کرمان وکیل (روزنوشتهای یک وکیل دادگستری)
前往频道在 Telegram
کانالی برای مشاوره و انتشار مطالب حقوقی و بیشتر از آن... پاسخ به سوالات حقوقی: @vahid_gharaeee
显示更多470
订阅者
-124 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
🔴چند تا عکس از پنهون شدن ماه پشت ابر میگرفتم و همون موقع فکر میکردم چی میشه کنار این عکسها نوشت که به این عکس بیاد که یاد شعری از "لطیف هلمت" افتادم.
هلمت، شاعر و روزنامهنگار کرد عراقی هست که در سال ۱۹۴۷ به دنیا اومده.خانوادهای اهل شعر و ادب داره و پدرش بخاطر آشنایی با زبان و ادبیات فارسی، شعرهای حافظ، سعدی، مولانا، عطار، بیدل و بایزید بسطامی رو به کردی ترجمه میکرده.
خود هلمت، کتابهای شعر متعددی داره و متاثر از شاعران ایرانی بوده. اخیرا رمان "همسران اجنّه شیخ محمود" از او در ایران ترجمه و منتشر شده.
امیدوارم این شعر و عکس رو دوست داشته باشین:
"بوسههایم ابری میشوند و
پشتسرت
آسمان، آسمان فرومیریزند
و مثل پرستویی
کنار پنجره اتاقات میخوابند و
سراغات را میگیرند
هرجا که بوی تو باشد
همانجا فرومیریزند
بوسههایم نیز مثل خودم
نه مادر دارند، نه وطن
و نه کسی که غمخوارشان باشد
بوسههایم تکه ابری بیمرزند
و گردباد سبزِ عشق
که یکسر سراغ تو را میگیرند
اگر شبی زمستانی و یخبندان
صدایی از پشت درِ خانهات شنیدی
بدان ابرِ بوسههای من است
که دارد درِ خانهات را میکوبد."
@kermanvakil
📸 #وحید_قرایی
🔴یک داستان کوتاه خوندم از خانم اولگا توکارچوکِ لهستانی(برنده جایزه نوبل ادبیات سال ۲۰۱۸) به اسم "بچههای سبز"...
در بخشی از این داستان، نویسنده به تبعات جنگ پرداخته که نگاهش بسیار تکاندهنده بود. نوشته که:
"... جنگ پدیدهای مهیب و شیطانی است و عواقبش به آبادیهایی هم که مستقیماً از نبردها آسیب نبینند گزند میرساند. همهجا پراکنده میشود، به تمام کلبهها رخنه میکند. قحطی، مرض و ترس به ارمغان میآورد. دل مردم سخت میشود، بیتفاوت میشوند. روحیه و طرز فکر افراد نیز به شکلی اساسی دگرگون میشود. آدم فقط به خودش اهمیت میدهد و بس؛ به چیزی نمیاندیشد مگر حفظ جان. بدینسان انسان به موجودی بیرحم و بیاحساس بدل میشود..."
توکارچوک متولد سال ۱۹۶۲ و در دانشگاه ورشو روانشناسی خونده. این نویسنده قدرت عجیبی داره که مسائل پیچیدهی انسانی و تاریخی رو با نگاهی فلسفی و در عین حال ملموس روایت کنه. مثلا در همین داستان کوتاهِ بچههای سبز که بخش کوتاهی از اون رو خوندم.
این بخش از کتاب هم دقیقاً روی یکی از تلخترین جنبههای جنگ دست گذاشته: "مرگِ تدریجیِ انسانیت در دلِ زنده موندن".
اینکه جنگ فقط تخریب ساختمانها نیست، بلکه تخریبِ روح و تبدیل انسان به موجودیه که فقط به فکر بقاست و دیگه جایی برای همدلی یا عشق نداره.
اولگا، این رو میگه که ترس و ناامنی ناشی از جنگ، دور قلب آدمها دیوار میکشه و اونها را از هم دور میکنه. حتی اونایی که مستقیماً زیر آتش نیستن، ممکنه از نظر روحی دچار فقدان امید بشن.
بنابراین مقاومت و روشن نگه داشتن شمع امید در این شرایط، امری مقدس برای زنده نگه داشتن انسانیت محسوب میشه. برای پاسداشت زندگی و حفاظت از همدلیهای جمعی حتی بهصورت حداقلی، تا بعد از جنگ، بازگشت به وضعیت عادی، در زمانی کوتاهتر ممکن بشه...
📝 #وحید_قرایی
@kermanvakil
🔴یک داستان کوتاه خوندم از خانم اولگا توکارچوکِ لهستانی(برنده جایزه نوبل ادبیات سال ۲۰۱۸) به اسم "بچههای سبز"...
در بخشی از این داستان، نویسنده به تبعات جنگ پرداخته که نگاهش بسیار تکاندهنده بود. نوشته که:
"... جنگ پدیدهای مهیب و شیطانی است و عواقبش به آبادیهایی هم که مستقیماً از نبردها آسیب نبینند گزند میرساند. همهجا پراکنده میشود، به تمام کلبهها رخنه میکند. قحطی، مرض و ترس به ارمغان میآورد. دل مردم سخت میشود، بیتفاوت میشوند. روحیه و طرز فکر افراد نیز به شکلی اساسی دگرگون میشود. آدم فقط به خودش اهمیت میدهد و بس؛ به چیزی نمیاندیشد مگر حفظ جان. بدینسان انسان به موجودی بیرحم و بیاحساس بدل میشود..."
توکارچوک متولد سال ۱۹۶۲ و در دانشگاه ورشو روانشناسی خونده. این نویسنده قدرت عجیبی داره که مسائل پیچیدهی انسانی و تاریخی رو با نگاهی فلسفی و در عین حال ملموس روایت کنه. مثلا در همین داستان کوتاهِ بچههای سبز که بخش کوتاهی از اون رو خوندم.
این بخش از کتاب هم دقیقاً روی یکی از تلخترین جنبههای جنگ دست گذاشته: "مرگِ تدریجیِ انسانیت در دلِ زنده موندن".
اینکه جنگ فقط تخریب ساختمانها نیست، بلکه تخریبِ روح و تبدیل انسان به موجودیه که فقط به فکر بقاست و دیگه جایی برای همدلی یا عشق نداره.
اولگا، این رو میگه که ترس و ناامنی ناشی از جنگ، دور قلب آدمها دیوار میکشه و اونها را از هم دور میکنه. حتی اونایی که مستقیماً زیر آتش نیستن، ممکنه از نظر روحی دچار فقدان امید بشن.
بنابراین مقاومت و روشن نگه داشتن شمع امید در این شرایط، امری مقدس برای زنده نگه داشتن انسانیت محسوب میشه. برای پاسداشت زندگی و حفاظت از همدلیهای جمعی حتی بهصورت حداقلی، تا بعد از جنگ، بازگشت به وضعیت عادی، در زمانی کوتاهتر ممکن بشه...
📝 #وحید_قرایی
@kermanvakil
برگرفته از کتاب بچه های سبز نوشتهی اولگا توکارچوک با صدای
#فاطمه_نجارزاده
@kermanvakil
🔴یک داستان کوتاه خوندم از خانم اولگا توکارچوکِ لهستانی(برنده جایزه نوبل ادبیات سال ۲۰۱۸) به اسم "بچههای سبز"...
در بخشی از این داستان، نویسنده به تبعات جنگ پرداخته که نگاهش بسیار تکاندهنده بود. نوشته که:
"... جنگ پدیدهای مهیب و شیطانی است و عواقبش به آبادیهایی هم که مستقیماً از نبردها آسیب نبینند گزند میرساند. همهجا پراکنده میشود، به تمام کلبهها رخنه میکند. قحطی، مرض و ترس به ارمغان میآورد. دل مردم سخت میشود، بیتفاوت میشوند. روحیه و طرز فکر افراد نیز به شکلی اساسی دگرگون میشود. آدم فقط به خودش اهمیت میدهد و بس؛ به چیزی نمیاندیشد مگر حفظ جان. بدینسان انسان به موجودی بیرحم و بیاحساس بدل میشود..."
توکارچوک متولد سال ۱۹۶۲ و در دانشگاه ورشو روانشناسی خونده. این نویسنده قدرت عجیبی داره که مسائل پیچیدهی انسانی و تاریخی رو با نگاهی فلسفی و در عین حال ملموس روایت کنه. مثلا در همین داستان کوتاهِ بچههای سبز که بخش کوتاهی از اون رو خوندم.
این بخش از کتاب هم دقیقاً روی یکی از تلخترین جنبههای جنگ دست گذاشته: "مرگِ تدریجیِ انسانیت در دلِ زنده موندن".
اینکه جنگ فقط تخریب ساختمانها نیست، بلکه تخریبِ روح و تبدیل انسان به موجودیه که فقط به فکر بقاست و دیگه جایی برای همدلی یا عشق نداره.
اولگا، این رو میگه که ترس و ناامنی ناشی از جنگ، دور قلب آدمها دیوار میکشه و اونها را از هم دور میکنه. حتی اونایی که مستقیماً زیر آتش نیستن، ممکنه از نظر روحی دچار فقدان امید بشن.
بنابراین مقاومت و روشن نگه داشتن شمع امید در این شرایط، امری مقدس برای زنده نگه داشتن انسانیت محسوب میشه. برای پاسداشت زندگی و حفاظت از همدلیهای جمعی حتی بهصورت حداقلی، تا بعد از جنگ، بازگشت به وضعیت عادی، در زمانی کوتاهتر ممکن بشه...
📝 #وحید_قرایی
@kermanvakil
🔴هر ملاقاتی، یه لبخند یا حتی یه جملهی ساده، میتونه بذرِ به ظاهر بیاهمیتی باشه که سالها بعد، درختی از معنا رو توی زندگی آدم سبز کنه...
یادمه کلاس دوم دبستان صادقیهی کرمان بودم. قرار شد هر کلاس یه روزنامهی دیواری درست کنه و به دیوار مدرسه بزنه. من اصلاً توی فازِ شرکت کردن توی این برنامه نبودم. سر کلاس، وقتی داشتیم دربارهش حرف میزدیم، یهو یکی از همکلاسیهام به اسم "وحید عاقبتی" که انگار همهی کارها با اون میچرخید، به معلممون گفت: «این وحید قرایی رو بیاریم کمک کنه روزنامهدیواری رو درست کنیم.» اصرار داشت که یه بار نوشتهی من رو دیده و به نظرش قشنگ بوده. خانم "اورنگی" هم با این حرف، موافقت کرد و گفت: «پس خودتون برین و درستش کنین.»
همیشه فکر میکنم عاقبتی، اون روز چرا همچین حرفی زد؟ من که واقعاً چیز خاصی ننوشته بودم که اینقدر به چشم بیاد! خلاصه، اون مقوای روزنامه هر طور بود سر از خونهی ما درآورد؛ مطالبی رو که جمع کرده بودیم آوردیم خونه و برادرم که اون موقع کلاس پنجم بود، برای یکی دو تا مطلب نقاشی کشید و منم یه مطلب فوتبالی نوشتم و تهش رفت روی دیوار مدرسه...
اما حسِ خوبِ اون اتفاق، باعث شد از اون به بعد همیشه برای نوشتن انشا وقت بذارم و کمکم تبدیل شد به یه علاقه که حس میکردم باید هر طور شده به بهترین شکل انجامش بدم.
حالا میخوام بگم زندگی، پره از ملاقاتها و اتفاقات پیشبینینشدهست که اثرات عجیبی روی مسیر آدم میذاره. مثلاً اگه وحید عاقبتی اون حرف رو نمیزد (که اصلاً نمیدونم از کجا اومده بود یا پشتوانهای داشت یا نه!)، شاید مسیر زندگیم از همون اول یه سمت دیگه میرفت و هیچوقت خبرنگار و روزنامهنویس نمیشدم.
الان که دارم اینها رو مینویسم، به این فکر میکنم که وقتی هر کدوم از ما وارد یه مسیر متفاوت میشیم، چقدر از این دیدارها و اتفاقات پیش میاد که تکتکشون اثرگذار میشه. واقعاً نمیشه از هیچکدوم گذشت یا فکر کرد بیدلیله؛ چون انگار زندگی ما روی همین اتفاقاتِ برنامهریزینشده بنا میشه و اگه هر کدومشون نباشه، دنیایی که برامون ساخته میشه، یه شکل دیگه پیدا میکرد.
اگه شما هم یه نگاه به گذشتهای بندازید که از دلش به امروز رسیدید، حتماً کلی از این اتفاقات یادتون میاد که میشه دربارهشون نوشت.
@kermanvakil
#وحید_قرایی
https://www.instagram.com/p/DeMdpKVtySt/?obrf=MTNqNWQ2cDM0ejM2ag==
🔴دیدین بعضیا وقتی کنارشون هستیم همش سعی میکنن حال خوب رو بهمون منتقل کنن؟ ممکنه حتی خودشون هم استرس و نگرانیهای زیادی داشته باشن و بالاخره اونا هم آدمایی هستن که با همین شرایط دارن زندگی میکنن. ترغیبت میکنن که فیلم ببینی، کتاب بخونی، ورزش کنی، به طبیعت سربزنی، تئاتر بری و باهات قدم میزنن و...
به نظرم اینکه وسط تمام مشکلاتی که همهمون به خاطر شرایطی که داریم، لمس میکنیم، هنوز اینهمه زندگی و احساس خوب توی وجود آدم باشه که بتونه اون رو به بقیه هم منتقل کنه، بینهایت قشنگه. تلاشی برای اینکه با وجود همه تلخیهایی که دور و برمون پرسه میزنن، جریان زندگی رو مثل رودخونهای درخشان و پر از رنگ و آهنگ، تداوم بده...
شهریار مندنیپور، توی کتاب "شرق بنفشه" جملهای نوشته که فکر میکنم برای امروز و این جشن، خیلی بهجا باشه:
"بدبختی و خوشبختی تو وجودِ خودِ آدمه... جلوى آینه، هرکی به بدبختیش نگاه کنه، بدبخت میشه و هرکی دائم به چشمهای خوشبختش نگاه کنه، خوشبخت میشه... مثل بهشت و جهنم که توی وجودِ آدمه...!"
بله! این شکلی...
#وحید_قرایی
@kermanvakil
🔴ما داریم در خاطرههای آیندهمون زندگی میکنیم.
جالبه یجورایی! ما خاطره رو همیشه چیزی میدونیم که پشتِ سرمون مونده؛ چیزی تمومشده که فقط میشه به اون برگشت. اما نه! همین امروز، همین ساعتِ معمولی، همین دَمِ صبحی که داریم با هم حرف میزنیم، همین حالا داره خاطره میشه و اون کسایی که سالها بعد به این روزا نگاه خواهند کرد، خودِ ما هستیم...
پس ما داریم در خاطرههای آیندهمون زندگی میکنیم. توی خونهای که هنوز دیواراش نمناکن و بوی تازگی میدن...
نمیخوام بگم چیزی که بر ما میگذره سخت نیست. هست، و سخت بوده. اما همین که در دلِ همین سختی، از زندگی میگیم — از شادی و غمهامون، از رویاها... از فیلم و سریال و پرندهها — و نقلی از نویسندهای پیدا میکنیم و به هم میگیم «صبر داشته باش»؛ همین که متنی ناتمام رو مینویسیم و تمومش میکنیم؛ همین که سهمِ کوچکی از امید رو در گوشهی این روزا میکاریم؛ همینا دارن خاطرهی آینده رو میسازن. خاطرهها از روزای راحت ساخته نمیشن... از روزایی ساخته میشن که تصمیم گرفتیم آروم بمونیم، ایمان و امید داشته باشیم و قشنگتر بسازیم.
قلمِ این خاطره، این لحظه، دستِ خودمونه و سالها بعد، وقتی از این روزا حرف میزنیم، کاش بتونیم لبخند بزنیم و بگیم که «سخت بود، اما قشنگ ساختیمش»...
#وحید_قرایی
@kermanvakil
🔴پرندهها هم آسمون رو دارن، هم زمین رو؛ ریشه در خاک دارن و رؤیاهاشون رو در بیکرانگی میکارن. چه خوشبختن که میانِ رفتن و موندن، همیشه راهی برای ادامه دادن دارن...
پرندهها انگار نه به زمین، نه به آسمون؛ به فاصلهی میان این دو تعلق دارن. شاید پرندهها تنها موجوداتی باشن که "آزادی" رو معنا میکنن؛ اونها اجازه دارن همزمان در آغوش زمین باشن و در خیال آسمون زندگی کنن...
مرز نمیشناسن؛ نه میان زمین و آسمون، نه میان سکوت و آواز، نه حتی میان رفتن و موندن. شاید برای همینه که بلدن نبودن رو هم به حضور بدل کنن؛ برن، اما آوازشون روی شاخهها بمونه. انگار هر پرنده، ادامهی پرندهای دیگهست و هر آواز، از گلوی دیگری دوباره متولد میشه.
شاید راز پرنده بودن همین باشه؛ اینکه میشه رفت و ناپدید نشد، خاموش شد و در صدای دیگری ادامه پیدا کرد.
اصلاً شاید هر پرنده، خاطرهی پرندهای دیگهست و هر آواز، پژواک صدایی دیگه...
شاید پرندهها اومدن تا بهمون یاد بدن که میشه ریشه در خاک داشت و دل در بیکرانگی؛ میشه به جهان تعلق داشت، بیآنکه اسیر مرزهاش شد.
و شاید تفاوت غمانگیز آدمها و پرندهها همین باشه؛ پرنده وقتی دلش هوای آسمون میکنه، بال میگیره و میره، اما آدم اغلب میمونه، با دلی که در حسرتِ آسمون پرسه میزنه...
آدمها گاهی تمام عمر، میان موندن و رفتن، وفاداری و رؤیا، بین اونچه دارن و اونچه در خیالشون زندگی میکنه، آرومآروم روزهاشون رو میگذرونن؛ با رؤیاهایی که شاید هیچوقت فرصت پرواز پیدا نمیکنن.
شاید پرنده بودن یعنی همین؛ رها بودن از مرزها، بیآنکه از جهان جدا بشی؛ رفتن، بیآنکه تمام بشی، و ادامه پیدا کردن، حتی وقتی دیگه صدایی از تو شنیده نمیشه...
✍🏻 #نعیمه_قطبزاده_کرمانی
@kermanvakil
+1
🔴مدتی پیش در دهلولوی کوهپایه برای اولین بار شانس و امکان عکس گرفتن از پرستوی در حال استراحت و نشستن رو پیدا کردم. خوشحالی زیادی برای من داشت چون پرستوها و بادخورکها مرتبا در حال پرواز با سرعت بالا هستن و امکان عکاسی از اونها به راحتی ممکن نیست.
این پرستوهای زیبا هم خیلی لطف داشتن که فرصت ثبتشون رو ممکن کردن و گفتم برای رفع چهرهی عبوسِ! شنبه، اول هفته رو باهاشون شروع کنیم.
هفتهای پر از خیر و برکت و تکاپو در پیش باشه...
#وحید_قرایی
@kermanvakil
🔴جمعه دو قسمت دارد. صبح تا ظهرش زنده و پر جنب و جوش است. مثل پدر، پر از کار و ورزش و پول و سلامتی. رو به غروب، سنگین و دلگیر میشود، پر از دلهرههای پراکنده و غصههای بیدلیل و یک جور احساس گناه و دل درد از پرخوری ظهر...
بله! این نگاهِ متفاوت خانم "گلی ترقی" نویسندهی معروف ایرانیِ ساکن فرانسه به روز جمعه در کتاب "خاطره های پراکنده" بود!
نوشته:
"روزهای هفته هر کدام شکل و رنگ و بوی خودشان را دارند...
شنبه، بدترکیب و تلخ و موذی است و شبیه به دختر ترشیدهی طوبی خانم است؛ دراز، لاغر، با چشمهای ریز بدجنس.
یکشنبه، ساده و خر است و برای خودش الکی آن وسط میچرخد.
دوشنبه، شکل آقای حشمت الممالک است؛ متین، موقر، با کت و شلوار خاکستری و عصا.
سهشنبه، خجالتی و آرام است و رنگش سبز روشن یا زرد لیمویی است.
چهارشنبه خُل است. چاق و چله و بگو بخند است. بوی عدس پلوی خوشمزهی حسن آقا را میدهد.
پنجشنبه، بهشت است و جمعه دو قسمت دارد. صبح تا ظهرش زنده و پر جنب و جوش است. مثل پدر، پر از کار و ورزش و پول و سلامتی. رو به غروب، سنگین و دلگیر میشود، پر از دلهرههای پراکنده و غصههای بیدلیل و یک جور احساس گناه و دل درد از پرخوری ظهر..."
بله... اینجوری گفته و به هر روز یک شکل خاص داده. البته امیدوارم اون شنبهی تلخ و موذی هم یک روزی به خودش بیاد و دست از این اداهاش برداره!
#وحید_قرایی
@kermanvakil
🔴قسمت تلخ ماجرا را خانم آلبا دسس پدس، نویسنده و روزنامهنگار فقید ضدفاشیسم کوبایی-ایتالیایی، در کتاب "درخت تلخ" نوشته است:
"مردم فقط یک لحظه به فکر تو هستند و بعد همه می روند دنبال کار و زندگی و گرفتاری های خود... این امری است طبیعی، مگر خود او [راویِ تنها و بیمار کتاب] غیر از آن بود؟ چقدر دلش میخواست که در اتاق باز شود و یک نفر بیاید و به دردِ دل او گوش کند..."
کسانی که ما را نمیشناسند که هیچ... از میان آدمهایی هم که ما را میشناسند تعداد بسیار اندکی از غیبت و نبودنمان نگران میشوند و سراغمان را میگیرند. تلاش میکنند خبری بگیرند و مطمئن شوند حالمان خوب است. از همانها نیز تعداد معدودی اگر بدانند که دچار مشکلی شدهایم، پیگیر اوضاعمان میشوند و تلاشی عملی صورت میدهند تا برای گذر از آن مشکل (حالا هر چه باشد) کنارمان باشند.
من در مورد آشناهایی که مجبورند به صورت مشروط در یک گرفتاری و یا درد، همراه آدم باشند نظری ندارم... اما از میان آن همه آدم، بگردیم آنهایی را که همواره احساس میکنیم بیمضایقه و بیقضاوت و در شرایط دشوار به فکرمان هستند، پیدا کنیم و در یادمان نگهشان داریم. قرار نیست چیز سختی پیشنهاد بدهم... فقط اینکه حتی با یک تماسِ بیدلیل و احوالپرسی ساده و یا پیامی از روی مهربانی، خود را در موقعیتی قرار دهیم که مطمئن باشند در هر شرایطی، قرار است ما هم همان موضع آنها نسبت به خودمان را نسبت به خودشان داشته باشیم تا در شرایط سختشان، راحت و آسوده و ایمن، ما را پیدا کنند. آنوقت، این میشود قسمت شیرین ماجرا...!
#وحید_قرایی
@kermanvakil
اون شعری "گروسِعبدالملکیان" گفته که
"ما
کاشفان کوچههای بنبستیم
حرفهای خستهای داریم
...
اینبار
پیامبری بفرست
که تنها گوش کند!"
چقدر این شعر قشنگه... توی زندگیمون در هر شرایطی و تقریبا همیشه یه عده بودن که دقیقا دوست داشتن نقش گویندهی مطلق و دستوردهنده رو برامون بازی کنن. دستور میدادن و تحکم میکردن و این باید و اون نباید که ما رو به نقطهی ایدهآلی که در ذهنشون ترسیم و تصویر میکردن ببرن! از خونه بگیر تا مدرسه... دانشگاه...سرِکار و حالا هرجا...
ماها هم فقط انگار باید گوش و شنوندهی مطلق و فرمانبردار محض میبودیم واسه این آقایون و خانمای راهبلدانِ کوچههای بنبست...!
حالا به قول گروس عبدالملکیان، کاش پیدا بشه اونی که گوش هم بده و بتونیم بگیم حرفهایی رو که مونده... شاید ما هم حرف یله درد بخوری داشته باشیم. شاید درد دلی و شاید اشکی که باید از چشممون بیاد و اونهم قرار نباشه بهمون نگه آدم بزرگ که نباید گریه کنه...!
سالها فقط گوش کردیم و کسی هم به ما گوش نکرد چون کارشون فقط گفتن و هدایت بوده، نه شنیدن...
حالا که اینقدر بچههای حرف گوش کنی بودیم وقتشه که کسی بیاد و حرف ما رو بشنوه و شاید واقعا یه چیزایی به نفع همه بهشکل بهتری تغییر کرد...
"محتاجم به من دلجویی بدهی. اندام مجروح مرا دارو بگذاری و من رفتهرفته به حالت اولیه بازگشت کنم.گفته بودم قلبم را به دست گرفته با ترس و لرز آنرا به پیشگاه تو آوردهام."
(از نامه نیمایوشیج به عالیهجهانگیر)
بله... این شکلی
#وحید_قرایی
@kermanvakil
+7
🔴"امیر طاهری" که کانادا زندگی میکنه از پاییزی شدن درختهای اونجا عکسهای بسیار قشنگی فرستاده و حرف قشنگتری هم زد و نوشت برام که اسم من رو هم ننوشتی اشکال نداره فقط می خوام یکی دیگه هم مثل خودم از دیدن عکسهای پاییزی حال خوبی داشته باشه... دمت هم خیلی گرم امیرخان...
@kermanvakil
🔴 گاهی پیش میاد که پدری در سالهای پیری و ناتواتی تحت مراقبت دخترش بوده و به پاس این مراقبت، برای جبران این زحمت و بحث ارثیهی متفاوت دختر و پسر، بخشی از اموالش رو به دختر یا دخترهاش صلح و واگذار میکنه... اونوقت در مواردی هست که پسر یا پسرها میفهمن و قبل یا بعد از فوت پدر دست به اقدامات حقوقی و قضایی برای باطل و بیاثر کردن خواست پدر میزنن و یک چالش به وجود میاد و معمولا چه به نتیجه برسه و یا نرسه برای همیشه اختلاف دامنگیر رابطه اون خانواده میشه.
حالا در حالیکه خودم هم بارها مواجه با مراجعانی با این موضوع شدم نگاهم افتاد به دیالوگی از فیلم "باغهای کندلوسِ" مرحوم "ایرج کریمی" که خوندنش برای خودم حسی متفاوت از یک دیالوگ ساده داشت چراکه نگاه دیگری به خانمها و نقشی که در موارد زیادی بر عهده دارن و شاید متوجهش هم نباشیم داشت و دوست داشتم اینجا هم به اشتراک بگذارم با هم بخونیمش:
"بیژن: شما چقدر شکسته شدید!
دریا: زن ها زود پیر می شن، می دونین چرا؟
چون عروسک بازیشون هم جدیه! روی عمرشون حساب می شه! از دو سالگی مادرن! بعد مادر برادرشون میشن! بعد مادر شوهرشون می ش! باباشون که پا به سن می ذاره ازشون پرستاریِ یه مادر رو می خواد! گاهی حتی مادرِ مادرشون هم میشن! من شوهر نکردم، ولی مادر مادرم بودم، مادر پدرم بودم، مادر برادرم هم بودم. تازه به همه یِ اینا بچه هایِ به دنیا نیامده ام رو هم حساب کن، مادر اونا هم بودم..."
بله! این شکلی هم میشه به موضوع نگاه کرد...
#وحید_قرایی
#وکیل_دادگستری
@kermanvakil
🔴خب... عجالتا که از پدیدهی النینو فعلا گرد و خاکش به کرمان رسیده و به دلیل آلودگی بیش از حد مجاز هوا، ادارات و مدارس تعطیل شد...
@kermanvakil
🔴در حصار زمان!
میچ آلبوم، نویسنده و روزنامهنگار آمریکایی توی کتاب "ارباب زمان" نوشته:
"پرندهها دیرشان نمیشود. هیچ سگی ساعتش را نگاه نمی کند. گوزنها دلواپس فراموش کردن تولدها نیستند، فقط انسان زمان را اندازه می گیرد. فقط انسان ساعت را اعلام میکند و به همین دلیل فقط انسان از ترسی فلج کننده رنج می برد که هیچ موجود دیگری تحمل نمی کند...ترس تمام شدن وقت..."
ذات زندگی آدما دیگه کاملا وابسته به زمان هست و اصلا نمیشه حتی فکرش رو کرد که مثلا مثل یک گوزن حتی یک روز رو بدون نگاه کردن به ساعت گذروند! تازه همون گوزنها و حیوانات هم درسته که ساعتاشون رو نگاه نمیکنن ولی اگه زمان از دستشون در بره توی جابجایی و جفتگیری و چیزای اینجوری قاعدتا دچار مشکل میشن!
بماند ولی واقعا ما آدما در حصارهایی با ابعاد مختلف و گاهی "تو در تو" زندگی میکنیم و حصار زمان شاید جزو مهمترینهاش باشه. انگار که گریزی هم از این حصار نیست و همه ما باید یه دونه ساعت همیشه روی دیوار اتاق، کنار تختخواب، پشت دست، توی ماشین و محل کار داشته باشیم که نکنه ثانیهای از زندگی رو در بیزمانی به سر ببریم و پایههای زندگیمون فرو بریزه...!
بعد میبینیم اون دورههای زندگی که زمان خیلی برامون اهمیت نداشته چقدر با نبودنِ این حصار خوش میگذشته مثل اون کنکوری، بعد از تموم شدن امتحان و تا زمان اعلام نتایج و ثبت نام دانشگاه که در این بیزمانی غوطهور میشه و شاید تایید کنید که چه روزای خاص و بی تکراری تلقی میشه برامون...
به هر حال ما به این حصارهای مختلف از جمله همین زمان عادت کردیم و جزو اساس زندگی ما شدن که مجبوریم کورنومتر به دست روزا برای از دست ندادنش با هم مسابقه بدیم و البته با شرایطی که بر ما حاکم و مستولی کردن همیشه هم انگار حس عقب بودن از زمان مثل همون شرایط، بر ما مستولی و حاکم هست و کاریش هم نمیشه کرد!
#وحید_قرایی
@kermanvakil
🔴کرمان، یک نماینده در بین نفرات برتر کنکور امسال و در گروه علوم ریاضی و فنی داره.
پارسا علیزاده موفق شده رتبهی چهارم کنکور ریاضی رو به دست بیاره و تنها کرمانیِ رتبه برتری کنکور امسال باشه...
@kermanvakil
🔴فرض کنیم اصلا این متن بخشی از نمایشنامه "دایی وانیا" نوشتهی آنتوانچخوفِ روس در سال ۱۸۹۷ نیست و یکی، همین دم صبحِ پاییزیِ سال ۲۰۲۶ در ایران برای خودمان یعنی همینهایی که اینجا هستیم میگوید. راستی که گاهی کلمات از یک زمان و مکان دیگر عینا با همان ترتیب پرواز میکنند میروند به یک مکان و زمان دیگر. همواره تازهاند و قابل بیان و گوشهایی آماده شنیدنشان:
"فایده ای ندارد، باید زندگی کنیم، دایی وانیا! باید به زندگی ادامه بدهیم. شبها و روزهای دراز و ملال انگیزی در پیش داریم. باید با صبر و حوصله رنجها و سختیهایی را که سرنوشت برایمان میفرستد تحمل کنیم.
من و تو، ما، به یک زندگیِ درخشان خواهیم رسید. خوب و زیبا خواهد بود. آنوقت شادمانی میکنیم و به رنجهای گذشته با رقت نگاه میکنیم و لبخند میزنیم و آرامش پیدا میکنیم. من ایمان دارم، صبر داشته باش. راحت میشویم و آرامش پیدا میکنیم..."
پس اگر در گوشهای دیگر از زمان و مکان، سونیا، آن دختر خسته و صبور در نمایشنامهی چخوف، دایی وانیا را به صبر و زندگی دعوت میکند، ما هم میتوانیم ایمان داشته باشیم به آرامشِ بعد از رنج و پایان ملال. اینکه یک روز وقتش میرسد، همه چیز درست خواهد شد و آرامش پیدا میکنیم...
#وحید_قرایی
@kermanvakil
