ch
Feedback
سپهر چناران

سپهر چناران

前往频道在 Telegram

📰 ماهنامه فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، ورزشی "سپهر چناران" 👤 ارتباط با ما و ارسال سوژه 09153822805 Sepehr-chenaran.ir چناران، خیابان طالقانی5. پلاک39 05146124555 📧 sepehr.chenaran@gmail

显示更多
464
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
دل که زنده باشد، هرخانه‌ای آباد می‌شود! خانه‌ی دلت آباد... روز و روزگارتان خوش باد
دل که زنده باشد، هرخانه‌ای آباد می‌شود! خانه‌ی دلت آباد... روز و روزگارتان خوش باد

چهل روز از مرگ نوجوانان و جوانان و آینده سازان ایران گذشت... تو در من زنده‌ای ، من در تو .. ما هرگز نمی‌میریم ... می‌بینم ... آن شکفتن شادی را ... پرواز بلند آدمیزادی را ... آن جشن بزرگ روز آزادی را ... .           بنگر چه جان‌های گرامی               رفته‌اند از دست ... ( شعر از استاد هوشنگ ابتهاج موسیقی استاد کیهان کلهر...)

پرسید در چه حالی؟ پاسخ ز دیده‌ام ریخت... @jadehayenarafteh
پرسید در چه حالی؟ پاسخ ز دیده‌ام ریخت... @jadehayenarafteh

photo content

🟢🟢⏪ خون سیاوشان 📄 میلاد عظیمی افراسیاب نمی‌خواست هیچ ردّ و نشانی از خون سیاوش بماند. می‌دانست که خون سیاوخش نمی‌خسبد؛ رونده و رویاننده است. چون بر خاک بریزد از آن گیاه خواهد رست، و آن گیاه بر خواهد داد: نباید که خون سیاوش زمین ببوید؛ بروید گیا روز کین بر آن بود، حتی به بهای ناچیز کردن دخترش- که از سیاوش بار گرفته بود- ریشهٔ سیاوش را از بیخ برکند. به قول فردوسی: نخواهم ز بیخ سیاوش درخت نه شاخ و نه برگ و نه تاج و نه تخت کام افراسیاب برنیامد. نه فقط، فرزند سیاوش، کی‌خسرو، ماند و خون‌ پدر خواست که از خون سیاوش، درختی شگرف رست؛ درخت راز! درخت رمز! درخت هماره‌بهار و همیشه‌سبز که بر برگ‌برگش نقش سیاوش بود. درختی که نشان ناکامی افراسیاب در خاک‌مال کردن خون مظلوم بود: ز خاکی که خون سیاوش بخورد به ابر اندر آمد یکی سبز‌ نَرْد نگاریده بر برگ‌ها چهر اوی همی بوی مشک آید از مهر اوی به دی‌مه بسان بهاران بدی پرستشگه سوگواران بدی در روایتی عتیق از اسکندرنامه آمده است که اسکندر به زیارت خاک سیاوش رفت. خاک سیاوش سرخ بود؛ سرخ از خون. خونِ تازهٔ مظلوم که می‌جوشید و نمی‌خسبید. از میان خونِ گرم، درختی سبز رسته بود. قصه می‌گوید اسکندر قصه‌ها، به چشم دید آنچه را که در قصه‌ها شنیده بود. پس گریست، و پاره‌ای از خون جوشندهٔ سیاوش را برای خجستگی، با خود برد، و سوگواران سیاوش را که زیر سایهٔ سبز و بلند درخت او بودند، چیزها بخشید. سوگ سیاوش، نه فقط در کتب افسانه که در متن زندگی مردم جاری بود. مردم می‌گفتند که رسم مصیبت- جامهٔ سیاه پوشیدن و موی پریشان کردن و گیسو بریدن- با واقعهٔ سیاوش آغاز شد. نوشته‌اند اهل بخارا را در سوگ سیاوش نوحه‌ها بود و برای آن سرودها ساخته بودند؛ «کین سیاوخش» و «گریستن مغان». مردم اشک و کین و هنر را به هم آمیخته بودند تا نگذارند خون مظلوم پای‌مال شود؛ تا نام جوان بی‌گناه‌کشته‌شده زنده بماند؛ تا چراغ حق‌جویی و دادخواهی فرونمیرد. «باغ سیاووشان» نیز نام سرودی بود؛ در شاهنامه آمده کی‌خسرو، گرد «باغ سیاوش»، نزدیک جایی که سر او را بریدند، می‌گشت و گریان از خدا می‌خواست که راهی بنماید تا کین پدرش را از افراسیاب بستاند. «مظلمهٔ خون سیاووش»، در فرهنگ رسمی و فولکلور ایران نمادی شد برای خونی که تا پایان جهان نمی‌خسبد و گاه‌وبی‌گاه به جوش می‌آید؛ ماجرایی که تمام نمی‌شود. حقی که باید استیفا شود. در برخی نسخه‌های شاهنامه، ابیاتی شگفت آمده؛ روایتی بسیار کهن که از دیرباز به شاهنامه راه یافته است. معلوم نیست شاعرش که بود؛ هر که بود جوانمردی بود که کوشش مردم ایران را برای زنده داشتن خون مظلوم، منظوم کرد: فروریخت خون سر پربها به شخّی که هرگز نروید گیا همان‌گه که خون اندرآمد به خاک دل خاک هم درزمان گشت چاک به‌ساعت گیاهی برآمد چو خون از آنجا که کردند آن خون نگون گیا را دهم من کنونت نشان که خوانی ورا «خون اسیاوشان» بسی خلق را فایده‌ست اندروی که هست اصلش از خون آن ماهروی در بعضی نقل‌ها، به جای «خون اسیاوشان»، «فر/ پر اسیاوشان» آمده و چه بهتر؛ نام دو گیاه را با خون سیاوش پیوند زده‌اند: پرسیاوشان و خون‌سیاوشان؛ هم سبز هم سرخ و هم مشک‌بو. شاعران با گیاه سیاوش مضمون‌ها ساختند: هر شبی بر خاکش از خون، دانهٔ دل کِشتمی هر سحر خون سیاووشان از او بدرودمی مردم نیز می‌گفتند هر برگی که از گیاه سیاوش کنده شود، خون سیاوش از آن می‌جوشد. باور داشتند خاصیت گیاه سیاوش، در جوان بیشتر است؛ تأکیدی بر حرمت خون جوان مظلوم. خونی که به هیچ تمهید و ترفند نمی‌بایست شسته شود. می‌توان کودکی را در رستاقی از سمرقند تصور کرد؛ نام گیاه سیاوش را می‌شنود و از مادر می‌پرسد: —خون سیاوشان؟ سیاوش کیست؟ + شاهزادهٔ جوان نجیب زیبای پاک. — چرا خون؟ + سیاوش را کشتند. — چرا کشتند؟ + بی‌گناه کشته شد. مظلوم. — چه کسی سیاوش را کشت؟ + افراسیاب کشت.  - سرانجام چه شد؟ + سرانجام...؟   کی‌خسرو گفت: کینِ پدرم سیاوخش طلب کنید... همی جان فدای سیاوش کنیم نباید که این کین فرامش کنیم... ‌ پس کی‌خسرو سر بر زمین نهاد و خدای را عزّوجلّ شکر کرد که کشندهٔ سیاوخش را به دست او گرفتار کرد. پس گفت: ای آن‌که سیاوخش را تو کشتی و صورتِ دل‌پذیرِ او تو تباه کردی و جامه از تن او، تو بیرون کردی و این بیخ کینه تو بنشاندی و این عداوت و حرب به میان ما، تو افکندی، و این آتش سوزنده به میان هر دو گروه، تو انگیختی، و از  رویِ نیکوی وی شرم نداشتی، و از مردی و قوت و فرهنگِ او نترسیدی، و از مهر و وفا و جوانمردی او یاد نکردی و بر خرّمیِ او نبخشودی، و از این سپاه عجم نیندیشیدی، سپاس مر خدای را که تو را گرفتار کرد. کجات آن بزرگیّ و تخت و کلاه کجات آن بروبوم و چندین سپاه! که اکنون بدین تنگ‌غار اندری گریزان به سنگین‌حصار اندری! که تا زنده‌ای بر تو نفرین بود پس از مرگ هم دوزخ آیین بود

🟢⏪شاید باور‌ نکنید ولی طی این ۲۴ سال؛ ایران ۱۳۰۰ جلسه مذاکرات هسته ای با دیگر کشورها انجام داده. ۴۲۰ جلسه غیرمستقیم با آمریکا. ۲۸۰ جلسه با تروئیکای اروپایی. ۲۰۰ جلسه با اتحادیه اروپا. ۱۲۰ جلسه با روسیه. ۹۰ جلسه با چین. ۱۹۰ جلسه با اتریش؛ عمان؛ قطر و... به عنوان میانجیگر. اگه هرجلسه فقط ۴ ساعت طول کشیده باشه میشه ۵۲۰۰ ساعت. یعنی اگه یکی از شبکه های تلویزیون فقط ۲۴ ساعته مذاکره نشون میداد میتونست ۲۱۷ روز مذاکره نشون بده. @moallemshad

گیرم که فردا سپیده سر زند و روزگار به کام شود با غم آنها که برای ما جان داده اند چه باید کرد؟ □اندیشه ورزی
گیرم که فردا سپیده سر زند و روزگار به کام شود با غم آنها که برای ما جان داده اند چه باید کرد؟ □اندیشه ورزی

🟢⏪برای شریف بودن ، فقط احساس کافی نیست..!! هاشم شریف‌زاد  : احساس کافی نیست بزرگ‌ترین جنایتکاران تاریخ الزاماً بی‌احساس نبوده‌اند! آنچه آن‌ها را به خشونت جمعی رسانده، فقدان تخیل بوده است. هنرمند، به‌واسطه‌ی قدرت تخیل، زودتر از دیگران می‌فهمد که «رنج چیست» و چرا انسانیت فراتر از هویت‌ها و باورهاست. بعضی‌ها فکر می‌کنند خشونتِ بزرگ، حاصلِ بی‌احساسی است.اما تاریخ چیز دیگری می‌گوید.آدم‌هایی بوده‌اند که هزاران انسان را کشته‌اند..!! و همان شب فرزندشان را در آغوش گرفته‌اند...مسئله، نداشتن احساس نیست. مسئله، نفهمیدن رنجِ دیگری‌ست. انسانیت جایی آغاز می‌شود که تخیل تو اجازه می‌دهد داغِ دیگری، داغِ تو باشد. پیش از هر باور، پیش از هر هویت، ما انسانیم... و شاید به همین دلیل است که هنرمند همیشه معترض است.

جای مردان سیاست بنشانید درخت تا هوا تازه شود…🕊️ ~سهراب سپهری
جای مردان سیاست بنشانید درخت تا هوا تازه شود…🕊️ ~سهراب سپهری

‍ ▪️ جریره جان، با خود چنین مکن فرود، پسرِ سیاوش بود. سیاوش به ناحق کشته شد و ایرانیانِ سوگوار می‌خواستند که به کین‌خواهی به جنگِ افراسیاب بروند. کیخسرو، برادر ناتنیِ فرود که هرگز او را ندیده بود، به سپهدارْ طوس گوشزد کرد: برای رفتن به جنگ، سپاهت را از مسیرِ بیابان ببر، از همان راهِ سخت‌تر. به هیچ‌روی از مسیرِ قلعهٔ کلات، از آن راهِ هموارتر، مگذر؛ که فرود و جریره، مادرش، آن‌جایند؛ نباید که آزاری ببینند. برادر به من نیز ماننده بود جوان بود و همسال و فرخنده بود کنون در کلات است با مادر است جهان‌جوی با فرّ و با لشکر است توس، خودپسند و تندخو بود؛ این اندرز را به گوش نگرفت: ولیکن سپهبد خردمند نیست سر و مغزِ او از درِ پند نیست و سپاه را به همان راهی برد که نباید می‌برد. از آن‌سو، در قلعه، جریره، مادرِ فرود، جریره همان مادرِ کودکِ ارجمند جریره سَرِ بانوانِ بلند جریره زنی بود مامِ فرود ز بهرِ سیاوش دلش پُر ز دود او از این خبر خشنود بود، از این دادخواهی و لشکرکشی؛ از این‌که سپاهِ ایران به پادشاهیِ کیخسرو در راه‌اند، امیدها بافت و خیال‌ها. پس پسرش را به کین‌خواهی برانگیخت، به پیوستن به سپاهِ برادر، و گمانش این بود که هرچه پیش آید، خوش آید! برادَرْت گر کینه جوید همی روانِ سیاوش بشوید همی گر او کینه جوید همی از نیا تو را کینه زیباتر و کیمیا برت را به خِفتانِ رومی بپوش برو دل پُر از جوش و سر پُر خروش به پیشِ سپاهِ برادر برو تو کین‌خواهِ نو باش و او شاهِ نو اما همه‌چیز دیگرگون شد و بخت واژگون. جنگ درگرفت و فرود در برابرِ ایرانیان قرار گرفت و پسرِ توس و دامادِ توس به دستِ فرود کشته شدند و کین‌کشی از افراسیاب به کین‌کشی از فرود بدل شد؛ یعنی پسرِ سیاوش شهید. جریره نیمه‌شب بیدار شد، سراسیمه به بسترِ پسرش رفت: بدو گفت بیدار گرد ای پسر که ما را بد آمد ز اختر به سر سراسر همه کوه پُر دشمن است درِ دژ پُر از نیزه و جوشن است راستی چه شد که لشکرِ برادر دشمن شد؟ چه شد که سپاه چنین به بی‌راهه رفت؟ او که قرار بود به پیکارِ افراسیابِ تورانی برود، چرا به جنگِ پورِ سیاوش رفت؟ فرود از دژِ سپید بیرون آمد. همراهانش تک‌به‌تک در نبردی خون‌بار فرو افتادند و سرانجام بیژن دو پای اسبِ فرود را زد و رهام دست فرود را از تنش جدا کرد! ای سوگ، ای درد، ای فغان، که ایرانی با ایرانی چه کرد! این چه کین‌خواهی از دشمن بود که به کین‌کشی از دوست، از برادر کشید! فرود، اسبِ مرده را جا گذاشت و تنِ بی‌دستش را به دژِ سپید کشانید. مادر، تنِ خونینِ فرزندش را دید؛ همگان آن تنِ شرحه‌شرحه را دیدند. فرود هنوز زنده بود که آیینِ سوگ برپا شد. مویه‌ها بر هوا شد و موها کنده شد، خاک‌ها بر سر ریخته شد و دل‌ها ریخت. زنان ناخن بر روی کشیدند، بند از گیسوان گشودند، موها بریدند، بر سر زدند، بر سینه نیز. ⚫️⏪سووشونی دیگر، نه برای سیاوش، که برای پورِ سیاوش. جریره که پسرش را این‌گونه سیاه‌بخت و خونین‌تن دید، خشم و اندوه و درماندگی‌اش را به ویرانیِ خودخواسته بدل کرد. جریره همه‌چیز را درید، همه‌چیز را شکست، همه‌جا را آتش زد و همهٔ گنج‌هایش را در آتش سوزاند. تیغی برداشت و به اسطبل رفت و شکمِ اسبانِ خود را درید. خدمت‌کاران و پرستاران و یارانش همه بر بامِ دژ رفتند و خود را به پایین افکندند. جریره در پایان، خودش را به کنارِ فرزندش کشید و خنجرش را در شکمِ خود فرو برد. پرستندگان بر سرِ دژ شدند. همه خویشتن بر زمین بر زدند. یکی آتشی خود جریره فروخت، همه گنج‌ها را به آتش بسوخت. یکی تیغ بگرفت زان‌پس به دست، در ِخانه تازی‌اِسپان ببست، شکمْشان بِدّرید  و بُبْرید پی، همی ریخت از دیده خوناب و خوی. بیامد به بالینِ فرخْ فرود، یکی دشنه با او چو آبِ کبود، دو رخ را به رویِ پسر برنهاد، شکم بردرید  و برش جان بداد همه دژ سراسر برافروخته همه خان و‌ مان کنده و سوخته ▪️ فرود، فرزندِ همهٔ ما بود؛ نباید این‌گونه می‌شد، اما شد! شومیِ سرنوشت و خوش‌بینیِ باور و خطای راه‌بینی و بدخواهیِ طوس‌ها ما را به این‌جا کشید. اینک در این روزگارِ سیاه، در قلعه‌ای ویران همگی سوگواریم؛ اما نباید که جریره شویم، نباید که خنجر برداریم، نباید از اسبانِ خود، از زندگیِ خود، از باشندگانِ دژِ تاریک خود کین‌کشی کنیم. دادخواهی به دشمن‌کشی رسید، دشمن‌کشی به برادرکشی، اما نباید برادرکشی به خویشتن‌ کشی نیز بکشد. اینک یک ملت جریره شده‌اند با خنجری رو به خود،با بغضی که نمی‌شکفد، منفجر می‌شود و می‌سوزاند خود را و دژِ سپید را. ▪️ جریره جان، ای مامِ فرود، ای مادرِ همهٔ نیکان، دشنه ات  را زمین بگذار دست از کشتنِ خویش بردار دست از ویرانیِ خویش تاریخ، تو را خواهد خواند خودت را زیباتر بنویس… ✍️ عرفان نظرآهاری بانگ باستان @bange_bastan

🟢⏪فرهنگ چیست؟ علم تکامل فرهنگ (cultural evolutionary science) علمی است که به پویایی فرهنگی و دینامیک تغییرات در آن می‌پردازد. به بهانه‌ی اشاره به مقاله‌ای مهم و میان‌رشته‌ای که به‌تازگی در نشریه‌ی علوم انسانی تکاملی منتشرشده، و به معضلاتِ پیش رو در علم تکامل فرهنگ می‌پردازد، ابتدا در این پست فرهنگ معرفی می‌شود و سپس در پست بعد این علم، البته به نحوی اجمالی، معرفی می‌شود و خواهیم دید چرا پرداختن به آن برای همه‌ی رشته‌های علوم انسانی ضروری است و ضعیف‌کردن بخش تکامل در کتب درسی چه آسیب‌های ناشناخته‌ای در سایر حوزه‌ها می‌تواند داشته باشد. ⏪تاریخچه‌ تا دو سه سده‌ی پیش کالچر یا فرهنگ معادل با «تعلیم‌وتربیت» بود. فرهنگ ویژگی یک انسان منفرد بود و نه توصیفی از مقوله‌ای در سطح اجتماع. انسان فرهیخته، یا بافرهنگ (Educated person)، کسی بود که آموزش دیده بود. (بی‌دلیل نبود که در ایران وزارت آموزش‌و‌پرورش را تا چندی پیش «وزارت فرهنگ» می‌نامیدند. در لغتنامه‌ی دهخدا معادل‌های فرهنگ چنین آمده است: علم و دانش؛ ادب و معرفت؛ تعلیم و تربیت؛ آثار علمی و ادبی یک قوم یا ملت؛ و لغتنامه.) (کالتورا در لاتین به معنای کشت‌وکار هم بوده که باز با پرورش ربط دارد و کشاورزی اگریکالچر است. کالتورا یعنی رشدکردن: رشد گیاه، یا رشد معنوی انسان.) از قرن نوزدهم است که به‌معنای امروزینِِ کلمه، واژه‌ی «فرهنگ» رایج می‌شود و گسترشِ شیوع آن در معنای جدید پدیده‌ای قرن بیستمی است. به‌عبارتی از دورانی که شاهد تغییرات شدید هستیم توجه‌ها به فرهنگ معطوف می‌شود. تا قبل از آن فرهنگ به‌عنوان پس‌زمینه‌ای نسبتاً ثابت کمتر مورد توجه است زیرا مغز ما کمتر به پس‌زمینه‌های ثابت توجه دارد. جالب آنکه، با افزایش نرخ تغییرات در جوامع شاهد افزایش نرخ استفاده از واژه‌ی فرهنگ نیز هستیم. مطالعه‌ی علمی فرهنگ پدیده‌ای بسیار جدیدتر است.     تعریف فرهنگ در معنای رایج و امروزین آن: افرادی مانند کاولی‌اسفورزا، فلدمن، ریچرسون، و بوید که از بنیان‌گذاران مباحث تکامل فرهنگی در اواخر قرن بیستم هستند فرهنگ را از جنس اطلاعات می‌دانند: فرهنگ اطلاعاتی است که بین افراد یا گروه‌ها منتقل می‌شود، جایی که این اطلاعات جریان می‌یابد و باعث بازتولید و تغییرات پایدار در صفت‌های رفتاری می‌شود. این انتقال می‌تواند به‌صورت عرضی و درون‌نسلی باشد، یا طولی و میان‌نسلی. تیلور در اولین تعاریف علمی از فرهنگ در ۱۸۷۱ آن را به شکل مجموعه‌ای تعریف می‌کند: مجموعه‌ی پیچیده‌ای که شامل دانش، باورها و اعتقادات، هنر، اخلاق، قانون، عرف و هر ظرفیت دیگری است که انسان به‌عنوان عضوی از جامعه کسب می‌کند. این تعریف هنوز به آنچه انسان کسب می‌کند توجه دارد اما دیگر فقط افراد فرهیخته و تعلیم‌دیده نیستند که بافرهنگ هستند بلکه همه‌ی اعضای جامعه از فرهنگ برخوردارند. به‌علاوه معلم نیست که آن تعلیمات را به فرد آموزش دهد که او را فرهیخته کند بلکه این باورهای مشترک، عرف و غیره در سطح جامعه وجود دارند. فرهنگ مجموعه‌ای درهم‌تنیده و در حال "شدن" است. خوشه است و نه مجموعه‌ای از اشیاء نامرتبط؛ و درحال صیرورت است و نه ثابت. مجموعه‌ای درهم‌تنیده یا خوشه‌ای از چه چیزی؟ {شیوه‌های زندگی یا سبک‌های زندگی (از جمله سبک فرزندپروری، و سبک زندگی خانوادگی، ازدواج و طلاق)؛ رویکردهای جمعی مردم به موضوعات؛ فعالیت‌های جمعی؛ مناسک؛ ارزش‌های مشترک؛ معارف جمعی؛ باورهای جمعی؛ رفتارهای جمعی، و ...} این ویژگی‌ها، که می‌توان عناصر ذیل هرکدام از آنها را مقوله‌های فرهنگی نامید، می‌توانند مربوط به یک سازمان، یک قوم، یک مذهب، یک شهر، یک ملیت، یا حتی فراتر از آن مربوط به کلیت گونه‌ی انسان باشند که در این‌صورت آن را "فرهنگ بشری" می‌نامیم. گاه دایره‌ی فرهنگ را به جانوران نیز نسبت می‌دهند و مثلاً از فرهنگ در برخی نخستی‌ها سخن می‌گویند. این کار نه فقط برای شناخت بهتر آن گونه‌ها انجام می‌شود بلکه به درک بهتری از فرهنگ در انسان نیز کمک می‌کند. در برخی تعاریف برساخته‌های مادی هم در این مجموعه گنجانده می‌شود که دراین‌صورت تکنولوژی‌ها و هنرها نیز ذیل فرهنگ قرار می‌گیرند. اگر چنین کنیم معمولاً برخی هنرها جایگاه خاصی پیدا می‌کنند تاجایی‌که اصطلاحاً افراد مرتبط با آن هنرها انسان‌های «بافرهنگ‌تری» درنظر گرفته می‌شوند که واژه‌ای مقبول در علم تکامل فرهنگ نیست. به‌طورخلاصه بسته به آنکه فرهنگ را چگونه تعریف کنیم و به لحاظ روش‌شناسی دایره‌ی آن را چگونه ببندیم نظریه‌های تکاملی متنوعی در توصیف و تبیین آن شکل می‌گیرد. به عبارتی مجموعه‌ای از نگاه‌های تکاملی به فرهنگ داریم و انواعی از مدل‌ها. این مدل‌ها با توجه به اینکه فرهنگ را چگونه تعریف می‌کنند و بر کدام مقوله‌ی فرهنگی تأکید می‌گذارند توصیف‌ها و تبیین‌های بدیلی از تغییرات فرهنگی عرضه می‌کنند. هادی صمدی @evophilosophy

چهل روز گذشت من در دل فاجعه مانده‌ام و گلوله‌ای به تنم نخورده... اما زخم تماشای این ویرانی زندگی‌ام رو روزی صدبار مصادره می‌ک
چهل روز گذشت من در دل فاجعه مانده‌ام و گلوله‌ای به تنم نخورده... اما زخم تماشای این ویرانی زندگی‌ام رو روزی صدبار مصادره می‌کند. با یاد آنان‌که از من باهوشتر و دلیرتر بودند چه کنم...؟ @jadehayenarafteh

ماجرای ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ حضرت حافظ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺣﺎﻓﻆ از دنیا می‌رود ﺑﺮﺧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯار ﺑﻪ ﻓﺘﻮﺍﯼ ﻣﻔﺘﯽ ﺷﻬﺮ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ می‌ریزند ﻭ ﻣﺎﻧ
ماجرای ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ حضرت حافظ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺣﺎﻓﻆ از دنیا می‌رود ﺑﺮﺧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯار ﺑﻪ ﻓﺘﻮﺍﯼ ﻣﻔﺘﯽ ﺷﻬﺮ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ می‌ریزند ﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺩﻓﻦ ﺟﺴﺪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺭ ﻣﺼﻼﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻧﺪ، به این ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﺍﺏ‌ﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﯽ‌ﺩﯾﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﻞ ﺩﻓﻦ ﺷﻮﺩ. ﻓﺮﻫﯿﺨﺘﮕﺎﻥ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ برمی‌خیزند. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﮕﻮ ﻣﮕﻮ ﻭ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﺯﯾﺎﺩ، ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ می‌دهد ﮐﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺎﻝ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺁﻣﺪ ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻤﻞ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ. ﮐﺘﺎﺏ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﮐﻮﺩﮐﯽ می‌دهند ﻭ ﺍﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ‌می‌کند ﻭ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ‌می‌شود: ﻋﯿﺐ ﺭﻧﺪﺍﻥ ﻣﮑﻦ ﺍﯼ ﺯﺍﻫﺪ ﭘﺎﮐﯿﺰﻩ ﺳﺮﺷﺖ ﮐﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﺩﮔﺮﺍﻥ ﺑﺮ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻧﻮﺷﺖ ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﻧﯿﮑﻢ ﻭ ﮔﺮ ﺑﺪ ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﺵ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﺩِﺭﻭَﺩ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﮐﺸﺖ ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﻃﺎﻟﺐ ﯾﺎﺭﻧﺪ ﭼﻪ ﻫﺸﯿﺎﺭ ﻭ ﭼﻪ ﻣﺴﺖ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﭼﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﭼﻪ ﮐﻨﺸﺖ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺣﯿﺮﺕ ﺯﺩﻩ می‌شوند ﻭ ﺳﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺰﯾﺮ می‌افکنند. ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺩﻓﻦ پیکر حافظ انجام می‌شود ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﺎﻓﻆ ﻟﺴﺎﻥ ﺍﻟﻐﯿﺐ ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﺪ.

برایت آرزوی خوشبختی نمی‌کنم چون چنین چیزی وجود ندارد برایت آرزوی توانایی و نیرومندی می‌کنم تا بتوانی بار رنج‌ها و سختی‌های زن
برایت آرزوی خوشبختی نمی‌کنم چون چنین چیزی وجود ندارد برایت آرزوی توانایی و نیرومندی می‌کنم تا بتوانی بار رنج‌ها و سختی‌های زندگی را به‌دوش بکشی ما باید آنقدر نیرومند باشیم که بتونیم بار سختی‌های زندگی را به‌دوش بکشیم و سر بلند بیرون آییم! آگوست استریندبری

🟢⏪به همین سادگی🔻 صبح با آهنگ گرم سماور آواز خواندم -نان داریم؟ -نه، شاید یک تکه!   کیسه نخی قرمز رنگم را برداشتم تا "بابا نان" بخرد. نانوایی سید محمود کرمی را دوست دارم. محمود را دوست دارم. خانواده کرمی دوست داشتنی و زحمتکش و همگی سحر خیز و پرتلاش هستند. دیر رسیده بودم. دیدم دو نفر جلوتر من بدون نان برگشت خوردند. در این شرایط در طی این همه سال صف نانوایی رفتن یاد گرفته بودم کوتاه نیام. تا در شیشیه ای نانوایی را باز کردم. شاطر گفت: نان تمام شد. - من نان نمی خواهم، آمدم احوالپرسی! گفت: خوش آمدی - یک دانه هم نداری؟ - دیر آمدی، ساعت ده به بعد پخت داریم. دم  در به حاصلخواه رسیدم او لباس خانه به تن داشت، یواشکی گفت: برو یک دانه می آورم. کیسه خالی نان را در دستم مچاله کردم و سوار ماشین شدم. استارت زدم. یکی از شهروندان جان، با چند نان می خواست سوار ماشین هیوندای سپیدش شود. به چشم من راه کج کرد. نان بدست - چند تا نون لازم داری؟ - ممنون عزیز، خیلی واجب نیست یک نان را برداشت و گفت: فعلا یک نان بگیر تا بعد. من اصرار کردم بدرستی ضروری نیست. - باید این نان را بگیری یک نان از شیشه ماشین هدیه داد و روزم گرم شد از نان داغ و مهر دلش. داشتم راه می افتادم از شیشه دیگر ماشین، حاصلخواه دو تا نان روی کیسه خالی نانم گذاشت. روزم، روشن شد، به همین سادگی همه چیز به مهر و روشنایی لبریز شد. دمتان گرم. روزگارتان پر مهر باد ببار شادی بر فرزندان ایران. ۲۷ بهمن ۱۴۰۴ چناران

photo content
+2

‍ 🔵صدام حسین حاکم عراق فاصله چندانی با حمله نظامی آمریکا (جنگ دوم خلیج فارس) نداشت. جرج بوش پسر،رئیس جمهوری آمریکا، تهدید کرده بود که به زودی به خاک عراق لشکرکشی خواهد کرد.صدام در پی جدی شدن این تهدید ،وزرا و مسئولین بلندپایه رژیمش را به حضور خوانده بود تا در این باره با یکدیگر تبادل نظر کنند.صدام جلسه را با محکوم کردن تهدید آمریکا آغاز کرد و سپس از وزرایش خواست در این باره نظر بدهند.اول از همه،علی حسن المجید وزیر دفاع صحبت کرد.او گفت:"آمریکایی ها آدم های احمق و خودبزرگ بینی هستند.ما نبرد با آمریکا را به داخل خاک آمریکا خواهیم برد".سپس طاها یاسین رمضان ،معاون رئیس جمهور،گفت:"قهرمانان واقعی عراق هزاران جوانی هستند که به خودشان بمب می‌بندند و آمریکا را منفجر خواهند کرد" سپس نوبت به قصی، پسر صدام حسین رسید. قصی که مدیر تولید سلاح های نامتعارف عراق بود ،خطاب به پدرش گفت:"ما می‌دانیم، و همه برادران حاضر در اینجا می‌دانند ،که ما ،به یاری خداوند،از همه ظرفیت‌ها و توانایی‌های لازم برخورداریم. ما صرفا با یک اشاره ساده از جانب حضرتعالی می‌توانیم خواب را از سر مردم آمریکا بپرانیم و جنگ را به خیابان های آمریکا ببریم.... قربان،من فقط از شما می خواهم که یک اشاره کوچک به من بکنید. قسم به سر مبارکتان ،که اگر شب آمریکایی ها را به روز و روزشان را به جهنم تبدیل نکردم ،از شما خواهم خواست که همینجا در حضور برادران حاضر در این اتاق سرم را از بدنم جدا کنید. اگر آن طور که می‌گویند بن لادن توانسته حملات یازده سپتامبر را انجام بدهد پس ، خدا به سر شاهد است ، ما ثابت خواهیم کرد آنچه که در یازده سپتامبر رخ داد در قیاس با بلایی که خشم و غضب صدام حسین بر سر آمریکایی‌ها خواهد آورد چیزی جز یک پیک نیک نبوده است. آمریکایی ها عراق را،رهبر عراق را،بچه های عراق را نشناخته اند"پس از پایان جلسه،صدام پسرش را مسئول دفاع از بغداد کرد و.... ✍️ روانشاد بیژن اشتری/مترجم و نویسنده با مدیران نامدار ایران همراه شوید telegram.me/excellentmanagers

⚫️⏪امسال چند هزار نفر در تصادفات جان باختند؟ 🔹جانشین رئیس پلیس راهور فراجا با اشاره به افزایش تلفات جاده‌ای در ۹ ماهه امسال گفت: در این مدت ۱۵ هزار و ۵۱۳ نفر از هموطنان در تصادفات جان خود را از دست دادند که نسبت به مدت مشابه سال قبل ۳.۸ درصد افزایش نشان می‌دهد. 🔹آمار تلفات درون‌شهری با افزایش حدود هشت درصدی همراه بود و در بخش برون‌شهری نیز حدود ۲.۵ درصد افزایش ثبت شده است که نیازمند توجه جدی همه دستگاه‌ها است. 🔹میانگین سالانه تلفات در کشور حدود ۱۹ هزار و ۸۰۰ نفر است و در این مدت بیش از ۶ میلیون و ۳۰۰ هزار نفر نیز مجروح یا معلول شده‌اند که ۱۰ تا ۱۵ درصد آنان دچار معلولیت دائم شده‌اند. 🔹۶۲ درصد جانباختگان تصادفات در سن کار هستند و بیشترین تلفات در گروه سنی ۲۰ تا ۳۰ سال ثبت می‌شود که این موضوع تهدیدی جدی برای سرمایه انسانی کشور است. @akhabarfouri_ir ⚫️⏪ پی نوشت ⚫️⏪ چرا توجه نمی کنیم این فجایع وحشتناک است این همه سال این همه کشتار در جاده این همه یتیم این همه معلول این همه خانه خراب چه کسی باید پاسخگو باشد؟ چه راهکاری برای برون رفت دادید؟ نتیجه؟ @sepehr_chenaran

🟢⏪ما کتاب می‌خوانیم تا بفهمیم تنها نیستیم. سی اس لوییس ✅تقدیم به حسین قادری و فرزندان ایران🔻 رضا گفت: دلم برای همه تنگ شده باید یک جا همدیگر را ببینیم. رضا، جواد، حسن، مریم، امیر و باربد، گرد هم آمدیم، گفتیم از کتاب، خودمان و چایی خوردیم. زنده باد چایی؟! هیچ دلمان نخواست به قفلی که زنگ زده بر در کافه کتاب و فکر قفل شده زنگار زده صاحب قفل، فکر کنیم حتی در باره گپ هم نزدیم. اما قرار شد قفل نزنیم به خودمان 🟢⏪یک شنبه ها ساعت پنج بعدظهر رضا و حسن گام برداشتند برای دوره نوین. یک شنبه ۲۶ بهمن ۱۴۰۴ ، یک ساعت مانده به پنج، ابرهای همه عالم در دل چناران بارید. چقدر دلش پر بود این سپهر چناران. اولین نفر داداش حجت بود، از سرکار مستقیم اینجاست. آخرین نفر یک بانوی زیبا با سبدی پر از پرتقال. با سبد جهیزیه اش پس از مدت ها همه را شگفت زده و خوشحال کرد، همچنین با شعر زیبای بدون سانسورش. او عمه گندم است. پس از مدت ها دیدن تک تک دوستان حس و حال خودش را دارد. تلخی روزگار در نگاه و کلام همه هویدا است. اما وقتی خانم آگاه پس از چهل روز از مرگ همسرش "شادروان حسین قادری" با یک جعبه شیرینی رسید، چهرمان در هم و کلاممان سرد اما دل‌مان قرص شد. بانو آگاه امید به آینده را روی سرمان پاشاند. جناب صالحی عزیز و بانوی ارجمندشان، بانو آگاه را با خود آوردند هر چند از نوه شان فراموش کرده بودند. باور دارم ما با هم، فقط با هم می توانیم امیدوار و خوشبخت باشیم نه به گونه ای دیگر. جناب مدیر جلسه، توکلیان و بانویشان، جناب رحمتی و بانو صفدری، گندم و بانو شه پرست، موسی عزیز با مادر ریحانه، رضا و باربد و البته ریحانه جان. بانو حیدری با علی جان طبیعت دوست و یک سبد استکان و چایی، کیمیای عزیز و بااستعداد- چه داستان کوتاه بسیار زیبا و تلخی را از خودش خواند- بقول حجت این نوجوانان به اندازه یک انسان میانسال درک و فهم دارند. این خوب است اما رنج آنها را زیاد می کند. جناب آقایی، عاشق کتاب، حیف کسی قدر خنده های او را نمی داند. امیر جان یوسفی صاحب و ارباب حلقه ها. او اکنون از عشق می گوید و شنیدنی است کلام این معلم گرفتار در دام عشق. هربار دستش را بالا می داد و انگشتانش را با حلقه زندگی دیدیم. ته دلمان خندیدیم. باور نکردنی است، امشب بانو آگاه و امیرجان هر دو امید به زندگی را به ما هدیه دادند. کتاب" عشق سال های وبا" کارش را تمام کرد. امید به آینده و اینکه عشق رنگ زندگی است. زندگی بدون عشق خود مرگی است. زندگی می ارزد، حتی اگر یک روز با عشق زندگی کرد. باربد چمبر، با سنتور حال دلمان را صیقل داد. مدیر جلسه صوت پایان نشست را زد. هر کس یک پرتقال در دست داشتیم. بوی پرتقال فضای دلمان را پر کرده است. "چه کردی بانو محمد پور با این سبد". پس از دو ساعت نشستن، بلند شدیم تا آماد بشویم برای یک نشست دیگر. با یک کتاب دیگر. جای بسیاری خالی است، جناب موسوی، جناب علیپور، محمد آقای مرد، جواد رضانژاد، بانو تاتاری و دیگر دوستان. بانو تاتاری گرفتاری کوچکی دارد. آرزو می کنم همه از بند گرفتاری ها رها شویم او نیز. بدرود تا دیداری دیگر چناران. بهمن ۱۴۰۴ عیسی شاکری قزلحصار @sepehr_chenaran

photo content
+3