615
订阅者
+1424 小时
+607 天
+6430 天
帖子存档
615
...
نیکیتا خروشچف و خیاط
تو یکی از سفرها به نیکیتا خروشچف، دبیر اول حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی یه قواره پارچه گرون قیمت هدیه میدن. او در برگشت به مسکو، میده خياط مخصوص کرملین تا براش کت و شلوار بدوزه. خياط بعد از سایزسنجی میگه قربان متراژ پارچه برای شما کمه و به اندازه کت و شلوار جنابعالی نمیشه. خروشچف در سفر بعد میره بلگراد مرکز یوگسلاوی و پارچه رو میده به یه خياط مشهور صرب. خياط اندازه گیری می کنه و میگه پارچه زیاد میاد. می خواین یه جلیقه و یه کراوات هم براتون تهیه کنم؟ خروشچف میگه پس چرا خياط روس نتوانست از این پارچه کت و شلوار بدوزه و گفت اندازه نیست ؟ خياط صرب پاسخ داد: قربان تقصیر اون نیست، جنابعالی رو در مسکو زیادتر از اون چیزی که هستید خیال می کنند.
واقع مطلب اینه که یکی از گرفتاری های ملت های زیر حکومت های دیکتاتوری، خود بزرگ بینی و یا حاکم(ان) بزرگ پنداری است. کسی که در کشورش خدا و نیمه خدا پنداشته شده و غیر قابل دسترسی تبلیغ می شود، در دیار دیگر آدمی عادی مانند بقیه آدما است.
#یدالله_کریمی_پور
@karimipour_k
615
...
ما سزاوار مرگ بهتری هستیم
میدانید؟
توی قاتلها هم قاتل شریف و باوجدان پیدا میشود. توی آدمکشها هم یکی پیدا میشود که حتی به قربانیاش پیش از کشتن رحم میکند؛ کمی آبش میدهد، از او میخواهد چشمهایش را ببندد، وصیتش را میپرسد، طوری شلیک میکند که زیاد جان نکَند و در دم بمیرد، روی جنازهاش ملحفهی سفید میکشد.
شما حتی قاتل خوبی نیستید و من از دیروز دارم فکر میکنم اگر هدفتان نبودن ماست که ما داریم خودمان نیست میشویم؛ یا با مهاجرت، یا با دود نشسته بر گلو، یا با فقر، یا با غصه و...
این شادیهای کوچک را چرا دریغ میکنید از ما؟ از ما که مدتهاست دلخوشیم بازار رشت را، سایبانهای رنگی روی بساط پرتقال و باقلا را، رقص سرخوشانهی پیرمرد را از قاب گوشیهایمان ببینیم و چند لحظه لبخند بیاید روی لبمان و یادمان برود داریم میمیریم پیش از آنکه باید بمیریم.
از دیروز دارم فکر میکنم به مجرمانه بودن شادی از نگاه شما، به بسته شدن صفحهی پیرمردی که میخواند و میرقصید، به کشته شدن شور آدمهایی که اطرافش دست میزدند، به خاموش شدن ذوق آدمهایی که ما باشیم، دور از شادی، شاد از شادمانی دیگران.
با ما چرا لج میکنید؟ با همین لبخندِ چندلحظهای چرا دشمنید؟
محتوای مجرمانه یافتهاید؟ قطبنمایتان خراب نشده آیا؟ اشتباه نیامدهاید بازار رشت؟ نباید بروید جای دیگر؟ کمی آنطرفتر مثلا، به مجلس چای و دلار قوادهای پسِ دَرنشین حرامی...
زندگی هیچ، ما سزاوار مرگ بهتری هستیم. مرگی که پیش از آنکه بیاید، کمی، فقط کمی زندگی کرده باشیم.
انار زندگیهایمان را درست نچلاندهایم ما، طعم زندگی را نچشیدهایم، خوب نخندیدهایم، خوب ندویدهایم، خوب نرقصیدهایم... اگر زندگی نکرده باشیم، درستوحسابی هم نمیمیریم، دستمان میماند بیرون از گور، در طلب آنچه نخورده قی کردهایم.
ما سزاوار مرگی هستیم که وقتی بیاید خیالمان راحت باشد از زندگی جز تفالهای نگذاشتهایم.
#سودابه_فرضی_پور
@simar50
615
...
شادی قدرت ماست برای مبارزه
#گوشه
شادی یک قدرت است؛ برای آدمهای زیر سلطه حکومتی تمامیتخواه، آدمهای مجبور به زندگی در ظلمت، برای انسانهایی که حکومت غرقشان کرده در غم و مرگ و سیاهی و سیاهپوشی، شادی، به تنهایی یک مبارزه است. مبارزه ضد آنهایی که از وصلشدن آدمها میهراسند، چون شادی سرایت میکند، نفوذش از غم بیشتر است، متصل میکند آدمها را به هم، دربرگیرنده است و چیزیست فراتر از یک رفتار معمولی روزانه.
در جامعهای که نهاد مرگ ادارهاش میکند و مرگخواهان ِ ملت در صدر نشستهاند، در کشوری که غمگساری، فضیلت است، خنده و سُرور در روزهای بیشمارش مکروه و حرام شده و هر چه عبوستر و خشمگینتر و غمگینتر و سیاهجامهتر، رئیستر و سَرورتر، در این جامعه، شادی قدرت بیبدیلیست برای ایستادگی و وصلشدن و امیدداشتن.
ما در شادمانی تخیل قویتری خواهیم داشت و توانایی بیشتری مییابیم برای دیدن زیباییها. ما که یکسال است قلبهایمان پر از حفرههای عمیق شده و خشم برایمان معنای تازهتری پیدا کرده، با همین وجود درهمشکسته، به خاطر همه آن یادها باید شادی را برگردانیم به خود و بقیه تا قوی بمانیم در این میدان. این میدان ماست در مقابل آنها که شادی را در کنترل گرفتهاند تا جهان سردشان را اداره کنند، تا از ما موجوداتی رقتانگیزِ فسرده بسازند که قدرت پیوندزدن به یکدیگر را نداشته باشیم. تا ما فرد فرد بمانیم و آنها جمع عبوسان و تنگنظرانِ ریاکارشان را بیشتر کنند. آنها گسست ما را میخواهند و فروپاشیمان را تا نتوانیم جهان تازهای بسازیم، قطع شویم از خود و دیگری و از امید و بمانیم در این غم و سوگواری ابدی و سیاهپوشی و اخم. جامعهای میخواهند غرق در سوگ، دور از شادی تا هرگز تصورش را هم نکنیم که پس از باران آفتاب سر بر میآورد و فکر نکنیم جهان دیگر همین جهان کنونیست نه آنچه وعده اش را میدهند تا رؤیایش را بپرورانیم. جهان ما همین جهان است اما مملو از زیبایی و سپیدی و روشنایی و ارزشمندی و رفاه، نه آنچه مرگخواهان برایمان ساختهاند. در چنین جامعهای، زیر چنین سلطهای، شادی قدرت است، مبارزه است، فضیلت است، پنجره است برای تنفس و خود امید است به روزهای روشن. شادی برای ما ایستادگان، ابزار جنگمان است. هر چه شادمانتر از درون، پرامیدتر و پرتوانتر از بیرون.
@simar50
615
...
سندروم باکستر
در صحنهای از فیلم تایتانیک در حالی که کشتی در اثر برخورد با کوه یخ دچار صدمهی جدی شده بود، گروهی نوازنده در عرشهی کشتی مشغول اجرای قطعات برگزیده از موسیقی کلاسیک بودند!
آنان کار خود را به بهترین نحو اجرا میکردند و دقت میکردند که کیفیت کارشان تحت تأثیر شرایط نامناسب موجود قرار نگیرد! اما در یک کشتیِ در حالِ غرقشدن و در میان مسافرانی که از هول و وحشت در حال سراسیمه دویدن به اینسو و آنسو هستند، چه اهمیتی دارد که موسیقی کلاسیک با بهترین کیفیت اجرا شود؟! مثالی دیگر میتواند از کتاب "قلعه حیوانات" باشد؛
طبق ماجرای این کتاب، حیوانات دست به دستِ هم میشوند و ارباب و خانوادهاش را از مزرعه بیرون میکنند و خود مدیریت مزرعه را به دست میگیرند. اولین کار آنها تنظیم عهد نامهایست که طبق آن همهی حیوانات باهم برابرند و هیچکس حق ندارد خود را ارباب و مالک دیگران بداند.
اما چیزی نمیگذرد، خوکی که مدیریت مزرعه را به دست گرفته است، آرامآرام عهدنامه را تغییر داده و برای خود و اطرافیانش حقوق و امتیازات ویژهای وضع میکند؛
در این میان، اسبی در مزرعه زندگی میکند به نام "باکستر" که به لحاظ خوش خلقی، صبوری و پشتکار، مورد احترام همهی حیوانات است. حیوانات از او میخواهند کمکشان کند تا در مورد شرایط جدید تصمیم بگیرند اما باکستر، سخت مشغول کار است و به اطرافش توجهای ندارد.
شُعار او این است: "من کار میکنم!" و احساس میکند که باید کار خود را به بهترین شکل انجام دهد و کاری به کار چیز دیگری نداشته باشد!
گرچه باکستر میتوانست از اتفاق وحشتناکی که درقلعه ی حیوانات رخ میدهد جلوگیری کند، چنان با وجدان و شرافتمندانه سرش به کارش گرم بود که فقط هنگامی از تغییرات باخبر شد که خوک حاکم، او را به یک سلاخ فروخت!
در جریان زندگی هستند افرادی که چنان سرشان به کار و تخصص خود گرم است که فراموش میکنند کل این زندگی، سازمان یا کشور به کدام سو حرکت میکند!
بسیاری از افراد باهوش و سختکوش گرفتار "سندروم باکستر" میشوند و جهتگیری درست و بهموقع را از یاد میبرند. "باکستر جماعتها" آدمهای خوب و باشرافتی هستند اما بر اولویت نادرست تمرکز کردهاند.
@simar50
#سلامت_روان
#مجله_روانشناسی_اجتماعی
#سندروم_باکستر
615
...
🟡 چالشهای بازنشستگی در ایران
#دکترعلی_میرزامحمدی(جامعه شناس)
این نوشتار رنجنامهای جامعهشناختی است که مسایل قشری را به تصویر کشیده است که سی سال از عمر گرانمایه خود را در سازمان دولتی یا غیردولتی سپری کردهاند و اکنون به دنیایی ناشناخته و پر از رنج گام گذاشتهاند که کوهی از مشکلات را بر سر آنها خراب کرده است. این مسایل و چالشها را میتوان در موارد زیر خلاصه نمود:
چالش تکریم: استیلای نگاه ابزاری به انسانها در جامعه ایرانی در دهههای اخیر باعث شده است کارکنان پس از بازنشستگی از منظر اقتصادی، عناصری هزینهزا تلقی شوند. سرمایههای انسانی که همچون گنج پر بهایی از آنها باید محافظت و از تجارب آنها استفاده شود به یکباره نه تنها در جامعه بلکه حتی در سازمان متبوعه خود با نامهربانی مواجه میشوند. یکی از بازنشستگان این چالش را اینگونه به تصویر میکشد: ما حتی در سازمانی که آن را اعتلا بخشیدهایم غریبه به حساب میآییم!؟
چالش اختلال در چرخه زندگی خانوادگی: وضعیت بازنشستگی در دهه اخیر در مقایسه با دهههای گذشته از این منظر چالش برانگیز است که فرد بازنشسته در بدترین شرایط خانوادگی تنها و بی کس رها شده است. این وضعیت را میتوان با چالش اختلال در چرخه زندگی خانواده ایرانی توصیف کرد که به واسطه آن روند جدايي فرزندان با ازدواج به منظور تشكيل خانواده جديد به تاخير افتاده و با ماندگار شدن فرزندان تا زماني نامعين، فرد بازنشسته از پاسخگويي به مطالبات خانواده خود عاجز مانده است.
افزایش سن ازدواج، احتمال طلاق و بازگشت به خانواده پدری، همچنین تاخير در مراسم عروسي فرزندان ازدواجكرده بازنشستگان به علت گراني و هزينههاي جهیزیه و مسكن مستقل، حجم مشکلات بازنشستگان را چندین برابر کرده است. در نتیجه اینکار، بازنشستگان مجبورند براي تامين نيازهاي فرزندان به اضافهكاري و كارهاي دوم و سوم روي بياورد.
چالش اختلال در چرخه زندگی خانوادگی بعد رواني نیز دارد. اين مساله ريشه در آن دارد كه در روند جدايي دختران و پسران جوان با تشكيل خانواده جديد، در مثلثي از روابط بين سه خانواده، دامنه گستردهاي از تعاملات آغاز ميشود كه در همنشيني با عروس و داماد و نوهها و فاميلهاي منتسب به آنها فصل جديدي از «لذت چرخه زندگي» براي اعضاي خانواده رقم ميخورد. اما اختلال در چرخه زندگی خانوادگی، بازنشستگان را از اين لذت رواني محروم ميسازد.
چالش رهاشدگی سازمانی: چالش دیگر افراد بازنشسته آن است که «سازمان بازنشستگی کشور» قدرت کافی برای مدیریت مسایل بازنشستگان ندارد. این سازمان برای افراد بازنشسته فاقد «تاریخ مندی» و به تبع آن حلقههای ارتباطی و عاطفی و تعهد سازمانی است. در این فضای جدید، افراد بازنشسته نمیتوانند فراتر از یک عدد و کد در نظر گرفته شوند.
تفاوتهای افرادی که از نهادهای مختلف بازنشسته شدهاند در این ساختار منجمد از بین رفته و اهمیتی به تفاوت مسایل آنها داده نمیشود. این گمشدگی تفاوتها نه حس عدالت سازمانی، بلکه حس رهاشدگی سازمانی و «به آخر خط رسیدن» را در فرد بازنشسته خلق میکند. حسی که به تدریج در انباشت، به احساس پوچی منتهی میشود.
در این ساختار، مسایل و مشکلات بازنشستهها به گذشته و سازمان قبلی منسوب و «نقطه از سر خط هراسناکی» برای آنها آغاز میشود که امنیت روانی آنها را تهدید میکند.
چالشهای معیشتی و رفاهی: معیشت و رفاه بازنشستهها در ایران در هیچ دورهای مانند دهه اخیر در وضعیت بحرانی قرار نداشته است. به عبارت بهتر با وجود اتمام دوره خدمت سی ساله، آنها مجبورند برای نامین هزینههای یک زندگی و رفاه معمولی، دوره جدید کاری خود را آغاز کنند. با این تفاوت که کار جدید آنها به احتمال تعهدات و دلبستگیهای شغلی قبل از بازنشستگی را نداشته و بیشتر از روی اجبار اجتماعی و فشار خانوادگی است.
«دور جهان در هشتاد روز» از آرمان های ذهنی بازنشستهها پاک شده و قصه «به خاطر یک مشت پول» جایگزین آن شده است. نه «قصه زیارت» مانده و نه جاذبه تورهای داخلی و خارجی. «غصه نان» در ذهنیت بازنشسته ها تکثیر شده و مانند توموری بدخیم ذهن را آلوده کرده است.
چالش حسرت عمر تلف شده : اما بزرگترین چالش معنایی بازنشستگی در وضعیت فعلی ایران حسرت عمر از دست رفته است. این چالش موجب میشود فرد بازنشسته دستاورد چندانی برای بهترین سال های عمر سپری شده خود در سازمان متبوعه متصور نشود. نتیجه این چالش تخریب روانی فرد و افزایش احتمال بروز آسیبهای اجتماعی به ویژه افسردگی و حتی خودکشی در خانوادههای آنهاست.
چالش اعتماد به کارگزاران : وضعیت نابسامان فردی، خانوادگی و اجتماعی بازنشستهها در ایران موجب تشدید بی اعتمادی آنها به کارگزاران سیاسی و مدیریتی کشور شده است. این بی اعتمادی در کاهش مشارکت اجتماعی و سیاسی آنها در جامعه خود را نشان خواهد داد.
