468
订阅者
无数据24 小时
-27 天
-730 天
帖子存档
468
«امید باتلاق عمیقی بود که در جستجوی خوشبختی پا در آن گذاشتم. و حالا، دارد به دنده های شکسته ام فشار می آورد و نفس کشیدن را برایم چیزی بیشتر از یک عمل معمولی جلوه میدهد...»
468
تو اگر گوشه محراب نشستی صنمی گفت چرا؟؟
من اگر گوشه میخانه نشستم به تو چه! من اگر باده پرستم به توچه! ولم کن کسکش.
468
«آنقدر نزدیک شد که پلک زدنش باعث میشد مژه هایش روی صورتم کشیده شود. صدای نفس های آرامش را از زیر گوشم میشنیدم. صدایی نرم از بین لب هایش بیرون آمد:"دوستت دارم"»
