ch
Feedback
امید مرجمکی

امید مرجمکی

前往频道在 Telegram

هی پرسه می زنم وسط کوچه های خواب اینجا کجاست؟ من کی ام؟ آواره ی سراب...

显示更多
326
订阅者
-124 小时
-27 天
+1430 天

数据加载中...

标签云
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服
进出提及
---
---
---
---
---
---
吸引订阅者
十二月 '24
十二月 '24
+13
在1个频道中
十一月 '24
+9
在0个频道中
Get PRO
十月 '24
+2
在0个频道中
Get PRO
九月 '24
+8
在0个频道中
Get PRO
八月 '24
+35
在1个频道中
Get PRO
七月 '24
+42
在1个频道中
Get PRO
六月 '24
+32
在2个频道中
Get PRO
五月 '24
+14
在0个频道中
Get PRO
四月 '24
+36
在1个频道中
Get PRO
三月 '24
+38
在1个频道中
Get PRO
二月 '24
+55
在1个频道中
Get PRO
一月 '24
+17
在1个频道中
Get PRO
十二月 '23
+8
在0个频道中
Get PRO
十一月 '23
+11
在0个频道中
Get PRO
十月 '23
+4
在1个频道中
Get PRO
九月 '23
+10
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+16
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+17
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+50
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+11
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+7
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+5
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+1
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+3
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+14
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+59
在0个频道中
Get PRO
十月 '220
在0个频道中
Get PRO
九月 '220
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+7
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+2
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+72
在0个频道中
Get PRO
五月 '220
在0个频道中
Get PRO
四月 '220
在0个频道中
Get PRO
三月 '220
在0个频道中
Get PRO
二月 '220
在0个频道中
Get PRO
一月 '220
在0个频道中
Get PRO
十二月 '210
在0个频道中
Get PRO
十一月 '210
在0个频道中
Get PRO
十月 '210
在0个频道中
Get PRO
九月 '210
在0个频道中
Get PRO
八月 '210
在0个频道中
Get PRO
七月 '210
在0个频道中
Get PRO
六月 '210
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+176
在0个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
21 十二月+1
20 十二月+1
19 十二月0
18 十二月0
17 十二月0
16 十二月0
15 十二月0
14 十二月+2
13 十二月+4
12 十二月0
11 十二月0
10 十二月0
09 十二月0
08 十二月+1
07 十二月+1
06 十二月+2
05 十二月+1
04 十二月0
03 十二月0
02 十二月0
01 十二月0
频道帖子
بگو که این شب ِهرگز سرانجام در سیاهی خود غرق می‌شود و راز چشم‌های مبادایت برای من ِناممکن کشف می شود بگو موذن ناکام سرانجام بر بام می شود و برزدن سپیده بر قلب کافر مایوس الهام می‌شود بگو که عشق پناهگاه ما نبود تمام ما بود معنای بود چه در تمامت‌ ِاین ظلمات کوراکور چه در آن طلوع نامنتظر ِدورادور... t.me/marjomaki

2
من آن شمعم که در برابر چشم‌هایت ته می‌کشم نه خاموشم می کنی نه فراموش‌ات می کنم... شب تمام می شود من خاموش می‌شوم تو فراموشم می‌کنی... T.me/marjomaki
191
3
عصر آذرماه را برای این درست کرده‌اند که بنشینی گوشه‌ی اتاق و نوشیدنی‌ات را لب بزنی و موسیقی عتیقه‌ای که ناگهان به یادت آمده را گوش کنی و به آن خودی که زیر آن همه سال دارد خاک می‌خورد فکر کنی... فکر کنی و ببینی که به کدام‌یک از آن رویاها که داشت رسیده و کدام‌ها را فراموش کرده... به کدام آرزوهایش می خندی و با کدامشان آه می‌کشی... باید بنشینی و فکر کنی... به رفته‌ها و از دست داده‌ها... به تمام شده‌ها و ته کشیده‌ها... به نگاه و حس‌ها و فهم‌ها و یادها... عصر آذرماه لحظه‌ای برای اکنون نیست... اصلا برای تمام افعال ماضی ساخته شده... اما باید نوشیدنی‌ات را تند تند سر بکشی... پاشنه‌ها را ور بکشی... موسیقی را بگذاری و راه بیفتی... باید روی عصر آذر پا بگذاری و رد بشوی... مثل رد شدن از روی برگ‌های نارنجی‌ای که تک تک‌شان پر از یادها و خیال‌های مرده‌اند... باید پا بگذاری و از باقی‌مانده‌ی بودن خالی‌شان کنی و بگذری و دوباره به هیاهوی هیچ و عبث بپیوندی... کاش زندگی اینهمه روی دور تند نبود... کاش خط پایان اینقدر شتاب نداشت... T.me/marjomaki
262
4
من و حمید ِداش رضا آنقدر شبیه به هم بودیم که گاهی داش رضا هم اشتباه می‌کرد و پدرسگ خطابم می‌کرد... از روزی که حمید با گلوله‌ی
من و حمید ِداش رضا آنقدر شبیه به هم بودیم که گاهی داش رضا هم اشتباه می‌کرد و پدرسگ خطابم می‌کرد... از روزی که حمید با گلوله‌ی تک تیرانداز عراقی رفت تا همین لحظه‌ی اکنون، هر وقت روبرو در میآییم، من بغضی چروکیده را تماشا می‌کنم و او حسرتی هیولاوار را می‌بلعد... پسرجان...نه هیچکدام از ترانه‌هایت را شنیده‌ام، نه چیز زیادی درباره‌ات می‌دانم.فقط همین دیروز که تصویر رهایی‌ات را دیدم، آنقدر شبیه و هم‌سن و سال پسرم بود که هی بغض کردم و هی چروکیدم... نمی توانم حماسه بنویسم.نمی خواهم قهرمانت بنامم... کاش جهان نیاز به هیچ قهرمانی نداشته باشد... داش رضا اجازه نداد هیچ کوچه‌ای به اسم حمید بشود.نمی‌خواست پسرش قهرمان باشد.فقط آرزو داشت مثل تمام پدرها عطر بودن فرزندش را نفس بکشد و روزگار مرگ روی شانه‌ی فرزند به خاک برگردد... نه جهان به حرف پدرها گوش می‌کند، نه آنی‌ که دست بر ماشه و زنجیر دارد بخاطر دل پدرها درنگ می‌کند... آزادی‌ات مبارک پسر جان @marjomaki
432
5
خانوم سلیم، همسایه‌ی واحد روبروی همیشه طوری نگاهم می کرد که گویی دارد فک آبی لزج و چندش آوری توی راز بقا را تماشا می کند و من دلیلش را نمی فهمیدم.حتی وقتی کلاه سوغاتی کانادا و کاپشن اهدایی آقای محمودی را به تن کرده بودم و ادوکلن خوشبویی که بچه‌ها برای تولدم خریده‌اند و اسمش را نمی دانم را هم زده بودم و کفش‌های چرم اصل دست دوز تبریز که برای برادرم کوچک بود را پوشیده بودم هم فرقی نمی کرد... باز هم همان تصویر فک لزج چندش آور در نگاه‌هایش بود... رنج آور بود.کله‌ی سحر بهار، وقتی لباس ورزشی سفید و چسبان به تن به سمت اتاق ورزش می رفت و موهای بلوطی‌اش را با کش بسته بود یا ظهر تیرماهی جمعه، هنگامی که بلوط‌ها را دورش ریخته بود و عطر خارجی‌اش روی صدای کفش‌های پاشنه بلندش هاشور زده بود یا عصر پاییزی بارانی سه شنبه که کلئوپاترای خرامان چکمه پوشی بود که زمینه‌ی سربی گوهردشت را هوشربا می کرد باز هم نگاه‌ها همان بود... چندش و لزج و فک آبی... اتفاقی بود که علت را کشف کردم.چه فضای دردافزایی است این مجازی بی در و پیکر... من که اهل نگاه کردن به اکسپلورر اینستا نبودم چرا باید ناگهان چشمم به بلوطی کلئوپاترایی مرموزی می افتاد که نگاه‌های زیتونی سردش را قاب گرفته بود؟نگاه‌هایی خالی از فک و لزج و چندش... صفحه‌اش را چک کردم و دیدم برای خودش دست به قلم چهل و چند ساله‌ی قهاری‌است... تصاویر تولد و سفرهای خارجی و احساس‌های زنانه و این حرف‌ها... ناگزیر آن پست لعنتی را دیدم که تصویری از آسانسور مجتمع داشت و شستم طوری خبردار شد که از دردی نقرس وار به خودم پیچیدم... آن روز شوم درست لحظه‌ای که بی هوا وارد آسانسور شدم سینه به صورت خانم سالمند طبقه پایینی‌ای شدم که با لبخندی مرموز سلام شبهه‌ناکی داد و با عجله خارج شد.زمان زیادی نبرد که فهمیدم درست پیش از ورود به آسانسور بخشی از محصولات گوارشی‌اش را طوری تصعید کرده که بلافاصله با مکانیسم میعان توی حلق مخاطب رسوب می کرد.مطمئنا الویه پر از سیر لب به لب از مایونز کم چرب مصرف کرده بود... بلافاصله بعد از خروج از آسانسور سینه به سینه‌ی خانوم سلیم شدم که عجله داشت و بلوط‌ها را با گل‌سر مینیمالی مهار کرده بود... زیر آن عکس لعنتی از آسانسور نوشته بود: نخواستیم بوی عطر در آسانسور جا بگذارید، آقای سن و سال‌دار محترم؛همینکه مناسک آبریزگاه‌ را در آسانسور اجرا نمی کنید سپاسگزاریم... T.me/marjomaki
264
6
کاش مرغابی کوچکی بودم شناور در آبگیری که اندامت را قابی رویایی می گیرد... کاش سپیدار کهنسالی بودم که از شوق دیدارت بر خود می لرزد و برگ‌های عاشقش را بر زمین پاییز گریه می کند... ای کاش هوا بودم بی اضطراب و رها در آغوشت می گرفتم و زیر گوش‌ات پچ پچه می‌کردم: دوستت دارم... T.me/marjomaki
229
7
هنوز هم فکر می کنم شاه صحنه‌ی آژانس شیشه‌ای آنجا بود که پیرمرد در جواب پرویز پرستویی که پرسیده بود از من می ترسی؟ سینه سپر کرد و گفت: نه نمی ترسم... بله که می ترسم... تو دستت اسلحه داری... سخنرانی امروز حسن نصرالله چیزی در همین مضمون بود... @marjomaki
463
8
شیطان به آدم سجده نکرد حوا را دیده بود و دلش لرزیده بود غرور اجازه‌ی تعظیم در برابر رقیب نداده بود... حوای من من همان شیطانم مطرود و سرگردان اما همچنان ناپشیمان... T.me/marjomaki
198
9
من شبی را گم کرده‌ام که در آن برایم چای می‌ریزی شعر می‌خوانی و زیر لب می گویی: چه بارانی می بارد... من نگاهت می کنم و به آرامی می‌گویم اشک‌هایت چه طعم تلخی دارند... تو با درس‌هایت زندگی می کنی من با ترس‌هایم... T.me/marjomaki
154
10
ول کرده‌ام تمام جهان را من یادت مرا رها نکند هرگز ای آیه‌ی مبارک زیبایی ناخواندنت؟خدا نکند هرگز... T.me/marjomaki
167
11
تمام شب خواب کباب‌های بازار را دیده بودم.قرار بود امروز برای حل مشکلی کهنه به بازار برویم و سری به کوچه‌ی مروی بزنیم و این برای من که عاشق بازار و عودلاجان و آن حوالی هستم پر از تپش قلب بود... نه کباب‌خور هستم و نه خیلی شکمو اما غذاخوری‌های بازار را دوست دارم... اصلا بوی بازار و آن شاکله و آن هست و بود را شیفته‌ام که انگار نقبی‌است به ریشه‌ها... به دیروزها... به چراها و چطورها... بوی قهوه‌ی کوچه‌ی مروی اما میخکوبم کرد.تا به خودم آمدم، فنجانی اسپرسو و فنجانی قهوه‌ی ترک بالا رفته بودم... در دست چپم چند پیچ‌کوشتی و آچار دیدم و در دست راست قهوه‌ی دیویداف و نوتلا و کیندر و این حرف‌ها که بعد فهمیدم ارزانتر از همه جا خریده‌ام... لهجه‌ی عربی بود و بوی ادوکلن‌های مردانه‌ی تند و سبیل‌های قیطانی فروشنده‌ها و هجوم خاطره‌های نوجوانی... زنی پوشیده در چادر مشکی و برقع، ادویه می خرید و دخترکی با موی بلند عطرآگین، شکلات می جوید و نفس پیرمرد نظرباز را به شماره انداخته بود... دیدم که وقت خیانت است.نتوانستم بر وسوسه غلبه کنم و راه کج کردم و جلوی دکه‌ی مرد عرب لنگر انداختم و به رویای کباب بی‌وفایی کردم و سفارش یرآلما یومورتای پرملاطی دادم که مملو از جعفری و پیازچه و خیارشور و گوجه و فلقل قرمز و آویشن بود و با دقت و مهارت کره‌مالی شده بود و لابلای لواش تازه قنداق پیچ... غوطه‌ور میان زمین و آسمان، به پاییز و ازدحام بازار چشم دوخته بودم و نمی شنیدم که همسرم که حین رانندگی یک‌ریز حرف می زد چه می گوید... برایش سر تکان می دادم یعنی که سراپاگوشم... و با عودلاجان خداحافظی می کردم... T.me/marjomaki
164
12
رفتی و بر سکوت چیزی علاوه شد از بغض تلخ دل غم هم کلافه شد رفتی و عاشقی گم شد به بی‌کسی افسوس لحظه‌ها حرف علاقه شد رفتی و آن‌طرف شادی شکفت و عشق برعکس این‌طرف قحط ترانه شد رستم ذلیل و پیر از شاهنامه رفت اسفندیار هم از جنگ خسته شد در کوچه‌سار شب یخ بست نسترن تصویر آفتاب زرد و مچاله شد از بس که روی تو چشمک زد و ندید کور و کبود و خیس چشم ستاره شد دیگر نه شاعری نه مرد عاشقی هی پرسه بی هدف، هر گوشه، هر طرف ماندن چه سخت شد مردن چه ساده شد بیچاره باغ هم دیوانه خانه شد ای رفته از نظر ای یار دربدر بی تو امید هم یک حرف یاوه شد T.me/marjomaki
170
13
تو همانی که ندانی که چه می پایم را و نیایی و نگویی به تو می آیم را و اگر باد سراغ شب ِمویت برود چه طلوعی بتکاند تن دنیایم را... T.me/marjomaki
220
14
نگاهت ابری است در انتهای افق که خورشید نیمه جان ِ پاییز را میان همهمه‌ای سربی نرم در آغوش گرفته است... نگاهت عقیقی است نشسته بر انگشتر مادربزرگ غلتان میان زنجبیل و دارچین و عسل تا نواده‌ی پا درگریز را چاشتی پُر یادی تیار کند... نگاهت سحرگاه کویر است که آغاز سلطنت گرما را در سکوتی نارنجی اعلام می کند... T.me/marjomaki
277
15
. عشق کلا ضررناک است.نگاه کن عکس چه کسی را به دیوار اتاق و دلت آویزان می کنی... عاشقان لنین و مائو و چگوارا و مثل اینها، هلهل
. عشق کلا ضررناک است.نگاه کن عکس چه کسی را به دیوار اتاق و دلت آویزان می کنی... عاشقان لنین و مائو و چگوارا و مثل اینها، هلهله‌ها کردند.. سرودها خواندند... از دنیای بهتر و برابرتر قصه‌ها بافتند.اما سرانجام، یا به مسلخ بردند یا به مسلخ رفتند.و دنیا نه بهتر شد، نه برابرتر. شیفتگان اقبال و جلال و شریعتی و دیگران، با کسوت و کلمات غرب و امروز، برای بازگشت به دیروز شرق، شعرها بافتند.ترانه‌ها خواندند و مومنانه و تکبیرگویان، به دار کشیدند و به دار کشیده شدند نگاه کن که به دیوار اتاق و دلت عکس چه کسی را آویزان می کنی و تصویر چه کسی را در سیارات و کهکشان‌های دیگر جست‌و‌جو می کنی. تمام هوار و هورایت را نثار ابری کن که قرار نیست فردا ببارد و اکنون‌ات را شکوفا و خوش‌رنگ می کند... نه جهانی تازه در مشت دارد... نه رستگاری فردا را نوید می دهد... کار خویش می کند، ماهرانه و بی‌باک و بی آک... نان خود می برد و حظ ِتو می بخشد و به تصویری بر دیواری دور بدل می‌شود... و تمام. هواخواه آنی باش که با رویا و آرمان و آسمان بیگانه‌ است و برای توی کوچه رقصیدن و خندیدن و یک زندگی معمولی، توشه‌ها و تحفه‌های بسیار دارد.. @marjomaki
371
16
بوی عطر تو شبیه شاپرک در ذهن باغ تا سپیده در شب تفتیده، یک‌سر می پرد ای تنت مرداد یزد و بوسه‌ات خرمای بم توسن پاییزی‌ام در مرغزارت می چرد... T.me/marjomaki
248
17
امید با انتظار و چشمداشت و استعانت و آرزو و اعتقاد و آرمان یکسان نیست... امید به چیزی وابسته نیست.. هر چه هست در خود و برای خود است.. وقتی دانه‌ای را به زمین می سپاری انتظار بهار را می کشی... انتظار فصل اعتدال و رویش.. چشم به آسمان می دوزی و چشمداشت باران داری... از شخم و کود کمک می گیری بلکه محصولی به بار آید.. آرزو می کنی که آفت و سرمای ناخواسته‌ای در کار نباشد... اگر مومن باشی اعتقاد داری که از تو حرکت، از خدا برکت... اگر عقل و علم باور باشی تلاش و محاسبه می کنی بهترین و آرمانی ترین شرایط را فراهم کنی... اما.. اما هیچکدام اینها تضمین کننده‌ی رویش نیست... تو با امید رویش دانه را به خاک می سپاری... امید که نباشد، در چنین خاک متزلزل بی ضمانت و بی قطعیتی تن به هیچ دانه سپاری‌ای نمی دهی... امید بیرون از بحث زمین و آسمان و ایمان و عقل است... مستقل از همه‌ی اینهاست... امید جوهره‌ی تمامی بودن‌هاست حتی اگر هیچوقت به‌ آن وقوف نداشته‌ باشی... حتی وقت ناامیدی به وجود امید شهادت می دهی... آمدیوس ماجاماکیس، بزرگترین فیلسوف عصر ما می گوید: خدا برای درمان تنهایی و دلتنگی اش امید را آفرید... تنهایی‌اش درمان نشد و دل‌تنگی‌اش مبدل به آدم شد که با امید به یافتن عشق به جست و جو ادامه داد... و ادامه خواهد داد... T.me/marjomaki
183
18
تو آمدی زمان به بیست سالگی برگشت و شهریور به اردیبهشت مبدل شد و کوچه‌ی تنگ بی عبور معنایی ابدی پیدا کرد و مرد گنک معنای شب و یاس و نفس را سرانجام فهمید... تو آمدی عطری تازه متولد شد و رنگی ناشناخته میان طیف کسل مرگ اندود جاخوش کرد و طعم لب‌هایت رشک نان و نمک شد... برابر شیطنت چشم‌هایت شیطان شاگردی دیرآموز است و خط مورب پلک‌هایت نصف‌النهار نویاب زمین است... آه ای تلاطم بی آرام تا کجای این التهاب می کشانی‌ام؟... T.me/marjomaki
217
19
من تو را دوست می‌دارم رقص شکیل دست‌هایت را رنگ جلیل چشم‌هایت را و بوسه‌هایی که طعم گل‌و‌قند را دارند و اصالت کلماتت که تاریخ سمرقند را دارند... من تو را دوست می دارم که دوست داشتنت ادامه‌ی معناست و معنای فرداست... T.me/marjomaki
210
20
ابراهیم گلستان، اول شهریور ۱۴۰۲ در گذشت.در این رابطه به واکنش تنی چند از مردم ایران توجه فرمایید: مهرنوش مردانی(فعال سیاسی چپگرا): گلستان نماد اندیشه‌ی محافظه‌کارانه‌ای فئودالیستی‌ای بود که با فیگور روشنفکری سعی در توجیه سیاست‌های بورژوازی کمپرادور داشت و با تحمیق پرولتاریا دل به امتداد اندیشه‌ی ماکیاولیستی قرون وسطایی داشت.روشنفکر واقعی منصور حکمت بود که جوانمرگ شد. رائفی پور: آقا من نمی گم ولی خودتون برید به اسم این آقا دقت کنید.چرا ابراهیم؟چرا گلستان؟ می خواست بگه که ابراهیم بهتر بود که بجای شکستن بت‌ها و گلاویز شدن با قدرت یه گوشه بشینه و حالشو ببره تا آتیش زندگی به‌اش گلستان بشه... وگرنه اونی که مثل من با نمرود زمان در می افته کاری باهاش می کنن که طوری بسوزه که دیگه نتونه بشینه شادی امین: گلستان با زندگیش نشون داد که ارزش‌های رنگین کمانی اصلا هدف زندگی بشره.واسه همین تو نیمه‌ی دوم زندگیش از زن و بچه و معشوقه فاصله گرفت و ساکن اقلیم رنگین کمان شد فعال فمنیست افراطی: خاک بر سرش که همزمان هم زن داشت هم معشوقه.بدبخت اون زنی که به ناچار تن به ادامه‌ی این زندگی داد.همچین آدمی اصلا ارزش همخونگی نداره چه برسه به همبستری و تجربه‌ی تنانه فمنیست فروغیست: گلستان نماد آفرینش زنانه‌اس.اگه فروغ نبود گلستانی هم در کار نبود.فروغ با هنجار شکنیش باعث شکوفایی و تولد دوباره‌ی گلستان شد. یکی توی توئیتر: مگه کی بود مردک متفرعن؟تا تونست رانت خورد و دو تا فیلم الکی ساخت و توی قصر زندگی کرد و با هر کی دلش خواست عشق و حال کرد. یک خبرنگار: گلستان یک چشمی شهر کورا بود.یه آدم از خود متشکر که چون باباش پولدار بود به بقیه می گفت بو می دی.همچین کار مهمی هم نکرد جز فحش دادن به شاملو و آل احمد و بقیه یک پزشک در استان زنجان: این بابا مگه چی کار کرده؟مفت خورده و حال کرده و حرف مفت زده.چه فایده‌ای به حال مملکت داشته؟حتی نتونسته دو تا خال و زگیل ملت‌رو برطرف کنه.فقط ادعا... یک مبارز اینترنتی: این چیزا واسه پرت کردن حواس مردمه.آدمی مثل گلستان چه ارزشی داره؟ما مرد میدون و مبارز کف خیابون می خوایم. یک سینماگر: والله اگه ما هم بابای پولدار و روابط ویژه با دربار داشتیم صد برابر این بابا فیلم ساخته بودیم و نوشته بودیم... فقط ادعا و از بالا نگاه کردن یک خانم خانه دار: بره گم شه مرتیکه‌ی زن‌باره... من یه موی گندیده‌ی آقامونو به همچین آدمی نمی دم. یک علامه‌ی ویک پدیایی: من با نوشته‌هاش زندگی کردم.با فیلم مرگ یزدگردش تاریخ رو فهمیدم و با دو قرن سکوتش خون گریه کردم یک بلاگر: من و ابرام کلی با هم خاطره داشتیم.به‌ام می گفت شمیم تو منو یاد فروغ میندازی.همونقدر خاص.همونقدر بی پروا امید مرجمکی: آقا به جیب و جماع ملت چی کار دارین آخه؟آقامون واقعا رب‌النوع هنر بودن و صلابت... کاش منم یه کم مثل ایشون بودم... T.me/marjomaki
295