ch
Feedback
.....کلبه شعر.....

.....کلبه شعر.....

前往频道在 Telegram

به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1

显示更多
740
订阅者
无数据24 小时
-17 天
-1030 天
帖子存档
من پاره‌پاره‌های تو را  جمع خواهم کرد و خود در تو خواهم خفت و تو در من خواهی رویید تو در خونِ من سبز خواهی شد و من می‌ایستم بر تو باران خواهد بارید بر تو از دو دیده‌ی ابری من باران خواهد بارید. چه درازنای بی‌پایانی دارد این فصل اما من پایداری خواهم کرد تا تو چون صنوبری بالا شوی و من تا وقتِ مرگ نزدِ تو خواهم ماند تا تابوتم را از تو بتراشند. #شیرکو_بیکس 🥀

عقل، بیهوده سرِ طرحِ معمّا دارد بازیِ عشق مگر شاید و امّا دارد؟ با نسیم سحری، دشتِ پر از لاله شکفت سرّ سربسته چرا این‌همه رسوا دارد؟ در خیال آمدی و آینه‌ی قلب شکست آینه، تازه از امروز تماشا دارد بس که دلتنگم، اگر گریه کنم می‌گویند: قطره‌ای قصد نشان‌دادن دریا دارد تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده‌ست چه سرانجام خوشی گردشِ دنیا دارد عشق رازی‌ست که تنها به خدا باید گفت چه سخن‌ها که خدا با منِ تنها دارد... #فاضل_نظری 🥀

کنون کز موبه‌مویم اضطراب تازه می‌ریزد نسیمی گر وزد اوراقم از شیرازه می‌ریزد لب عیشم به هر عمری نوایی می‌زند اما زبان شیونم هردم هزار آوازه می‌ریزد دلی دارم که در آغوش مرهم زخم ناسورش نمک می‌گوید و خمیازه بر خمیازه می‌ریزد عجب گر نقش‌بندی‌های صبر ما درست آید که عشق این طرح بی‌پرگار، بی‌اندازه می‌ریزد #طالب_آملی 🥀

🎧دلم گرفته ای درمان همه ی دردهایم دردت به جانم که درد میدهی مرا هوای تو را نمیدانم اما اینجا برای من بدون تو تمام فصلها پاییز است رخ زرد مرا ببین که چون برگهای افتاده به زیر پا ترک بر داشته ام دلم این دل پر دردم که دوایی ندارد را چه کنم با کدامین چشم دنیا را ببینم در حالی که چشمانم خیره به جاده ها مانده است برای امدنت هر ثانیه انتظار برای دیدنت هزار سال از عمرمرا کم می کند کاش بیایی......

...گهر بار که میپرسی، چقدر دوسـتت دارم، با خودم فکر میکنم، دریا چطور حساب موج‌هایش را نگه دارد؟ پاییز از کجا بداند که هر بار چند برگ از دست میدهد؟ ابرها چه میدانند چند قطره باریده‌اند؟ خورشید مگر یادش مانده که چند بار طلوع کرده است؟ من چطور بگویم، که چقدر دوسـتت دارم؟ …

....گفتم که با فراق مدارا کنم، نشد یک روز را بدون تو فردا کنم، نشد در شعر شاعران همه گشتم که مصرعى در شأن چشم هاى تو پیدا کنم، نشد گفتند عاشق که شدى؟ گریه ام گرفت ... میخواستم بخندم و حاشا کنم، نشد بیزارم از رقیب که تا آمدم تو را ... از دور چند لحظه تماشا کنم، نشد شاعر شدم که با قلم ساحرانه ام در قاب شعر، عشق تو را جا کنم، نشد

. ....لحظه دلم خواسٺ،       ڪه پهلویِ ٺو باشم            بے محڪمه، زندانیِ                        بازویِ ٺو باشم......! پیچیده به پایِ دلِ         من، پیچش مویٺ             ٺا باز زمین خورده یِ                        ڪَیسویِ ٺو باشم......! #امیر_سهرابے

خودم در بندوبا شعرم تورا پرواز میدادم که ازپرواز تو گویی خودم هرلحظه آزادم از این تاریخ خون آشام هزاران زخم بر جانم پس  از  هر بار تکرارم به دردی تازه  افتادم اگر آن قله ی مغرور  و  زیبایی که میدانم من آن سوز زمستانی و طوفانیِ  در بادم اگر صد بار دیگر هم برانی از درت من را دوباره بازمیگردم که  عادت گشته  بیدادم بزن آن تیر آخر را,بکش دل را خلاصم کن که درمانی برایم نیست,بکن از ریشه بنیادم اگر سرما زده بر شاخ و برگ و ریشه ام اینجا هزاران شکر ایزد  را  که  فرزند  امردادم #امیر_اخوان 🥀

....شمس چشمانت مرا آواره ی تبریز کرد جرم انت الحق مرا در شعر حلق آویز کرد تا که بوسیدم درختان سرکوی تو را آن رقیب سنگدل دیشب تبر را تیز کرد ده قدم تا نوبهار گلفشانی مانده بود فتنه ها در کار من بیرحمی پاییز کرد تا که نوبت بر من مخمور سرگردان رسید جام می را خون لبالب ساقی خونریز کرد تا شدم بیمار چشمت ابروان سرکشت تیر زهر آگین غم را بر دلم تجویز کرد باز هم صد آفرین بر غم که بعد از هجر تو هر شب اینجا همدلی ها با من ناچیز کرد کاش چشمانت مرا شاعر نمیکرد اینچنین در نبودت غم مرا معشوقه ی پاییز کرد

....سازِصبحم ڪوڪه ازمضراب تارموےتو مینوازم زندگےرو،نت به نت بابوےتـو جَلدبـومِ مهربونےتَم عزیـز،سنگم نزن میزنم پَـر،تابسوزم درهواےڪوےتـو چشماتوواڪن ڪه خورشیدت بتابه بازبرام ڪهڪشونم روشنه،ازقرص ماهِ روےتـو بودنت یه معجزه شدتاڪه ایمونم بشے نازچشم تو نیازم،قبله ام اَبـروےتـو بیقراریهاےدل،آرومه وقتے پیشمے چون تموم جسم وروح ومیڪشونےسو ےتـو تشنه‌ےآغوشتم،حسرت به دل دارم شبے جرعه‌ےنابےبنوشم ازلب وازجوےتـو یڪ وجب نه،صدوجب آب ازسرمن هم گذشت هاےمن آروم میگیره،درڪنارهوےتـو

....سازِصبحم ڪوڪه ازمضراب تارموےتو مینوازم زندگےرو،نت به نت بابوےتـو جَلدبـومِ مهربونےتَم عزیـز،سنگم نزن میزنم پَـر،تابسوزم درهواےڪوےتـو چشماتوواڪن ڪه خورشیدت بتابه بازبرام ڪهڪشونم روشنه،ازقرص ماهِ روےتـو بودنت یه معجزه شدتاڪه ایمونم بشے نازچشم تو نیازم،قبله ام اَبـروےتـو بیقراریهاےدل،آرومه وقتے پیشمے چون تموم جسم وروح ومیڪشونےسو ےتـو تشنه‌ےآغوشتم،حسرت به دل دارم شبے جرعه‌ےنابےبنوشم ازلب وازجوےتـو یڪ وجب نه،صدوجب آب ازسرمن هم گذشت هاےمن آروم میگیره،درڪنارهوےتـوسازِصبحم ڪوڪه ازمضراب تارموےتو مینوازم زندگےرو،نت به نت بابوےتـو جَلدبـومِ مهربونےتَم عزیـز،سنگم نزن میزنم پَـر،تابسوزم درهواےڪوےتـو چشماتوواڪن ڪه خورشیدت بتابه بازبرام ڪهڪشونم روشنه،ازقرص ماهِ روےتـو بودنت یه معجزه شدتاڪه ایمونم بشے نازچشم تو نیازم،قبله ام اَبـروےتـو بیقراریهاےدل،آرومه وقتے پیشمے چون تموم جسم وروح ومیڪشونےسو ےتـو تشنه‌ےآغوشتم،حسرت به دل دارم شبے جرعه‌ےنابےبنوشم ازلب وازجوےتـو یڪ وجب نه،صدوجب آب ازسرمن هم گذشت هاےمن آروم میگیره،درڪنارهوےتـو

....ای توبه‌ام شکسته از تو کجا گریزم ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم ای نور هر دو دیده بی‌تو چگونه بینم وی گردنم ببسته از تو کجا گریزم ای شش جهت ز نورت چون آینه‌ست شش رو وی روی تو خجسته از تو کجا گریزم دل بود از تو خسته جان بود از تو رسته جان نیز گشت خسته از تو کجا گریزم گر بندم این بصر را ور بگسلم نظر را از دل نه‌ای گسسته از تو کجا گریزم #مولانای جان

....بگو که عاشقم هستی، دلم تکرار میخواهد برای باتو بودنها ، دلم اصرار میخواهد بدون تو پریشانم ، پناه خستگی هایم بگو که بی تو دلتنگم ، دلم اقرار میخواهد دگر شعری نمی گویم که لکنت دارد احساسم برای شرح هجرانت دوصد طومار میخواهد اگرچه خواب هرشب را حرامم کرده ای اما دل بی تاب و بیمارم ، کمی تیمار میخواهد تمام ضجه هایم را پسندیدی و خندیدي نمی دانی  دل تنگم تو را بسیار میخواهد ... ‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌ ‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎

....در دل تنهای باران،من صدایت می کنم بر عبور دیدگانت،جان فدایت می کنم پاکی دریای دل،سهم من از یاد تو است چتر دل را سایه بان غصه هایت می کنم گرچه سهمم از تو اینک یک نگاه ساده است در دلم با یک نظر،من ،صد دعایت می کنم شعرهای  آشنایی،چون رسد بر چشم دل با غزلهای دلم،من با صفایت می کنم حس باران میشوم چون بگذری از کوچه ام من قرار دیدگانم را رهایت می کنم بغض باران خورده ام را مینهم بر شانه ات بال پرواز دلم را،در هوایت می کنم... ‌‌

....اینکه غمِ دنیا بـه دلم هست ؛ مهم نیست دنیاشده یک کوچهٔ بن بست؛ مهم نیست تـا اینـکه مـرا خُـرد ڪنـد؛ سنـگِ زمـانـه با بختِ بدِ من شده همدست مهم نیست در جـامِ مـن آن جُرعـه ی کمیـاب نبـاشد تـا دل شود از مـزهٔ آن مست، مهم نیست قلبی کـه به صد وصله زدن می تپد اکنون از شدتِ این فاصله، بشکست مهم نیست از چشـمِ حسـودان؛ و بخیــلان بـگریـزم یـا طعمهٔ ایـن طایفـهٔ پَست؛ مهم نیست تنـهـا تـو مهمی ؛ کـه فقط بـا تـو بمـانم غیر ازتو اگر فاصله ای هست، مهم نیست

‌ ....غير تو خيرى نديدم از دعاى هيچ‌كس يا خدايى كه تو دارى يا خداى هيچ‌کس مرگ هم زیباست وقتی با خدا طی کرده ام من به‌جای تو بمیرم، تو به‌جای هیچ‌کس من حبابی کوچکم، از دار دنیا غیرِ تو در دل تنگم ندارم جا براى هيچ‌كس از تو می گویند دائم با زبان بوسه ها ماهیان از پشت شیشه با صداى هيچ‌كس گریه کن، دشنام ده، دلگیر شو، اما بمان هيچ كس اينجا نمى ماند به پاى هيچ‌كس #سید‌تقی_سیدی ‌

.....خبرت هست یڪے عاشق چشمان تو است برده اےدل زدلش سخت پریشان تـو است هرڪه رفت ازپی او گفت ڪه دیـوانه شده عقل او رفته ز جایش باز خواهان تـو است زده اےتخت در آن قصــر خیالش تــو ولے شده اےشاه دلش گوش به فرمان تـو است روز شب خــواب نـداردشـده رس وا به خدا خون این شاعر عاشق بـه گریبان تـــو است..!

....چرا همیشه گفته میشود . . . سکوت نشانه ی رضایت است چرا نمی گویند : نشانه ی دردیست عظیم ، که لب ها رابه هم دوخته است...!!! چرا نمی گویند : نشانه ی ناتوانی گفتار ، از بیان سنگینی رفتار افراد است...!!! چرا نمی گویند : نشانه ی دلی شکسته است که نمیخواهد با باز شدن لب ها از همدیگر صدای شکسته شدنش را نامحرمان متوجه شوند... پس سکوت همیشه نشانه ی رضایت نیست... سکوت سر شار از ناگفتنی هاست    

....نه در این بی کسی ام بوی کسی می آید نه دراین بی نفسی همنفسی می آید نه در این خانه ی ویرانه کسی پای نهاد نه به فریاد دل خسته کسی می آید چه کسی بود چنین دسته گلی داد به آب؟ کاین چنین بر سر هر موج خسی می آید دردم این است که فریاد رسی نیست مرا هر دم از راه کسی با قفسی می آید نفس تنگ و دل تنگ و در این تنگ قفس جان به لب می رسدم تا نفسی می آید تا که سیمرغ به قاب قفسی در بند است بال بر هم زدن از هر مگسی می آید بی سبب نیست که سار از سر آن شاخه پرید چشم بگشای که تیغ هرسی می آید...

....شمس چشمانت مرا آواره ی تبریز کرد جرم انت الحق مرا در شعر حلق آویز کرد تا که بوسیدم درختان سرکوی تو را آن رقیب سنگدل دیشب تبر را تیز کرد ده قدم تا نوبهار گلفشانی مانده بود فتنه ها در کار من بیرحمی پاییز کرد تا که نوبت بر من مخمور سرگردان رسید جام می را خون لبالب ساقی خونریز کرد تا شدم بیمار چشمت ابروان سرکشت تیر زهر آگین غم را بر دلم تجویز کرد باز هم صد آفرین بر غم که بعد از هجر تو هر شب اینجا همدلی ها با من ناچیز کرد کاش چشمانت مرا شاعر نمیکرد اینچنین در نبودت غم مرا معشوقه ی پاییز کرد