2 166
订阅者
无数据24 小时
-57 天
-3130 天
帖子存档
2 166
💠 شعـــــــر 💠
ای دل تو ندانستی قدر گل و بستان را
بیهوده چه می نالی بیداد زمستان را؟
ظلمات شب هجران، بیهوده ندادندت
تو قدر ندانستی آن چشمه ی حیوان را
مغرور شدی ای دل در گلشن وصل از بخت
بایست کشید اکنون این رنج بیابان را
صد بار تو را گفتم دیوانگی از سر نه
ترسم که دهی از دست، آن زلف پریشان را
دلبسته ی این دامی، مرغابی این دریا
کم شکوه نما ای دل این وحشت طوفان را
در بزم چمن بنگر، کان مرغ پسند افتد
کز سینه برون آرد، دلسوزتر افغان را
گل خرم و سرو آزاد، بلبل همه در فریاد
الحق که ستم کردند مرغان خوش الحان را
کی نام تو را می برد دل روز ازل ای عشق
در خواب اگر می دید هنگامه ی هجران را!
در فصل گلم آن کو در کنج قفس افکند
می برد ز یادم کاش، شبهای گلستان را
تنها ز تو دردی ماند ای مونس جان با من
خواهم که نخواهم هیچ، با درد تو درمان را
تا رفت ز کف جانان، دشمن شده ام با جان
بیدل چه کند دل را، عاشق چه کند جان را
دیگر هوسی ما را جز وصل تو در سر نیست
رحمی کن و یادی کن این بی سر و سامان را
ای عاشق شیدائی بشنو سخنی از من
هر چند که نتوانی هرگز شنوی آن را
در بزم وصال دوست از جام جمال دوست
چون مست شدی مشکن، پیمانه و پیمان را
#عماد_خراسانی
https://t.me/ghalbyakhi735
2 166
🍀 دکلمـــــــه 🍀
گرگی رو دیدم که ناراحت بود
ازش سوال پرسیدم چرا ناراحتی؟
گفت شنیدم که بعضی از آدمها
بنام من نامردی میکنن
عجب دنیایی ماها برای خودمون درست کردیم.
اما آدم صاف و صادق گاهی
هر چقدر هم که زرنگ باشه.
باز هم دروغای اونی که دوستش داره
رو به طرز احمقانهای باور میکنه.
چون دوست داشتنش از جنس واقعی هست
نه از روی هوس.
ماها وقتی کسی رو واقعا دوست داریم،
حس ششم برای طرف مقابل ایجاد میکنه
که ما میتونیم هرکاری او انجام بده
رو احساس کنیم
مثل زمانی که پریشون هست.
زمانی که خوشحال هست،
یا زمانی که ما دروغ میگیم،
این عجیبه اما واقعیت زندگیه.
ما آدمها عادت کردیم که هر روز
دوش بگیریم،
اما یادمون میره که ذهنمون
هم به دوش گرفتن نیاز داره.
گاهی با یک غزل حافظ میشه
دوش ذهنی گرفت و خوابید.
یک شعر از فروغ، تکهای از بیهقی،
صفحهای از مزامیر،
عبارتی از گراهام گرین،
جملهای از شکسپیر،
یا خطی از نیما، ولی همیشه غافلیم..
شبانه روز چقدر خبر و گزارش و
مطلب آشغال میتپونیم توی کلهمون.
بعد هم با همون کلهی باد کرده
به رختخواب میریم و توقع داریم
در خواب پدربزرگمون رو ببینیم
که با یه گلابی پوست کنده بیاد
و با لبخند بهمون بگه بفرما برای تو آوردم.
رفیق اگه کسی رو داری که در این
درهم ریختگیِ عاطفهها
به شیوهای احمقانه دوستت داره.
لطفا احساسش رو جدی بگیر.
وقتی بیحساب و کتاب فقط چشماش
فقط تو رو میبینه
و قلبش تو رو پیدا میکنه،
تو وفادار خوبی باش.
در روزگاری که همه بنام گرگ
هرکاری میخوان.
انجام میدن تو آدم باش.
در روزگار عقلهای محاسبهگر،
خیلی هم هستن اینگونه دیونهها.
اگه کسی رو داری
که به دور از بازیهای مکارانهٔ
و برات رابطه و عشق و نور میاره.
همون آدم توئه که سالها بعد
در روزهای دلگیری
و دلتنگیت به او احتیاج پیدا میکنی
او همون آدمی هست که به تو آرامش
از جنس اصالت بشر رو میده.
اینم در آخر بگم
کسی که میفهمه شما ناراحت هستین
و میزاره با اون حال روزتونو سپری کنید
هیچکستون نیست
تاکید میکنم ، هیچکس تو نیست.
#مهــدی_محمـــودی
https://t.me/ghalbyakhi735
2 166
🌸شعر🌸
بعد مدتها که آمد مثل من عاشق نبود
گر چه عاشق بود اما ، عاشق سابق نبود
یا برایش مثل یک بازیچه بودم یا که این
مرد شاعر ، دختر چون ماه را لایق نبود
دوستش دارم هنوز و دوستش دارد ولی
حیف با من هیچ گاهی نازنین صادق نبود
از همان اول اگر میگفت حالا یحتمل
مرد شاعر این همه وارونه و دل دق نبود
از همان اول اگر می گفت عاشق هست حال
شاعر این عاشقانه همدم هق هق نبود
از همان اول اگر می گفت عشقاش نیستم
قلب من هم احتمالا مثل الان شق نبود
از همان اول اگر می گفت میرفتم کنار
گرچه عاشق بود شاعر، لیک بی منطق نبود
حال من مثل کسی می ماند آن گاهی که در
بین اقیانوس ماند و پیش او قایق نبود
عشق دزدی را بلد بودم ولی افسوس که
مثل مرد ایدهآل اش نام من سارق نبود
#هارون_بهیار
https://t.me/ghalbyakhi735
2 166
ای دل، بنشین چو سوکواری
کان رفت که آید از تو کاری
وی دیده ببار اشک خونین
بی کار چه ماندهای تو، باری؟
وی جان، بشتاب بر در دوست
چون نیست جز اوت هیچ یاری
گو: آمدهام به درگه تو
تا در نگری به دوستداری
گر بپذیرم: اینت دولت
ور رد کنی، اینت خاکساری
نومید چگونه باز گردد
از درگه تو امیدواری؟
یاد آر ز من، که بودم آخر
در بندگی تو روزگاری
چون از تو جدا فکندم ایام
ناکام شدم به هر دیاری
بیروی تو هر گلی که دیدم
در دیدهٔ من خلید خاری
بیبوی خوشت نیایدم خوش
بوی خوش هیچ نوبهاری
بی دوست، که را خوش آید آخر
بوی گل و رنگ لاله زاری؟
و اکنون که ز جمله ناامیدم
بی روی تو نیستم قراری
دریاب، که ماندهام به ره در
در گردن من فتاده باری
بشتاب، که بر درت گدایی است
مانا که عراقی است، آری
#عراقی
https://t.me/ghalbyakhi735
2 166
سرمه اندر چشم خودبین می کنی
شانه اندر زلف پرچین می کنی
از ستم چندین که کردی کس نکرد
بس کن، از بهرِ کِه چندین می کنی؟
در غم لبهای من گویی بمیر
مرگ را بر بنده شیرین می کنی
بگذری از مهر و گویی کاین کنم
مهر می باید ترا کاین می کنی
تا بود ما و خیالت در شرف
چشم خسرو پر ز پروین می کنی
#امیرخسرو_دهلوی
https://t.me/ghalbyakhi735
2 166
نان و ریحان و پنیر،
آسمانی بی ابر، اطلسیهایی تر
رستگاری نزدیک: لای گلهای حیاط
نور در کاسه ی مس،
چه نوازشها میریزد!
نردبان از سر دیوار بلند،
صبح را روی زمین میآرد
پشت لبخندی پنهان هر چیز...
#سهراب_سپهری
https://t.me/ghalbyakhi735
2 166
من که در تُنگ، برای تو تماشا دارم
با چه رویی بنویسم غم دریا دارم
دل پر از شوق رهاییست؛ ولی ممکن نیست
به زبان آورم آن را که تمنا دارم
چیستم؟ خاطرهی زخم فراموش شده
لب اگر باز کنم با تو سخنها دارم
با دلت حسرت هم صحبتیام هست؛ ولی
سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟
چیزی از عمر نماندهست؛ ولی میخواهم
خانهای را که فروریخته برپا دارم
#فاضل_نظری
https://t.me/ghalbyakhi735
2 166
من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است
راه دل خود را نتوانم که نپویم
هر صبح در آئینه جادویی خورشید
چون مینگرم او همه من، من همه اویم
او روشنی و گرمی بازار وجودست
در سینه ی من نیز دلی گرمتر از اوست
او یک سرِ آسوده به بالین ننهاده است
من نیز به سر میدوم اندر طلب دوست
ما هردو در این صبح طربناک بهاری
از خلوت و خاموشی شب پا به فراریم
ما هر دو در آغوش پر از مهر طبیعت
با دیده ی جان، محو تماشای بهاریم...
#فریدون_مشیری
https://t.me/ghalbyakhi735
2 166
من تشنه ام ولی، در کوزه آب نیست
حال خراب هست، جان خراب نیست
چون سایه روز و شب، در آب و آتشم
آرامش جهان، بی اضطراب نیست
جا ماندهی شما، واماندهی دل است
پاداش زندگیش غیر از عذاب نیست
پرسیدی و دریغ، حرفی نداشتم
باید سکوت کرد، وقتی جواب نیست
تنگم شکسته است بر ساحل شما
تاب عذاب من بیرون ازآب نیست
#عبدالجبار_کاکایی
https://t.me/ghalbyakhi735
2 166
تا دید حرف تازه نمی بارد آسمان
یك دستخط نوشت كه بردارد آسمان
گفت: آفتاب پشت سرت خواب رفته است
دریای زیرِ پات چرا آب رفته است؟
یخ بستهاند روی لبم حرفهای كال
كی میشود بهار بباری تمام سال؟
گفت: انتظار میكشمت بیقرار ابر
تا سیب اتفاق بیفتد ببار ابر
این نامه روی دست زمان میرود هنوز
با رودهای نامهرسان میرود هنوز
در برف هم به عشق تو گل میدهد زمین
هِی جاده را به سمت تو هُل میدهد زمین
یک روز نامههای زمین باز میشود
اردیبهشت چشم توآغاز میشود
#سعیده_اصلاحی
https://t.me/ghalbyakhi735
2 166
یکی به ما بگوید
آیا ما قادریم دریای آبی
و جعبهی مداد رنگیِ هفترنگ را
به خانه ببریم
و خوشبختیِ سرنگون در آسمان ابری را
صید کنیم؟
در انتظار جوابِ شما هستیم
که در آفتاب بیخیال
قدم میزنید...
#احمدرضا_احمدی
https://t.me/ghalbyakhi735
2 166
نام تو روستاست
شبها که سقف خواب مرا
قورباغهها
هاشور میزنند...
#قیصر_امین_پور
https://t.me/ghalbyakhi735
2 166
بر من نظری کن، که مَنَت عاشق زارم
دلدار و دلارام به غیر از تو ندارم
تا خار غم عشق تو در پای دلم شد
بیروی تو گلهای چمن خار شمارم
نی طاقت آن تا ز غمت صبر توان کرد
نی فرصت آن تا نفسی با تو برآرم
تا شام درآید، ز غمت، زار بگریم
باشد که به گوش تو رسد نالهٔ زارم
کم کن تو جفا بر دل مسکین عراقی
ورنه، به خدا، دست به فریاد برآرم
#عراقی
https://t.me/ghalbyakhi735
2 166
دلم، دریا به دریا، از تماشای تو میگیرد
دلم دریاست امّا از تماشای تو میگیرد
جهان زیباست، امّا مثل مردابی کهبا مهتاب
جهان رنگ تماشا از تماشای تو میگیرد
نسیماز گیسوانت رد شدو بارانتو را بوسید
طبیعت سهم خود را از تماشای تو میگیرد
مگو سیارهها بیهوده بر گِرد تو میگردند
که این تکرار، معنا از تماشای تو میگیرد
تو تنها با تماشای خود از آیینه خشنودی
دلِ آیینه تنها از تماشای تو میگیرد
#فاضل_نظری
https://t.me/ghalbyakhi735
2 166
نه، نمیتوانم فراموشت کنم
زخمهای من، بیحضور تو از تسکین سر باز میزنند
بالهای من
تکهتکه فرو میریزند
برههای مسیح را میبینم که به دنبالم میدوند
و نشان فلوت تو را میپرسند
نه، نمیتوانم فراموشت کنم
خیابانها بیحضور تو راههای آشکار جهنماند
تو پرندهیی معصومی
که راهش را
در باغ حیاط زندانی گم کرده است
تک صورتی ازلی، بر رخسار تمام پیامبرانی
باد تشنهی تابستانی
که گندمزاران رسیده در قدوم تو خم میشوند
آشیانهی رودی از برف
که از قلههای بهار فرو میریزد
نه
نمیتوانم
نمیخواهم که فراموشت کنم...
#شمس_لنگرودی
https://t.me/ghalbyakhi735
2 166
تنها رسالت من در جهان
دوست داشتن توست
ببخش
اگر
به جنگ و گرسنگی و ترس
فکر کرده ام .
▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️
باید کسی
با پرواز
خبر فاجعه را به گوش ما می رساند
اما سربازها
حتی پرنده ای نقاشی شده بر دیوار را
به شوخی نمی گرفتند !
#محسن_بیدوازی
https://t.me/ghalbyakhi735
2 166
رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم
کار جهان به اهل جهان واگذاشتیم
چون آهوی رمیده ز وحشتسرای شهر
رفتیم و سر به دامن صحرا گذاشتیم
ما را به آفتاب فلک هم نیاز نیست
این شوخدیده را به مسیحا گذاشتیم
بالای هفت پردهٔ نیلی است جای ما
پا چون حباب بر سر دریا گذاشتیم
ما را بس است جلوهگه شاهدان قدس
دنیا برای مردم دنیا گذاشتیم
کوتاه شد ز دامن ما دست حادثات
تا دست خود به گردن مینا گذاشتیم
شاهد که سرکشی نکند دلفریب نیست
فهم سخن به مردم دانا گذاشتیم
در جستجوی یار دلآزار کس نبود
این رسم تازه را به جهان ما گذاشتیم
ایمن ز دشمنیم که با دشمنیم دوست
بنیان زندگی به مدارا گذاشتیم
صد غنچهٔ دل از نفس ما شکفته شد
هرجا که چون نسیم سحر پا گذاشتیم
ما شکوه از کشاکش دوران نمیکنیم
موجیم و کار خویش به دریا گذاشتیم
از ما به روزگار حدیث وفا بس است
نگذاشتیم گر اثری یا گذاشتیم
بودیم شمع محفل روشندلان رهی
رفتیم و داغ خویش به دلها گذاشتیم
#رهی_معیری
https://t.me/ghalbyakhi735
2 166
برمی گردم
با چشمانم
که تنها یادگار کودکی من اند
آیا مادرم
مرا باز خواهد شناخت؟!
#حسین_پناهی
https://t.me/ghalbyakhi735
2 166
اشکهایم بوی باروت و خون میدهد
و روح من،
بر فراز قلههای سرزمینم تکه تکه شده.
در میانهی کارزاری که
جسم مرا در محاصرهی
دوربینها و تفنگ هایتان در هم فشردهاید.
من از مجاورت مرگ میآیم
از میانهی تمامی جنگها،
از اعماق تاریخ
تا کنون...
چقدر راههای مبارزه را
آزمودهام
که به
بمب های شما ختم شدهاند.
خون من در زمین فرو میرود
و درختهای زیتون را آبیاری میکند
پرندهی صلح اگر زنده ماند،
شاخهای را که از خون من سیراب شده
به او بدهید.
#ایراندخت_صابری
https://t.me/ghalbyakhi735
