روانشناسی برای والدین و بازیکنان
حضور مربی بدنساز و تغذیه و حرکات اصلاحی
برگزاری دوره آموزش شنا
رده سنی ۵ الی ۱۵ سال
۰۹۳۸۷۰۴۳۷۹۳
#آکادمی_فوتبال_کارچان
@academy_football_karchan
#داستانهای_شاهنامه
قسمت پنجم: 🕊داستان ضحاک با پدرش
در بین شاهان آن دوره از دشت سواران نیزهدار عرب نیکمردی به نام مرداس بود که خیلی محتشم و اهل بخشندگی و داد و سخا بود. او پسری داشت دلیر اما ناپاک به نام ضحاک که به پهلوی بیورسپ خوانده میشد.
روزی ابلیس نزد او آمد و جوان گوش به گفتار او سپرد و با ابلیس پیمان دوستی بست که فقط از او سخن بشنود. ابلیس به او گفت که پدرت را بکش و صاحب جاه و حشمت او شو. ضحاک ترسید و گفت این شایسته نیست اما ابلیس قبول نکرد و گفت: ترسو تو سوگند خوردی.ضحاک بهناچار پذیرفت و طبق گفته ابلیس رفتار نمود بدینسان که : در سرای شاه بوستانی بود که شاه شبها بی چراغ به آنجا میرفت و تن میشست. دیوبچه به آنجا رفت و چاهی کند و روی آن را با خار و خاشاک پوشاند. پادشاه شب بهسوی باغ آمد و در چاه افتاد و مرد و ضحاک بر جای او نشست.
پسر کو رها کرد رسم پدر
تو بیگانه خوانش مخوانش پسر
بعدازاین ماجرا روزی ابلیس خود را به شکل جوانی درآورد و نزد ضحاک رفت و خود را آشپز ماهری معرفی کرد. در آن زمان کمتر از حیوانات برای پختوپز استفاده میشد و بیشتر غذایشان از رستنیها بود ولی اهریمن از هرگونه مرغ و چارپایی خورشهای رنگارنگی درست کرد . ضحاک که خیلی از دستپخت او خوشش آمده بود گفت : هر چه از من بخواهی به تو خواهم داد. ابلیس گفت : تنها حاجتم این است که اجازه فرمایی کتف تو را ببوسم .ضحاک پذیرفت. ابلیس پس از بوسیدن کتف شاه ناپدید شد و بر جای بوسه او دو مار سیاه رویید.
ضحاک ابتدا ترسید و هر دو را از ته برید اما دوباره بهجای آن دو مار سیاه دیگر رویید .همه پزشکان احضار شدند ولی کاری از دستشان ساخته نبود. دوباره ابلیس خود را به شکل پزشکی درآورد و نزد ضحاک رفت و گفت : تنها علاج این مسئله سازش با مارها است و باید آنها را سیر نگهداری و غذایشان هم مغز سر مردم است.
در این زمان مصادف بود با شورش مردم بر ضد جمشید شاه ایران.
مردم سپاهی درست کرده و به سمت تازیان رفتند و ضحاک را شاه ایران نامیدند. ضحاک به تخت جمشید آمد و در آنجا تاجگذاری کرد. جمشید نیز فرار کرد و تا صدسال کسی او را ندید و در سال صدم روزی در دریای چین پدیدار شد و ضحاک هم او را دستگیر کرد و با اره او را به دونیم نمود.
چنین است کیهان ناپایدار
تو در وی بهجز تخم نیکی مکار
دلم سیر شد زین سرای سپنج
خدایا مرا زود برهان ز رنج
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
#داستانهای_شاهنامه
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
