853
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
+230 天
帖子存档
نیمی از نگرانی ها و اضطراب های ما مربوط به نظر دیگران است، ما باید این خار را از بدن خود بیرون بکشیم.
نظر دیگران تصوری خام یا یک وهم است که هر لحظه میتواند تغییر کند.
نظر دیگران به نخی بند است و ما را برده ی آنان می کند. برده ی نظراتشان و بدتر، برده ی آنچه وانمود می کنند به نظرشان می رسد.
درمان شوپنهاور
اروین د.یالوم
@ELDialectico
از هر آدم رذلی بپرسید ترجیح میدهد با رذلی مثل خود سروکار داشته باشد یا آدمی بزرگوار و خوشقلب؟
پاسخ میدهد با آدمی بزرگوار و خوشقلب!
پیروزی فضیلت در همین است!
داستایوفسکی
ابله
@ELDialectico
وقتی دنیا را آفرید حتم دارم که خود را توی هچل انداخت.
ماهی فریاد میزند: ای خدا مرا کور نکن. نگذار وارد تور شوم. ماهیگیر داد میزند: خدایا ماهی را کور کن. وادارش کن وارد تور شود.
خدا به کدامش گوش کند؟ گاهی حرف ماهی را گوش میکند و گاهی حرف ماهیگیر را و این جوریست که دنیا میچرخد.
نیکوس کازانتزاکیس
آخرین وسوسه مسیح
@ELDialectico
همه جا میبينمت
به درخت و پرده و آينه
نمیدانم اما
تو مرا دنبال میکنی
يا من ترا
ای چشم شيرين زيبا
به گلها میبينی ام و میبينمت
به گلها نشستهای و میبينی ام
بر آب مینگرم و میبينمت
در آب میلرزی و میبينی ام
تو مرا جستوجو میکنی يا من تو را..
منوچهر آتشی
@ELDialectico
از قصههای حافظه تا غصههای فراموشی
ارغوان قاسمنژاد
اول) حافظه که نام دیگر آن را یاد سپاری تلقی میکنند استعدادی ذهنی است برای ذخیره و حفظ اطلاعات و تجربیات شخص. شاید به ظاهر این ویژگی خیلی دارای اهمیت نباشد، اما اهمیت این استعداد به قدری است که یونانیان باستان به الههی حافظه یا خالق لغت که نامش "امنموسینی" است، معتقد بودند. از طرفی در میان مسیحیان هم جشنی به نام آنامیز یا یادآوری وجود دارد که یکی از بخشهای کلیدی آیین عشای ربانی است.
دوم) آدمهایی را دیدهاید که ناگهان به خاطرهای اشاره میکنند و بعد میگویند یادت هست؟! در آن لحظه شما ماتتان میبرد که چطور ممکن است چنین نقطهای از مجموعهی خاطرات مشترکتان را به یاد داشته باشند! انگار من شدهام مصداقی از آن آدمها. همه بر سر اینکه من حافظهام قوی است و جزییات را همیشه خوب ثبت میکند، اتفاق نظر دارند. مثلا خانم "شین" یادش نمیآید که روز اول خوابگاه، وقتی چهار طبقه پله را بالا آمدم و رسیدم به اتاقش، چه لباسی پوشیده بود و چه موزیکی گوش میداد. اما من خوب یادم است که آن تاپ طوسی رنگ تنش بود، کوهن گوش میداد و با خانم "ر" در حال صحبت بود. یا مثلا آقای "میم" یادش نمیآید وقتی بار اول در دفتر کارش با آن دیوارهای سبز رنگ ملاقاتش کردم، چه حرفهایی میانمان رد و بدل شد. ولی من خوب یادم است که صحبتی فارغ از سلام و احوالپرسیهای رومزهی باقی آدمها بود.
اما این ویژگی در تمام مدت کشفش هم مفید واقع نشده. بعضی وقتها حس میکنم با حافظهام خیلی از لحظات معاشرتم را عذاب آور میکنم. مثلا درست وقتی که طرف مقابل انتظارش را ندارد چیزی را به یادش میآورم، که تلنگریست برای یادآوری دیگر چیزها. لحظاتی که مدتها تلاش کرده بوده بگذارد در پستوی ذهنش و درش را قفل کند.
سوم) بعضی وقتها خاطرات شبیه ماهی کوچکی در کف دست آدم است که به ناگهان سر میخورد و میپرد توی دریا. آن وقت آدم باید از میان تمامی ماهیهای دریا، ماهی خاطرهی خود را پیدا کند. آدمهای فراموشکار شبیه کسانی هستند که دنبال چیزی میگردند و مدام سرگردانند اما دلیلش را نمیدانند.۳۰ شهریور روز جهانی آلزایمر بود. یکی از ترسناکترین نامها در دنیای پزشکی. حتی تصورش هم دردناک است، اینکه در حال خواندن همین جملهی قبل باشید و بعد یادتان برود چه نامی میتواند اینقدر ترسناک باشد، و همین فراموشیِ لحظهای باعث شود به اول خط برگردید. طبق آماری، در هر سه ثانیه در جهان یک نفر به آلزایمر مبتلا میشود. با صحبت دربارهی آلزایمر، ذهنم مرا ارجاع میدهد به یادداشت اکتای براهنی دربارهی پدرش، رضا براهنی. او در این یادداشت از نگاههایی میگوید که هیچ تصویری پشتشان وجود ندارد. نگاههایی حیران و در عین حال بیروح. از آلزایمری میگوید که مثل تودهای سرطانی به مرور تمام حافظه را مبتلا میکند. او در این یادداشت مفصل توضیح داده که چقدر سخت است پدری مبتلا به فراموشی شود، آن هم در برههی تماشایی زندگی فرزندش. در جایی از این یادداشت میگوید: « تاسف اینجاست که او هرگز متوجه این نخواهد شد که من چه کاری میکنم! منِ جدیدم را ندیده، حافظهاش را از دست داده است. حتی اندکی طعم موفقیت فرزندانش را نچشیده و این پرونده بسته شده است .»
جدای از همین مسئله، شما فکرش را بکنید! رضا براهنی در حال خوانش بخشی از شعر «نگاه چرخان» است و میگوید: اما چه چشمهایی هان، انگار، انگار ... و بعد چشمانش را میبندد. میخواهد تصور کند که چشمهای معشوقش در آن شعر چگونه بوده است. یادش میرود در آن شعر هر روز از گلفروشی امیرآباد یک شاخه گل میخریده، یادش میرود که مدام دربارهی چشمهای معشوقش میگفته: انگار یک جفت خرما....
اکتای در قسمتی از این یادداشت نوشته است: «در آلزایمر یک متفکر و یک نویسندهی اینچنینی، خود یک تبعید است. تبعید به مغز خودش؛ با دری بسته رو به جهان؛ سلولی انفرادی است که در آن ساعت همیشه به ضرر مغز میچرخد.»
چهارم) گونتر گراس کتابی دارد به اسم در حال کندن پوست پیاز. در جایی از کتاب دربارهی حافظه میگوید: «حافظه دوست دارد با ما قایم موشک بازی کند و از ما دور شود. حافظه دوست دارد سخنرانی کند یا خود را جلوه دهد، بی آن که نیازی به این کار باشد. حافظه حتی خود را نقض میکند. درست است، فضل فروشی میکند، اما همینی است که هست.»
|منتشر شده در شماره ۶۷۱ مجله همشهری جوان|
@ELDialectico
بکوش تا یک موجود انسانی بمانی. و این بدان معناست که محکم، روشنبین و سرزنده باشی. یک موجودانسانی ماندن، یعنی اگر نیاز باشد، تمام زندگی خودرا، شادمانه، بر«ترازوی بزرگ سرنوشت» افکندن، اما، درهمان حال، ازهر روز آفتابی، از هرابر زیبا به وجدآمدن.
روزا لوکزامبورگ،زن شورشی
ماکس گالو
@ELDialectico
ما دچار شر هستیم، پس محتاج اندیشیدنیم تا زندگی را در عینِ شرآمیزی و ناسازی، معنا ببخشیم و نگذاریم فاصله میان مرگ و زندگی به هم آید.
شر، آزمون و عیاری برای توانایی فهم انسان به طور مطلق است.
هانا آرنت
@ELDialectico
.
ما این حق را نداریم که به کودکان از سنین خردسالی بیاموزیم که به چه چیزی اعتقاد داشته باشند، بلکه به آنها باید نحوهی فکر کردن را آموزش دهیم
ریچارد داوکینز
.
@ELDialectico
تفاوت اعتقاد دینی با نظریه علمی این است که اولی ادعا می کند حقیقتی مطلق وابدیست در حالیکه علم همیشه موقتی است و همواره تحولاتی را
دیر یا زود در نظریه های کنونی خود انتظار میکشد.
برتراند راسل
نبرد دین با علم
@ELDialectico
« تحت سلطه نظام صنعت فرهنگی، همگان در نظامی متشکل از کلیساها، کلوپ ها، کانون های حرفه ای و … محصور می شوند که مجموعاً سازنده حساس ترین ابزار کنترل اجتماعی هستند. ……. این واقعیتی است که صنعت فرهنگی استبداد تن را به حال خود رها می کند و حمله را متوجه روح یا جان افراد می کند. فرمانروا دیگر نمی گوید: باید همچون من فکر کنی یا بمیری. او می گوید، آزادی تا همچون من فکر نکنی، زندگی، اموال و همه چیزت از آن تو باقی ماند، ولی از امروز به بعد در میان ما فردی بیگانه خواهی بود.»
تئودور آدورنو/ماکس هورکهایمر
صنعت فرهنگ سازی، روشنگری به مثابه فریب انبوه
@ELDialectico
هر وقت به حرف زدن می افتاد بدون مکث حرف میزد.
از بهشت برایم میگفت و تعریف میکرد که آدم در آنجا کاری ندارد جز آنکه از صبح تا شب چنگ بگیرد و تا ابد آواز بخواند.
این بود که آنجا در نظرم جلوه نکرد اما حرفی نزدم.
مارک تواین
ماجراهای هاکلبری فین
@ELDialectico
وقتی که من خیابانها را ،
بی هیچ مقصدی می پیمودم
تو با من می رفتی ،
تو در من می خواندی ...
فروغ فرخزاد
Photo:ADMIN
@ELDialectico
برای همه مردم همینطور است: با هم ازدواج میکنند، باز هم کمی همدیگر را دوست دارند و کار میکنند.
آنقدر کار میکنند که دوست داشتن را فراموش کنند. ژان هم کار میکرد، چون رئیس اداره به وعدهاش عمل نکرده بود.
"اینجا لازم بود که انسان کمی از نیروی تخیل خود کمک بگیرد تا بفهمد که (گُران) چه میگوید."
خود را تسلیم خستگی کار کرده بود که به زنش اطمینان بدهد که دوستش دارد. مردی که کار میکند، فقر، آیندهای که رفته رفته هر گونه امیدی از آن سلب میشود، سکوتی که شبها بر دور میز حکمفرما است...
در چنین دنیایی دیگر جائی برای عشق باقی نمیماند. متحملا ژان رنج میبرد. با وجود این او را رها نکرد و باقیماند.
آلبر کامو
طاعون
@ELDialectico
به كاسلِ پدر رو كردم و پرسيدم:" قربان، اگر تسلا و دلخوشى ادبيات را از انسان بگيرند، اين انسان محروم مانده از ادبيات چگونه مى ميرد؟"
كاسل پدر گفت:" به يكى از اين دو صورت؛ يا از گنديدگى قلب يا از آتروفى سلسله اعصاب."
گهواره ى گربه
كرت ونه گوت جونيور
ترجمه: على اصغر بهرامى
@ELDialectico
بر روی این زمین خاکی ، انسان خردمند ، هیچ آرزویی نمی تواند داشته باشد ، جز آنکه روزی بتواند شری را که از دیگران ، دامن او را گرفته به خودشان برگرداند .
مگسها
ژان پل سارتر
@ELDialectico
اگر تنازع بقا راست است انسان تنازع فنا می نماید. او می کُشد، برای خوردن می کُشد، برای شفا دادن می کُشد، برای آمرزیدن می کُشد، برای پوشش، برای زیور، برای پول، برای جنگ کردن، برای علم، برای تفریح و بالاخره می کُشد فقط برای کُشتن. پادشاه ستمگر غدار و خون خواریست که همه چیز را می خواهد و به هیچ چیز ابقا نمی کند و هنوز به خودش دلداری زندگانی بهتری را در دنیای دیگر میدهد!
فوائدگیاهخواری
صادق هدایت
@ELDialectico
لئوناردو: تو خیال میکنی گذشت زمون درد آدمو شفا میده؟ ... خیال میکنی دیوارها چیزی رو قایم میکنن؟ اشتباه میکنی ... وقتی چیزی تا این حد تو وجود آدم ریشه بدوونه، هیچی نمیتونه جاشو بگیره!
فدریکو گارسیا لورکا
نمایشنامه: عروسی خون
ترجمه:احمد شاملو
@ELDialectico
حالا تو هی بگو که تحوّل یواش پیش خواهد رفت و کارِ خود یواش خواهد کرد. مختار است. امّا عمرِ من یواش طی نخواهد شد
مد و مه
ابراهیم گلستان
@ELDialectico
