547
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
+430 天
帖子存档
548
Repost from 3imar سیمار
...♥︎
همه چیز آن طور میگذرد
که تو بودی
هنوز از گُردهی اسبها در زمستان
بخار بلند میشود
هنوز باد
قوطی سم را دور میزند در مزرعه
هنوز میوههای کال با درختان صمیمیترند
درخت گلابی
زیباییِ زنی سالمند را دارد
ماه را به دامن میگیرد
و برگهایش را روشن میکند
هنوز هیزم خیالم گرم است...
#غلامرضا_بروسان
@simar50
#شعر_و_موسیقی
548
...
فیل توسعه و پراید حکمرانی
فردی از شما میپرسد «چگونه میتوانید فیل را سوار پراید کنید؟» اول میخندید، بعد میبینید که سؤالکننده جدی است و دنبال پاسخ میگردد. شما هم باورتان میشود که حتماً این کار راهحلی دارد که شما به عقلتان نرسیده است و فکر کردن به فیل و پراید را شروع میکنید.
یادتان میافتد که بچهفیل هم حدود 500 کیلو وزن دارد و بنابراین دست از روشهای معمول برمیدارید و به خلاقیت خودتان فرصت میدهید تا جولان بدهد. فکر میکنید شاید بشود فیل را قطعه قطعه کرد و در پراید جا داد اما دیگر فیل نیست و یک موجود پنج شش تنی قطعهقطعه شده هم در پراید جا نمیشود. فکر میکنید شاید بشود یک بارکش به پراید ببندید و فیل را درون آن جا دهید ولی یادتان میافتد که باز هم فیل را در پراید جا ندادهاید و روی بارکش است و تازه موتور پراید برای کشیدن بار پنج تنی قدرت کافی ندارد.
شما هم مدتی این معما را در ذهن خود بررسی کنید (من که به جایی نرسیدم) و وقتی خسته میشوید به پرسشگر میگویید حالا خودت بگو چگونه فیل را سوار پراید میکنید؟ خنده ملیحی میکند و دست به جیبش میبرد، خودکارش را درمیآورد و روی تکه کاغذی یک فیل میکشد و آنرا روی صندلی پرایدی میگذارد که در کنارش ایستاده است؛ بادی به غبغب میاندازد و میگوید فیل این گونه سوار پراید میشود.
این داستان فیل و پراید به چه کار ما میآید؟ راستش را بخواهید تصور میکنم «توسعه» که ما سخت به دنبال آن هستیم، در شرایطی که چند دهه گذشته داشتهایم، همان فیل است که خواستهایم سوار پراید کنیم.
آنچه خواستهایم عملی کنیم این است: «دست یافتن به توسعهای پایدار که تضمینکننده قدرت و امنیت ملی و دست یافتن به جایگاه قدرت اول منطقه غرب آسیا باشد؛ کیفیت زندگی مردم را تأمین کند، ثروت و رفاه با سبک زندگی پراسراف با بهرهمندی گشادهدستانه از منابع محیطزیست و ثروت ملی به ارمغان آورد؛ عدالت میان مناطق کشور را تضمین کند؛ و تأمینکننده استقلال کشور نیز باشد» (این همان فیل واقعی است.)
خواستهایم این کار را در چنین شرایطی انجام دهیم: «اقتصاد دولتی یا شبهدولتی و خصولتی باشد و بخش خصوصی بزرگ و قدرتمند نشود، هیچ اصلاح بنیادینی در نظام بانکی، بودجهریزی کشور، حذف ردیفهای بودجهای غیرکارآمد و مبتنی بر عملکرد صورت نگیرد؛ اصلاحات در آموزش و پرورش انجام نشود و بازنگری اساسی در نظام آموزش عالی به تعویق افتد؛ ملاحظات محیطزیستی توسعه به هیچ گرفته شوند؛ شفافیت عملی نگردد؛ تشکلهای سیاسی و احزاب قدرت پیدا نکنند؛ رسانههای آزاد نباشند و انحصار رسانههای صوتی و تصویری برقرار باشد؛ سرمایهگذاری خارجی با دیده تردید نگریسته شود؛ تنش در سیاست خارجی کاسته نشود؛ حقوق مالکیت و حقوق شهروندی محترم نباشند.» اگر این ویژگیها را آپشنهای یک نظام اجتماعی-سیاسی به حساب آوریم؛ میبینیم جامعه و سیاستی که چنین ویژگیهایی داشته باشد، در مقابل جامعه و سیاستی که عکس این ویژگیها را نداشته باشد، همان پراید در مقابل یک کامیون مدرن و قدرتمند است.
ما خواستهایم «فیل توسعه» را سوار «پراید حکمرانی جامعه و سیاست ایرانی» کنیم و سالیان بسیار است. این کار نشدنی است و در بهترین حالت چیزی نصیبمان میشود شبیه همان نقاشی فیل که طراح معما پرسید و روی صندلی پراید نهاد. آن توسعه که ریزگردش نفسمان را میگیرد، پرایدش جانمان را میستاند، دانشگاهش عمرمان را به باد میدهد، ساختمانش زیر آوار زلزله مدفونمان میکند، کشاورزی و صنعت و شهرش منابع آب را به تاراج میبرد و الخ؛ همان فیل کاغذی است در قیاس با فیل واقعی. فیل واقعی در پراید جا نمیشود؛ و توسعه واقعی نیز با این فکر و مدل حکمرانی توسعه محقق نمیگردد.
فیل توسعه سوار آن کامیونی از حکمرانی میشود که شفاف، مشارکتجو، تولیدمحور، مداراگر، فروتن، واقعبین،محیطزیستاندیش، دارای دولت باظرفیت، احترامکننده بخش خصوصی، بدون هراس از فناوری، حافظ حقوق مالکیت؛ و الخ باشد. تحقق اینها مستلزم بازنگری سیاستی و اصلاحات اساسی است. دوباره باید بازگردیم به فیل و به قول سعدی بزرگ «دوستی با پیلبانان یا مکن ... یا طلب کن خانهای درخورد پیل». دست از آرزوی توسعه بکشیم (که نشدنی است) یا سیاست و حکمرانیای بنا کنیم در خورد توسعه. فیل واقعی سوار پراید نمیشود، برای خودمان دائم معما طرح نکنیم. نقاشی فیل حکایت دیگری است.
#دکترمحمد_فاضلی
548
...
عاشورا و چگونگی ما
زنده نام : #رضا_بابایی
سالهاست که با آمدن ماه محرم، چندین پرسش هم به سراغ من میآید. از خود میپرسم: چرا عاشورا و هزار سال عزاداری برای امام حسین(ع) و لعن یزید و ابن زیاد، نتوانسته است تأثیری بر سرنوشت جمعی ما بگذارد؟ چرا عاشوراییان نتوانستند جامعۀ شیعی را رشک جهانیان کنند؟ دربارۀ عاشورا هر چندوچونی روا باشد، در این تردیدی نیست که شهدای کربلا، به قول مولانا در داستان عزاداران اهل حلب، انسانهایی پاکباخته، دلیر، سبکبار، چشمسیر، متوکل و جانسپار بودند؛ نه تنپرست و بردۀ دنیا و مضطرب. چرا مردمی که برای امام حسین میگریند، در پاکباختگی و سبکباری و فداکاری، تفاوتی مهم و معنادار با ملتهای دیگر ندارند، اگر نگوییم از ایشان عقبترند؟
- برای این گونه پرسشها پاسخی اگر باشد، همان است که شاعر گفته است:
چو تیره شود مرد را روزگار
همه آن کند کِش نیاید به کار
(کِش = که او را)
- جامعهای که دچار مناسبات غلط و ساختارهای منحط است و اسیر آرمانهای ویرانگر و فرهنگ نابارور، اگر دست به سوی زر برد، آن را خاکستر میکند.
کاملی گر خاک گیرد زر شود
ناقص ار زر بُرد خاکستر شود
- عاشورا و دین و مانند آن، اینچنین را آنچنان نمیکند، «آنچنان را آنچنانتر میکند.»
@simar50
548
...
احوال؟
همونجا که #عباس_معروفی مینویسه:
اگر گوشهی خلوتی پیدا کنم
آبِ همهی دریاها را گریه خواهم کرد...
548
...
روضهای یک کلمهای: ایران
#عرفان_نظرآهاری
گریه میکنم پای روضهای یک کلمهای: ایران
زیر عَلَم بیکسیاش سینه میزنم، مویه میکنم برای دو شهید گمنامِ بینشان: «مروّت» و «مدارا».
حافظ ایستاده بر مزارشان میگرید و میگوید:
این دو شهید، کشتگان همین مردمانند.
آسایش دو گیتی نصیبتان نمیشود که عقوبتِ کشتنِ این دو عزیز، هم دنیایتان را دوزخ میکند و هم عُقبایتان.
مردم اما حافظ را نمیشنوند. بازار هیاهو و غوغا و خشم و خشونت چنان پر ازدحام است که صدای حافظ به گوش کسی نمیرسد.
مولانا زمین را نشانم میدهد و میگوید: ببین، خون را به خاک ببین. تقدیر این سرزمین را ببین. خون به خون شستن محال آمد محال.
این مردمان شوربختند، میدانی چرا؟
چون قرنهاست شوریِ خون به کامشان خوش آمده است.
هر کس با هرچه که دارد خون دیگری را میریزد.
دست بر زخمهایم میگذارم، جانم مجروح است، چقدر تیر در تنم است، چقدر تیغ بر روحم کشیدهاند، قدم از قدم خون از روانم میچکد.
شمع کوچکی در دستم است، کوچه به کوچه شام غریبان «انسان» را گریه میکنم، هرکس که میرسد شمع کوچکم را خاموش میکند.
یتیمانی دارم، بیپناه، که به زنجیرند، به اسارت میبرندشان.
نوزاد شیرخوارهام، «شفقت» شیر ندارد، دارد از گرسنگی میمیرد.
این مردمان آب را بر جوان برومندم« اعتدال» بستهاند. دستانش را بریدهاند، گمان میکنند که به شمشیر افراط، پیروز این میدانند.
این سر که بر نیزه هلهلهکنان میبرندش، «خرد» است.
این جنازه که بیکفن افتاده است، این سر که بی تن است، وطن است، وطن است، وطن است…
از سنگ صدا آمد و از اهلِصدا نه!
در دین شما نام خدا هست و خدا نه
هر جا ستمی بود لبی باز نکردید
در پرده نشستید و سخن ساز نکردید
@simar50
شعر: #شهاب_الدین_موسوی
اجرا : #مجتبی_حیدرپور #حمید_پایدار
548
..
روضهای یک کلمهای: ایران
#عرفان_نظرآهاری
گریه میکنم پای روضهای یک کلمهای: ایران
زیر عَلَم بیکسیاش سینه میزنم، مویه میکنم برای دو شهید گمنامِ بینشان: «مروّت» و «مدارا».
حافظ ایستاده بر مزارشان میگرید و میگوید:
این دو شهید، کشتگان همین مردمانند.
آسایش دو گیتی نصیبتان نمیشود که عقوبتِ کشتنِ این دو عزیز، هم دنیایتان را دوزخ میکند و هم عُقبایتان.
مردم اما حافظ را نمیشنوند. بازار هیاهو و غوغا و خشم و خشونت چنان پر ازدحام است که صدای حافظ به گوش کسی نمیرسد.
مولانا زمین را نشانم میدهد و میگوید: ببین، خون را به خاک ببین. تقدیر این سرزمین را ببین. خون به خون شستن محال آمد محال.
این مردمان شوربختند، میدانی چرا؟
چون قرنهاست شوریِ خون به کامشان خوش آمده است.
هر کس با هرچه که دارد خون دیگری را میریزد.
دست بر زخمهایم میگذارم، جانم مجروح است، چقدر تیر در تنم است، چقدر تیغ بر روحم کشیدهاند، قدم از قدم خون از روانم میچکد.
شمع کوچکی در دستم است، کوچه به کوچه شام غریبان «انسان» را گریه میکنم، هرکس که میرسد شمع کوچکم را خاموش میکند.
یتیمانی دارم، بیپناه، که به زنجیرند، به اسارت میبرندشان.
نوزاد شیرخوارهام، «شفقت» شیر ندارد، دارد از گرسنگی میمیرد.
این مردمان آب را بر جوان برومندم« اعتدال» بستهاند. دستانش را بریدهاند، گمان میکنند که به شمشیر افراط، پیروز این میدانند.
این سر که بر نیزه هلهلهکنان میبرندش، «خرد» است.
این جنازه که بیکفن افتاده است، این سر که بی تن است، وطن است، وطن است، وطن است…
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
