گفت و چای | فهیم عطار
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 گفت و چای | فهیم عطار 的分析概览
频道 گفت و چای | فهیم عطار (@fahimattar) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 43 067 名订阅者,在 健康生活方式 类别中位列第 385,并在 伊朗 地区排名第 8 101 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 43 067 名订阅者。
根据 26 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 25,过去 24 小时变化为 -2,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 64.94%。内容发布后 24 小时内通常能获得 N/A% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 0 次浏览,首日通常累积 0 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“فشنگهام تموم شد.چراغا رو خاموش کن، بیا
بغلم”
凭借高频更新(最新数据采集于 27 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 健康生活方式 类别中的关键影响点。
43 067
订阅者
-224 小时
+397 天
+2530 天
帖子存档
43 069
یک برش نازک از روزمرگی. من یک ماشین سفید دارم که ده سال است با هم زندگی مسالمتآمیزی داریم. صدایش میکنم ممد. ده سال است که من را میرساند سر کار. صبحانه و عصرانه را توی ممد میخورم. برایم هایده و گارفونکل و سخایی پخش میکند. برای رانندههای خاطی و بیشعور که بد رانندگی میکنند، بوق میزند. در عوض من هم هفتهای یک بار به ممد بنزین میدهم. سالی یک بار هم روغنش را عوض میکنم و زیر درخت چنار پارکش میکنم که آفتاب پوستش را نسوزاند. هر دو ماه یک بار میبرمش کارواش که ردِ گهِ کلاغهای ساکن همان درخت چنار را از روی تنش پاک کنم. در این ده سال رابطهی من و ممد، رابطهی سالم و سادهای بوده است. با یک دکمه روشن میشود و حرکت میکند و میبرد و میآورد. لااقل در ذهن من همه چیز ساده و راحت بودهاست.
تا دو روز پیش که وسط رانندگی و هایده و بوق و لایی کشیدن، یکهو ممد داد زد و چراغ قرمزش روشن شد که روغن ترمز تمام شده و امکان دارد ترمز کار نکند و تهدید پشت تهدید. من کلا نمیدانستم ممد چراغ خطر ترمز هم دارد. با خودم فکر کردم که ترمز شوخی ندارد و باید درستش کنم. زنگ زدم به رفیقم که تعمیرگاه دارد. ماجرا را برایش گفتم و گفت «ممد رو بیار اینجا که ببینمش». بعد از ده سال پایم باز شد به تعمیرگاه. ممد را گذاشت روی جک و دو متر بردش بالا. من تا حالا زیرِ ممد را ندیده بودم. زیر ممد مثل پالایشگاه نفت بود. لوله و سیمهای در هم تنیده و روغن و کثافت و چربی و الخ. رفیقم یک چیزی مثل آنتن پیکان گرفت دستش و شروع کرد به اشاره کردن به امحا و احشای ممد.«این کالیپر ترمز نشتی داره. این میل فرمون لق شده. چرخها سابیده شده. زیر موتور روغن میده. این سیم که از اینجا میره، فلان ممد رو فلان میکنه و ممکنه تو رو هم بالاخره فلان کنه. این چارشاخ گاردنه. این حلبی این جا رو به اونجا وصل میکنه. این دو تا سیم شاهراه حیاتی زندگی تو و ممده.»
خلاصهی کلام، رفیقم سر فرصت از رادیاتور تا اگزوز ممد را برایم تشریح کرد و علمکرد هر بخش را برایم مفصل توضیح داد. همانجا فهمیدم که رابطهی من و ممد اصلا ساده و سالم نیست. ممد یک سیستم کاملا پیچیده و درهم تنیده است که من از سر ندانستن، فکر میکردم رابطه ما در دکمهی استارت و دکمهی هایده خلاصه میشود. اما نه. رابطهی ما از همآغوشی با یک پالایشگاه نفت هم پیچیدهتر است. رفیقم یک لیست بلند بالا از قطعههایی که باید عوض بشوند را داد دستم و گفت زندگیات به این لیست بند است. هزینهی این اصلاحات و تعمیرات هم سر به فلک میزد. گفتم اجازه بده بهش فکر کنم و سوار شدم و برگشتم. اما انگار یک چیزی عوض شده بود. رابطهی سالم من و ممد تبدیل شده بود به یک رابطه خصمانه. ممد دائم تهدید میکرد که الان ترمز خالی میکنم و مغز میبرمت توی باسن وانت جلویی. دائم به روغنهای ریخته شده به پالایشگاه زیر و پایم فکر میکردم. به اینکه هر آینه ممکن است یکی از آن میلهها و لولهها ول بشود و جاده بپیچد و ممد نپیچد و با کله برویم در مرغزارها و درههای کنار جاده.
حالا هم نشستهام کنار پنجره و چای میخورم و به ممد که بیرون زیر درخت چنار پارک شده و دارد دوشِ گهِ کلاغ میگیرد نگاه میکنم. چه کار کنم؟ این همه پول تعمیر بدهم؟ چه ضمانتی وجود دارد که دو روز دیگر زرت ماشین از جای دیگری در نرود؟ ماشین کهنه و تعمیر ناپذیر است؟ یا اصلا ماشین را بفروشم و یکی دیگر بخرم؟ قید همه خاطرات شمال و هایده و نان و پنیر صبحانهها و سیبهایی که پشت فرمان گاز زدهام را بزنم؟ سخت است. این ماشین اسم دارد. ممد. یعنی از حالت عام به حالت خاص تغییر کرده است. ممد دو سمت دارد. یک کابینِ پر از خاطره که ده سال از زندگیام را پر کرده است. اما سمتِ زیرش همان است که قرار است بالاخره من را کله پا کند. با این تناقض چه کار باید کنم؟ کل سمت زیر ماشین را عوض کنم؟ کابین را بردارم و بگذارم روی یک زیرِ سالم؟ گرفتار شدهام؟ چقدر باید هزینه بدهم؟ کاش اصلا ماشینها زیر نداشتند و فقط کابین خاطرات داشتند. کاش اصلا یک ماشین بهتر و تعمیرشدنی داشتم. کاش اصلا محل کارم کوچهی بالایی بود و پیاده میرفتم سر کار. نه خاطرهای نه هایدهای نه صبحانهای. هیچ. زندگیای پوچ اما بیدغدغه.
#فهیم_عطار
@fahimattar
43 069
سر دوراهی نوشتن یا ننوشتن افتادهام. این چهاردیواری مجازی نزدیک به بیست سال است که محل پناه وخانهی امن من در برابر همهی آن چیزهایی بوده که پشت این دیوارها و در جهان واقعی رخ داده است. همیشه هم وضعیت این طور بوده که قبل از نوشتن و آمدن در این چهاردیواری، همهی اتفاقات جهان بیرون را مثل چکمههای لجنمال دم در درآوردهام و بعد پایم را گذاشتهام داخل. در را چفت و بست کردهام و اینجا نوشتهام. انگار که در یک جهان موازی زندگی میکنم. ولی دیگر شدنی نیست انگار. بعد از آنکه آنهمه آدم را دو روزه در خیابانها کشتند و بعد از آنکه کشور را بمباران کردند، انگار دیگر این دو جهان موازی به اجبار باهم تلاقی کردهاند و هم مسیر شدهاند. اگر از آنچه گذشته است ننویسی، متهم هستی به حمایت از ظالم و کمک به نسیان آنچه گذشته و دغدغه نداشتن. اگر بنویسی هم از لای تک تک کلمات و حرفها، سوتفاهم ومخالفت استخراج میشود. هر چیزی که نوشته بشود حتما در این جهان بینهایت مخالف سرسخت دارد. حتی اگر موضوع سفیدی ماست باشد. اصلا اگر بدانیم که حرف درست کدام است که آن را بزنیم.
زورمان به هیچ کدام از دو طرف نمیرسد و افتادهایم به جویدن خرخرهی همدیگر. آنهایی که در خیابان خون ما را ریختند با آنهایی که روی سرمان بمب ریختند، در شُرُف صلح هستند ولی ما هنوز مشغول شکاندن استخوانهای همدیگر هستیم. اینکه خیلیها (مثل من) زیر علم هیچ کدام از این دو طرف نمیخواهند سینه بزنند. اینکه ما قربانیان جنگ باطل علیه باطل هستیم. اینها سر منافع خودشان دست همدگیر را فشار دادند. ما کماکان مشغول فشار دادن گلوی همدیگر هستیم. دوستیهایمان پاشیده شد. مرزهای بینمان پررنگ تر شد. تنهاتر شدیم. شدیم بینهایت گروه تکنفره.
صرفا از روی احساساتم حرف میزنم. حتما بینهایت آدم وجود دارد که عقاید راسخی دارند که حرفهای من را میتوانند با آن رد کنند و آنها هستند که "حق" هستند. آنها هستند راه سعادت را بلدند و بقیه مفتخوران بیدغدغهای هستند که اصلا نمیفهمند بنی آدم اعضای یکدیگرند. همین محق بودن میشود شمشیرشان.
سر دوراهی نوشتن و ننوشتن هستم. که مهم هم نیست. مهم جان آدمهایی بود که دیگر بین ما نیستند. مهم آیندهی آدمهایی است که بین این دو باطل هر روز مبهمتر از دیروز میشود. مهم این هست که هیچ راه عملی و سالمی برای پایان دادن به این سیاهی وجود ندارد. هیچ ارادهای برای عملی کردن راهکاری که مردم محور آن باشند وجود ندارد. مهم کیفیت ناسالم زندگیای است که بیهیچ دلیل موجهی به آن دچار شدهایم. این سوگها نباید اتفاق میافتاد.
#فهیم_عطار
@fahimattar
43 069
در آستانهی سال نو و حول حالنای میلادی هستیم. مثل سالهای قبل هیچ اتفاق رو به بهبودی در جهان رخ نداده است. نیروهای شر کماکان در حال زندهماندن هستند و نیروهای خیر یکی پس از دیگری میمیرند و جای آنها با شمع و گل و فقدان پر میشود. من آدم بهتری نشدهام. آدم بدتری هم نشدهام. در آستانهی سال نو هم هیچ تصمیم بزرگی برای زندگیندارم. نه میخواهم دور دنیا را در هشتاد روز سفر کنم و نه میخواهم چربیشکمم را آب کنم. در حال حاضر بزرگترین تصمیمم این است که از حالا به بعد به جای چای کیسهای، چای دوغزال دم کنم. البته مبرهن است که به این تصمیم هم بیشتر از چند هفته وفادار نخواهم ماند.
در آستانهی سال نو، کماکان از فاشیسم متنفرم اما دامنهی مبارزاتم محدود میشود فحش آبدار دادن به فاشیستها. آنهم توی دلم، شبها و زیر پتو. از اوضاع جهان حالم به هم میخورد و از خودم به عنوان جزیی از این کل، حالم بیشتر به هم میخورد. آرزوی بزرگی در دلم ندارم اما آرزوهای کوچک زیادی مثل ستارههای ریز در شبِ تاریک در دلم سوسو میزنند. کماکان معتقدم که اتحاد را از نیروی شر باید یاد گرفت که از دوران قابیل که با بیل بر سر هابیل زد و حکمران جهان شد تا امروز، غالب بر خیر است.
در آستانهی سال نو، هنوز کالباس خیلی دوست دارم اما به خودم اجازه نمیدهم زیاد بخورم. چرا که نمیدانم با کجای گوشت کدام حیوان آن را درست میکنند. کلا از خوردن چیزهای ناشناخته هراس دارم. معدهام نمیفهمد که با ناشناختهها باید چه کار کند و مستاصل میشود. مغزم هم همین است و هنگام مواجهه با ناشناختهها هراسان میشود. همین است که از کالباس یا هر چیزی که مغزم آن را نفهمد، طرفداری نمیکنم. هر چند که بوی خوش آن مثل کالباس، دلفریب باشد.
در آستانهی سال نو، کماکان از ناتوانیام در فهمیدن اوضاع جهان، مستاصلم. از اینکه هیچ شکری نمیتوانم برای بهبود اوضاع جهان بخورم، مستاصلترم. شبها زیر پتو بعد از فحش دادن به فاشیسم جهانی، به خودم هم همان فحشها را میدهم که چرا توان این را ندارم تا لااقل برای خودم کاری کنم. چرا لااقل ستارهی سعادتمندی را روی سینهی خودم آویزان نمیتوانم بکنم؟ من که هنوز ستارههای زیادی را میبینم. گمان کنم مسافران کشتی طوفانزده از همهی آدمهای دیگر بیشتر در دلشان آرزو دارند. آرزوهای کوچکتر و به زندگی نزدیکتر. آرزوهای انسانیتر. گماننکنم هیچ دیوِ ساکنِ قصر طلا، آرزوی قدم زدن با پای برهنه روی شبدرها و زیر آسمان آبی را داشته باشد. هر چه به خیر نزدیکتر، آمال کوچکتر و دستنیافتنیتر. جمع اضداد است. کوچک و دستنیافتنی. اما جهان در دست شریرترین موجودات است که بزرگترین و در دسترسترین آرزوها را دارند. آرزوهایی که با فشردن ماشه، پشت سر هم محقق میشوند.
دو روز دیگر سال میلادی نو میشود. من بیشتر از هر چیزی در این روزها به «تِلِنگ» امید دارم. به در رفتن تلنگ. به اینکه یک روز در میان همهی این آشوبها، بالاخره تلنگ شر در برود و نیروی خیر و شر به موازنه برسد. نابودی شر، امید واهی است. من به موازنه امید
بستهام. به امید روزی که تلنگ در برود و بالاخره مثل شادی بعد از گلِ وقت اضافه، شیرجه بزنیم روی شبدرهای سبز.
#فهیم_عطار
@fahimattar
43 069
روز یکشنبه که هوا به شکل شکنجهآوری سرد بود، مامور شدم تا چهار تا پسربچهی ده دوازده ساله را از اینور شهر ببرم آنور شهر. با خودم فکر کردم احتمالا کار سختی نیست و بچهها فرشتهاند و گلی از گلهای بهشت. توی راه برایشان جاستین بیبر پخش میکنم و بهشان پدرانه لبخند میزنم تا برسیم. ولی دلم الکی خوش بود. همهی بچهها فرشته نیستند. این چهار تا پسر هم که قطعا فرشته نبودند. دیو بودند. هیولا. گودزیلا. تجسم نیروی شر در سینمای آمریکا و هند.
سه تای آنها نشستند عقب و یکیشان که مثل آنتن پیکان دراز بود نشست جلو. راه افتادیم. که کاش موتور ماشین همانجا منفجر شده بود و راه نیفتاده بودیم. هر چهار نفرشان همزمان با هم حرف میزدند. اصلاح میکنم. هر چهار نفرشان با هم فریاد میزدند. میخندیدند. بعد از توی جیبشان شکلات درآوردند و پرت کردند سمت هم. دوباره خندیدند. آنتن که جلو نشسته بود شروع کرد صندلی خودش را تا ته برد عقب و هیولای پشت سرش را پرس کرد. بعد همه هرهر خندیدند. کوفت. یکیشان از پشت خودش کشاند جلو و از لای دوتا صندلی رد کرد و شروع کرد با دکمههای کولر و بخاری ور رفتن. میخواستم بکوبم پشت دستش اما یادم آمد که دوران تنبیه و خشونت با بچگی ما تمام شده است. آرام با دست هلش دادم عقب.
افتادیم توی اتوبان. صدای بچهها پرده صماخ و حلزون و گوش میانیمام را ترکانده بود. یکیشان از انتهایش بو تولید میکرد. از بس که میخندیدند. کابین ماشین بخار گرفته بود. پنجره را دادم پایین که هوای تازه بیاید داخل. که خب هوا سرد بود. دوباره پنجره را دادم بالا. رسیدم به مرز جنون. به سرم زد که بزنم کنار اتوبان و پرتشان کنم بیرون و بروم. یا دست و پا و دهنشان را ببندم و برشان گردانم خانهشان. کاش شب قبل لوبیا خورده بودم و مثل آن یکی عوضی که بو تولید میکرد، من هم همین کار را میکردم. بخاری را هم زیاد میکردم و پنجرهها را هم قفل میکردم تا بیهوش بشوند. اما من آدم هیچ کدام از این کارها نبودم.
سرعتم را زیاد کردم که لااقل این چهار چسفیلِ شلوغ و بیادب را زودتر برسانم به مقصد. صدا و جنب و جوششان کلافهام کرده بود. با خودم گفتم به سیاق عملیات کامیکازی، ماشین را بکوبم به یکی از کامیونهای توی اتوبان و خودم را خلاص کنم. شاید در جهانی دیگر آرامش به استقبالم میآمد. اما من از مرگ میترسم. آنهم مرگ با این کیفیت پایین. فرورفته در نشیمنگاه یک کامیون حمل ذرت و در جوار چهار هیولای بودار. یک ماشین سواری کنارم بود و با سرعت میراند. یک زن و مرد توی آن نشسته بودند. یک بچه هم انگار روی صندلی عقب بود. واضح بود که حالشان خوب است. زن طوری میخندید و هشتاد و پنج دندان سفید و سالمش را نمایش میداد که انگار جلوی دوربین دارد برای خمیردندان تبلیغ میکند. مرد هم در خلسهی خوبی بود. سرعت هر دو نفرمان زیاد بود و لای کامیونها و ماشینهای ریز و درشت لایی میکشیدیم.
همانجا بود که انگار کائنات یک حقیقت مهم را فرو کرد در حلقم. من و آن مرد هر دو نفرمان داشتیم توی آن اتوبان شلوغ با آن سرعت میراندیم و برای زنده ماندن فرمان را چپ و راست میچرخاندیم. اما یک فرق بزرگ بین من و آن عوضی وجود داشت. من دلیلی برای زنده ماندن داشتم و آن هم ترسم از مرگ بود و البته وظیفهی رساندن آن چهار گودزیلا به مقصد. ولی آن مردک انگیزه برای زندگی داشت. انگیزهای با هشتاد و پنج دندان سفید. بین من و آن بزرگوار فرق بزرگی وجود داشت. با اینکه هر دو نفرمان توی همان اتوبان کوفتی داشتیم میراندیم. یکیمان باید زنده میماند و ادامه میداد و یکیمان میخواست زنده بماند. من زنده بودم و آن الدنگ زندگی میکرد.
خلاصه اینطور. رفتیم و برگشتم. نیمی از سلولهای خاکستریم مردند و چند چروک به صورتم اضافه شد. کائنات هم وسط اتوبان کشید پایین و حقیقت بزرگش را به من نشان داد. یک خط بزرگ گذاشت بین آنهایی که ملزم به زندهماندند و آنهایی که انگیزهی زندگیکردن دارند. این دو تا با هم فرق بزرگی دارند. فرقی به بزرگی فرق بین زنده ماندن و زندگی کردن.
قبل از بردن هیولاها، لوبیای خیسنکرده میل کنید. جدن.
#فهیم_عطار
@fahimattar
43 069
در دوران تعطیلات هستیم. دو روز تعطیلی عید شکرگزاری که خورده تنگِ آخر هفته و شده چهار روز تعطیلات پشت سر هم. مغز و بدن من خیلی به این همه تعطیل بودنِ پشت سر هم عادت ندارد. از صبح دارم مثل ابری که گرفتار باد اردیبهشت شده، بیهدف از این ور به آن ور میروم که حالا چه کار کنم؟ مغزم بلد نیست چطور تعطیلات را سپری کند. مثل زندانیای که بعد از پنجاه سال آزاد شده باشد و دیگر زندگی در آزادی را بلد نباشد. زندگی کردن انگار یک مهارت است که لزوما بلدش نیستم. رفتم سراغ آرشیو آهنگهایم تا مرتبشان کنم. عجب آرشیو مزخرفی دارم. در واقع یک تعداد آهنگ بیخود که آدم را مصمم میکنند تا هر چه زودتر نشستن لب حوض کوثر را تجربه کند. چرا من اصلا موسیقی خوب گوش دادن را بلد نیستم؟ شاید تقصیر کریسدیبرگ باشد که تمام بیست سال اول زندگیام را تسخیر کرده بود. تعصب کورکورانهی عجیبی رویش داشتم. اگر یک روز پیام میداد که همین دیشب به او وحی شده و او حالا امام کریس است و آمده که جهان را نجات دهد، بدون شک نفر اول بودم که میرفتم دوبلین تا در رکاب آن حضرت شمشیر بزنم و خونها بریزم. فقط آهنگهای او را گوش میدادم. همین شد که مهارت گوش دادن و شناختن موسیقی خوب را از دست دادم. از یک جایی به بعد هم کریس را گذاشتم کنار و دیگر چیزی گوش ندادم. چیزی نداشتم که گوش بدهم. رسیدم به دوران بیآهنگی. دوران رانندگی در سکوت. باغبانی در سکوت. جارو زدن در سکوت. حمام کردن در سکوت.
همهی تخممرغهایم را ریخته بودم در یک سبد و سبد افتاد و همه شکستند. مثل خانم و آقای سهرابی که محور زندگیشان شده بود بچه. شادی و تفریح و غم و ساعت مستراح رفتن و مهمانی و معاشرت و الخ. خیلیها اینطورند لابد. ته ماجرا هم معمولا این میشود که هویتشان با بچه تعریف میشود. میشوند بابای محمد کامبیز. مامان ساجدهمهلا. مثل من که فقط کریسدیبرگ گوش میدادم. بعد هم بچهها میروند پی زندگی خودشان. که باید هم بروند. حالا والدین ماندهاند و دوران بیبچگی. دوران سکوت. مهارت زندگی کردن را هم یاد نگرفتهاند. مثل من که بلد نیستم چطور تعطیلات را سپری کنم. همه چیز تبدیل میشود به یک انتظار مبهم. انتظار برای اینکه زنگ بزنند. انتظار برای رسیدن به آخر هفتهها و تعطیلات سال نو و دیدنشان. دوران بیهویتی و فراموشی. همان بلایی که کار مداوم سر آدم میآورد. یا تعصب من روی کریسدیبرگ. یا همان بدبختی که همهی تخممرغهایش را گذاشت توی یک سبد و پایش رفت روی پوست موز و با مغز خورد زمین و تخممرغها رفتند لب حوض کوثر.
هر سال وقتی تعطیلات میرسد و من مستاصل میشوم، با خودم عهد میکنم که از حالا به بعد به زندگیام بعدهای جدید میدهم. میشوم مرد هزاربُعد. که طبیعتا زر میزنم و از دوشنبه زندگی تکبعدی و آمیبطور خودم را از سر میگیرم. مثل آدمی که همهی سرمایهی زندگیاش را سیبزمینی بخرد و انبار کند به امید روزی که قیمتش چهار برابر شود. که احتمالا موش و کپک ترتیب امید و آرزوهایش را میدهند و خلاص. مثل آدمی که تمام عواطفش را روی فقط یک نفر سرمایهگذاری میکند و بالاخره روزی میآید و آن یک نفر ناامیدش میکند. همهی اینها انسانهایی هستند که مهارتشان در بیمهارتی است.
خلاصه، آهنگ ندارم که گوش بدهم. شاید آن زندانی سابقهدار بعد از آزادی و درک بیمهارتیاش، از سر عمد برود و پفک بدزد. بعد خودش را معرفی کند به پلیس تا برگردد به همان حباب سابق. همان سلول همیشگی که هویتش را به شکل چوب خط روی دیوارهای نمورش حک کرده است. یا خانم و آقای سهرابی، پشت سر هم معجون عسل و گردو و موز و ویاگرا بخورند تا شاید دوباره یک هویت جدید به دنیا بیاورند. من هم دوشنبه برگردم سر کار. سر چیزی که هویتم را تعیین کرده است. توی راه هم آلبومهای قدیمی کریسدیبرگ را گوش میدهم. هویت ما در القاب ماست. جدن.
#فهیم_عطار
@fahimattar
43 069
در دوران تعطیلات هستیم. دو روز تعطیلی عید شکرگزاری که خورده تنگِ آخر هفته و شده چهار روز تعطیلات پشت سر هم. مغز و بدن من خیلی به این همه تعطیل بودنِ پشت سر هم عادت ندارد. از صبح دارم مثل ابری که گرفتار باد اردیبهشت شده، بیهدف از این ور به آن ور میروم که حالا چه کار کنم؟ مغزم بلد نیست چطور تعطیلات را سپری کند. مثل زندانیای که بعد از پنجاه سال آزاد شده باشد و دیگر زندگی در آزادی را بلد نباشد. زندگی کردن انگار یک مهارت است که لزوما بلدش نیستم. رفتم سراغ آرشیو آهنگهایم تا مرتبشان کنم. عجب آرشیو مزخرفی دارم. در واقع یک تعداد آهنگ بیخود که آدم را مصمم میکنند تا هر چه زودتر نشستن لب حوض کوثر را تجربه کند. چرا من اصلا موسیقی خوب گوش دادن را بلد نیستم؟ شاید تقصیر کریسدیبرگ باشد که تمام بیست سال اول زندگیام را تسخیر کرده بود. تعصب کورکورانهی عجیبی رویش داشتم. اگر یک روز پیام میداد که همین دیشب به او وحی شده و او حالا امام کریس است و آمده که جهان را نجات دهد، بدون شک نفر اول بودم که میرفتم دوبلین تا در رکاب آن حضرت شمشیر بزنم و خونها بریزم. فقط آهنگهای او را گوش میدادم. همین شد که مهارت گوش دادن و شناختن موسیقی خوب را از دست دادم. از یک جایی به بعد هم کریس را گذاشتم کنار و دیگر چیزی گوش ندادم. چیزی نداشتم که گوش بدهم. رسیدم به دوران بیآهنگی. دوران رانندگی در سکوت. باغبانی در سکوت. جارو زدن در سکوت. حمام کردن در سکوت.
همهی تخممرغهایم را ریخته بودم در یک سبد و سبد افتاد و همه شکستند. مثل خانم و آقای سهرابی که محور زندگیشان شده بود بچه. شادی و تفریح و غم و ساعت مستراح رفتن و مهمانی و معاشرت و الخ. خیلیها اینطورند لابد. ته ماجرا هم معمولا این میشود که هویتشان با بچه تعریف میشود. میشوند بابای محمد کامبیز. مامان ساجدهمهلا. مثل من که فقط کریسدیبرگ گوش میدادم. بعد هم بچهها میروند پی زندگی خودشان. که باید هم بروند. حالا والدین ماندهاند و دوران بیبچگی. دوران سکوت. مهارت زندگی کردن را هم یاد نگرفتهاند. مثل من که بلد نیستم چطور تعطیلات را سپری کنم. همه چیز تبدیل میشود به یک انتظار مبهم. انتظار برای اینکه زنگ بزنند. انتظار برای رسیدن به آخر هفتهها و تعطیلات سال نو و دیدنشان. دوران بیهویتی و فراموشی. همان بلایی که کار مداوم سر آدم میآورد. یا تعصب من روی کریسدیبرگ. یا همان بدبختی که همهی تخممرغهایش را گذاشت توی یک سبد و پایش رفت روی پوست موز و با مغز خورد زمین و تخممرغها رفتند لب حوض کوثر.
هر سال وقتی تعطیلات میرسد و من مستاصل میشوم، با خودم عهد میکنم که از حالا به بعد به زندگیام بعدهای جدید میدهم. میشوم مرد هزاربُعد. که طبیعتا زر میزنم و از دوشنبه زندگی تکبعدی و آمیبطور خودم را از سر میگیرم. مثل آدمی که همهی سرمایهی زندگیاش را سیبزمینی بخرد و انبار کند به امید روزی که قیمتش چهار برابر شود. که احتمالا موش و کپک ترتیب امید و آرزوهایش را میدهند و خلاص. مثل آدمی که تمام عواطفش را روی فقط یک نفر سرمایهگذاری میکند و بالاخره روزی میآید و آن یک نفر ناامیدش میکند. همهی اینها انسانهایی هستند که مهارتشان در بیمهارتی است.
خلاصه، آهنگ ندارم که گوش بدهم. شاید آن زندانی سابقهدار بعد از آزادی و درک بیمهارتیاش، از سر عمد برود و پفک بدزد. بعد خودش را معرفی کند به پلیس تا برگردد به همان حباب سابق. همان سلول همیشگی که هویتش را به شکل چوب خط روی دیوارهای نمورش حک کرده است. یا خانم و آقای سهرابی، پشت سر هم معجون عسل و گردو و موز و ویاگرا بخورند تا شاید دوباره یک هویت جدید به دنیا بیاورند. من هم دوشنبه برگردم سر کار. سر چیزی که هویتم را تعیین کرده است. توی راه هم آلبومهای قدیمی کریسدیبرگ را گوش میدهم. هویت ما در القاب ماست. جدن.
#فهیم_عطار
@fahimattar
43 069
امروز سر ناتاشا داد زدم. همکارم. همان که خیلی حرف میزند و گربهاش را از شوهرش بیشتر دوست دارد و عاشق آرماتور و غلتک پاچهبزی است. همان. صدایم را برایش بردم بالا و با تحکم بهش گفتم که چرا فلان و بهمان و اینها. سر موضوعی که خیلی هم مهم نبود و در واقع میشد با فرستادن یک صلوات و لعنت به دل سیاه شیطان رجیم، از کنار موضوع گذر کرد. ولی من تصمیم گرفتم که بلند حرف بزنم و زدم. امروز یک خاطرهی بد از خودم برای ناتاشا توی دلش به یادگار گذاشتم. چیزی که شاید سالها بعد تنها نشان باقیمانده از من در ذهنش باشد. «فهیم؟ همونی که سر تاخیر یکروزهی نقشهها صداش رو برام کلفت کرد.»
کاش شغلم چیز دیگری بود. مثلا وانت جرثقیلدار داشتم و راه میافتادم توی جادههای برهوت به دنبال آدمهایی که ماشینشان خراب شده یا بنزین تمام کردهاند یا پنچر شدهاند یا اصلا حال ادامه دادن ندارند. ماشینشان را بکسل کنم و توی راه برایشان هایده پخش کنم و بهشان شربت آبلیموی خنک بدهم. بعد هم برسانمشان و خداحافظ. یک قاب کوچک و دلربا از خودم الصاق کنم به دیوار خاطراتشان. طوری که نه از قبل من خبر دارند و نه از بعد من. تنها نشان من هایده است و شربت و باد سرد کولر وانت من. «فهیم؟ یادته توی کویر فلان، سگدست ماشینمون پکید. بعد اومد و بکسلمون کرد و کولر و شربت و هایده و اینها. همون»
یا مثلا دکتر باشم و توی هواپیما حال یک نفر بهم بخورد و از هوش برود و مهماندار سراسبمه داد بزند: اینجا کی دکتره؟ من. بروم با دو تا حرکت گازانبری و یه تنفس دهن به دهن به هوشش بیاورم و بشوم یک خاطرهی شیرین ته ذهنش. «فهیم؟ همون که دم مسیحایی داشت و نجاتم داد دیگه»
از این فانتزیها کم ندارم. آدمهایی که در یک بازهی محدود زمانی، مسیرم با مسیر آنها تلافی میکند و یک قاب شیرین از خودم برایشان جا میگذارم. کسانی که نه قبل من را دیدهاند و نه در آینده با من همراهند. فانتزی به جا گذاشتن نام نیک در دل مردم در سه سوت. شرط برقراری خاطره خوش در دل دیگران همین است. حضور کوتاهمدت در زمان و مکان مناسب. وگرنه آدمها خاکستریاند و خوب و بدشان قاتی است. مثلا ما از دهقان فداکار و نحوهی برخوردش با همسرش وقتی که غذا شور میشده، چه میدانیم؟ کلا از ریزعلی خواجوی چیزی زیادی نمیدانیم. ما فقط یک خاطرهی خوب داریم از دهقان فداکار که سالهاست میخ شده به دیوار حافظهمان. رمز موفقیت؟ بودن در زمان مناسب در مکان مناسب و بعد هم رفتن به مرحلهی بعد. مثل عشق. یک قاب پر از تب و تاب و چشمان شهلا و تمنا و خلاص. تبدیل خواستن به یک قاب خواستنی و آویزان کردنش به دیوار خاطره تا ابد. قبل از اینکه هزار لایهی سیاه و سفید این قاب را تبدیل کند به یک سریال طولانی و بینتیجه. قبل از داد زدن سر ناتاشا باید ترک میدان کرد.
#فهیم_عطار
@fahimattar
43 069
خیلی سال پیش تیام برایم یک پیدیاف پنجاه صفحهای فرستاد از اکتاویو پاز در باب «تنهایی». اسمش دیالیکتیک تنهایی بود. گمانم تا حالا پنج بار آن را خواندهام. به هر حال اگر از طعم قرمهسبزی و رد شدن نور غروب پاییز از لای کرکره و لالهی گوش لیلای زندگی صرفنظر کنیم، «تنهایی» از آن چیزهایی است که حال عجیبی به من میدهد. خیلی دلم میخواست یک خاطره و روزمرهای ته مغزم پیدا کنم و وصلش کنم به ماجرای تنهایی. که هرچه گشتم پیدا نکردم. همین شد که مجبورم گزارشطور چهار خطِ خشک و بیروح بنویسم جهت ثبت برای خودم. درست مثل معصومینژاد از رم.
من هنوز تکلیف خودم را با تنهایی روشن نکردهام. هنوز نمیدانم آن را باید دوست داشته باشم یا باید ازش فرار کنم. چیزی که مطمئنم این است که دوست ندارم قبول کنم که انسان به هر حال موجودی تنهاست. همیشه آن را انکار میکنم. نه اینکه لزوما از تنهایی بدم میآید. نه. اما از این اجباری که به من وارد شود که سرنوشت محتوم انسان، تنهایی است، بدم میآید. بیشتر دوست دارم که باور کنم قدرت انتخاب دارم. حتی اگر اینطور نباشد. اگر از مرگ و عشق که آدم واقعا در برابر آنها تنها محسوب میشود، صرفنظر کنم، دوست دارم سر خودم را شیره بمالم و بگویم که بقیهی تنهاییها، انتخابی است. آدمی که سر لبهی انزوا نشسته است، نباید به اجباری بودن تنهایی، تن بدهد. با آن باید جنگید. حتی اگر آدم ته دلش هم بداند که حریف شمشیربازیاش، هواست. قبول؟
پذیرفتن اجبار تنهایی را دوست ندارم. برای من این پذیرفتن مثل این است که رییس کارتل مواد مخدر جنوب شرقی مکزیک برود خواستگاری دختر شفیقی کدکنی. پذیرفتنش خیلی سخت است اگر چه ممکن است عروسی سر بگیرد. به هرحال کارتلها آدمهای خطرناکی هستند و هر کاری میتوانند بکنند. اما وقتهایی هم هست که تنهایی، دوستداشتنی میشود برایم. مثلا یک بار رفته بودم توی جنگل برای پیادهروی. دو تا چپ و راست را اشتباهی پیچیدم و گم شدم و پنج ساعت تلاش کردم تا دوباره پیدا شدم و برگشتم سر جای اول. آنجا تنهایی را دوست داشتم. از یک جایی به بعد فهمیدم که دارم با خودم حرف میزنم. انگار خودِ تنهایی شده بود یک نفر دیگر و از من آمده بود بیرون و داشتیم با هم قدم میزدیم. اتفاقا آدم باحالی بود. دقیقا همانی بود که باید باشد. انگار خود تنهایی به قشنگترین شکل بیرون آمده باشد و جای خودش را پر کند و آدم دیگر تنها نباشد. حالا بماند که اگر کسی من را در آن جنگل میدید، قطعا فکر میکرد دیوانهام. که خدا را شکر هیچ کس گذرش آنطرفها نخورد و فضای دونفرهمان را به هم نزد.
گفتم که تکلیفم با تنهایی روشن نیست. از به اجبار در سلول انفرادی افتادن خوشم میآید؟ ابدا. دوست دارم داوطلبانه خودم را توی سلول حبس کنم؟ گاهی وقتها. تنهایی قشنگ است؟ گاهی وقتها، بسته به این که لباسش قشنگ است یا نه. تنهایی مثل چالهی وسط آسفالت اتوبان ساوه است که حتما باید آن را به هر قیمتی که شده پر کرد؟ عمرا. فوقش مثل چالهی وسط بیابان باشد که اگر آدم خواست آن را پر کند، باید با نهال سپیدار پرش کند. با قامت کشیده و تنهی سفید و افراشته. چیزی که از هیبت تنهایی قشنگتر باشد.
خلاصه به این شکل. شاید باید بیشتر بروم توی جنگل و بیشتر گم بشوم تا تنهایی بیشتر بیرون بیاید و بیشتر روی او را ببینم و بیشتر بشناسمش. آدم حتی اگر با گودزیلا هم آشنا باشد، احتمالا ارتباط بهتری باهاش میگیرد. لااقل بهتر میتواند از آن فرار کند. گمان کنم همین است. حمید معصومینژاد از رم.
#فهیم_عطار
@fahimattar
43 069
اتوبان هفتادوپنج راه هر روزهی من برای رسیدن به محل کارم است. یک اتوبان شمالی جنوبیِ ترافیکزده. برنامهی زمانی رفت و آمدم هم با حضرت خورشید هماهنگ است. صبح که میرسم توی اتوبان طلوع میکند و موقع برگشت هم غروب. مشکل من هم همین است. نور خورشید موقع طلوع و غروب در آن اتوبان، تیز و اریب و کج و کورکننده است. گاهی وقتها حس میکنم وسط جنگ ستارگان مشغول رانندگیام و با لیزر به من حمله شده است. هیچ چیز نمیبینم. عینک آفتابی هم هیچکاره است. از آنجایی که با زاویه چهل و پنج درجه میتابد، آفتابگیرهای شیشهی جلو هم بیفایدهاند. اما سالها پیش راه نجاتیافتگی از این نور پارهکننده را پیدا کردهام. خودم را به سمت درِ ماشین کج میکنم و پشت ستون سمت چپ ماشین پناه میگیرم. همان ستونی که سقف ماشین را نگه میدارد. این ستون سالهاست که فرشتهی نجات من در اتوبان هفتادوپنج است. به اندازهی عرض صورتم سایه میاندازد و راحت و کمی کج از حملهی لیزری حضرت خورشید نجات پیدا میکنم.
من ستون چپ ماشینم را خیلی دوست دارم. اصلا ارتباط عاطفی باهاش برقرار کردهام. گاهی وقتها باهاش حرف میزنم. حتی فکر میکنم که اگر روزی ماشینم را خواستم بفروشم، ستونش را بکنم و نگهش دارم برای خودم. کلا ایجاد ارتباط با اشیا یکی از عجایب وجودی من است. مثلا با دوچرخهام رفاقت میکنم. یا با دوربینم. یا با دستکشهای آبی کتانیام که به وقت عملگی مراقب انگشتهایم هستند تا لای انبر گیر نکنند. مثال زیاد دارم. اشیا رفیقهای همیشه حاضری هستند که پناهدهنده در برابر اتفاقاتند. البته پناهدهنده خیلی برای آنها صادق نیست. بهتر است بگویم من به آنها پناه میبرم.
قدیمها انتظاراتم بالا بود. فکر میکردم که درستِ ماجرا این است که وقتی زیر باران حوادث نشستهام، پناه خودش بیاید و نجاتم بدهد. اما بعدا فهمیدم که هیچ چتری خودش پرواز نمیکند و نمیآید بالای سر آدم. آدم باید خودش برود چتر را پیدا کند و زیر آن پناه بگیرد. مثل من که خودم را باید کج کنم و پشت ستون سمت چپ ماشین پناه بگیرم. مثل داستان همان پیرزنی که شب بارانی همهی حیوانها را توی خانهاش پناه میداد و خیلی قهرمان بود. که البته آن بزرگوار سر جای خودش نشسته بود و آن حیوانهای فلکزده میآمدند و در میزدند و فضایل خودشان را به خاله پیرزن گوشزد میکردند تا بالاخره راهشان میداد داخل. خوب که فکرش را میکنم، خیلی هم قهرمان نبود. در واقعا باید قبل از آنکه حیوانها بیایند، به فکرش میرسید که آن گربهی ریقویی که برایش میو میو میکرد، الان در این شب بارانی چه غلطی دارد میکند و بلند میشد و میرفت پیدایش میکرد و میآوردش خانه. احتمالا در این حالت بود که میشد به اون لقب پناهدهنده داد. وگرنه داستان حول محور پناهگیری حیوان آبکشیده میچرخد تا پناه دادن خاله جان.
سخت شد. فکر کنم فقط میخواستم برای خودم ثبت کنم که دیگر مثل قدیم فکر نمیکنم و حالا خیلی به وجود پناهدهنده اعتقاد ندارم. حالا بیشتر به پناهگیری معتقدم. لااقل جهان را اینطور نگاه میکنم. بیمارستان هست اما آدم باید خودش را به آن برساند. وگرنه اگر آدم سر جایش بمیرد هم بیمارستان سراغی ازش نمیگیرد. پنچرگیری هم همینطور. هست اما تو باید بروی سراغش. و ایضا رفیق خوب و رستوران خوب و شراب خوب و سایهبان خوب و هر کوفت و زهرمار خوب دیگری. البته میدانم که مزهاش این بود که وقتی موقع برف روی سنگ سرد نشستهای، یک نفر خودش حواسش باشد و خودش بیاید و خودش از پشت بغلت کند و خودش گرمت کند و خودش پناهت بدهد. اما اساس جهان انگار روی فونداسیون متفاوتی بنا شده است و پناه گرفتن بیشتر عملی است تا پناه دادن. به هر حال در این زمینه انسان و اشیا چندان فرقی با هم ندارند.
بگذریم. همین آخر هفته میروم شیشههای ماشینم را مثل ماشین رییسجمهور دودی میکنم. جدن.
#فهیم_عطار
@fahimattar
43 069
مصطفی!
هفتههاست که ننوشتهام. سالهاست که برای تو ننوشتهام. نمیدانم چه شد که دست از نوشتن برایت برداشتم. الان هم قرار نیست بنویسم. نه برای تو و نه برای خودم یا هیچ کس دیگری. فقط خواستم دو خط یادداشت بنویسم برای اینکه یادم بماند که یک روز از اینها برایت مفصل حرف بزنم و بنویسم. همان نخ قرمزی که آدم فراموشکار به انگشت اشارهاش گره میزند تا یادش بماند سر راه برگشت به خانه، ماست چکیده بخرد که با شام بخورد. یادم بیانداز تا از صفحههای سفید کاغذی بنویسم که گذر هیچ قلمی به آنجا نمیخورد. کاغذهای آماده برای نگاشته شدن اما فراموش شده. از این خالی بودن. از آسمان شب، ثانیهی بعد از خاموش شدن ستارهی دنبالهدار. از امیدهای واهی که یک جای آن را روشن میکنند و دوباره تاریکی را به یاد ستارههای سوخته میاندازد. از راهروهای تاریکی که چراغ و پنجره ندارند و حتی کف دست خودش را هم آدم نمیتواند پیدا کند. جایی که محور مختصات گم میشود. شمال و جنوب و جلو و عقب و نزدیک و دور همه مفاهیمی استعاری میشوند. مثل فضانوردی که از ایستگاه فضاییاش بیاید بیرون تا در فضا قدم بزند و خانهاش را گم کند. بالا کجاست؟ پایین کجاست؟ راه نزدیک شدن از کدام طرف است؟ اصلا مقصد کجاست؟ همان گم شدن در یک انباری بزرگ و تاریک. یا برایت از سربازی بگویم که فشنگ ندارد. یا حتی آن سربازی که فشنگ دارد اما دشمنی ندارد که او هدف بگیرد. یا پرچم سوختهای که نمیشود آن را در هیچ قلهای فرو برد. یا مومنی که خدایش مرده باشد. یادم باشد یک روز همهی اینها را برایت مفصل تعریف کنم. خب؟
#فهیم_عطار
@fahimattar
43 069
این نوشته صرفا برشی از رنج دو ساعت گذشتهی من است و هیچ نتیجهی اخلاقی به دنبال ندارد.
دارم میروم سفر. سوار هواپیما شدم. خوابم میآید. صندلی من کنار پنجره است. خوشحالم که قرار است دو ساعت بخوابم. کنار من یک یک زن و شوهر نشستهاند با یک بچهی ده ماهه. سایز و اندازهی بچه خیلی بزرگتر از ده ماه را نشان میدهد. تنومند است.
دقیقهی ده پرواز: ابتدای پرواز نگران بچه بودم که سر و صدا کند و نگذارد بخوابم. اما حالا نگران مادر بچهام. خیلی حرف میزند. با بچه. با شوهرش. حالا هم با من. خیلی سوال میپرسد. پدرش آدامس بزرگی دارد میجود.
دقیقهی بیست پرواز: پدر، با بچه بازی میکند و او را بالا و پایین میاندازد. بچه خیلی خوشحال است و جیغ میزند. هدفونها را آنقدر توی گوشم فشار دادم که دیگر دستم بهشان نمیرسد. نکند گیر کنند داخل سرم؟
دقیقهی سی پرواز: مادرش هنوز دارد با من حرف میزند. مرزهای کنجکاوی را جابجا کرده. الان دارد نحوهی دم کردن چای ایرانی را میپرسد. نمیدانم به کجا داریم میرویم. کاش اجازه بدهد چشمهایم را ببندم.
دقیقه چهل پرواز: بچه اعصابش ریخته به هم و دارد فریاد میزند. لابد گرسنه است. دست بزن دارد این بچه. پدرش شیشه شیر را داد دستش. پرتش کرد سمت ردیفهای جلو. یکی گفت آخ. میترسم.
دقیقهی پنجاه پرواز: پستانک فرو کردهاند توی دهنش. بچه همانطور که با غیظ پستانک را گاز میزند، با خشم من را نگاه میکند. چقدر ابروهای بچه به هم نزدیکند. حس میکنم کار بدی کردم و از دستم شاکی است. کاش یک پستانک برای مادرش هم داشتند. حالا دارد ماجرای عروسیشان را برایم تعریف میکند. کنار دریاچهای پر از قوهای سفید. خوابم میآید.
دقیقهی شصت پرواز: بچه پستانک را تف کرده بیرون و دارد داد میزند. چقدر دندان دارد. بچهها چقدر زود دندان درمیآورند. رفتم زیر صندلی و پستانکش را آوردم بالا و دادم دستش. ناغافل یکی زد روی سینهام. دستش سنگین است. کاش اتوبوس بود و میشد پستانکش را از پنجره پرت کنم بیرون. پدرسگ.
دقیقهی هفتاد پرواز: فشار کابین تغییر کرده و بچه گوشش درد گرفته و روانش ریخته به هم. یقهی پدرش را گرفته و دارد جر میدهد و سمت من لگد پرت میکند. صدای جیغش شبیه که صدای ترمز کامیونی است که لنتهایش به ته رسیده باشد. چرا پدر آدامسش را به بچه قرض نمیدهد؟ چرا نمیرسیم؟ کاش سقوط کنیم.
دقیقهی هشتاد پرواز: رسیدیم به ماجرای دزد احمقی که چند سال پیش خواسته ماشینشان را بدزد و شوهر با چوب هاکی افتاده دنبالش. بچه از گریه افتاده به هق هق. تصمیم گرفتند به او شیر بدهند. البته نه از شیشه شیر.
دقیقه نود پرواز: معذبم. صحنهی پیچیدهای کنارم دارد رخ میدهم. سکانسی از سختترین آزمون الهی. اگر حتی اشتباهی به سمت راست نگاه کنم حتما شوهرش چوب هاکیاش را میکند توی حلقم. خدا هم آن دنیا بلای بدتری سر میآورد. اما بچه آرام است. مادر هم آرام است. بهترین وقت برای خواب است. حیف.
دقیقهی صدم پرواز: بچه خوشحال است. دمپاییاش تو دهنش است و دارد آن را گاز میزند. بچهی قدرتمندی است. بازوهایش کلفت و ورزیده است. رانهایش من را یادی هادی چوپان میاندازد. بوی بدی بلند شد. پدر با هادی رفتند دستشویی. از دستشویی صدای فریاد هادی را میشنوم.
دقیقهی صد و بیستم پرواز: هواپیما نشست. مادر عذرخواهی کرد که بچهشان اندکی بدقلقی کرده است. احتمالا معنی اندک در زبان انگلیسی کمی فرق دارد. بچه خوابیده است. یک مرد هندی از دو ردیف جلوتر بلند شد و آمد سمت ما و شیشه شیر را داد به مادر. زیر صندلیمان مثل سینماهای دههی چهل پر بود از آشغال. خوابم میآید.
پیاده شدم. سهمیهی معاشرت یکسالام را دریافت کردهام. خستهام.
#فهیم_عطار
@fahimattar
43 069
هفتهی پیش تهویهی دستشویی سوخت. همین یک جمله میتواند شروع یک فیلم درام برای خانوادهای باشد که آشِکلم، غذای محبوبشان است. که البته ما از آن خانوادهها نیستیم. اما به هر حال تهویهی دستشویی ما سوخت. رفتم یکی خریدم و تصمیم گرفتم خودم عوضش کنم. مگر عوض کردن تهویه چقدر میتواند سخت باشد؟ برای عوض کردنش مجبور بودم بروم توی اتاق زیر شیروانی. تا قبل از مهاجرتم هر وقت اسم اتاق زیر شیروانی را میشنیدم، یاد گربههای اشرافی و باربی و شاهزادههای مراکشی میافتادم. اما اتاق زیر شیروانی ما هیچ شباهتی با خاطرات من ندارد. یک اتاق با سقف کوتاه، بدون پنجره و بدون تهویه و بدون کولر و حتی بدون هوا. ساعت دوازده ظهر که دمای هوا رسید به دمای جهنم موعود، رفتم توی اتاق زیر شیروانی سروقت تهویه. مجبور بودم برای اینکه زودتر از زمان مقرر راهی جهنم واقعی نشوم، فیوز را قطع کنم. جا کم بود و تاریک بود. پاهایم را تا جایی که فیزیک و آناتومی انسان اجازه میداد، باز کردم. جایی برای نگه داشتن چراغقوه نبود. گذاشتمش توی دهانم و روشنش کردم. سیمها را از تهویهی قدیمی جدا کردم و تهویهی جدید را آماده اتصال کردم. سه تا سیم را باید وصل میکردم. سیم فاز را وصل کردم به سیم سیاهِ تهویه. سیم نول را هم وصل کردم به سیم سفید. از یکی برق میآمد و از یکی میرفت. نوبت رسید به سیم سوم که سیم اِرت بود و اتفاقا لخت هم بود و باید وصلش میکردم به پیچ متصل به بدنهی تهویه. بد جا بود. پیچگوشتی سر میخورد. دانههای عرق چکهچکه از پیشانیمسُر میخوردند و از وسط نور چراغ قوه رد میشدند و میافتادند پایین. لبهی تهویهی بنجلِ ساخت چین مثل شمشیر زورو خط میانداخت روی دستم. مفاصل و عضلاتم که عادت به اینهمه گشایش نداشتند و شگفتزده شده بودند، شروع کردند به درد گرفتن و کم کم مور مور شدن و به خوابی عمیق فرو رفتن. هر کاری کردم نمیتوانستم سیم را دور پیچ بپیچانم و سفتش کنم. نشد که نشد. با خودم فکر کردم که گور بابای سیم لخت سوم. وصلش نمیکنم. نه قرار است برق از
آن بیاید و نه قرار است برود و بدون آن هم، چرخ زندگی تهویه میگردد.
تصمیم گرفتم که ولش کنم به حال خودش و پروژه را بدون اتصال سیم سوم لخت به پایان برسانم. ولی ته مغز من یک مرد کوتاه و کچل و بدبین زندگی میکند که وظیفهاش زدن نفوس بد و پاشیدن بدبینی است. همین مرد مجبورم کرد که در همان حالت منبسطی که نشسته بودم، چراغ قوه را از دهنم بکشم بیرون و تلفنم را روشن کنم. توی گوگل گشتم که اگر سیم لخت ارت را وصل نکنم چه اتفاقی ممکن است بیفتد. گفت که اتفاقهای بد. گرما، آتشسوزی، برقگرفتگی، انفجار و پکاندن فیوز. بیشتر حالت تهدید داشت تا اطلاعرسانی. ترسیدم. دوباره چراغقوه را فرو کردم سر جایش و افتادم به جان سیم سوم لخت. بعد از نیم ساعت تقلا و عرقریزی و فحاشی به کارخانههای تولیدی چین، بالاخره وصل شد. یک سیم لخت که بودن یا نبودنش در چرخیدن تهویه هیچ اثری نداشت اما جان من را میتوانست در برابر خیلی چیزها نجات بدهد.
کار انجام شد و تهویه روشن شد. سیم لخت هم آنجا بود و آماده بود برای جلوگیری از اتصالی و حادثههای احتمالی. آمدم جلوی کولر ولو شدم روی زمین. جان فحش دادن نداشتم. به هیچ چیز فکر نمیکردم به جز به رفیق ایام دور و درخشانم. آن رفیقی که سالها سیم سوم لخت زندگی من بود. کسی که همیشه بود. توی دستور کار رفاقتش چرخاندن چرخ زندگی من وجود نداشت و چه بود و چه نبود، چرخ زندگی من میچرخید. ولی فرشتهی محافظ من بود. جلوی منفجر شدن و اتصالی کردن و ترکیدنم را هزار بار گرفته بود. هزار بار من را از جریانهای خطرناک رهاند و خودش را سپر بلا کرد. یک گوشه، متصل به بدنهی زندگی من. گوش به زنگ. آماده. بیتوقع. حالا کجایی سیم سوم لخت من؟
#فهیم_عطار
@fahimattar
