ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

دیالکتیک روشنگری

دیالکتیک روشنگری

前往频道在 Telegram

فضایی برای تبادل مطالب در حوزه اندیشه و فرهنگ

显示更多
852
订阅者
无数据24 小时
+17 天
+230 天
帖子存档
#احمد_رضا_احمدی @ELDialectico
#احمد_رضا_احمدی @ELDialectico

■ آنسان که در صورت فقدان جو زمین، بدنمان متلاشی می شود؛ اگر زندگی از هرگونه نیاز، هرگونه محنت و درد عاری می شد و همه چیز بر وفق مُراد بود، انسان بر خر مراد چنان از باد نخوت متورم می گردید که، هرچند از هم نمی پاشید، منظری بس رقت انگیز و احمقانه پیدا می کرد_نه فقط این،که اصلا سر به جنون می گذاشت. همواره وجودِ مقدار معینی هول و درد و هراس برای آدمی لازم است. کشتی بدون وزنه ی تعادل، سازه ای است ناپایدار و ناسودمند. آرتور شوپنهاور 📚 جهان و تأملات فیلسوف ■ در باب عبث بودن وجود @ELDialectico

📕بیست: رمان ترک سیگار 🔸این نخستین رمانی است که از ریچارد بیرد نویسنده‌ی انگلیسی به فارسی ترجمه شده. رمان او شرح بیست روز نخ
📕بیست: رمان ترک سیگار 🔸این نخستین رمانی است که از ریچارد بیرد نویسنده‌ی انگلیسی به فارسی ترجمه شده. رمان او شرح بیست روز نخست تلاش گرگوری سیمپسون برای ترک سیگار پس از کشیدن بیست نخ سیگار در روز به مدت ده سال است. راوی تصمیم می‌گیرد هربار که هوس سیگار می‌کند، با نوشتن دست‌های خود را مشغول نگاه دارد و چون گرگوری تنها مواقعی که هوس سیگار می‌کند دست به قلم می‌برد، هر چیزی که می‌نویسد در نهایت به سیگار ارتباط پیدا می‌کند. به لحاظ مضمونی هم رمان روایتی حدیث‌نفس‌گونه از خاطرات راوی حول مضامینی چون شانس، عشق ، تراژدی و سوگواری است. نویسنده: ریچارد بیرد مترجم: نیما ملک محمدی نشرچشمه، چاپ اول 1398 @ELDialectico

❑ بیا با من زندگی کن بیا با من زندگی کن تا بنشینیم روی صخره‌ها کنار رودخانه‌های کم‌عمق بیا با من زندگی کن تا میوه‌ی بلوط بکاریم در دهان یکدیگر و این آیین ما شود برای سلام گفتن به زمین پیش از آنکه پرت‌مان کند دوباره به میان برف‌ها و حفره‌های درون‌مان لبریز شود از ناگواری‌ها بیا با من زندگی کن پیش از آنکه زمستان دست بکشد از تنها بالشتی که آسمان تا به امروز بر آن سر گذارده و حفره‌های درون‌مان لبریز شود از برف بیا با من زندگی کن پیش از آنکه بهار این هوا را ببلعد و پرندگان آواز بخوانند. جان یائو | آزاده کامیار @ELDialectico

حافظ خوانی... @ELDialectico
حافظ خوانی... @ELDialectico

‍ 🔸برخی اوقات به سرعت و شتاب در حال شنا در یک رودخانه خشک هستی و میخواهی هرچه سریعتر، به عشق برسی و رابطه برقرار کنی و از تنهایی نجات پیدا کنی،چون به شدت از تنهایی میترسی و در برابر تنهایی، احساس درماندگی و ناتوانی میکنی. نیاز عمیق و شدیدی بصورت یک عطش روانی برای ایجاد یک رابطه و عشق ( و یا در شکل تبدیل یافته خودش مثل س ک س) در خودت احساس میکنی.ولی ولی ولی ولی غافل از این هستی، که این نیاز، یک سرابی بیش نیست و اصل اساسی و مهم در اینه که بتونی با شجاعت تمام، تنهایی رو بپذیری و فردیت خودتو قبول کنی و با تنهایی روبرو بشی و باید بتونی به خودت ثابت کنی که حتی تنها و بدون رابطه هم میشه شاد و خوشحال بود . تمام رشد و تکامل و استقلال و متکی به نفس بودن، در این جدایی و رویارویی شجاعانه با تنهایی، نهفته است...مثل کودکی که مادر با بیرحمی تمام، بند نافشو در هنگام تولد میبره، ما هم باید این بند ناف روانی " نیاز به بودن دیگری "و از وجودمون پاره کنیم. بعد اونوقته که اگر با کسی هستی از روی نیاز نیست، بلکه از روی اشتیاقه و تازه اونوقته که توانایی عشق ورزیدن سالم رو پیدا میکنی.شرط لازم برای داشتن عشق سالم پذیرفتن و برخورد فعالانه و شجاعانه و بدون ترس "احساس تنهایی" است. هیچ رابطه ای قادر به از میان بردن تنهایی نیست . من معتقدم اگر بتوانیم موقعیت های تنها و منفرد خویش را در هستی بشناسیم و سرسختانه با آنها روبرو شویم، قادر خواهیم بود رابطه ای مبتنی بر عشق و دوستی با دیگران برقرار کنیم .در صورتیکه اگر در برابر فشار تنهایی، وحشت بر ما غلبه کند، نمیتوانیم دستمان را بسوی دیگران بگشائیم، بلکه باید دست و پا بزنیم تا در دریای هستی غرق نشویم 📚روان درمانی اگزیستانسیالیسم اروین د.یالوم @ELDialectico

واقعیت اسفبار اینست که بخش بزرگ بدی‌ها را کسانی مرتکب می‌شوند که هرگز تصمیم به بدبودن یا خوب بودن نمی‌گیرند، آنها که توانایی
واقعیت اسفبار اینست که بخش بزرگ بدی‌ها را کسانی مرتکب می‌شوند که هرگز تصمیم به بدبودن یا خوب بودن نمی‌گیرند، آنها که توانایی اندیشیدن ندارند. "هانا آرنت" تفکر و ملاحظات اخلاقی @ELDialectico

_خواندن کم کم دارد بی معنی می شود. چون چه چیز را باید بخوانی؟ حالت مبهم پراکنده گویی اجتماعی را؟ یا مثلا چه چیز را باید ببینی؟ چیزی را که می خواهند؟ و چطور بحث کنی؟ و در چه حد آزادی؟ _برای خواندن همیشه می شود یک چیزی را پیدا کرد. برای دیدن هم همینطور. "منتهی باید صدف را از خزف تشخیص داد". 📕مردان در برابر زنان شهرنوش پارسی پور @ELDialectico

از این که می‌شنوم هنوز چیزی به نام "وظیفه‌ی زناشویی" وجود دارد و قانون و کلیسا زن را طبق قرارداد موظف به اطاعت از آن می‌کند د
از این که می‌شنوم هنوز چیزی به نام "وظیفه‌ی زناشویی" وجود دارد و قانون و کلیسا زن را طبق قرارداد موظف به اطاعت از آن می‌کند دلواپس می‌شوم و ترس وجودم را فرا می‌گیرد. محبت و صمیمیت را نمی‌توان با زور در مردم به وجود آورد. 📕عقاید یک دلقک 👤 هانریش بل ترجمه: محمد اسماعیل زاده @ELDialectico

دق که ندانی که چیست گرفتم دق که ندانی تو خانم زیبا  حال تمامَم از آن تو بادا گر چه ندارم خانه در این جا خانه در آن جا  سَر که ندارم که طشت بیاری که سر دَهَمَت سر  با توام ایرانه خانم زیبا ... #رضا_براهنی @ELDialectico

به او مربوط نبود كه زن چند وقته می‌زاید. اما حالا اگر بچه‌ی زیور سیاه می‌شد به او مربوط بود. بچه‌ای كه پوست تنش مثل مركب پرطاوسی براق باشد وموهای سرش مثل موهای بره‌ی تودلی رو سرش چسبیده باشد مال بابای سیاه است. این را دیگر همه كس می‌داند. اما اكبر گفته بود هر بند انگشتش را یكی ساخته. هر تاری از موهای سرش را یكی ساخته. آنوقت بچه‌ی تو دل زیور مال اوست یا مال جزیره‌ای‌ها. آتشی شده بود. گلویش خشك شده بود ودرد می‌كرد. گویی یكی بیخ گلویش را گرفته بود زور می‌داد. به‌زور كوشش كرد كه كمی تف قورت بدهد اما دهنش خشك بود. ترس و بیزاری و زبونی از تو سرش بیرون می‌پرید. خیره به چادر كامیون نگاه می‌كرد. توی چادر خیس شده بود و چكه‌های درشت آب ردیف هم، مثل تیره‌ی پشت آدم، توی سقف آن لیز می‌خورد و تو نور چراغ بازی می‌كرد. از داستان «چرا دریا طوفانی شده بود» نوشتهٔ صادق چوبک، ۱۳۲۸ @ELDialectico

جناب سعدی هم میفرمایند... @ELDialectico
جناب سعدی هم میفرمایند... @ELDialectico

🔸همه‌ی این فضیلت‌هایی که باعث می‌شوند راجع به ما بد قضاوت کنند در مرگ‌هایی معنوی، آسوده و بانزاکت خود را نشان می‌دهند، مرگ‌هایی که فرانسه را به سنت یونانی پیوند می‌دهد. این رابله است: «تمام شد: چکمه‌هایم را برای سفر بزرگ روغن بزنید.» و اضافه می‌کند: «من چیزی ندارم، کلی بدهی دارم، بقیه را برای فقرا به ارث می‌گذارم.» بعد نفسی تازه می‌کند و می‌گوید: «مضحکه تمام شد: پرده را بکشید.» این رُنسار است: «خداحافظ دوستان عزیزم، من اول می‌روم تا برای‌تان جا بگیرم.» این وکیل پاترو است، وقتی در هشتادسالگی از یک بیماری وخیم جان به‌ در می‌برد: «حیف شد! یعنی باید دوباره لباس بپوشم؟» بیشتر از همه، این جمله‌ی فونتِنِل به پزشکش را دوست دارم: «چیزی حس نمی‌کنم جز دشواریِ بودن ! پل موران 📕هنر مردن ترجمه: اصغر نوری @ELDialectico

🔸چنان کسل و دلزده بودم که امکان داشت خود را حلق ‌آویز کنم و اگر اینکار را نکردم، باین علت بود که هنوز امیدوار بودم و در سراسر زندگی‌ام، این امید را داشته‌ام. بیاد میآورم که برخی اوقات با جدیت و کوشش سرگرم مطالعه‌ حکمت الهی میشدم - این یک تفریح و سرگرمی بود، اما بیدرنگ کسالت و دلزدگیم چند برابر میشد. اما احساسات من نسبت به اجتماع و تمدن عبارت از این بود که میخواستم در چهار گوشه اصلی اجتماع باروت بریزم و سراپایش را منفجر کنم. آنهم در صورتیکه به زحمتش می‌ارزید. 📕تسخیرشدگان فیودور داستایوسکی @ELDialectico

آدم باید زندگی کردن را یاد بگیرد. من هر روز تمرین می‌کنم. بزرگ‌ترین مانع کار این است که خودم را نمی‌شناسم. کورمال راه می‌روم.
آدم باید زندگی کردن را یاد بگیرد. من هر روز تمرین می‌کنم. بزرگ‌ترین مانع کار این است که خودم را نمی‌شناسم. کورمال راه می‌روم. اگر کسی مرا آن‌طور که هستم دوست داشته باشد، ممکن است بالاخره جرات کنم نگاهی به خودم بیاندازم سونات پاییزی اینگمار برگمان @ELDialectico

اگر زمان منتظرِ ما می‌ایستاد تا به بلوغ برسیم، قطعاً زندگی با نقص‌هایِ کمتری را تجربه می‌کردیم. نمی‌دانم زندگی بدونِ واژه‌ی ا
اگر زمان منتظرِ ما می‌ایستاد تا به بلوغ برسیم، قطعاً زندگی با نقص‌هایِ کمتری را تجربه می‌کردیم. نمی‌دانم زندگی بدونِ واژه‌ی افسوس چگونه خواهد بود؟ شیرین‌تر است یا مزه‌ی یکنواختی دارد؟! تنهایی‌ پرهیاهو بهومیل‌ هرابال @ELDialectico

🔸تاریخ همچنین خندیدن به شکوهِ خاستگاه را یاد می دهد. خاستگاهِ رفیع «مصداقی متافیزیکی است که از نو در این باور آشکار می شود که در آغازِ همه ی چیزها، آن چه گرانبهاترین و اساسی ترین است، یافت می شود»: دوست داریم تصور کنیم که چیزها در آغازشان کامل بوده اند؛ و از دستانِ خالق در روشنایی بی سایه ی نخستین بامداد، درخشان بیرون آمده اند. خاستگاه همواره پیش از هبوط، پیش از بدن، پیش از جهان و زمان است؛ خاستگاه در کنار خدایان است، و برای حکایت کردنِ آن، همواره حکایتِ پیدایش خدایان خوانده می شود. اما آغازِ تاریخی فرودست است. نه در معنای فروتنانه یا محتاطانه، همچون قدم های کبوتر، بلکه در معنای مضحک و مطایبه گون و مناسب برای شکستن تمام خودپسندی ها: « با نشان دادن تولد الهی انسان، در صدد بودیم احساس فرمانروایی انسان را برانگیزیم: این راه اکنون منع شده است؛ چون در دروازه ی آن میمون ایستاده است. » انسان با در آوردن شکلکِ آنچه بعدا می شد، آغاز کرد؛ زرتشت هم میمونی دارد که در پس او می جهد و دامن ردایش را می کشد. 📕مقاله نیچه، تبارشناسی، تاریخ میشل فوکو ترجمه عبدالکریم رشیدیان @ELDialectico

📎«اگر به من بگویند:بیست سال از زندگی تو باقی است،در این مدت در طول شبانه روز می‌خواهی چکار کنی؟ جواب خواهم داد که دو ساعت از
📎«اگر به من بگویند:بیست سال از زندگی تو باقی است،در این مدت در طول شبانه روز می‌خواهی چکار کنی؟ جواب خواهم داد که دو ساعت از هر شبانه روز را به کار فعال می‌پردازم و بیست و دو ساعت باقیمانده را صرف رویا می‌کنم، به این شرط که بتوانم رویاهایم را بعدا به یاد بیاورم ،زیرا تنها با یادآوری خواب است که رویا جان می‌گیرد.» 📕با آخرین نفسهایم خاطرات لوییس بونوئل @ELDialectico

🔸زندگی انسان عادی وضعیتی اسفناک است که میان دو قطب نوسان می‌کند: در یکسو رنج روحی، درد جسمانی و نیاز قرار دارد که آدمی برای رهایی از این‌ها می‌کوشد و هنگامی که خلاصی یافت و به فراغت رسید، در قطب دیگر دچار ملال و بی‌حوصلگی می‌گردد و برای رهایی از این وضع به هر وسیله‌ای متوسل می‌شود، تا خط درونی خود را فراموش کند. تنها تسلی انسان در این جهان کوشش در راه شناخت درون خویش و جهان بیرون، به ویژه از راه اشتغال به هنر است. بدین وسیله آدمی می‌تواند از اراده خویش که منشأ همه رنج هاست، منفک گردد. 📕در باب حکمت زندگی شوپنهاور @ELDialectico