زیر انگشتهای تشریح
前往频道在 Telegram
کانال شعر رحمت رسولیمقدم منتقد پایگاه نقد شعر خانهی کتاب ۱. مجموعه شعر 《زاویه》 ۲.مجموعه شعر 《زیر انگشت های تشریح》 ۳. مجوعه شعر 《 به دختران تعلق》 ۴. مجموعه شعر 《از آدمی که درد جنون دارد》 Instagram: @rasooli_moghaddam
显示更多741
订阅者
无数据24 小时
-27 天
+130 天
帖子存档
ما از میان درد گذشتیم
به ابتدای درک رسیدیم
دیدیم درد چارهی ما بود
دیدیم و دردمند نشستیم
پای شبی بلند نشستیم
این طالع ستارهی ما بود
ما شکلگیری متناسب
با پارهپارهی تنمانیم
ما تیرهبختی متناقض
با سرخپوست بودنمانیم
ای دانههای سرخ انارت
اجساد پارهپارهی ما بود!...
#زاویه
#رحمت_رسولی_مقدم
🆔️@rasooli_moghaddam
📌گریزی نقادانه به شعر بالا به قلم فریدون هاشمی که جان من و شعر است:
این گونه غزل نوشتن رحمت هم تقریبا به همین ویژگی و فضا [در تحیلیل شعری دیگر از رفقای شعر] نزدیک می شود و بهجای سرراست نویسی و چینش ادیبانه و معمول واژهها، بیشتر تلاش دارد با بهم ریختن ساختار جمله از نوعی بینامتنیت بین واژه ها و آشنایی و داد و ستد درون جمله ای واژه ها برای تکمیل و تصور موضوع و فضا و تصویر در ذهن خواننده استفاده کند.
یعنی خواننده در ذهن خودش واژه ها را بازسازی میکند تا متوجه ساختار معمول جمله شود.
بازی با واژه ها و بیشتر جناس و همجنسی بین آن ها باعث بازی ذهنی مخاطب می شود و او را به ساختن و ادامه دادن شعر و بازسازی متن وادار می سازد.
نمونه:
وقتی می گوید «توی دنیای جنسی تبعیض»، مخاطب در ذهن خود متن را صرفا با شنیدن یا دیدن واژه های جنسی و تبعیض و ارتباط بین انها در فضای بیرون از متن! تبدیل می کند به : «دنیای تبیض جنسیتی»!
شاعر در این ساختار هم از مدل «گیمیفیکشن» استفاده کرده برای بازی در ذهن مخاطب و پرهیز از سرراست گویی ملال آور عرف بیرونی کلام! و هم توان مانور بیشتر برای بکارگیری خلاقانه واژه ها و قرار دادن در وزن و ساختن تصاویر ناتمام (که در ذهن مخاطب ترکیب و تمام می شود لابد!) را بدست آورده است.
این نوسازی و نوگویی و ... هیچ پایان ندارد و بی نهایت ترکیب های مختلف از واژه ها و جملات و تصاویر می تواند شکل بگیرد و شعر و زبان کمتر دچار تکرار می شود (درد و نقصی که در ادبیات سنتی و کلاسیک ما وجود دارد).
ترکیب «مثل یک اختلاف صلح آمیز» با قرار دادن صلح و اختلاف به نوعی تضاد همگون! رسیده و آن ترکیب «تبعیض جنسیتی» را تکمیل و برجسته کرده (تفاوت جنسیتی مرد و زن که در ترکیب دنیای جنسی تبعیض حمل می شود).
نیم مصرع سوم نیز همین تفاوت سازی و تناقض را تکرار کرده در ترکیب «اوج و حضیض» تا به ناگهان همه اینها را در راستای نشان دادن و برجسته سازی واژه «فرق» ببینیم که در نیم مصرع چهارم مانند رباعی ضربه نهایی را بزند و ناهمگونی و شخصیت متضاد و پارادوکسیکال راوی و شخصیت درون شعر (شاعر) را نشان دهد:
دره دال و قله ی قافم ! .... که علاوه بر تصویر پنهان دره در دال و قله در قاف (بعلاوه ان قله مشهور قاف در ادبیات ما)، یک واجه آرایی زیبا هم در این دو ترکیب ایجاد شده باشد.
این بهم ریختن منطق طبیعت تصاویر و واژه ها به همراه پریشانی آگاهانه ساختار جمله در همه شعر شکل گرفته و توانسته به منطق و ترکیب و تصاویر شگفت آور زیبا کمک کند:
با تو از کوهپایهها خود را
آبشار است و میکشد بالا
بی تو از خود سقوط میکردند
ارتفاعات من از اطرافم
آبشاری که خود را از کوهپایه ها بالا می کشد (بجای پایین افتادن!) مانند آن ترکیب مشهور یدالله رویایی: «من از درخت بالا می افتم»!
ارتفاعات شاعر که از اطرافش سقوط می کنند !
دست ریسنده و نویسنده!
دست خلّاق! دست ندّافم!
بی تو در واقعیت محضم
با تو خیلی خیال میبافم
توی دنیای جنسی تبعیض
مثل یک اختلاف صلحآمیز
فرق چیزیست بین اوج و حضیض
درّهی دال و قلهی قافم
با تو از کوهپایهها خود را
آبشار است و میکشد بالا
بی تو از خود سقوط میکردند
ارتفاعات من از اطرافم
حرف من را نمیتوانستند
سنگهای کر تو درک کنند
کارد آوردهام که مسئله را
به روشهای نرم بشکافم
احتمالاً تویی و محرز تو
ای تو قیچی، تو سنگ، کاغذ تو!
از تو زاییدهام ولی از تو
دل من را نمیبُرد نافم
دلبران دل نمیبرند از من
حظّ کامل نمیبرند از من
میوهی نصفهنیمه میچینند
دستها از درخت انصافم
گرگهای زیادی از گرگی
گریه کردند توی آغوشم
گربههای زیادی از سرما
خواب رفتند روی الیافم
همه را دردپیشه میخواهد
در سکوتی همیشه میخواهد
این غلفتی که پوست میکند از
هر دهانی که میزند لافم
لاف را در لفافه گفتم که
شکل معکوسی از خودت باشی
چهرهات را به استعاره ببین
توی آیینههای شفّافم
سر و شکل مصرحش هستم
روی وارونهی تهش هستم
ته هر حجم خالی از هرچیز
که درون خیال میبافم
میروم بلکه آرزوهایم
آرزویم کنند در دل خود
نگذارم دهنکجی بکنند
آرزوهای من به اهدافم
#غزل #رحمت_رسولی_مقدم 🆔️@rasooli_moghaddam
ظلمت صریح با تو سخن گفت پس تو هم
با شب به استعاره و ایما سخن مگو!
#حسین_منزوی
🆔️@rasooli_moghaddam
Repost from N/a
ظالم پوشد لباس خونبافته را
تا زیر کند خصم زبونیافته را
با سنگدلانِ شعلهخو، سختی کن
بردار به آهن، آهنِ تافته را...
#بیدل
@nahamkhan
گرگهای زیادی از گرگی
گریه کردند توی آغوشم
گربههای زیادی از سرما
خواب رفتند روی الیافم
از غزلی
#رحمت_رسولی_مقدم
🆔️@rasooli_moghaddam
Repost from هستیا ژورنال
باید این احتمال رو در نظر بگیریم که
شاید خدا از ما خوشش نمیاد!
باشگاه مبارزه (Fight Club 1999)
دیوید فینچر
@hestia_journal
Repost from چامه نویس
بارزترین علامت ترسیدن
سرجمعیِ هزار نفرترهاست
ترسی که پوششی زرهی رویِ
تنهاییِ درون نفربرهاست
محتاطی درونی هر فردی
در بر گرفته دور جماعت را
دروازه حرف آخر دیوار و
دیوار حرف آخر سردرهاست
#رحمت_رسولی_مقدم
#زاویه
@chame_nevis
Repost from ⛔️(شــعر☫ ممنــوعه)⛔️
⛔️(شـــعر ☫ ممنـــوعه)⛔️
@SherVaTaraB
با اینکه از تمام جهان دلشکسته است
با اینکه دست و پاش به زنجیر بسته است
هرجا که میرویم در آنجا نشسته است
شیطان چرا همیشه از انسان جلوتر است؟
#رحمت_رسولی_مقدم
┄┅─═◈═─┅┄
🆔 @SherVaTaraB
Repost from N/a
به سستی درون خودش پشت کرده تا
به صبر در برابر من رو بیاورد
خود را که کج نرفته به منزل رسانده تا
خم را که راست کرده به ابرو بیاورد
از راه راست، پیچوخمی میگذشت که
مجبور بود درک کند صافوصوف را
مجبور بود در سر پا ایستادگیش
از خستگی پناه به زانو بیاورد
ما دیدهایم عاقبت انتزاع را
ما رفتهایم آنورِ تحتالشعاع را
ما از بریم فلسفهی اختراع را
بت را شکسته است که تابو بیاورد
من پیشبینی همهجا را نکردهام
با منطقی که فلسفهاش ضعف عاطفیست
این قرعه ممکن است بهطور تصادفی
حتی جنون برای ارسطو بیاورد
از دست رفتنی و به خاطر سپردنیست
عطری که از مناسک از یادبردنیست
شامه شدهست و باد، لف و نشر تا مگر
از تو به ناتو بو ببرد، بو بیاورد
من گرگم و گرسنهام و ناامیدم و
با اینهمه، به آنور شب میکنم نگاه
سوسوی این امید که یک کورسو شده
شاید تو را دوباره بدینسو بیاورد
از بودنت عجیب به ذوق آمدم ولی
خیلی از اینکه هستی، شادی نمیکنم
میترسم از زیادی خود بیشباد خود
شادی غمی دوباره به اردو بیاورد
میترسم از زیادی و ترجیح میدهم
دریا اگر که خواست بیاید به خانهام
یکجا نیاید و بگذارد که سرنوشت
او را به قدر وسع من از جو بیاورد
اما مرا شجاعت من سعی میکند
با ترسهای بیشتری روبهرو کند
وحشت عقوبتیست که باید از ابتدا
دنیا به روز آدم ترسو بیاورد
به ضعف خود درون خودت پشت کردهای
یادت بهخیر یار فراموشکار من!...
از یاد من نرفتهی من انتظار داشت
او را کسی به یاد خودِ او بیاورد
به ضعف خود درون خودش پشت کرده است
تا رو بیاورد به خودِ خوی وحشیاش
باید به من که مینگرد از شکارگاه
آهو برای ضامن آهو بیاورد
دعوا میان ممکن و ناممکنی که نیست
دعوای ناتوان و توانایی است پس
یک مشت پر به او بده تا از مهاجرت
این دست، فوج فوج پرستو بیاورد
نقض به نحو احسن من هست و ما همه
یک مشت نقص تازه به دوران رسیدهایم
باید برای نیل به چیزی که نیستم
از آسمان برای من الگو بیاورد
بیرون خود نشسته مگر لاکپشتمان
بیترس سردرآورد از یک جهان امن
در لاکپشتمان بنشینیم تا خودش
سر را به انضمام خطر تو بیاورد
معیار سنجش همه این است بعد ازین:
مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن
هرکس برای سنجش خود چند من ز خود
بردارد و کنار ترازو بیاورد
من کافرم صریح بگویم برایتان
من شاعرم مخاطب من بهتر است که
کافر شود به یکنظری و یگانگی
ایمان به حرفهای دو پهلو بیاورد
ای مهربان کسی که به این خانه آمده
در راستای گمنشدنها در ازدحام
باید به جز دریچه و باید به جز چراغ
با خود به قدر کافی پستو بیاورد
#رحمت_رسولی_مقدم
@nahamkhan
که من در این سوی میدان جنازهام باشم
که تو در آن سوی میدان جنازهات باشی
که حدّ فاصلمان_حدّ فاصل دو جسد_
پرندهای است که بین دو طعمهاش دو دل است
که زودتر برسد لاشهی مرا بخورد
اگر مرا بخورد ، زودتر به تو برسد...
#رحمت_رسولی_مقدم
🆔️@rasoolimoghaddam
Repost from خیالِ مبهم
گاهی به ما اجازهی رویا شدن بده
ما را اسیر وسوسهی تاج و تخت کن
اما برای پر نکشیدن از این قفس
رویای پر گرفتنمان را درخت کن
ای ریشه میزنم ثمر نارسیده را
ای ریشه میزنم سر و شاخ بریده را
این چارپاره این تن درهمتنیده را
با دست باکفایت خود پنج لخت کن
ای تیزدستی تو بر این ریشه تیشه باد!
گاهی به ما اجازهی رویا شدن بده
ما با اجازهات همهجا سبز میشویم
یک حرف میزنیم و دوتا گوش میدهیم
یک ریشه میزنیم و دو جا سبز میشویم
از زیر پایمان که علفزار میشود
تا کشت و زرع مزرعه با گاوخیشتر
وقتی سر قرار بمانیم بیشتر
میایستیم چون سر پا سبز میشویم
پس بیشباد!... و عاقبت کار، بیشه باد!
در گوشهام نشستهام و پخش میشوم
در گوشیات صدای مرا میزنی توییت
شیرین من؛ زمان دگردیسی است و من
در صبح استحالهام از چای و بسکوییت
توی فروشگاه کسی داد زد: سکوت!
چون گوشگاه جنگل ما میکشید سوت
خود را به دار میکشم از شاخهی بلوط
خود را شلوغ میکنم از نوبت و بلیط
باری صف شلوغتری پشت گیشه باد!
دیگر به ما اجازهی رویا شدن نده
این قلب سبز، قالب یک سنگ یشمی است
خود را کبود میکنم از مشتهای تو
این کاشتن مناسبتی زیرچشمی است
خودجوش گفت با ملاء عام کرده اخت
در گوش گفت: عشق لطیف است یا زمخت؟
آغوش گفت فکر بکن: لخت لخت لخت...
تنپوش گفت لخت چه کشک و چه پشمی است؟
تنخاره گفت کاش مرا پشمشیشه باد!
بر پوستم گذاشتهام پشمشیشه تا
زخمت اگر عبور کند از منافذم
شاید محافظت شود از این لطیفه که
از حفظش از کنایه و تخدیش عاجزم
تا حیله با لطایف مزبور ضد شود
تا نطفهی مخالفتش منعقد شود
نوزاد آب و آتششان لم یلد شود
در ورطهی یگانگی جز تو هرگزم
باد مخالف است در اینجا همیشه باد...
آغشتهام به ویژگی جاودانگی
که درد، خارجم کند از هر جنازهای
تسکین من! نه واجد ممنوعههایی و
نه پیش روی رد شدگان از اجازهای
رخ داده لاعلاجی و تسکین نهفتهای
پروردگار مار در استین نهفتهای
تا پشت این نیاز نخستین نهفتهای
سمبوسهی دهان نو و جان تازهای
بوسیدن لب تو فدای کلیشه باد!
/رحمت رسولی مقدم/
@khialemobham
Repost from -یه تیکه از من-
او بودی و آنچه بودی
افسردگی بود، زن بود
ترکیب رنگین و غمگین
زیبای محزون من بود
نصفش بدن بود و نصفش
گلزخمهای بدن بود
پوشیدگیهای حرف و
عریانِ در پیرهن بود
گویی وطن بود معشوق
معشوق بود و وطن بود...
-رحمت رسولیمقدم.
Repost from آوای محبوب
اینجوری به دلبر بگو دیوونه ی چشماتم :
خِرَدَم کُند میشود پیشِ
تیزیِ چشمهای آهویت
#رحمت_رسولی_مقدم
#دست_به_نقد
او بودی و آنچه بودی
افسردگی بود زن بود
ترکیب رنگین و غمگین
زیبای محزون من بود
نصفش بدن بود و نصفش
گلزخمهای بدن بود
پوشیدگیهای حرف و
عریانِ در پیرهن بود
گویی وطن بود معشوق
معشوق بود و وطن بود
📒📒📒
در گریهاش خندهای بود
در خندههایش غمی داشت
جمعی جدا بود از هم
تنهاییِ با همی داشت
بکرش زنی بود زایا
دوشیزهاش مریمی داشت
بین دل و دلرباییش
دیوارهی محکمی داشت
📒📒📒
او بودی و دیده بودم
اندوه او بودنت را
هم آرزوکردنت را
هم آرزو بودنت را
شعرم که پیچیده باشم
فحوای رو بودنت را
بغضم که گاهی بگیرم
دست گلو بودنت را
📒📒📒
چشم تو رازیست ریزان
چون آب از کیسه رفتن
رنجیست لبخندواره
در خواب با ریسه رفتن
از "میتراشد بهانه"
میساخت "تندیسِ رفتن"
آنقدر تائیس بودن
اینقدر قدیسه رفتن
📒📒📒
دستیست در جوجهتیغی
مخصوص مهماننوازی
اندوهِ عشقیست پنهان
در جملههای ریاضی
از احتمال تصادف
بین خطوط موازی
افسانههای حقیقی
موجودهای مجازی
ای اخم تو التماسی!
ای خندهات اعتراضی!
📒📒📒
حل میشود ضمن تحلیل
حلال در حلشونده!
توی زنان تمرّد
مردیست خیلی زننده
⭐️⭐️⭐️
بر خود نبالیده باشد
روزی اگر این پرنده
میافتد از ارتفاعش
نیروی بالابرنده
📒📒📒
او بودی و نقضهایت
بر هم تلمبار بودند
چشمان تو التماس و
لبهایت انکار بودند
دستان در آستینت
داروی بیمار بودند
اول رهاییدهنده
آنگاه دیوار بودند
📒📒📒
تا گوشمان میشنید و
تا چشممان کار میکرد
دیو فرار از جنونت
"دیوار! دیوار!" میکرد
میگفت و کر بودم از او
میدید و انکار میکرد
آغوش آن جادهی باز
من را گرفتار میکرد
📒📒📒
قلبت مزاریست تا من
از رفتگان تو باشم
در شعر و موسیقی و فحش
ورد زبان تو باشم
معشوق ناهمزمین و
ناهمزمان تو باشم
از من جلو باش شاید
از پیروان تو باشم
📒📒📒
او هستی و آنچه هستی
یک شعر بالابلند است
در چشم تو کوه پایین
پیش تو دریا بلند است
روهای وارونه گفتند:
زیر است زیرا بلند است
کوتاه میآیم از تو
دیوار حاشا بلند است
📒📒📒
او بودنت ارتباطی
با جمع اضداد دارد
زنجیر چشم تو خیلی
انسان آزاد دارد
هم دادگاه عدالت
هم داد و بیداد دارد
قلب فراموشکارت
تا کی مرا یاد دارد؟
📒📒📒
#رحمت_رسولی_مقدم
🆔️@rasooli_moghaddam
Repost from زیر انگشتهای تشریح
او بودی و دیده بودم
اندوه او بودنت را
هم آرزو کردنت را
هم آرزو بودنت را
شعرم که پیچیده باشم
فحوای رو بودنت را
بغضم که گاهی بگیرم
دست گلو بودنت را
رحمت رسولی مقدم 🆔️@rasooli_moghaddam
او بودی و دیده بودم
اندوه او بودنت را
هم آرزوکردنت را
هم آرزو بودنت را
شعرم که پیچیده باشم
فحوای رو بودنت را
بغضم که گاهی بگیرم
دست گلو بودنت را
رحمت رسولی مقدم
🆔️@rasooli_moghaddam
