ch
Feedback
.....کلبه شعر.....

.....کلبه شعر.....

前往频道在 Telegram

به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1

显示更多
740
订阅者
无数据24 小时
-17 天
-1030 天
帖子存档
بیزارم از نشانۀ پیرار و پارتان از چهره‌های سمّی مانند مارتان بیزارم از هر آنچه که در خدمت شماست از آتش رهاشده در اختیارتان چیزی نمانده تا که به حلقومتان رسد ای دستهای عدل زمان بی‌قرارتان پاییز را به سخره نشستید و این چنین رنگ خزان گرفته سراسر بهارتان ای زاغ‌های هرزه‌نشینِ لجن‌شناس از نسل کرکس است نژاد و تبارتان خون می‌چکد به روی تمام پرندگان از پنجه‌های وحشی همواره هارتان خشکیده خون این همه گنجشک بی‌گناه بر پوزه‌های تشنۀ دنباله‌دارتان همچون پشیز از قلم افتادۀ سیاه دیگر نمانده ذرّه‌ای از اعتبارتان جز گرد و خاک چوبی اسبان کودکان سر بر نکرده هیچ سوار از غبارتان #حمیدرضا_سلیمانی دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

شبیه پنجره ها بسته باش، اما باش بیا و یک غم پیوسته باش، اما باش دلم برای حضورت بهانه می‌گیرد تو از بهانه ی من خسته باش، اما باش! اگر همای سعادت نمی شوی چه کنم بیا کبوتر گلدسته باش، اما باش ضریح من شده دستت، دخیل دستم را- تو یک اجابت وارسته باش، اما باش تمام مردم این شهر روبروی منند تو هم بیا و از آن دسته باش، اما باش خبر رسیده کسی را... خبر نمی‌خوانم عذاب نامه ی سربسته باش، اما باش فقط اجازه بده حس کنم کمی هستی به غیر من شده، وابسته باش اما بااااش #مریم_صفری دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

این اختلاف بین تو و من همیشه نیست باور کنیم فرصت بودن همیشه نیست فتح جهان به دست رفاقت محقّق است دنیا به کام حضرت دشمن همیشه نیست مهری که نقش بسته به پیشانی شما گویا گواه پاکی دامن همیشه نیست حُرّ می رود بهشت و یهودا جهنّمی ست مرزی درین میانه معیّن همیشه نیست ما با خدای خود به توافق رسیده ایم مستی گناه هست، ولیکن همیشه نیست یک شب دعای تشنه ی ما ابر می شود این روزگار زرد و سترون همیشه نیست با خون خویش سرو و صنوبر نوشته اند: جنگل همیشه هست و تبرزن همیشه نیست #مرتضی_خدمتی دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

....بـڪَـذار ڪه چشـمـانِ          ٺـو را وام بڪَیـرم                  بـا دیــدنِ دنـیـای                      ٺـو آرام بڪَیــــرم....... عمریسٺ ڪه در پیچ    وخَم زندڪَی ام ڪاش          یـڪ لحظـه در آغـوشِ                    ٺـو آرام بڪَیــــــرم........ #محمد_غفاری

࿐‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

‌ ‌ ....عشق یعنی در کنارش حس آرامش کنی بوسه را پیوسته از لبهای او خواهش کنی عشق یعنی شمع باشی و بسوزی تا سحر با تمام ناز های دلبرت سازش کنی عشق یعنی با وفا باشی و عشقت پاک پاک بازوانت بهر خواب دلبرت بالش کنی عشق یعنی صادقانه مهر ورزی بهر یار یک نفر باشد مرادت گرم گفتارش کنی عشق یعنی دل یکی دلبر یکی باشد فقط در فراقش مثل باران لحظه ها بارش کنی عشق یعنی مثل پروانه بگردی دور یار هی بگویی دوستت دارم و تکرارش کنی عشق یعنی منتظر‌ ماندن به پای لحظه ها چشمها را مایل دیدن به دیدارش کنی عشق یعنی محو باشی بر دو چشم پونه اش مثل یک سنگ صبور محرم به اسرارش کنی

....بغلم کن که  از این دربه دری  میترسم و از این وحشت و این بیخبری میترسم مدتی هست که از خانه ی  امنم دورم بغلم کن که من از هر خطری میترسم هی خبر پشت خبر باز درختی افتاد من تنم  ساقه و  از هر تبری میترسم اگر از رخوتِ دنیا و زمین شعر شدم علت آن است که از بی اثری میترسم آی مردم بخدا روز قیامت شده است من از این تیتر به ظاهر خبری میترسم تا که احوال دل و دیده ی ما بارانیست ازخودم, از تو و از پشت سری میترسم.....

....به گیسویت که ای ماه ِ دلآرا  تاب می افتد دل ِ دیوانه ام در ورطه ی گرداب می افتد دریغا در نگاه ِ تو ، رعیت پیشه ای خارم که از چشم ِ غرور انگیز ِ یک ارباب می افتد به بام ِ آسمان تا آفتابی می شوی ای عشق زرونق بی گمان خورشید ِ عالمتاب می افتد برایم نوشداروی نگاهت دیر آوردی چه آوردن، که دارد قامت ِ سهراب می افتد چه سری در نگاه ِ دلکش و مستت نهان داری نگاهت می کنم دارد دهانم آب می افتد چنان از هق هق ِ شب های تارم عرش می لرزد که از آغوش دیوار ِ اتاقم ، قاب می افتد نیازی نیست بر خشم ِ سپاه ِ تیر ِ مژگانت به پای خویش ، مجنون ِ تو در قلاب می افتد

....بـاز کـن در را برایـت شعـر ناب آورده ام یک غزل شیرین تر ازشهد شراب آورده ام بـاز کـن در را کـه از صحـن بلنـد آسمان یک بغـل احساس گـرم آفتاب آورده ام از صـدای تیشه ی فرهـاد بر آغوش کوه بوسه ی دلچسب شیرین بازتاب آورده ام از نگـاه مست مجنـون بـر مـدار زندگی عشق را بالاترین فصل الخطاب آورده ام گفته بودی عقل رادر راه دل باید شکست یک جهان دیـوانگی را در جواب آورده ام بـاز کـن در را شنیـدم بی قراری می کنی از قطــار تـا  ابــد در راه ، تـاب آورده ام بازکن،بنشین تماشاکن که بعد از مرگ هم شعـرگفتـم ، واژه را بـر وزن آب آورده ام...

....قسمت این بود که من با تو معاصر باشم تا در این قصه پر حادثه حاضر باشم حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم تو پری باشی و تا آن سوی دریا بروی من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم قسمت این بود، چرا از تو شکایت بکنم؟ یا در این قصه به دنبال مقصر باشم؟ شاید این گونه خدا خواست مرا زجر دهد تا برازنده اسم خوش شاعر باشم شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من در پس پرده ایمان به تو کافر باشم دردم این است که باید پس از این قسمت ها سال ها منتظر قسمت آخر باشم.

....دیشب نفسم بوی تو بود و تو نبودی دل مست سر کوی تو بود و تو نبودی از حنجره ی عشق صدای تو شنیدم گوشم به هیاهوی تو بود و تو نبودی بر شاخه ی گل‌بوته ی تن تا نفسی داشت دل قمری یاهوی تو بود و تو نبودی بر گونه ی من گرد غریبانه مهتاب آمیخته با بوی تو بود و تو نبودی وقتی غزل چشم سیاه تو سرودم شب مطلع گیسوی تو بود و تو نبودی بی می سر من مست چنان بود که هر سنگ ناز سر زانوی تو بود و تو نبودی رفتم ز خود آن‌گونه که اندیشه بودن باریک‌تر از موی تو بود و تو نبودی آخر سر خود بر سر دیوار شکستم مه آینه روی تو بود و تو نبودی...

....ای ماه شب دریا ای چشمه زیبائی یک چشمه و صد دریا فری و فریبائی من زشتم و زندانی اما مه رخشنده در پرده نه زیبنده است با آنهمه زیبائی افلاک چراغان کن کآفاق همه چشمند غوغای شبابست و آشوب تماشائی سیمای تو روحانی در آینه دریاست ارزانی دریا باد این آینه سیمائی زرکوب کواکب راخال رخ دریا کن بنگار چو میناگر این صفحه مینائی با چنگ خدایان خیز آشفته و شورانگیز ای زهره شهر آشوب ای شهره به شیدائی چنگ ابدیت را بر ساز مسیحا زن گو در نوسان آید ناقوس کلیسائی چون خواجه تن تنها با سوز تو دمسازم ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی #شهریار ‌ ‎‌

#برای_آنکه_خودش_میداند ....چشم وا ڪردم و دیدم ڪه وجودم " تو شدی" دفتر پر غزل خاطره هایم " تو شدی " در سرم نیست به جز حال و هواے تو و عشق شادم از اینڪه همه حال و هوایم " تو شدی " درد من دورے از توست ، بغل وا ڪن تا ڪه بگویم به همه قرص و دوایم" تو شدی " دورم از دین خودم ، قبله ے من گم شده و معبد و قبله ے من ، ذڪر دعایم " تو شدی " #فریدون_مشیری ‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌

.....ای ماه شب دریا ای چشمه زیبائی یک چشمه و صد دریا فری و فریبائی من زشتم و زندانی اما مه رخشنده در پرده نه زیبنده است با آنهمه زیبائی افلاک چراغان کن کآفاق همه چشمند غوغای شبابست و آشوب تماشائی سیمای تو روحانی در آینه دریاست ارزانی دریا باد این آینه سیمائی زرکوب کواکب راخال رخ دریا کن بنگار چو میناگر این صفحه مینائی با چنگ خدایان خیز آشفته و شورانگیز ای زهره شهر آشوب ای شهره به شیدائی چنگ ابدیت را بر ساز مسیحا زن گو در نوسان آید ناقوس کلیسائی چون خواجه تن تنها با سوز تو دمسازم ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی #شهریار ‌ ‎‌‌‌‎

....ﻫﯽ ﺷﻌﺮ ﭘﺸﺖ ﺷﻌﺮ ﺩﻟﻢ ﻭﺍ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮﻫﺎ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﺧﻠﻮﺕ ﺷﻠﻮﻍ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺯ ﺑﯽ ﮐﺴﻢ ‏«ﺗﻨﻬﺎ‏» ﻣﯿﺎﻥ ﺟﻤﻌﯿﺘﯽ ، ﺟﺎ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺷﺪﻡ ‏« ﺷﻤﺎ‏» ؟ ! ﻧﻪ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﺁﺧﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮ ﮐﻪ ‏«ﻣﻦ‏» ﻡ ...‏« ﻣﺎ‏» ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ! ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺗﻮ ‏«ﺍﻭ ‏» ﺑﺸﻮﯼ ﻣﺜﻞ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﺗﻮ .. ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﻣﺜﻞ ﮐﻮﻩ ... ﺩﻝ ﻣﻦ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﺎﺩ ﻣﻦ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺩﻟﺖ ﭘﺎ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ

....به گیسویت که ای ماه ِ دلآرا  تاب می افتد دل ِ دیوانه ام در ورطه ی گرداب می افتد دریغا در نگاه ِ تو ، رعیت پیشه ای خارم که از چشم ِ غرور انگیز ِ یک ارباب می افتد به بام ِ آسمان تا آفتابی می شوی ای عشق زرونق بی گمان خورشید ِ عالمتاب می افتد برایم نوشداروی نگاهت دیر آوردی چه آوردن، که دارد قامت ِ سهراب می افتد چه سری در نگاه ِ دلکش و مستت نهان داری نگاهت می کنم دارد دهانم آب می افتد چنان از هق هق ِ شب های تارم عرش می لرزد که از آغوش دیوار ِ اتاقم ، قاب می افتد نیازی نیست بر خشم ِ سپاه ِ تیر ِ مژگانت به پای خویش ، مجنون ِ تو در قلاب می افتد

....بـاز کـن در را برایـت شعـر ناب آورده ام یک غزل شیرین تر ازشهد شراب آورده ام بـاز کـن در را کـه از صحـن بلنـد آسمان یک بغـل احساس گـرم آفتاب آورده ام از صـدای تیشه ی فرهـاد بر آغوش کوه بوسه ی دلچسب شیرین بازتاب آورده ام از نگـاه مست مجنـون بـر مـدار زندگی عشق را بالاترین فصل الخطاب آورده ام گفته بودی عقل رادر راه دل باید شکست یک جهان دیـوانگی را در جواب آورده ام بـاز کـن در را شنیـدم بی قراری می کنی از قطــار تـا  ابــد در راه ، تـاب آورده ام بازکن،بنشین تماشاکن که بعد از مرگ هم شعـرگفتـم ، واژه را بـر وزن آب آورده ام...

....مثل عادت نیستے تا سادہ انڪارت ڪنمـ تو نفس هاے منے باید ڪـہ تڪرارت ڪنمـ مقتضایـ بودنے . یعنے ڪـہ بیـ تو نیستمـ زندگیـ بخشے و باید عمر ایثارت ڪنم بیـ قراریـ نیست این بے اختیارے هاے محض اینڪـہ باید دائما خود را گرفتارت ڪنمـ عاشقت باشم ،تنها عاشقت باشم همین عاشقیـ یعنے خودم را وقف دیدارت ڪنم...

❤️من نگارم میرود دارو ندارم میرود❤️ جان من بی من نرو تنها شدن درمان ندارد عاشقی بی هم نفس در این قفس پایان ندارد رفتنت را قلب من زیبای من باور ندارد باورم کن قصه این عاشقی آخر ندارد من نگارم میرود دار و ندارم میرود وای اگر روزی چو من تنها بماند من نگارم میرود آرام جانم میرود وای اگر تنها لب دریا بماند من چو مجنونم که خوش کرده به دیدارت دلش را همچو موجی که بغل میگیرد آخر ساحلش را تشنه میمانم که شاید یک نفس بر من بباری من چه دردی میکشم بی تو از این شب زنده داری من نگارم میرود دارو ندارم میرود #پدرام_پالیز دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀