633
订阅者
-124 小时
无数据7 天
-230 天
帖子存档
633
برنامهای شگفتانگیز برای ساخت آهنگ زنگ و ویرایش فایلهای صوتی پیدا کردهام.
اسم این برنامه ringtone.maker.mp3.cutter.audio است. هرچه از فوقالعاده بودنش بگویم کم گفتهام!
آن را از طریق گوگل پلی دانلود کنید:
633
...
ماهی کوچک، میگو شد#علیرضا_اباذری_میکلایی چادرش را به دور خود پیچید و زیر تخت، خودش را گم کرد. دستش را در جعبهی زیر تخت میچرخاند تا دورریزها را برای اهل خانه، برای خورشتی، ببرد. گوشش به فروشنده بود که اگر نهیبی زد، آبرویش را نریزد؛ توی سبد حیا بریزد و از آنجا برود. قبلاً توی بازار، تخت میوه را سه بخش میکردند: قیمت بالا، متوسط و ضعیف؛ و یک سبد هم زیر تخت، برای کسانی که چشم به دستان مهربانان داشتند. این صحنه مرا به یاد مثلهای همسایگانی انداخت که مثلهایشان پا به «مثلآباد» ما گذاشتند. یک مثل چینی است که میگوید: ماهی بزرگ، ماهی کوچک را میخورد؛ ماهی کوچک، میگو را؛ و میگو هم، به ناچار، لجن را. با رعشه افتادن به پیکر اقتصادی که برخیها میگفتند روبناست، خیلی از امور زیربنایی یک «بلرزونی» زدند که با آن لرزش، خیلی چیزها یا فروریخت یا بسیار کمرنگ شد. برخی اتفاقات ناخوشایندی که وقوعشان در حد محال بود، امروز در حد واجبشدنی شد. جامعهای که یک روز دارای طبقات عالی، متوسط و ضعیف بود، امروز دیگر خبری از متوسط نیست. ضعیف هم با پایین آمدن متوسط در جایگاهش، دیگر جایی ندارد. اگر باور این قضیه سخت است، یک کوچولو چرخی به همان بازار میوهفروشان بزنید. دیگر قیمتها برای ماهیهای بزرگ است. میگوهایی که از زیر میز، لجن درمیآوردند تا شکم اهل خانه سیر کنند، دیگر سایهای در بازار ندارند؛ و آن ماهیهای کوچکی که کنار ماهیهای بزرگ، از روی تخت میوههای ضعیفتر را انتخاب میکردند، الان از زیر میز میوه جدا میکنند. آن طبقهی متوسطی که یک روزگاری توی سبد سفرهشان بلیت حاشیهی خلیج و خزر بود، امروز تور داخلی سرعین و سبلان و کویر مصر را هم نمیتوانند بروند. تازه این روزها میهمانیها و دورهمیها هم خیلی احساس خنکی یا سردی میکنند. مردمی که برای مردههای خودشان حساب ۳۷۴۰۱ داشتند و مراسم سوم و هفتم و چهلم و سالگرد و بالگرد داشتند و با تعصب هرچه تمامتر، سبیل اهل بلاد اسلامی را به فیله و راسته و تهچین چرب میکردند تا یک فاتحهی مشتی برایش بگیرند، آنها هم به نان سوخاری و حلوای توی سینی و خرما، آن هم بعدازظهر بهصورت تجمیعی، آن حساب عرفی را میبندند. واقعاً خدا به ما رحم کرد که اقتصاد روبناست؛ وگرنه اگر، خدا ناخواسته، زیربنا بود، چه بلاهایی که به سر ما نمیآمد! اگر اقتصاد زیربنا بود و آسیب میدید، خیلی از ارزشها فرو میریخت و از تبعات آن، درگیریهای مردم افزون میشد و ناچاراً دادگاهها مانند بازار شام شلوغ میشد. از طرفی، خانوادهها از این صفا و صمیمیتی که برخوردارند، دیگر برخوردار نبودند و آمار طلاق بالا میرفت و فرزندان بیسرپرست و بدسرپرست، توی کوی و برزن پرسه میزدند. و شاید مردم ناچار میشدند اعضای زوج بدن را فرد کنند؛ همانطور که نیروهای جوان به سینگل بودن اصرار دارند. این همه نشان از آن دارد که دیگر ماهی کوچک در سلسله نیست و میگو هم جایی برای زیستن ندارد تا به لجن اکتفا کند. ماهیهای کوچکی که یک روزی اهل دَدَر دو دور بودند و گاهی مارک و برند میپوشیدند و بعد گرفتن حقوق و جدا کردن اقساط، پیش کدبانوی خانه قوپی میآمدند که: «لازمه برای رفع خستگی از کار، آی آشپزخانه، بریم بیرون، یه جوج بزنیم به بدن» و بچههایشان به مدارس غیرانتفاعی میرفتند، امروز در حد میگوی چینی شدند و آهنگ «یاد ایام» خسروی آواز را ریپ میکنند و گاهی هم طنز تلخ مدیری را برای تفهیم کباب به اهل خانه نگاه میکنند. و اینها یعنی "متوسط"، که به آن یک روزگاری «خیرالامور» میگفتند، به «ارذلالامور» مبدل گشت. @simar50
633
...
سکونت در خویشتن
آدمی دیر یا زود درمییابد که جهان، هیچ پیمانی برای برآوردن انتظارهای او امضا نکرده است.
نه دوستی، تعهدی به فهم کامل دیگری دارد.
نه عشق، وعدهی ماندن داده است.
نه نزدیکی، هممعنای همسرنوشتی است.
ما اما از همان آغاز، بیآنکه آگاه باشیم، جهان را با قراردادهایی نانوشته میخوانیم؛ قراردادهایی که تنها در ذهن ما اعتبار دارند.
هنگامی که واقعیت از امضای آنها سر باز میزند، این جهان نیست که عهد شکسته است؛ این تصویر ما از جهان است که فرو میریزد.
آنچه انسان را فرسوده میکند، کمبود محبت نیست؛ اصرار بر صورتی معین از محبت است. رنج، غالباً از آنجا آغاز میشود که دیگری را نه آنگونه که هست، بلکه آنگونه که خلأهای ما اقتضا میکنند، ببینیم. هر انتظار، سایهای بر چهرهی حقیقت میاندازد و هرچه این سایه سنگینتر شود، دیدن دشوارتر میشود. از همین روست که گاه بیش از آنکه با انسانها زندگی کنیم، با تصوری از آنان زندگی میکنیم؛ و هنگامی که آن تصور فرو میپاشد، خیال میکنیم انسانها تغییر کردهاند، حال آنکه تنها فاصلهی میان پندار و حقیقت آشکار شده است.
شاید ژرفترین تنهایی انسان، آن نباشد که کسی در کنارش نباشد؛ بلکه آن باشد که هیچکس نتواند بار بودنِ او را به دوش بکشد. این بار، از آغاز بر شانهی خود او نهاده شده است.
هر دستی که در مسیر زندگی به سوی ما دراز میشود، موهبتی است؛ اما اگر آن را ستون وجود خویش کنیم، روزی با لرزش همان دست، بنیاد درونمان نیز خواهد لرزید. هیچ تکیهگاهی، استوارتر از آن نیست که بتواند نبودِ همهی تکیهگاهها را نیز تاب بیاورد.
از بلوغ بسیار گفتهاند؛ اما شاید بلوغ، بیش از هر چیز، هنرِ آزاد کردنِ دیگران از مسئولیتی باشد که هرگز بر عهدهی آنان نبوده است.چه کسی گفته است که دیگری باید خلأهای مرا پر کند؟ چه کسی گفته است که فهمیده شدن، حق من است و نه نعمتی که اگر رخ داد، باید در برابرش سرِ سپاس فرود آورد؟ هرجا حقی موهوم بر دیگری بنا شود، رنج، پیش از آنکه از بیرون برسد، در درون متولد شده است. آنگاه که انسان از طلبِ دائمی دست میشوید، جهان ناگهان چهرهی دیگری پیدا میکند. همان آدمها که دیروز مایهی دلخوری بودند، امروز با همهی ناتمامیشان دوستداشتنیاند. نه از آن رو که بهتر شدهاند، بلکه از آن رو که نگاه، دیگر زندانِ توقع نیست. محبت، دیگر پیشپرداختِ وفاداری نیست؛ بخشش، امیدِ بازگشت ندارد؛ و حضور، از ترسِ فقدان آلوده نمیشود. هر چیز، اجازه مییابد همان باشد که هست. آزادی، در بینیازی از انسانها نیست؛ در بینیازی از تصوری است که میخواهد انسانها را مطابق میل ما بازآفرینی کند. آنان را نمیتوان مالک شد، همانگونه که نمیتوان زمان را متوقف کرد یا رود را وادار به بازگشت نمود. هرکس، مسیر خویش را در ژرفای ضرورتی طی میکند که شاید حتی خود نیز آن را نشناسد. آنکه این را درمییابد، دیگر از رفتن کسی کینه نمیسازد و از ماندن کسی طلبکار نمیشود. در نهایت، انسان تنها به اندازهی آشتیاش با خویشتن، از جهان آرامش دریافت میکند. کسی که در درون خود خانهای بنا نکرده است، تمام عمر در خانههای دیگران آواره خواهد بود؛ از نگاهی به نگاهی، از محبتی به محبتی و از وعدهای به وعدهای. اما آنکه به سکونتِ خویش رسیده است، حضور دیگران را جشن میگیرد، نه برای آنکه بدون آنان فرو میریزد، بلکه برای آنکه میداند زیباییِ همراهی، درست از آن رو ارزشمند است که ضرورت نیست، هدیه است. و شاید انسان، درست در همان لحظه به حقیقتِ خویش نزدیک میشود که دیگر از جهان نمیپرسد: «چه کسی مرا نجات خواهد داد؟» بلکه آرام و بیادعا میپرسد: «چگونه میتوانم چنان باشم که نبودنِ هیچکس، بودنِ مرا از من نگیرد؟» در این پرسش، نه یأسی نهفته است و نه انزوا؛ بلکه وقاری است که از شناختِ حدودِ انسان، ناپایداریِ جهان و بیکرانگیِ امکانِ درون برمیخیزد. آنجا دیگر محبت، انتخاب است؛ نه نیاز. وفاداری، فضیلت است؛ نه قرارداد. و زندگی، عرصهی انتظار کشیدن از دیگران نیست؛ عرصهی بیدار شدن به خویشتنی است که از آغاز، خاموش و صبور، در انتظارِ خودِ ما بوده است. #آلاءشریفیان (#آناهیدا) @simar50 #درست_زیستن
633
...
سقوط آزاد در زندگی با آزادگی
روایت یک شاعر از شعرخوانی خارج از فهرست تأییدشده در دیدار با رهبراین شاعر در روایت خود میگوید سال ۱۳۸۹، برخلاف فهرست شعرهای تأییدشده، شعری متفاوت را در دیدار با رهبر جمهوری اسلامی خواند؛ شعری که در آن از مشکلات معیشتی، تَرَکهای اعتماد با این بیت سخن گفت: «جوجههای اعتقادم را کجا پنهان کنم، وقتی شک شبیه گربه از دیوار ایمان میرود بالا.» او مدعی است که پس از پایان مراسم، واکنشها تنها به همان جلسه محدود نماند و روز بعد به او گفته شد: «غلط کردی که با ولیامر مسلمین شوخی کردی.» به گفته او، از همان مقطع «سقوط آزاد» زندگی حرفهای و شخصیاش آغاز شد. @simar50 #شعر #شاعر #حسین_جنتی #آزادی_بیان
633
برنامهای شگفتانگیز برای ساخت آهنگ زنگ و ویرایش فایلهای صوتی پیدا کردهام.
اسم این برنامه ringtone.maker.mp3.cutter.audio است. هرچه از فوقالعاده بودنش بگویم کم گفتهام!
آن را از طریق گوگل پلی دانلود کنید:
