Ardalan.amin.javaheri
前往频道在 Telegram
PhD in human Psychology from UCLA class of 2023 | Human Behavior Researcher | Author ارتباط مستقیم : @ardalan8j آدرس صفحه ی اینستاگرام: https://instagram.com/ardalan.amin.javaheri?igshid=MzNlNGNkZWQ4Mg==
显示更多1 862
订阅者
无数据24 小时
-127 天
-6030 天
帖子存档
سر میز نشسته بودند ، منتظر بودند گارسون برای سفارش بیاید .
پریل به نگاهای دنبال کننده ی آدرین دقت کرد و پرسید :
ایده ی کتاب هایت از کجا می آیند ؟
چطور میتوانی کارکترهای مختلف را ایجاد کنی ؟
آدرین همانطور که داشت زوجی را که در میز مقابل نشسته بودند، نگاه میکرد کمی خودش را به سمت پریل جلو کشید و گفت :
زوج پشت سرت را بعدا نگاه کن! دختر سلطه گر است
و پسر در کودکی مادری سخت گیر و احتمالا با شخصیتی مرزی داشته است که همیشه از او انتظار بهترین بودن داشته است .
حالا که بزرگ شده است به حقیقت زندگی برخورد کرده و دیده نمیتواند آنچیزی باشد که فکر میکرد ، اما هنوز در موازات این مرد میانسالِ شکست خورده آن قهرمان کودکی نیز در حال زندگی کردن است ، پسر از آینه فراری است و هر زمان خودش را میبیند احساس میکند حتی چهره اش با آنچه از خودش تصور میکند فاصله دارد !
این ارتباط ناهماهنگ با وجودش باعث شده کمی خودش را بزرگ ببیند، یعنی گاهی بهتر از آنچه هست و گاهی خیلی بدتر و در این مابین خود اصلی اش گم شود .
دختر در مقابل سعی بر کنترل همه چیز پسر دارد ، مدام در حرف هایش او را تحقیر میکند ، و همیشه به دنبال کشف دروغی از پسر میگردد! گرچه آن را نیز به راحتی پیدا میکند. زیرا پسر برای جلب رضایت دختر همچون مادر خودش هر کاری که از پسش بر نیاید را به دروغ موفقیت آمیز تعریف میکند ، و از آنجایی که ماه هرگز پشت ابر نمی ماند آن دروغ ها نیز لو میروند و این باعث حال بد پسر و سلطه ی بیشتر دختر میشود ، تا جایی که پسر هم از خودش تنفر دارد و هم در ناخودآگاهش از مادرش که در آینه دختر پدیدار است .
دختر کمبود های دارد که خودش را در این کمبود ها مقصر نمیداند ، دختر عزت نفس بالای ندارد ، خودش را کم میبیند و دوست دارد این کمبود را با گرفتن تأیید از جامعه جبران کند ، یعنی چیزهایی را داشته باشد که جامعه میپذیرد، مثل پول، مقام ، سفرهای تفریحی زیاد و ... گرچه دختر به خاطر همان عزت نفس پایین، توانایی کسب چیزهایی که گفتم را در خودش نمیبیند، برای همین همه اش را سر پسر می اندازد ، همیشه مطالبه های دارد که به آنها نمیرسد یا دروغ میشنود و خوب طبیعتاً از همه چیز رابطه اش نا راضی است ...
حتما سوال میکنی چطور ممکن است آدم ها در باطن اینقدر باهم بد باشند، اما باز برای شام خوردن باهم بیرون بیایند ؟!
چون سعی دارند با زندگی کردن آن را شفا دهند ..
در حالی که این خود آنها هستند که جلوی زندگی کردن را میگیرند، وگرنه زندگی در تماشای تلویزیون و یا حتی خوابیدن نیز جریان دارد .
پریل که مبهوت تحلیل های آدرین بود گفت :
خب چرا هنوز با هم ماندند ؟
اصلا اگر پسر از مادرش تنفر دارد چرا باید با کسی همچون او وارد رابطه شده باشد ؟!
آدرین کمی خودش را عقب کشید و یا نگاهی عمیق به پسر گفت :
زیرا او در باطن عاشق مادرش است ...
زیرا همیشه به دنبال ایجاد رابطه ای عمیق و صمیمی با مادرش بود، اما موفق نشد همزمان هم خودش باشد و هم بتواند عاشق او باشد .
پسر ایراد را در خودش میبیند ، احساس میکند اگر این دختر را نیز از دست بدهد لیست باخت های زندگی اش کامل میشود و شاید بعداً با کسی بیشتر شبیه مادرش دوست شود و یا دست کم ، کسی را شبیه مادرش کند، البته با رفتار خودش...!
پریل انگار خبر اندوه بزرگی را شنیده باشد گفت :
پس دختر چرا نمیرود ؟!
آدرین سرش را به حالت تأسف تکان داد و گفت :
گاهی نمیتواند چون فکر میکند همین پسر بی دست و پا را دوست دارد !
گاهی چیزهای خوبی در او میبیند که بخاطر آنها میماند !
گاهی فکر میکند بعد از این پسر دیگر کسی عاشقش نمیشود چون احساس میکند فقط اوست که همه چیز را دیده است اما میماند...
بعد باز فکر میکند که شاید دنیای زیباتری بیرون از این رابطه منتظرش باشد !
اما بیشترین دلیل ماندش این است که دلش میسوزد ...
هم برای پسر و هم برای خودش !!
پریل که انگار تمام حرف های آدرین را باور کرده بود با غم فراوان گفت :
حالا باید چه کار کنند ؟!
آدرین هم با خنده اشاره به کتاب "به زودی" کرد و گفت :
دعا....دعا همه چیز را عوض خواهد کرد...!!
متن از داستان: #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
صدا، تا به حال به صداها توجه نکرده بودم، مثلا صدای مردی که دلش شکسته و نمیخواهد عمق این شکستگی در آوای گفتارش پدیدار شود، اصلا کاری به کلمه هایی که میگوید ندارم، اصلا مهم هم نیست که چه منظوری را میخواهد برساند زیرا این خود صداست که حرف میزند نه کلماتی که با آن آواها ساخته میشود.
گاهی شوقی در صداست و گاهی شکستی عمیق، گاهی این شوق در صدای یک بازنده شکل میگیرد که فکر میکنیم چیزی برای از دست دادن ندارد و گاهی شکست در صدای کسی است که هنوز وقتش تمام نشده است، ولی آواها درست شبیه به نگاها هستند، حرف میزنند بدون اینکه مهم باشد چه میگویند.
داشتم به صدای مردی گوش میدادم که میخواست هنوز تکیه گاه باشد، مردی مردد و شکست خورده، صدایی که مثل دستی در سرما میلرزید ولی سعی داشت با تمام قدرت همه ی عصب ها را بسيج کند تا این لرزش پنهان شود، صدایی شبیه به خشمی که از ترس زاده میشود و به شکل عجیبی در انسان ها رفتار متناقضی میسازد.
گاهی کسی که تا سر حد مرگ ترسیده حمله ور میشود، گاهی کسی که آستانه صبرش تمام شده آرام میگیرد،
و گاهی مردی که نمیداند چه کار میکند، محکم، شمرده و با برنامه حرف میزند ولی حیف که عاشق ها هیچ وقت گول نمیخورند...!
من در پس کلماتِ با ساختار کوهن تردید و شکست را میشنیدم، با اینکه این ها هیچ ربطی به کلمات پر قدرت اش نداشت.
متن از داستان : #فرار_به_آلاسکا
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
سلام من این پادکست رو چند وقت پیش برای دل خودم درست کردم ، از استوری هایی که معمولا توی اینستاگرام گذاشته بودم و دیالوگ فیلم ها و موزیک هایی که دوست داشتم .
امیدوارم شما هم دوست داشته باشید 🤍💫
سلام من این پادکست رو چند وقت پیش برای دل خودم درست کردم ، از استوری هایی که معمولا توی اینستاگرام گذاشته بودم و دیالوگ فیلم ها و موزیک هایی که دوست داشتم .
امیدوارم شما هم دوست داشته باشید 🤍💫
سلام من این پادکست رو چند وقت پیش برای دل خودم درست کردم ، از استوری هایی که معمولا توی اینستاگرام گذاشته بودم و دیالوگ فیلم ها و موزیک هایی که دوست داشتم .
امیدوارم شما هم دوست داشته باشید 🤍💫
بین سی تا چهل سالگی وقتی است که خیلی از خودت دور میشوی ، فاصله میگیری با همه چیز ، با آنچه میخواستی باشی و گاهی حتی با آنچه هستی! ...
فقط یک صدای عاقل تر در ذهنت میآید که دیگر به خامی بیست سالگی نیست به جای اینکه تو را سرزنش کند شروع به منطقی نگاه کردن میکند ، هر روز به تو یادآوری میکند که لازم نیست چیزی را رویایی ببینی ، هر روز به یادت میآورد که باید صبور تر باشی ، باید مداومت داشته باشی ، باید به خودت شانس بدهی ، باید به عشق امیدوار بمانی...
راستش این صدا از آن صدای خام و پر امید چند سال پیش هم رقت انگیز تر است چون انگار صدای بیست سالگی از تو انتظار بیشتری داشت، حتی وقتی تو را سرزنش میکرد ...!
ولی این صدای بالغ، فقط دوست دارد تو را زنده نگاه دارد با اینکه خودش هم میداند کار تمام است !
در میان سالی نمیشود از مقایسه فرار کرد اینجا هر روز جنگ است ، هر روز مبارزه است ، حتی وقتی در اتاقی تاریک دراز میکشم و دوست دارم به گونه ای از همه جا محو شوم که انگار هرگز در این دنیا نبوده ام ، حتی زیر آن پتوی رنگی که قرار بود مرا محو کند نیز مسابقه ادامه دارد و فقط زمانی حالم خوب میشود که برنده شده باشم ، اینبار نه اینکه اولین نفر در زندگی کسی باشم ، بلکه نفر اول در زندگی اش شده باشم ، اینبار نه اینکه خاطره ای تکرار نشدنی بسازم ، بلکه همین بس که خاطره شده باشم ، اینبار نه اینکه عشق جاودانه او شوم بلکه بتوانم متعهد به او بمانم ، و اینبار نه اینکه لزوما زندگی کرده باشم بلکه فقط در زندگی باقی بمانم...
متن از داستان: #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
همیشه به این فکر میکنم که من از نگاه دیگران چه شکلی هستم؟ اصلا آیا من همانی هستم که در آینه میبینم یا چیزی که آینه به من نشان میدهد فقط انعکاسی از آنچیزی است که مغزم نسبت به من پردازش کرده است؟!
این یعنی شاید، من حتی ندانم دقیقا چه شکلی دارم!
چه برسد به اینکه خودم را درست بشناسم.
اگر اینگونه باشد دیگران من را چه شکلی میبینند؟!
مثلا کسی که من را دوست دارد میتواند از من یک الهه زیبایی تصور کند و همان را بپذیرد و کسی که از من تنفر دارد چهره ام را خیلی نچسب و زشت باور کند!
حال آيا این من هستم که در تصور آن ها چهره ای از خودم به یادگار میگذارم یا این نگاه آن هاست که من را متفاوت میبیند...؟!
کسی میگفت هیچ بدی و یا خوبی در انسان از بین نمیرود، فقط تعدیل مییابد، این یعنی چیزی در ذات آن ها وجود دارد، ولی من فکر میکنم اگر من ذاتی داشته باشم، اصلا ارزشی ندارم!
یعنی اگر خاصیت خوب یا بدی در من نهفته باشد من دیگر خاصیت اصلی ام را از دست داده ام.
فکر میکنم در ذات من باید هیچ نباشد.
در واقع من هیچ ام!
و این هیچ بودن در من این امکان را ایجاد میکند که هر ذاتی داشته باشم. در جایی میتوانم قاتل باشم و در جایی دیگر فرشته ی نجات و حتی فراتر از آن...!
چون هیچ خاصیتی از قبل برایم تعریف نشده است.
اشتباه همه این است که دنبال معنی میگردند، در حالی که معنی از یک خاصیت تکرار شونده می آید و خاصیت، محدودیت دارد.
ولی هرچقدر در خود و یا بیرون از خود فرو رفته باشیم، به هیچ میرسیم...
و این یعنی تو میتوانی روحی آزاد باشی، اراده ای بی نهایت، اصلی یقین شده و حنیفی خود پرست...
چون تو هیچ نیستی،
همه چیز هستی،
چون هیچ جا نخواهی بود
همه جا هستی
و چون یکتا پرستی بی خدایی،
خود ات خدایی...
متن از داستان : #فرار_به_آلاسکا
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
حتما شیطان شبیه یه یک موجود زشت با شاخ های تیز در دنیای ما زندگی نمیکند ، حتما او نیز مثل خدا شبیه به یک جسم فیزیکی قابل لمس و یا دیدن نیست. آنها همین صداهای زشت و زیبایی هستند که در محدوده ای کوچک ذهن ما بدون اینکه صدایی در دنیای مادی ایجاد کنند شنیده میشوند ...
این بزرگترین جنگ دنیاست که در واقعی ترین جهان نامرئی هر یک از ما یعنی درون ذهنمان دست به آتش زدن تکه تکه وجود غیر مادی ما میزنند .
اگر خدایی هست ، شیطانی نیز هست ، اگر خوبی هست ، بدی نیز هست و اگر جنگی در ماست ، حتما صلحی هم وجود خواهد داشت ..."
متن از داستان : #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
سخت و آسان میشوم، از خودم دور و نزدیک میشوم ،
میدانم دقیقا چه میخواهم اما ، شاید همان را هم نخواهم. میپرم از پنجره ی ذهنم بیرون و باز بر می گردم همانجا که پریده بودم و از خودم میپرسم آیا من هرگز پریده بودم ؟!..
میگویم میروم اما جایی نرفته ام ، میگویم میمانم اما هر شب میروم، میخواهم باز گردم اما در آخرین قدم باز نمیگردم ...
بی اعتبار شده ام پیش خودم ، هرکار که میگویم را نمیکنم ، هرچه میخواهم را نمیرسم ، هرچه میرسم را نمیخواهم ، دیوانه شده ام مگر نه ؟!.. دیوانه هم نشده ام ...
دست و پا میزنم و در عشق بیشتر فرو میروم ، دست و پا نمیزنم و باز بیشتر فرو میروم ، من در قطاری هستم که میرود و میرود، میخواهم بیرون بپرم اما نمیتوانم ، میخواهم قطار را نگاه دارم اما نمیتوانم ، میخواهم مسیرش را عوض کنم، باز هم نمیتوانم ، چرا من اینقدر نمیتوانم ؟! ...
شب ها بیدارم ، صبح ها هم بیدارم ، دیگر هیچ قاعده ای ندارم.
سخت و آسان میشوم ، ازخودم دور و نزدیک میشوم ، میدانم تورا میخواهم اما قطار عشق تو دارد من را به مقصد نابودی میرساند...!
#اردلان_امین_جواهری
عشق خیلی نا محسوس پیدایش میشود، اینقدر ساکت که سوالی برایش طرح نشود، نمیدانی چرا کسی را دوست داری! نمیدانی دستانش تورا جذب کرده یا دلش؟!
نمیدانی بخاطر چیزهایی که میبینی اینقدر زیباست یا چیز هایی که آنها را نمیبینی زیبایش کرده است؟!
روز اول تو فقط دوستش داری برای همه چیزهایی که نمیدانی، برای همه سوال هایی که نمیپرسی، برای همه ی نگاه هایی که نمیفهمی.. تو عاشق میشوی و این راهی است که برای پیدا شدن باید میرفتی.
راهی که مهم نیست چقدر فریبنده شروع میشود، فقط میدانی عاقبت جالبی ندارد، ندارد ولی میروی، پاهایت را خود خواسته سُر میدهی تا درون چاله اش بیفتی، میافتی و غرق میشوی...
متن از داستان : #برگشتن
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
من معشوقِ تو
من همسرِ تو
من برادر
من پدرِ تو
من حتی رفیقِ توام.
هر کدام را نخواستی، آن دیگریِ توام.
منی که تنهایت نخواهم گذاشت...!
#جمال_ثریا
ایوان دوست داشت یاروسلاوا را به هر طریقی نگه دارد، به او وعده میداد که همه چیز درست میشود.
میگفت برایش فلان کار را میکند، بیسار کار را میکند.
اما چطور قرار بود همه چیز درست شود
وقتی هنوز او داشت همان کار را تکرار میکرد؟؟
کدام کار؟
دوست نداشتن خود اش را...!
ایوان دنبال یک راه کوتاه بود،
یک میان بر که از وسط جاده بزند در خاکی تا آن طرف مسیر باز از یاروسلاوا جلو افتاده باشد.
که بتواند باز دست اش را بگیرد و آنگونه که خود اش دوست داشت عاشق او باشد.
دوست داشت نقش حامی را برایش بازی کند
دوست داشت مثل چند سال قبل، برایش لباس بخرد، به او بگوید چقدر خوب است تا باعث پیشرفت اش بشود...
ولی دیگر قدرت اش را نداشت.
برای همین مثل پدر ادلیرا دنبال راه کوتاه تری بود تا به مقصد برسد.
ولی چطور میشد راه کوتاه تری برای دوست داشتنِ دیگری پیدا کرد، وقتی هنوز راهی برای دوست داشتن خوداش پیدا نکرده بود!
متن از داستان: #دختر_اوکراینی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
"عشق از ایمان فراتر میرود،
از تمام بدی ها پیشی میگیرد
مثل روح انسان که بعد از مرگ دنیا را پشت میگذارد، کلام را رد میکند و به نقطه ای میرسد که هیچ چیز نیست..
یک مطلق خالی
که عاشق ها میفهمند
آنجا کجاست..."
متن از داستان: #دختر_اکراینی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
تو را در خیالم میبوسم ، نه فقط لبهایت را ، بلکه دور آنها را ، آن زخم به جا مانده که روی لب بالایت هست را ، دستم را به دو ور صورتت میگیرم و شروع میکنم به بوسیدن هرچه در تو هست.. در خیالم تو مثل کودکی که نمیداند باید چه کار کند لبهایت که حالا بین دست های من شبیه به قلب شده اند را رها کرده ای و با چشم های گرد شده سعی میکنی اعتراضی خوشایند را به من منتقل کنی. آه چشم هایت، آن لعنتی ها از روز اول من را شیفته ی خود کرده بودند و حالا اینگونه من را نگاه میکردند که گویی بدون اینکه دلشان بخواهد از دست بوسه های بی امان من رها شوند اعتراض داشتند.
این زیباترین نوع از اعتراض است ، که از زیادی دوست داشته شدن باشد!
حالا گونه هایت را میبوسم که هنوز مثل کودکان نرم و لطیف هستند ، لپ هایت را که انگار خدا مثل معماری لایه ای باریک از لطف اش را روی آنها کشیده است ، اینجا تو را دارم اما باز هم سیر نمیشوم ، دستانم را شل میکنم ، کمی آزاد میشوی ، لب هایت که مثل لباس های تازه شسته شده هنوز چروک خورده اند را بلافاصله انحنا میدهی تا با خنده ات مزد تمام روزهایی که منتظر ماندم را داده باشی...
دستم مثل مسافری حالا به دور گردنت ات میرسد و با لبخندی غرور آمیز نمی گذارم بفهمی چقدر از داشتن تو لذت میبرم.. نگاهم مهربان روی صورتت میچرخد و تو موذب، اما جسور میگویی:
"خل شدی ؟!..."
حالا مستقیم در چشمانت نگاه میکنم و میگویم:
" خیلی وقته خل شدم ..."
دست راستم را به کمرت حلقه میکنم ، و دست چپم را پشت گردن تو میکشم ، شبیه به روشن دلی هستم که با اینکه چشمانش نور دارند اما باز با دست هایش میبیند ، دست هایم با لمس فقراتت انگار باز تو را کشف میکنند ، حالا میخواهم لب هایت را ببوسم ، تو نیز اینبار بدون اعتراض ، شبیه به مهاجری به وجود من میپیوندی تا این شکل را کامل کنی ، تا من را از دنیای واقعی دور بندازی یا حداقل اینجا با من همراه باشی ..
من تو را در خیالم میبوسم
انگار آنجا واقعا تو هستی،
خودت هم این را میدانی...
#نامه_های_ناتمام
#اردلان_امین_جواهری
