ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

دیالکتیک روشنگری

دیالکتیک روشنگری

前往频道在 Telegram

فضایی برای تبادل مطالب در حوزه اندیشه و فرهنگ

显示更多
852
订阅者
无数据24 小时
+17 天
+230 天
帖子存档
"جسپر، من اعتقاد دارم اساس زندگی عشقه. و این که عشق سازمان یافته قانون بنیادی جهانه."  " این جهانی که می گی کجاست؟ بدم نمی آد یه سری بهش بزنم و سلامی بکنم." انوک لبه ی یک بشکه ی خالی آبجو نشست. تمام وجودش اشتیاق و شعف ناب بود. شاید ادا در می آورد که از دست اتفاقاتی که او را بدل به زنی قدرتمند و پولدار کرده بود شاکی است، ولی من را نمی توانست گول بزند. " من اعتقاد دارم افکار انسان اغلب بالفعل میشن - یعنی ما با تفکر باعث به وجود اومدن بعضی چیزها می شیم. درست؟ خب، به این فکر کن: یکی از بیماری هایی که توی دنیای غرب اپیدمی شده اعتیاد به اخباره. روزنامه، اینترنت، شبکه های خبر بیست و چهار ساعته. و این اخبار چی هستن؟ اخبار یعنی تاریخ در حال شکل گیری. پس اعتیاد به اخبار یعنی اعتیاد به حاصل تاریخ. تا حالا متوجه شدی چی گفتم؟" " بله. ادامه بده." "توی چند دهه ی گذشته اخبار به عنوان سرگرمی ارائه شده. پس اعتیاد مردم به اخبار، اعتیاد به عملکردشون به عنوان سرگرمیه. اگه قدرت تفکر رو با اعتیاد به اخبار سرگرم کننده ترکیب کنی، بخشی از وجود صدها میلیون بیننده که آرزوی برقراری صلح روی زمین رو داره، روی بخشی که فصل بعدی داستان رو میخواد سایه میندازه. هر کس که اخبار رو بگیره و ببینه که هیچ اتفاقی نیفتاده سرخورده می شه. آدمها روزی دو سه بار اخبار روچک میکنن. اونها حادثه میخوان و حادثه نه تنها یعنی مرگ، یعنی هزاران مرگ. پس بخش پنهان وجود معتادهای اخبار، آرزوی فجایع بزرگتر داره، جسدهای بیشتر، جنگ های وسیع تر، حملات وحشتناک تر دشمن، و این آرزوها هر روز وارد دنیا می شن، نمی بینی؟ الان بیشتر از هر دوره ی دیگه ی تاریخ، آرزوی بین المللی تاریک و سیاهه." ( صفحه ی ۶۴۴) 📚جز از کل     استیو تولتز   ترجمه : پیمان خاکسار @ELDialectico

🔸️معرفی کتاب قوم شناسی سیاسی رولان برتون ترجمه : ناصر فکوهی نشر نی کتاب قوم‌شناسی سیاسی مقدمه‌ای برای ورود به بحث پیچیده اقو
🔸️معرفی کتاب قوم شناسی سیاسی رولان برتون ترجمه : ناصر فکوهی نشر نی کتاب قوم‌شناسی سیاسی مقدمه‌ای برای ورود به بحث پیچیده اقوام در حوزه‌ی سیاسی است که با زبانی ساده و با بهره‌گیری از مثال‌های بی‌شمار تاریخی، جغرافیایی و سیاسی، عمده‌ترین مباحث میان حوزه‌ی سیاسی و حوزه‌ی قومی را روشن می‌کند. اهمیت این کتاب علاوه بر نکاتی که ذکر شد، از این‌روست که کشور ما مجموعه‌ای از اقوام متعدد است که با وجود تفاوت‌های بی‌شمار توانسته‌اند در طول تاریخ چندهزارساله از انسجامی کافی برای حفظ موجودیت سیاسی این کشور برخوردار باشند. این نکته‌ای است که بی‌شک باید در آینده برای سیاست‌گذاری‌های فرهنگی مدنظر قرار گیرد. مترجم، دکتر ناصر فکوهی، استادیار و عضو هیئت علمی گروه انسان‌شناسی دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران است. @ELDialectico

-چه داستان جالبی، ولی گانش چه خدای مسخره‌ای بوده با اون کله فیلی‌اش! همسفرم چند لحظه‌ای فکر کرد و بعد اضافه کرد: -لطفا نگذارید داستانی که تعریف کردم باعث بشه اهمیت اعتقادات مذهبی دست کم گرفته بشه. هر ویژگی ظاهری درگانش معنای جالبی داره. او سنجاق سینه ای را که طرح گانش رویش بود، از زیر یقه‌اش باز کرد و بالا گرفت تا من آن را ببینم و ادامه داد: - با دقت به گانش نگاه کنید. هر ویژگی این مجسمه پیام مهمی را به ما منتقل میکنه. سر بزرگ یعنی تفکر بزرگ داشته باشید، گوش‌های بزرگ یعنی خوب و کامل بشنوید و چشم های کوچک یعنی با دقت تمرکز کنید. آه، یه چیز خیلی مهم دیگه، دهان کوچک اونه که به ما یاد میده کمتر حرف بزنیم. و همین باعث میشه من به خودم بیام و از خودم بپرسم نکنه زیادی حرف زدم؟ -آه، نه، ابدا. ... -لطفا ادامه بدید، چرا اون فقط یک عاج داره؟ -تا همیشه یادمون بمونه که چیز‌های خوب رو نگه‌داریم و چیز های بد رو دور بندازیم. -این چیه تو دستش؟ شبیه تیشه یا تبره، درسته؟ -بله، این تبر یعنی ما باید وابستگی‌هامون رو کم کنیم. - بیشتر شبیه مذهب بوداست. - نباید فراموش کنیم که بودا از اقیانوس بزرگ شیوا بیرون اومده. - یک سوال دیگه: یک موش زیر پای اون می‌بینم. من این موش رو در تمام مجسمه های گانش دیده‌ام. -آه، این جالب ترین مشخصه اونه. چشمانش مرا به خلسه می‌برد. احساس کردم در زیر نگاه خیره‌اش ذوب می‌شوم. او برایم توضیح داد: - این موش نشانگر " آرزو و شهوت ماست" و گانش به ما یاد می‌ده که باید خواسته‌هامون رو تحت کنترل خودمون در بیاریم.( صفحه‌ی ۲۷۲) 📚من چگونه اروین یالوم شدم     اروین د.یالوم   ترجمه : اعظم خرام @ELDialectico

دوران کودکی، تنها به این دلیل که فعالیت هولناک دستگاه تناسلی هنوز در خواب است ولی مغز به بالاترین میزان فعالیتش رسیده، دوران
دوران کودکی، تنها به این دلیل که فعالیت هولناک دستگاه تناسلی هنوز در خواب است ولی مغز به بالاترین میزان فعالیتش رسیده، دوران بی گناهی و شادی ست، پردیس زندگانی و بهشت گمشده ای که در باقی عمر با حسرت و آرزو به آن می نگریم.( صفحه ی ۱۱۹) 📚درمان شوپنهاور اروین د.یالوم @ELDialectico

برترین خرد آن است که لذت بردن از زمان اکنون را والاترین هدف زندگی قرار دهیم، زیرا این تنها واقعیتی ست که وجود دارد و مابقی چی
برترین خرد آن است که لذت بردن از زمان اکنون را والاترین هدف زندگی قرار دهیم، زیرا این تنها واقعیتی ست که وجود دارد و مابقی چیزی نیست جز بازی های فکر، ولی می شود آن را بزرگترین بی خردی هم نامید زیرا آنچه تنها برای یک لحظه هست و بعد همچون رویایی ناپدید می شود، هرگز به کوششی جانفرسا نمی ارزد. ( صفحه ی ۱۲۳) 📚درمان شوپنهاور اروین د.یالوم @ELDialectico

فیلیپ دست به سینه، با گردنی خمیده به عقب و نگاهی خیره به سقف گفت: "مشاهداتی دارم و چند توصیه. نیچه یک بار گفته تفاوت اصلی انسان و گاو این بود که گاو می دونست چطور وجود داشته باشه، چطور بدون بیم - یعنی ترس - در زمان مقدس اکنون، بدون سنگینی بار گذشته و بی خبر از وحشت های آینده زندگی کنه. ولی ما انسان های بدبخت چنان در تسخیر گذشته و آینده ایم که فقط می تونیم مدت کوتاهی در اکنون پرسه بزنیم. می دونین چرا تا این حد در حسرت روزهای طلایی کودکی هستیم؟ نیچه می گه چون روزهای کودکی، روزهای بی خیالی بوده اند، روزهایی عاری از دلواپسی، روز هایی که هنوز آوار گذشته ها و خاطرات دردناک و محزون بر ما سنگینی نمی کرده اند. اجازه بدین به یک نکته ی حاشیه ای هم اشاره کنم: من از یکی از نوشته های نیچه نقل قول کردم ولی این اندیشه متعلق به او نیست: اینو هم مثل بسیاری از اندیشه هاش، از آثار شوپنهاور غنیمت برده." ( صفحه ی ۱۴۰) 📚درمان شوپنهاور اروین د.یالوم @ELDialectico

اگر زمان منتظرِ ما می‌ایستاد تا به بلوغ برسیم، قطعاً زندگی با نقص‌هایِ کمتری را تجربه می‌کردیم. نمی‌دانم زندگی بدونِ واژه‌ی ا
اگر زمان منتظرِ ما می‌ایستاد تا به بلوغ برسیم، قطعاً زندگی با نقص‌هایِ کمتری را تجربه می‌کردیم. نمی‌دانم زندگی بدونِ واژه‌ی افسوس چگونه خواهد بود؟ شیرین‌تر است یا مزه‌ی یکنواختی دارد؟! تنهایی‌ پرهیاهو بهومیل‌ هرابال @ELDialectico

آنکه می‌خندد همواره در موقعیتی برتر از آنکه بر او می‌خندند واقع است. فرودستان، تحقیرشدگان، بردگان و محکومان در تحمل وضعیت ناس
آنکه می‌خندد همواره در موقعیتی برتر از آنکه بر او می‌خندند واقع است. فرودستان، تحقیرشدگان، بردگان و محکومان در تحمل وضعیت ناسازگار خود همیشه از خنده نیرو گرفته‌اند، و این به آن‌ها امید داده است که خواهند توانست سرنوشتشان را بگردانند. آنکه به مسلخ می‌برندش چه بسا هزلی گزنده بگوید، اما آنکه به رهبری برگزیده شده،‌به قول گفتنی «شوخی سرش نمی‌شود.» به همین دلیل است که طنزِ فرودستان وجود دارد، اما مثلا «طنز قهرمانی» یا «طنز شاهی»  وجود ندارد. از مقدمه کتاب «شوایک» نوشته یاروسلاو هاشک @ELDialectico

هنگام حرف زدن از آنانی که ممکن بود دلباخته شان شویم، میل داریم خود را به ورطه ی غم باری و افسرده حالی ساختگی بیندازیم - گویی تمامِ تجربه هایِ زندگی را می توان به مُشتی از فرصت های از کف رفته، "رو" [چهره] هایی که هرگز رو در رو نشدند و وعده هایِ دیدارهایی که هرگز به وقوع نپیوستند، فروکاهید. بنابراین، به این شکل، خود را با ساختنِ یک تراژدیِ دروغینِ دیگر تسکین می دهیم، مثلن اینکه فلان یا بَهمان کس که سرنوشت مان با او گِرِه خورده بود و مقدّر بود با او زندگی پرشوری را تجربه کنیم از دیدن مان سر باز زد، و یا اینکه تمام شرایطی که مهارشان از دستِ ما خارج بودند دست به دستِ هم دادند تا مانعِ از آن دیدار سرنوشت ساز شوند. و این گونه، خود را به دستِ خودسر و بازی دهنده ی قضا و قَدَر می سپاریم، تا آن که توجیه یا بهانه ای برایِ زندگیِ بربادرفته ی خود دست و پا کنیم. حال چنانچه درست به عکس، لازم نباشد که معشوق فقط و فقط یک نفر باشد (که این باور، بنا بر ایدئولوژیِ دموکراتیک - که در آن جایگزین پذیری و مبادله محوریِ مطلق حاکم است - یک انحصارطلبیِ مشمئزکننده است) بلکه فرض را براین بگذاریم که دنیا مملو از موقعیت هایِ ممکن است، هرآنچه بازی دهنده و خودسرانه بود بَدَل به عالی ترین و بی بدیل ترین می شود: وضعیتِ فراوانی و وفور. یقینن، اگر این باور درست باشد که فرد با بازماندن از حضور در یک مکانْ عشقی را از کف می دهد، عکسِ آن نیز باید به همین اندازه درست باشد، اینکه با بودن در مکانی دیگر، فردْ خود را در معرضِ امکانِ رویارویی با عشقی دیگر قرار می دهد. 📚مرگ آن یگانه و هنرتئاتر هواردبارکر ترجمه: علیرضافخرکننده @ELDialectico

■ برای من لحظه مشخصی برای کشف حقیقت نبوده و هیچ چیز بخصوصی ناگهان الهام بخش من نشده، بلکه فقط مجموعه ای منظم از هزاران مورد ب
■ برای من لحظه مشخصی برای کشف حقیقت نبوده و هیچ چیز بخصوصی ناگهان الهام بخش من نشده، بلکه فقط مجموعه ای منظم از هزاران مورد بی حرمتی، هزاران مورد خرد شدن شخصیت و هزاران مورد لحظه از یاد رفته مرا به خشم می آورد، شورشی می کرد و این خواسته را در من تقویت می کرد که با سیستمی که مردم مرا اسیر خود کرده مبارزه کنم. هیچ روز بخصوصی وجود نداشته که در آن روز گفته باشم از امروز به بعد زندگی خود را وقف آزادی مردم می کنم، بلکه فقط پی بردم که در حال مبارزه هستم و جز این نمی توانم کار دیگری انجام دهم! 📚 راه دشوار آزادی نلسون ماندلا @ELDialectico

فیلمِ «ماه تلخ» پیش از هر چیز یک داستان عشقی است. من شور و هوس را در آن نشان می‌دهم و نکته‌ی جالب در اینجا، برخلاف همه‌ی داستان‌های عشقی متداول، این است که شخص سومی در کار نیست. تنش از درون رابطه‌ی خود زوج پدید می‌آید. وقتی‌که دو انسان در چنین شرایطی دیوانه‌ی همدیگرند، به حدی که بدون یکدیگر قادر به ادامه‌ی زندگی نیستند و بعد به نقطه‌ای می‌رسند که همدیگر را هم نمی‌توانند تحمل کنند، این یک مسئله‌ی جدی است. از گفت‌و‌گویی با رومن پولانسکی @ELDialectico

تو وجود هر آدمی رگه ‌هایی از دِگر آزاری و سادیسم وجود داره... و می‌دونی چه وقت این حس بیدار میشه؟ وقتی می‌فهمی یه نفر وابسته‌
تو وجود هر آدمی رگه ‌هایی از دِگر آزاری و سادیسم وجود داره... و می‌دونی چه وقت این حس بیدار میشه؟ وقتی می‌فهمی یه نفر وابسته‌ات شده! ماه تلخ ( 1992) رومن پولانسکی @ELDialectico

دو تا خبر برات دارم. یه خبر خوب یه خبر بد. - خُب بگو -خبر اول اینه که فلج شدی و تا آخر ِ عمر باید رو ویلچر بشینی. - خبر خوبه چیه؟ - این خبر خوبه بود! خبر ِ بد اینه که کسیکه قراره ازت مراقبت کنه منم ! ماه تلخ(۱۹۹۲) رومن پولانسکی @ELDialectico

مرغ سحر ناله سرکن، داغ مرا تازه تر کن ز آه شرر بار این قفس را بَر شِکَنُ و زیر و زِبَر کن بلبل پَر بسته ز کنج قفس درآ نغمه آز
مرغ سحر ناله سرکن، داغ مرا تازه تر کن ز آه شرر بار این قفس را بَر شِکَنُ و زیر و زِبَر کن بلبل پَر بسته ز کنج قفس درآ نغمه آزادی نوع بشر سرا وَز نفسی عرصه این خاک تیره را پر شرر کن... یکم اردیبهشت/شصت و هشتمین سالمرگ محمدتقی بهار @ELDialectico

نه تو گفتی که به جای آرم و گفتم که نیاری عهد و پیمان و وفاداری و دلبندی و یاری زخم شمشیر اجل به که سر نیش فراقت کشتن اولیتر از آن که‌م به جراحت بگذاری تن آسوده چه داند که دل خسته چه باشد من گرفتار کمندم تو چه دانی که سواری کس چنین روی ندارد تو مگر حور بهشتی وز کس این بوی نیاید مگر آهوی تتاری عرقت بر ورق روی نگارین به چه ماند همچو بر خرمن گل قطره باران بهاری طوطیان دیدم و خوش‌تر ز حدیثت نشنیدم شکر است آن نه دهان و لب و دندان که تو داری ای خردمند که گفتی نکنم چشم به خوبان به چه کار آیدت آن دل که به جانان نسپاری آرزو می‌کندم با تو شبی بودن و روزی یا شبی روز کنی چون من و روزی به شب آری هم اگر عمر بود دامن کامی به کف آید که گل از خار همی‌آید و صبح از شب تاری سعدی آن طبع ندارد که ز خوی تو برنجد خوش بود هر چه تو گویی و شکر هر چه تو باری سعدی @ELDialectico

یکم اردیبهشت روز سعدی تصویر از آرامگاه سعدی اثر معمار بزرگ معاصر محسن فروغی (۱۲۸۶- ۱۳۶۲) @ELDialectico
یکم اردیبهشت روز سعدی تصویر از آرامگاه سعدی اثر معمار بزرگ معاصر محسن فروغی (۱۲۸۶- ۱۳۶۲) @ELDialectico

پسر عزیزم الکسی فیودوروویچ ! شاید بهتر باشد تو هم بدانی،ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﮕﻮﯾﻤﺖ ﮐﻪ ﻗﺼﺪ ﺩﺍﺭﻡ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﮔﻨﺎﻫﺎﻧﻢ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﻫﻢ. ﭼﻮﻥ ﮔﻨﺎﻩ ﺷﯿﺮﯾﻦ
پسر عزیزم الکسی فیودوروویچ ! شاید بهتر باشد تو هم بدانی،ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﮕﻮﯾﻤﺖ ﮐﻪ ﻗﺼﺪ ﺩﺍﺭﻡ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﮔﻨﺎﻫﺎﻧﻢ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﻫﻢ. ﭼﻮﻥ ﮔﻨﺎﻩ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺍﺳﺖ.ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﺪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﻫﻤﮕﯽ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺁن ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﻣﻨﺘﻬﯽ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺧﻔﺎ ﺍﻧﺠﺎﻣﺶ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ ﻭ ﻣﻦ ﺩﺭ ﻋﯿﺎﻥ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﮔﻨﺎﻫﮑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﺍﻡ ﺑﺮ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺗﺎﺯﻧﺪ. ﺁﻟﮑﺴﯽ ﻓﺌﻮﺩﻭﺭﻭﻭﯾﭻ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﮕﻮﯾﻤﺖ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﺬﺍﻗﻢ ﺳﺎﺯﮔﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ،ﺍﯾﻦ ﺑﻬﺸﺖ ﺗﻮ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﺟﺎﯾﯽ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺩﻣﯽ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﻧﯿﺴﺖ . ﻧﻈﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻡ، ﻫﻤﯿﻦ .ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺵ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ، ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻣﺮﺯﺵ ﺭﻭﺍﻧﻢ ﺩﻋﺎ ﮐﻨﯽ، ﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﺧﻮﺵ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ، ﺩﻋﺎ ﻧﮑﻦ، ﺑﻪ ﺟﻬﻨﻢ ! ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺍﻡ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ . فئودور داستایوفسکی 📚 برادران کارامازوف @ELDialectico

گاهی زود میرسم مثل وقتی که بدنیا آمدم گاهی اما خیلی دیر مثل حالا که عاشق تو شدم دراین سن وسال من همیشه برای شادیها دیرمیرسم و
گاهی زود میرسم مثل وقتی که بدنیا آمدم گاهی اما خیلی دیر مثل حالا که عاشق تو شدم دراین سن وسال من همیشه برای شادیها دیرمیرسم و همیشه برای بیچارگی ها زود وآنوقت یا همه چیز به پایان رسیده است و یا هیچ چیزی هنوز شروع نشده است من درگامی اززندگی هستم که بسیارزود است برای مردن وبسیار دیراست برای عاشق شدن من بازهم دیر کرد ه ام مراببخش محبوب من من بر لبه عشق هستم اما مرگ به من نزدیکتراست شعری از عزیز نسین برگردان : رسول یونان @ELDialectico

🖊از پوست انسان مصرف‌زده بیرون بیایید مصطفی ملکیان 🔸من معتقدم مصرف‌زدگی سه ویرانگری بزرگ دارد: 1. یکی آنکه مصرف‌زدگی فلسفه‌ی وجودی زندگی را می‌گیرد. ما آمده ‌بودیم که زندگی کنیم تا از طریق آن به چیزی ارزشمندتر از زندگی دست پیدا کنیم. آمده ‌بودیم زیستن را مقدمه کنیم برای رسیدن به چیزی مهم‌تر از زیستن؛ اما با مصرف‌زدگی به خودِ زیستن مشغول می‌مانیم و هرگز نمی‌توانیم به چیزی بالاتر از زیستن استعلا و ارتقا پیدا کنیم. به تعبیری دیگر، «پاستور» زیست، اما با چند دهه زندگی خود میلیون‌ها زندگی را نجات داد؛ یعنی به چیزی بزرگتر از زندگی رسید. همه‌‌ی ما می‌توانیم پاستور شویم، چون همه‌مان بالقوه پاستوریم. اما برای آنکه این ظرفیت به فعلیت برسد، نباید به خود زندگی بپردازیم؛ بلکه باید به زندگی به چشم نردبانی نگاه کنیم که قرار است از آن بالا برویم و به یک‌چیز مهم‌تر از زندگی برسیم. مصرف‌زدگی اما این اجازه را نمی‌دهد، مصرف‌زدگی ما را به جای بالا رفتن از نردبان، مشغول خود نردبان می‌کند و حتی نمی‌توانیم پا روی نخستین پله‌اش بگذاریم؛ بلکه تنها دل‌مشغول آن هستیم که این نردبان را متجملانه‌تر و زیباتر کنیم و بر زیورآلات‌اش بیفزاییم. 2. ویرانگریِ دوم مصرف‌زدگی که به نظر من ویرانگری بسیاری دارد، آن است که مصرف‌زدگی ارزش انسان را در حد جمادات پایین می‌آورد. شما به یک جماد تنها از یک‌منظر نگاه می‌کنید که «این به چه درد زندگی من می‌خورد»؛ نه بیشتر از آن. چون برای جمادات چیزی جز ابزارنگری در اختیار ندارید و جماد را به چشم ابزار نگاه می‌کنید. مصرف‌زدگی انسان‌ها را هم برای ما جماد می‌کند. چون مدام به هرکه نگاه می‌کنیم، به این چشم نگاه می‌کنیم که این برای ارضای مصرف‌زدگی من به چه درد می‌خورد. اگر بخواهم به تعبیر کانتی بگویم، انسانِ مصرف‌زده هرگز نمی‌تواند به انسان دیگری به چشم «غایت» نگاه کند؛ بلکه حتماً باید به او به چشم «آلت» نگاه کند. چاره‌ای جز این ندارد، چون غایت‌اش «کالای هرچه‌بیشتر داشتن است» و آن‌وقت دیگر به شما هم که نگاه می‌کند، در این فکر است که از شما چه‌قدر کالا به زندگی‌اش وارد خواهد شد. بنابراین برای انسان مصرف‌زده، هر ارزش دیگری جز ارزش اقتصادیِ صرف برای انسان‌ها؛ بی‌معناست. تنها به ارزش اقتصادی شما نگاه می‌کند و توجه به این که نشست و برخاست و دوستی با شما، از نظر کالایی چه‌قدر می‌تواند به زندگی‌اش افزوده کند. به نظرم این مورد هم بسیار خطرناک است. 3. و اما ویرانگریِ سوم مصرف‌زدگی، پدید آمدن نوعی سنگدلی نسبت به هم‌نوع است و نه‌تنها نسبت به هم‌نوع؛ بلکه نسبت به عالم حیوانات، نباتات و جمادات نیز این سنگدلی ایجاد می‌شود. مصرف‌زدگی در من این تصور را ایجاد می‌کند که من امیرم و جهان اسیرم است و جهان باید در استخدام و خدمت من باشد تا مصرف‌زدگی‌ام را ارضا کند. بنابراین دیگر کاری به این ندارم که بر اثر مصرف‌زدگی من محیط‌زیست به چه صورتی درمی‌آید. چون بی‌رحم، سنگدل و قسی‌القلب می‌شوم، یا دست‌کم به تعبیری معتدل‌تر نسبت به سرنوشت محیط‌زیست بی‌اعتنا می‌شوم؛ در حالی‌که مهم‌ترین اعضای این محیط‌زیست هم‌نوعان من هستند. آن‌ها هم اجزای محیط‌زیستِ من هستند و من نسبت به سرنوشت‌شان بی‌اعتنایم. پس دیگر هرگز آن‌چه که از آن به عنوان همدلی، همدردی و شفقت تعبیر می‌کنیم؛ در من پدید نمی‌آید. چون انسانِ مصرف‌زده آن‌قدر به خود مشغول است و به لذت خود می‌اندیشد که امکان التفات به غیر در او روزبه‌روز ضعیف‌تر می‌شود. من وقتی مصرف‌زده نیستم، التفات‌ام به محیط بیرون و ازجمله هم‌نوعان خودم بسیار بیش از وقتی است که تنها غوطه‌ور شده‌ام در جمع‌آوری کالا، به مصرف درآوردن کالا، از دور خارج کردن کالا، وارد کردن کالای جدید، مصرف‌کردن کالای جدید و دوباره از دور خارج کردن آن کالای جدید و هرچه من مصرف‌زده‌تر باشم، این بی‌رحمی و سنگدلی در من بیشتر می‌شود. در حالی که اگر انسان نسبت به محیط‌زیست خود اعتنا ورزد، به چشم یک انسان مصرف‌زده به محیط‌زیست نگاه نمی‌کند. به اعتقاد من این سه پیامد ویرانگر مصرف‌زدگی، با وجود آنکه روان‌شناختی هستند؛ اما پیامدهای جامعه‌شناختی دارند. @ELDialectico

بخشی از یک شعر: سبز، تویی که سبز می‌خواهم، سبز ِ باد و سبز ِ شاخه‌ها اسب در کوهپایه و زورق بر دریا. سراپا در سایه، دخترک خواب
بخشی از یک شعر: سبز، تویی که سبز می‌خواهم، سبز ِ باد و سبز ِ شاخه‌ها اسب در کوهپایه و زورق بر دریا. سراپا در سایه، دخترک خواب می‌بیند بر نرده‌ی مهتابی ِ خویش خمیده سبز روی و سبز موی با مردمکانی از فلز سرد. (سبز، تویی که سبزت می‌خواهم) و زیر ماه ِ کولی همه چیزی به تماشا نشسته است دختری را که نمی‌تواندشان دید. فدریکو گارسیا لورکا | ترجمه‌ی احمد شاملو @ELDialectico