پوکساید
前往频道在 Telegram
دعوتید به میهمانی واژهها... نه، من خانهای ندارم. سقفی نمانده است. دیوار و سقف خانهٔ من همین کلمات است. https://telegram.me/TeIeCommentBot?start=sc-578905-oiShKuA
显示更多1 743
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
-1230 天
帖子存档
1 743
گفت: محبت هم مثل غذاست.
وقتی غذایی از بیرون نرسه،
بدن برای زنده ماندن شروع میکنه به خوردن خودش.
اول چربیهاش رو میسوزونه.
بعد گوشتهاش رو.
بعد عضلههاش رو مصرف میکنه ...
گفتم: تو کجاشی؟
گفت: من استخوانهام هم تموم شده.
نمیبینی که دیده نمیشم !؟
خواستم بغلش کنم و دلداریاش بدهم.
دستهایم ازش رد شد...
@poxide5 🦏
1 743
یکی از غیرمنصفانهترین چیزهای عالم هم اینست که عشق بعضیها را تنهاتر میکند.
همان چیزی که همه را نجات میدهد و شادیشان میبخشد ، در جامِ بعضیها غمی روی غمهای دیگرشان میریزد و میرود ... سهمِ بعضیها از آن صفحهای که برای همه، قشنگترین صفحهی زندگیشان است و با یادش لبخند به لبشان مینشیند ، فقط بغضی است و بس هنگامِ ورق زدنش... کلا انگار قوانین عالم برای بعضیها جور دیگری کار میکند .
@poxide5 🌿
1 743
چندوقت پیش یک پستی میخواندم، مضمونش این بود که: "مرتب کردن کمد همیشه برای من اینجوری است که میروم سمتش که مرتبش کنم ولی چند دقیقه بعد یک چیزی پیدا میکنم و مدتها به آن خیره میشوم و بعد در کمد را میبندم و غمآلوده به رختخوابم میروم"...
بهنظرمن دیوانگیست که آدم در بساطش چیزهایی داشته باشد که از نزدیک شدن به آنها بترسد. یکی از معدود لحظههای خوبی که حیف است آدم آن را از خودش دریغ کند لحظهی "دور ریختنِ خاطرههای حلشده در اشیا" است. یکبار برای همیشه یک پلاستیک بزرگ بگذارید جلویتان و تمامشان را دور بریزید و خلاص... حیف است آدم بمیرد و حال خوشِ سبکباریِ بعد از این لحظه را تجربه نکند...
@poxide5 🌿
1 743
تنها چیزی که ممکن است الان حالم را بهتر کند اینست که به خانه برگشته باشم از آخرین روز مدرسه قبل از عید. بوی فرش شستهشدهی نمناک بیاید. مامان برای من و وحید لباسهای عید خریده باشد، شبیهِ هم. کفشهایم انقدر نو باشند که بتوانم از جعبه دربیاورم و روی فرش بپوشمش. پیکنوروزی که برخلاف بچهها، من عاشقش هستم را از کولهپشتیام دربیاورم و با ذوق ورق بزنم. بعد کنار تنگِ ماهیقرمز دراز بکشم و درحالیکه ماهیها را نگاه میکنم به عیدیهایی که خواهم گرفت فکر کنم. اصلا شاید امسال انقدر عیدی بگیرم که با وحید پولهایمان را روی هم بگذاریم و یک آتاری بخریم.
تلویزیون چهارده اینچمان را روشن کنم و این آهنگ پخش شود که "بهار آمد و شمشادها جوان شدهاند"... و انقدر بچه باشم که نفهمم اینجایش که میگوید "دوباره آینهها با تو مهربان شدهاند" یعنی چه. انقدر بچه باشم که ندانم در زندگی روزهایی هست که آینهها هم با تو نامهربان میشوند...
@poxide5 🌿
1 743
از زندگی از این همه تکرار خستهام
از های و هوی کوچه و بازار خستهام
دلگیرِ آسمانم و آزردهی زمین
امشب برای هرچه و هر کار خستهام
دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم
وایا … کزین حصار دل آزار خستهام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خستهام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بیشکیبم و بی یار خستهام
با خویش در ستیزم و از دوست در گریز
از حال من مپرس که بسیار خستهام
"محمدعلی بهمنی"
@poxide5 🦦
1 743
شبها خوابم نمیبرد. صبح هم زود بیدار میشوم و با این حال باز شبها خوابم نمیبرد. بعد چه قدر دلم میخواهد بروم بیرون، توی خانه همه خوابیدهاند. دوستانم یا خوابند یا آن قدر گشاد و ناله ناله اند که نای بیرون رفتن ندارند. میروم عکس شبهای استانبول را میبینم، عکس کافههای پاریس. آن وقت یک آه بیصدا توی دلم میکشم و حسرت میخورم که کاش یک کافهای همین دوروبر باز بود.
یک جایی که حتی شده تنهایی میرفتم مینشستم و فقط خانه نمیماندم. یک جایی، یک پاتوقی که وقتی بیخوابی به سر آدم میزند، برود بیرون خودش را خالی کند. انتظار زیادی نیست واقعاً اصلاً من حتی اگر خوابآلو هم باشم، دلم نمیآید که شب را رها کنم و همینطوری بخوابم. شب قشنگ است. یک عمر میخواهیم توی گور بخوابیم. وقتی هنوز زنده هستم، حیفم میآید شبها بخوابم. شب باید بیدار ماند. گاهی به سلامتی ستارهها شراب حافظ شیراز نوشید. سیگار کشید. حرف زد. گریه کرد. شب باید کتاب خواند. فیلم دید. شب باید عاشق شد...
▪️ فاضل ترکمن
@poxide5 🦏
1 743
کمتر کسی میفهمید که غرق شدن او
در اندک علایق باقیماندهاش،
نه از روی تفریح و سبکسری
که آخرین راه نجات او از رنج حیات بود.
1 743
گفتم: اگه تا آخرش همینجوری بمونه چی؟
گفت: خب انتظار داری معجزه بشه!؟ اگه همینجوری زندگی کنی تا آخرش همینجوری میمونه دیگه!
گفتم: حس میکنم زندگیم بهطرز جبرانناپذیری خراب شده. اکثر آدما نزدیکای مقصدن و من تازه میخوام از خطِ آغاز، شروع کنم. تازه اگه شروع کنم.
گفت: بیخیال همهی آدما. همهی آدما شرایط تو رو نداشتن. مهم اینه که غیر از مردههای توی قبرستون، هیچکس نیست که نتونه آخرِ امروز، حداقل یه قدم از خطِ شروع جلوتر باشه.
گفتم: اگه همهی این حرفا شعار باشه چی؟
گفت: آره ممکنه. ولی تا امتحان نکنی نمیتونی بفهمی شعاره یا نه. بهنظرم امتحان کن. دیگه از ایستادن در خطِ شروع که بدتر نیست!
@poxide5 🌿
1 743
.
گفت: «مرا یادت هست؟»
دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم
چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟
و چرا آدم ها در یاد من زندگی میکنند
و من در یاد هیچکس نیستم؟
«سال بلوا، عباس معروفی»
1 743
پنجره را که باز میکنم
باران تمام میشود
در آینه چهرهام را نگاه میکنم
آرام آرام چهرهام پیر میشود
از پنجره زمین را نگاه میکنم
خیس است و ساکت
بر تن لباس میکنم، به کوچه میآیم
از نخستین عابر که در باران بدون چتر میدود
میپرسم
شما عبورِ بهار را در این کوچه ندیدید؟
1 743
پنجره را که باز میکنم
باران تمام میشود
در آینه چهرهام را نگاه میکنم
آرام آرام چهرهام پیر میشود
از پنجره زمین را نگاه میکنم
خیس است و ساکت
بر تن لباس میکنم، به کوچه میآیم
از نخستین عابر که در باران بدون چتر میدود
میپرسم
شما عبورِ بهار را در این کوچه ندیدید؟
1 743
«من در حالت خوشی نیستم.
مثل تاریخ، فرسوده و ملولم
. انگار بار همهی رنجهای کهنه و قدیم بر دل من است.»
• شاهرخ مسکوب
1 743
اینطور نیست که حرفی برای گفتن
نداشته باشیم؛
در حقیقت حرفهای ناگفتهی زیادی داریم
اما چون هر آنچه که تا به امروز گفتهایم
بیفایده بوده،
دیگر سکوت کردهایم.
▪️علی لیدار
