احمد عزتی پرور
前往频道在 Telegram
سلام. کانالی که در برابر نگاه دوستداران ادب فارسی قرار دارد، جز ادبیات، به فلسفه و فرهنگ و هنر نیز گوشهچشمی دارد. انسان معاصر در فضای تهی اخلاق و عشق و فرهنگ، سر درگُم مانده است. امید که بتوانیم به یاری خود برخیزیم. https://telegram.me/ezzatiparvar
显示更多949
订阅者
-124 小时
+17 天
+1830 天
帖子存档
#زن_درفرهنگ_وادب_فارسی
زن در ادب فارسی 07)
اگر شاهنامهی فردوسی را نمونهی جاامعِ حماسههای ایرانی بدانیم، با اندکی توجه درمییابیم که«زن» در حوادث و رویدادهای آن نقشی بسیار مهم ایفا میکند. نخستین زنِ نامدار و تأثیرگذار در شاهنامه«فَرانک» مادر «فریدون» است. او پس از کُشتهشدنِ همسرش«آبتین» به دستِ نیروهای «ضَحّاک» فرزندش را با تدبیر و خردمندی میپروَرَد و به کمال میرسانَد تا شایستگیِ کسبِ قدرت بیابَد و بر ضحاک چیره شود. اما پیش از او دو زن یعنی«شهرنَواز» و «اَرنَواز» در فریبِ ضحاک و واداشتنِ او در افشای راز و خوابِ خود کوشیدند و زمینه را برای سقوطِ وی فراهم نمودند.
زنِ خردمند و مهمِ دیگر«رودابه» همسر «زال» و مادر«رستم» است. مادر رودابه«سیندخت» همسر «مِهراب کابلی» فرمانروای افغانستان، خود زنی برجسته و دارای منصبِ مهمِ حکومتی است.
کتایون، همسر گُشتاسپ و مادر اسفندیار، منیژه دختر افراسیاب، فرنگیس دختر افراسیاب و همسر سیاوش، جَریره دختر«پیران ویسه» و مادرِ «فرود»(برادر سیاوش) گُردآفرید، تَهمینه، همسر رستم، همگی زنانی جسور و خردمند و با تدبیرند. تنها زنِ ناشایستِ شاهنامه«سودابه» است که او نیز درحق همسرش فداکاریها میکند و تنها گناهش عشق به سیاوش است.
زنستیزی
پس از رواجِ اسلام درجهانِ شرق، ازجمله درایران، آنچه از گذشته دربارهی زن باقی ماندهبود (البته بیشتر جنبههای نادلپذیر و منفی) با آموزههای برگرفته از کیشِ هندو، یهود، مسیحیت، مانیگری و برداشتهای خاصِ اسلامی، درهم آمیخت و معجونی ناگوار ساخت که زن در آن، عنصری نامطلوب و فرومایه به شمار میرفت و به عنوان انسان، در نظر گرفته نمیشد. شکلِ طبقاتی زندگی اجتماعی و تقسیمِ بالا و پایینی جهان به آسمان و زمین، از جهتِ اجتماعی، زن را در پایینترین طبقه و از جهتِ تکوینی، جزئی از عناصرِ زمین قرارداد و مرد نمادِ عقل شد و در آسمان جای گرفت.
بهگمانِ برخی از عارفان و اهل نظر درگذشته، انسان در تمامیت خود شبیه جهان است. گاه بخشی از جهان در مرد و بخشی دیگر در زن است. برای مثال آسمان و اجزای آن ـ ستارگان ـ در مرد و زمین و اجزای آن ـ عناصر اربعه ـ در زن قرار دارد. آسمان پدر و اجزای آن آبای عُلوی (پدرانِ آسمانی) دانسته میشد و زمین، مادر و اجزای آن امّهاتِ اربعه (چهارعنصر) نام داشتند. معمولاً همهی عناصر خوب و متعالی در مرد و تمام شُرور و اَسافِل و پستیها در زن جای داشت.
بعدها قسمت عالی جهان در وجود مرد و بخشِ پست گیتی در هستی زن خودنمایی میکند. مرد و زن با هم یک وجود شمرده میشوند و به عنوان موجودی یگانه، جهان بیرون از انسان را منعکس میکنند. البته هر یک مَظهر بلند و پست هستی میشود.
گذشتگان نه فقط سِرشت و سرنوشت زن و مرد را با کار جهان قیاس میکردند، بلکه با نسبتدادنِ رفتار آدمیان به جهان زمینی و آسمانی ـ شخصیتبخشی ـ به توجیه حرکات و تغییرات آنها میپرداختند. در متون عرفانی ما «روح» مذکّر و «نَفس» یا عقلِ انسانی، مؤنّث است:
«اما عقل، روح را همچون حوّا آمد آدم را که از پهلوی چپ او گرفتند. درین معنی، اشارتی لطیف است. آنجا چون زنان از پهلوی چپ بودند، خواجه ـ علیهالسلام ـ فرمود: «شاورهنّ و خالفوهنّ» با زنان در کارها مشورت کنید و هرچه ایشان گویند، خلاف آن کنید که رأیِ راست آن باشد. زیرا که زنان از استخوان پهلوی چپاند، کژ باشند. هر رای که زنند، رای راست، ضدّ آن باشد.»
( مرصادالعباد، نجمِ رازی، به تصحیح دکتر محمدامین ریاحی، انتشارات علمی و فرهنگی ص 51)
تمام ظرافتها در آفرینش آدم به کار رفته است و حوّا را از آنها نصیبی نیست. حوّا غیر است، بیگانه و دشمن به شمار میرود و فی نفسه صلاحیتِ کمال ندارد. انسان کامل، یک مرد است و اصلاً انسان مساوی با جنس مذکّر است. پستترین عنصرِ مرد یعنی «نَفس» با زن همانند و گاه با آن یکی است.
این نظرگاه البته به عقاید پس از اسلام مربوط است، هرچند با آئین مانی بذر آن کاشته شد. در باورهای ایران کهن، هیچ تفاوتی بین مرد و زن وجود نداشت و زن از مرد به وجود نیامدهبود. هر دو، شاخههای یک گیاهند. «اورمَزد» مسؤولیت جهان را ـ چنانکه قبلاً نقل شد ـ به طور مساوی بر عهدهی هر دو گذاشت.
https://telegram.me/ezzatiparvar
#حافظانه
شرح غزل شماره126دیوان حافظ خانلری:
در غزلهای حافظ، گل و بلبل دو استعاره برای معشوق و عاشق هستند و بارها تکرار می شوند. شاعر با شخصیتبخشی به آنها، حرفهای خودش را بر زبان آندو می گذارد. «صبا» یا همان نسیم بامدادی نیز پیام رسان عاشق و معشق، یا راز دارِ عاشق است که درد دلهایش را به او می گوید. معشوق نیز، بوی خوشِ تن و جانش را به همین نسیم می سپارد تا برای دوستدارانش بِبَرد.
سَحَر، بُلبُل، حِکایت با صَبا کرد،
که: عشقِ روی گُل، با ما چهها کرد؟!
در یک بامداد، بلبل، داستانِ عشق خود را برای نسیم(صبا) تعریف کرد و گفت که عشقِ معشوق چه بلایی به سرش آورده است.
نِقابِ گُل کشید و زُلفِ سُنبُل؛
گِرِه بندِ قَبای غُنچه، وا کرد.
نسیم(صبا) در همانحال که به حرفهای بلبل گوش می کرد، با بازیگوشی، گاهی نِقاب از روی گُل بر می داشت و او را شکوفا می ساخت و گاه گیسوی سُنبل را می کشید.
«گره بندِ قبای غنچه باز کردن» یعنی او را برهنه و شکفته نمودن. نسیم می دانست بلبل چه می خواهد و همان می کرد که او دوست می دارد.
به هرسو، بُلبلِ عاشق، به اَفغان!
تَنَعُّم از میان، بادِ صَبا کرد.
بلبل ، همچنان از عشق گُل فریاد می کرد و نسیم، خودش به تماشا و بهره بُردن(تنعم) از زیباییها می پرداخت. گویا نسیم به بلبل می آموخت : اکنون که همهچیز آماده است، لذت ببر! دیگر فریاد و شکایتت برای چیست؟
اما این نمایش، برای بازگویی حقیقتی در میان مرمان است: مردم، وقتی چیزی دارند از آن بهره نمی گیرند و به شکایت از چیزهای دیگر می پردازند. نقد را غنیمت دانستن، هنری است که هنوز نیاموختهایم.
از آن، رنگِ رُخَم، خون در دل انداخت؛
وَزین گُلشَن، به خارَم مبتلا کرد.
بلبل به جای عشقبازی با گُل، همین طور شکایت می کرد که: گُل، با رنگِ سرخ رخسارش، دلم را خونین کرد. از گلشن و باغِ زیبا فقط خارِ جدایی نصیبِ من شد. شبها از او دور هستم.
خوشَش باد آن نسیمِ صُبحگاهی،
که دَردِ شب نِشینان را دوا کرد.
نسیم بامدادی خوش باد که دردِ جدایی شب نشینان را دوا کرد و با وزیدنش رسیدنِ صبح را خبر داد.
من از بیگانگان، دیگر نَنالم؛
که با من، هر چه کرد، آن آشنا کرد.
بیگانگان کاری با آدم ندارند. هر بلایی به سرِ ما می آید از دوستان و آشنایان است.
این بیت، هم عاشقانه است و هم اخلاقی و هم سیاسی. حافظ همیشه می کوشد هرگاه فرصتی دست داد از بیتهای خود معنای چندگانه به دست دهد. معنای عاشقانه چنین است:
دوری از این آشنا و محبوبم، مرا به این روز انداخت و بیمار شدم. آدم که از دوری بیگانگان آسیبی نمی بیند.
معنای اخلاقی: همه آسیبهای روانی و ذهنی از سوی کسانی به ما می رسد که با ما آشنا و دوست هستند و معاشرت دارند.
معنای سیاسی با توجه به بیت بعدی: حاکمان و سیاستمداران با ادعای دوستی مردم به آنان ضربه می زنند و فریبشان می دهند تا به منافع و خواستههای غیرانسانی خود برسند.
گر از سُلطان طَمَع کردم، خَطا بود؛
وَر از دلبر وفا جُستم، جَفا کرد.
خواستهام این بود که حاکم و فرمانروای سرزمینم به من رفاه و آرامش برسانَد. اما خطا کردم و جز بدبختی چیزی نصیبم نشد. از معشوقم نیز توقع وفاداری داشتم که او هم به من ستم کرد. خطای من، در هر مورد به ستمِ بیشتر انجامید.
تفسیرِ سیاسی حافظ این است که اگر در جامعهای ستم و بیعدالتی هست، به علتِ خطاهای خود مردم است. خطا ناشی از نادانی و نشناختنِ مناسباتِ فردی و اجتماعی و افراد و افکار و باورهاست.
غلامِ همّتِ آن نازَنینم،
که کارِ خیر، بی روی و ریا کرد.
من مخلص و خدمتگزارِ حاکمی هستم که کارِ خیرش را بدون ریاکاری و فریب انجام دهد.
وَفا، از خواجگانِ شهر با من،
کمالِ دولت و دین «بوالوَفا» کرد.
فقط یک نفر به من خوبی کرد و او هم اسمش«ابوالوفا» بود.
گذشته از این که حافظ خواسته با بهره گیری از نام«ابوالوفا» بیوفایی یارش را یادآوری کند و حتی ایهام را در مورد این لقب هم به کار بَرَد، «خواجه کمال الدین ابوالوفا» از ثروتمندانِ نیکوکارِ شیراز بود که شاه شجاع نیز در نامهای از او به نیکی یاد کرده است.
بِشارت بَر به کوی می فروشان!
که حافظ، توبه از زُهدِ ریا کرد.
به میکده مژده دهید که حافظ آنجا می آید و از زُهد و عبادتهای فریبکارانه توبه کرده است.
اینبیت، به پشتیبانانِ زاهدپیشه و عابدمسلکِ حکومت اشاره دارد که از دین همچون ابزاری برای فریب مردم استفاده می کنند.
https://telegram.me/ezzatiparvar
نکتههای ناب
همهی ما بیمار هستیم. اما نمیدانیم چرا؟ به خودمان آسیب میرسانیم و تقصیرش را به گردن دیگران میاندازیم. خود را حاکم مطلق میدانیم و برای دیگرات تکلیف معین میکنیم؛ انگار دیگران برده و اسیر ما هستند و حق گزینشِ شیوهی زندگی برای خویش ندارند.
اگر فقط به یکی از این راهکارها که در این کلیپ آمده است عمل کنیم، به خودمان خدمت بزرگی کردهایم و خود را از پریشانی و افسردگی رها نمودهایم. دریغ و افسوس که نکتهها را میبینیم و میخوانیم اما هرگز عزم جزم نمیکنیم که به یکی از این آموزشها عمل کنیم. ما در کنار بیماری«دیگرآزاری» بیماری خودآزاری نیز داریم.
تباهی آموزش در ایران
این کلیپ دو حقیقت را نشان میدهد: یکی ناتوانی نظام آموزشیِ رسمی(مدرسه)در انتقال سادهترین دانشها به دانشآموزان؛ دیگری تاثیر نیرومند فرهنگِ عمومی(عامه) و فضای مَجازی بر ذهنها که بسی نیرومندتر از اثربخشی دبستان و دبیرستان است.
در این سرزمین، هزینهی گزافی که خرج نظام آموزشی میشود، در عمل، دود میشود و باز صدرحمت به فرهنگِ عامه که چیزکی را باقی گذاشته است. دردا و دریغا و شگفتا!
#نکته
داستان دوستی:
دوستی و دوست داشتن هم در سرزمین ما حکایتی شگفت دارد. دوستی چیست؟ شاید بتوان گفت: دوستی پیوند ذهنهای خردمند با هم است. دوستی، ارتباط قلبی میان دو یا چندتَن است که میخواهند شادی و غم را میان خود توزیع و تقسیم کنند تا بودنِ شادمانه و شرافتمندانه همچنان ممکن گردد. دوستی، راندنِ اهریمنِ تنهایی است. دوستی، ترانهی تمنای جانهای آشناست.
دوستی، سنخیتِ ذات و نهادهای کسانی است که هریک در دیگری در پیِ دیدنِ کمال انسانی است. بیدوست، ناچیز و ناقصیم. کسانی که خویشتن را کامل و خودبسنده و جامع جمیع خوی و خصلتهای آدمی میپندارند، برای همیشه بیدوست خواهند ماند.
تجربهی من نشان میدهد که بیشترینهی مردم، دوستی را وسیله میدانند نه هدف. اما درباورِ من، دوستی خود، هدفی بزرگ و مقدّس است که نباید به هیچ شائبه و ریایی آلوده شود. دریغا که همواره چنین نیست.
من از کودکی آموختم که مِهر بورزم و دوست باشم و دوست بدارم. همیشه کاری میکردم دلِ دیگران را به دست بیاورم. از قهرشان برنمیآشفتم و از لطفشان مغرور نمیشدم. رودخانه ای بودم که همگان برساحلِ کوچکش میآرمیدند و میرفتند و گاه آبش را گِل میکردند. طبق خواهشِ دیگران رفتار میکردم و تا آنجا که میتوانستم خواستههایشان را برآورده میساختم. وقتی گمان میکردم، رفتاری شادشان میسازد، همان به جا میآوردم.
افسوس که گاه برمن می شوریدند. پناهِ خستگان بودم و تکیهگاهِ دل بستگان. گاه، اصرارم بر شاد نمودن دیگران، شک و شُبهه برمیانگیخت و میپنداشتند، همه در پی برآوردنِ نیازِ خویش هستم. اما چنین نبود. هرگز چیزی برای خودم نخواستم. چشم و دل سیر بودم و هستم. جاه و جلال و شوکت و ثروتِ دنیا، برایم پَشیزی نمیارزد. جانم تشنهی شادی بود و هست و همواره آن را در شادی و خوشی دیگران جُستهام. شادی دیگران برایم هدفی آسمانی است.
همیشه برای دیگران از زیباییهای زمینی گفتم تا قابلیتِ درک و دریافتِ زیباییهای معنوی را پیدا کنند. از وقت و توانم مایه گذاشتم تا سرمایهای از لذت و نشاط برای همگان فراهم کنم. چه مِنّتها بر سرم گذاشتند! گذاشتم و گذشتم. گاه به خود میگویم:
چرا مهربانی نمایی کسی را،
که پیوسته نامهربانی نماید؟
(فرخی سیستانی)
چرا نازِ کسانی را میکشی که نیازی به دوستی ندارند و تنها میخواهند از تو نردبانی برای بالا رفتنِ خویش بسازند؟
خاموش میمانم و باز به شیوهی خود ادامه میدهم. آموختهام که نگذارم رفتارِ نادرستِ دیگران، رفتارِ درستِ مرا تغییر دهد. دوستی و گسترش فضای دوستانه در جامعه برای من هدف است. برای این هدف زندهام. بگذار دیگران ندانند که:
دل ِبی دوست، دلی غمگین است.
(پروین اعتصامی)
اما من براین باورم که:
اوقات ِخوش آن بود که با دوست به سَر شد؛
باقی، همه بیحاصلی و بیثمری بود.
(حافظ)
دوستی، دارایی بزرگ ماست. درختِ دوستی بنشانیم تا کامِ دل به بارآرَد. جهان انسان بیعشق و دوستی و لذت، با بیماری و تیرگی و تباهی احاطه میشود. عشق، لذت میآفریند و لذت به ما میآموزد که برای ماندنِ درست و دلخواه، ناچار باید به عشق روی بیاوریم. فشارهای زندگی، محصولِ باورها و آموزشهای نادرست و ناگواری هستند که نمیگذارند عشق بِوَرزیم. با شجاعت و جسارت، به کوی عشق برویم و خانهای برای خود بسازیم. تندرستی و نشاط و خوشدلی، دستاوردِ عشق است. مِهر به طبیعت، عشق به آدمی و عشق به خویشتن، رازِ تندرستی و رهایی از فشارهای زندگی است.
https://telegram.me/ezzatiparvar
Repost from احمد عزتی پرور
پیری و معرکهگیری
تصنیفی به لهجهی مشهدی از محمدرضا شجریان.
https://telegram.me/ezzatiparvar
Repost from احمد عزتی پرور
#شادیانه
کسی که درد بکارَد، بیماری دِرو میکند. اهریمن، خواهانِ بیماری و درد و تنهایی و تاریکی است. اهورای پاک، خواستارِ زندگی، شادی، آزادی و آبادی و تندرستی است. به یاری اهورا برویم تا اهریمنِ بیماری و درد بگریزد و جهان را برای انسان بگذارد.
قرنها خطا کردیم و شادی را نادیده گرفتیم و گذاشتیم باورهای خُرافی و خلافِ انسانیت، زیستنِ ما را بیالایند. دیگر کافی است. بیایید شادمانی و لذت را هدف آدمی و مایهی بقای جهان بدانیم.
آموزههای اهریمنی را که نمیگذارند بخندیم و عشق بورزیم و برقصیم و با طراوت بمانیم، یکبار برای همیشه، دور بریزیم. چشمهای خود را بشوییم و دنیا را به گونهای دلپذیر برای همگان ببینیم.
حجاب، در چشمهای ماست که نمیگذارد زیبایی و خواستنیها را ببینیم. کشفِ حجاب، عالیترین دستاوردِ بَشَری است. باید بکوشیم حجابها را کشف و ناپدید کنیم. مردم غمگین و خستهاند. به شادی و آزادی نیاز دارند. بکوشیم زیباییها را بیشتر نشان دهیم. زندگی بدون رقص و موسیقی، ارزش تجربه کردن ندارد. اندیشه، خِرَد، هنر و مدارا درمانهای ذهنهای بیمارند. کمی طبابت کنیم.
شاد و سرشار از تندرستی و طراوت بمانید.
https://telegram.me/ezzatiparvar
خشمِ کولی
یکی از فیلمهایی را که در هشتسالگی دیدم(1348)
خشم کولی با بازی فردین، پوری بنایی و شهلا ریاحی بود.
به یاد آنروزهای خوب، برای دل خودم صحنهای از آن را بازبینی میکنم. همین فیلمها نگذاشتند جز به عشق بیندیشم. ارجمندشان میدانم.
https://telegram.me/ezzatiparvar
#زن_درفرهنگ_وادب_فارسی
زن در ادب فارسی (6)
زن در اسطوره
پیش از پرداختن به ادامهی سخن و بیان دیدگاههای شخصی، چند مأخذ سودمند معرفی میکنم:
1- سیمای زن در فرهنگ ایران: دکتر جلال ستاری، نشر مرکز
2- گذر زن درتاریخ: دکترمحمدابراهیم باستانی پاریزی، نشر کویر
3- زن درایران عصر مغول: دکتر شیرین بیانی
4- گناه ویس: دکتر کتایون مزدا پور، انتشارات اساطیر
5- زن درملل: مریم تنباکویی، انتشارات ملورین، قم.
6- مجله پژوهش زنان
در هریک از این کتابها به منابع بیشتر میتوان دست یافت.
یکی از کیشهای ایرانی که برای زن، ارزشی برجسته و آفریدگارانه قائل است، کیش«زُروان» است. نکتهی بسیار مهمی که دراین کیش باستانی برآن تأکید میشود، نقش«مادر زندگی» در آفریدن یا زاییدنِ اهورا مزدا است. اهورا مزدا به یاری«مادر زندگی» به جنگ اهریمن میرود. پس از آن که اهورامزدا و مادر زندگی، در تیرگی نیروی اهریمنی شکست میخورند و از «پدرِ بزرگی» یاری میجویند، او ایزد زیبایی (نریسه) و دوشیزهی روشنایی را میآفریند و به یاری آنان میفرستد. ایزد زیبایی(زن) و دوشیزهی روشنایی، با رقصی تحریک کننده، اهریمنان را میفریبند و احساس آمیزش با هستی را در آنان برمیانگیزند و به انزال پارههای نور (ایجاد هستی از دل عدم) وا میدارند. گیاهان و جانوران از همین پارهها به وجود میآیند.
میتوان نتیجه گرفت که زن هم آفرینندهی «اهورا» به شمار میرود و هم جهان را از تاریکی اهریمنی میرهانَد.
تحقیر زن و فروتری او نسبت به مرد، با آیین «مانی» وارد فرهنگ ایران میشود و پس از اسلام در گروههای عرفانی و طریقههای تصوّف و مذاهب، مورد تأیید و تأکید و تکرار قرار میگیرد. مضامین نظریه مانی:
1ـ گِهمرد از مُردیانه ارزش بیشتری دارد. عیسای درخشان، آدم را از خواب غفلت بیدار میکند نه حوّا (مردیانه) را.
2ـ حوّا (مردیانه) نسبت به آدم، نور کمتری دارد و به همین دلیل فریب شیطان را میخورد.
«عیسای درخشان از آسمان فرود میآید و روح آدم را که در خواب غفلت است بیدار میکند و سرمنشأ روشنی را که همان سرمنشأ روح است، به او نشان میدهد (دانش را به او میآموزد). گِهمُرد به پاکدامنی و خود داری از همبستری روی میآورد. اما مُردیانه ـ که در او نور کمتری است ـ توسط دیوی فریفته میشود. نخستین فرزندانشان پدید میآیند. سپس در پی همبستری با گِهمُرد، شیث به دنیا میآید. و در بند شدن نور آدمی بدین ترتیب ابدی میشود.»
(ادیان آسیایی، مهردادبهار، نشرچشمه،چاپ اول1375صص89-90)
جز اندیشههای مانیگرایان، تفکر هندی نیز در تحقیر و تخریب زن تأثیر بسیار داشت که نمونههای آن را درکتابهایی چون«سَندبادنامه»، «چهل طوطی»،«طوطی نامه» و حتی «کلیله و دمنه» میتوان دید. این کتابها همه اصالت و اصل هندی دارند و زن را موجودی حیلهگر، شهوتپرست، فریبکار، افسونگر، خیانتپیشه و غیر قابل اعتماد معرفی میکنند.
«به نظر«بودا» اساساً «زن، تجسّمِ شَرّ است.»
(سیمای زن درفرهنگ ایران، جلال ستاری، نشرمرکز،چاپ سوم1384ص38)
https://telegram.me/ezzatiparvar
Repost from احمد عزتی پرور
ملاممد جان: پوران
بیا که بریم به مَزار ملا ممد جان؛
سیلِ گل لاله زار، وا ما دلبر جان.
برو با یار بگو یار تو آمد؛
گل نرگس خریدار تو آمد.
برو با یار بگو: چشم تو روشن!
همان یار وفادار تو آمد.
بیا ای یار که مجنون تو هستم؛
خرابِ لعلِ میگونِ تو هستم.
نمیبوسم لب پیمانهی می،
پریشان و جگر خون تو هستم.
https://telegram.me/ezzatiparvar
#برداشت
شرح غزل شماره244دیوان حافظ خانلری:
این غزل، ممکن است در ستایشِ شراب باشد. مخاطب شاعر و منظورش از«یار» ممکن است بادهای باشد که اندوه را می بَرَد و مَشامِ جان را خوشبو می سازد.
ای صَبا! نَکهتی از خاکِ رهِ یار بیار!
بِبَر اندوهِ دل و مُژدهی دلدار بیار!
ای نسیم ! بویی خوش از کوی یار برایم بیاور تا غم از دلم بِبَرَد و مژدهی آمدنِ محبوب را به من بدهد.
نُکتهای روحفَزا، از دهنِ دوست بِگو!
نامهی خوشخبر، از عالَمِ اَسرار بیار!
به من سخنی جانبخش از دهانِ دوست بگو تا آرام بگیرم.پیامی خوش خبر از جهانِ رازآمیزِ عشق به من برسان!
تا مُعطّر کُنَم از لُطفِ نسیمِ تو، مَشام،
شَمّهای از نَفَحاتِ نَفَسِ یار بیار!
برای این که مشامِ جانم از بوی خوش عشق معطّر شود، برای یک بار هم که شده(شمّهای) از رایحهی نَفَسهای محبوبم (شراب) ارمغانی برایم بیاور. نَفَس و سخنِ معشوقم عطرآگین و جاننواز است. «نَفَحات» جمع«نفحه» به معنای بوی خوش و نَفَس است. حافظ بارها گفتهاست: خوش میکُنَم به بادهی مُشکین، مَشامِ جان.
به وَفای تو! که خاکِ رهِ آن یارِ عزیز،
بی غُباری که پَدید آید از اَغیار، بیار!
ای نسیم! تو را به وفاداریات سوگند میدهم که خیلی زود و بی آن که کسی پا جای پای او گذاشته باشد، کمی از غبارِ تازهی رهگذارش برایم بیاور تا به چشمم بزنم و دیدگانم را روشنی بخشم.
گَردی از رَهگُذرِ دوست، به کوریِّ رَقیب،
بَهرِ آسایشِ این دیدهی خونبار بیار!
به کوریِ چشمِ مراقبانش(رقیب) از خاکِ کوچهاش برایم بیاور که چشمِ خونبارم، آرامش و آسایش یابد.
خامی و سادهدلی، شیوهی جانبازان نیست؛
خَبری از بَرِ آن دلبرِ عَیّار بیار!
ناپختگی و بیتجربگی و سادهدلی، روشِ کسانی نیست که آمادهاند در راهِ دوست جان ببازند. پس ای نسیم!از دلبرِ چابک و شجاعِ من، برایم خبری بیاور تا جانم را فدایش کنم.
( عیّاران دزدانِ جوانمردی بودند که از سرمایه داران می ربودند و به تهی دستان میبخشیدند. این گروه، خود را برای شکنجه و رنج و زندان آماده نموده بودند. عاشقی نیز چنین است.)
شُکر آن را که تو در عِشرتی، ای مُرغِ چمن!
به اسیرانِ قَفَس، مُژدهی گُلزار بیار!
ای پرندهای که درباغ، آزادانه پرواز می کنی و به وصالِ گُل می رسی، به اسیرانی چون ما که در قفسِ جدایی گرفتار شدهایم مژدهی آزادی و باغ بیاور!
کامِ جان، تلخ شد از صبر که کردم بی دوست،
عِشوهای زان لبِ شیرینِ شِکَربار بیار!
از بس بیدوست ماندیم و صبرکردیم، جانمان تلخ و رنجور شد. برای درمان، سخنی خوش یا حرکتی دلبرانه(عشوه) از دهانِ شیرین یار برایم بیاور.
روزگاری است که دل، چهرهی مَقصود ندید؛
ساقیا! آن قَدَحِ آینهکِردار بیار!
زمانِ درازی است که به مقصود و مُرادِ خود نرسیدهایم. ای ساقی! آن شرابِ زلال و روشن را برایم بیاور تا بنوشم و غمِ دوری را تحمّل کنم.
«قدحِ آینه کردار» نامِ ظرف و پیاله است، اما منظور، محتوای آن، یعنی شراب است.(مَجاز ظرف و مظروف)
دَلقِ حافظ به چه اَرْزَد؟ به مِیاش رَنگین کُن!
وان گَهَش، مست و خَراب، از سَرِ بازار بیار!
این بیت، طنز دارد؛ می دانیم حافظ«دلق» نمی پوشید. دلق، لباسِ اهلِ صومعه و مسجد و حافظانِ قرآن بود. ریاکاری نیز خوی و خصلت دلق پوشان بود. حافظ خود گفته بود:
خوش میکُنَم به بادهی مُشکین، مَشامِ جان؛
کَز دَلْقپوشِ صومِعِه، بوی ریا شنید.
با شرابِ معطرِ معرفت و عشق، به احساسِ جانم زیبایی و خوشبویی می بخشم؛ از ریاکارانِ دینی (دلقپوشِ صومعه)، بوی ناگوارِ نادانی و دروغ و دو رویی میآید.
اکنون حافظ میگوید: از دلق و لباسِ عبادت، چه کاری ساخته است و چه ارزشی دارد؟ بهتر است با شرابِ سرخ، رنگِ این لباس را عوض کُنی و مست بشوی و مست و خراب به بازار بروی. پس«حافظ» دراین بیت، ایهامی طعن و طنزآمیز دارد؛ هم نامِ شاعرانهی سراینده و هم لقبِ کسانی است که قرآن را از حفظ دارند.
https://telegram.me/ezzatiparvar
Repost from احمد عزتی پرور
شورِ زندگی
زندگی کجاست؟ قطعاً در دوردستها نیست. زندگی در احساس و ادراکی است که آن را درخویشتن، زنده مییابیم. شورِ شریفِ زیستن، بر بیماری و دشواری چیره میشود. باید خواست. باید ارادهای معطوف به هستی داشت. مگر دیگرانی که بیماریِ دشوار ندارند، جز «اکنون» چیزی دارند؟ ما هستیم، چون اکنون در تملّکِ ماست. اما با این«اکنون» چه میخواهیم بکنیم؟ داناییِ زیستن، درکِ این نکته است.
https://telegram.me/ezzatiparvar
Repost from احمد عزتی پرور
فریاد زیرِ آب
یکی از جلوههای ماندگارِ سینمای پیش از انقلاب، نمایشِ پیشپرده یا آنونس فیلمها بود که با هنرمندی و کلامی زیبا و گیرا فراهم میشد و بیننده را برای دیدنِ فیلمِ کامل، برمیانگیخت. گاهی این پیشپردهها ازخودفیلم زیباتر بودند. یادِ آن روزها خوش. آنروزهای خوب!
https://telegram.me/ezzatiparvar
#خودنوشت_هستی
زندگینامه (25)
روبروی خانهی ما، عموی همسر برادرم زندگی میکرد. مادرش پیرزنی درشتاندام و سیاهچهره بود که روسری را همچون عمامه دورِ سرش میبست. سیاهی صورتش، نمیگذاشت زیباییِ گیسوانِ بلند و شبگونش به چشم بیاید. او را به تُرکی«قَریننه»(پیرمادر) صدا میکردند که شاید در اصل«قاراننه»(مادرِ سیاه) بود. من و خواهرم خدیجه خیلی ساده او را«ننه» میگفتیم. این ننه، سرِ کوچه، چسبیده به خانهاش بقالی کوچکی داشت که بیشتر خوراکی میفروخت؛ مانند: پنیرِ خیکی، کرهی نابِ روستایی، ماست، شیر، شیرهی انگور، تخمِ مرغ، انواع نانهای ساده و شیرینِ سُنّتی، قره قُرود(کشک سیاه) و انواع آبنبات و بیسکویت.
یکبار از من و خواهرم خواست که شبها پیش او بخوابیم. گفت که میترسد. همه ا زاو میترسیدند و او از سایه و شبح و روح میترسید. پدر و مادرمان پذیرفتند. تمام زمستان، در اتاقش، زیر کُرسی خوابیدیم. برای ما قصه میگفت و حسابی پذیرایی میکرد. بسیاری از قصههایش را مادرم نیز برایم گفته بود. من عاشق قصه بودم.
قصه و قصه گویی با جان و زبانِ من آمیختهاست. با قصههایی که مادرم «تاجماه» میگفت میخوابیدم و در رؤیاهای خود، راه قهرمان را ادامه میدادم. جوانمردی، وفاداری، راستگویی، مهرورزی، ماجراجویی، کار، پشتکار، روبه رو شدن با شکست، چشیدنِ مزهی پیروزی و... دست به دست هم میدادند تا اجزای شخصیتِ مرا بسازند و ساختند. من با قصه شکل گرفتم و بسیار خرسندم. گاهی به خود میگویم:
- اگر قصه نبود، من چه می شدم و چگونه می زیستم و جامهی کدام شخصیت را میپوشیدم؟ اگر داستان گویی نبود، چه لحظههای نابی را از دست میدادم! چه لذتها که از دست میدادمشان! نه، من به همین زیستنی که صدای قصه در فضایش پیچیدهاست مینازم و با آرمانهای آن هماوازم.
پدرم که مکتبدار و روضه خوان بود، برایم قصههای دینی میگفت و گاه از من میخواست داستانهای دینی را از روی کتاب برایش بخوانم. این گونه بود که قصه جزئی از هستی و زندگی من شد.
جز مادرم، گاهی خواهر بزرگم«گلندام» برایم قصه میگفت. او که عروسی کرد و از پیشِ ما رفت، دیگر خواهرم«خدیجه» کارش را پی گرفت. سالها باخدیجه قالی میبافتم و هنگام قالیبافی، برای هم قصه میگفتیم؛ او از شنیدهها و من از دیدهها. قصهی فیلمهایی را که می دیدم، برای او باز میگفتم. بزرگترین برادرم«آقانقی» در تهران مرا به سینما می بُرد تا قصهی فیلمها را ببینم. چه خاطره انگیز است آن روزها!
برادر بزرگِ دیگرم «جعفرآقا» ـ که یادش گرامی بادـ در کارخانهی صابون پزی کار میکرد. غروبها که به خانه برمیگشت، بچههای محل را صدا میزد و از روی «شاهنامه»ی کوچکی – که شرکتِ ملّی نفت چاپ کرده بود- قصهها را با حالتی نمایشی میخواند. من هم درمیان بچهها بودم و چه لذّتی می بُردم!
«ننه» میدانست ما قصه دوست داریم. با قصه، به شبش رنگی میداد و ما را در فضای آهنگینِ رؤیا به پرواز در میآورد. برای این که همیشه پیشش برویم، حسابی هوای ما را داشت. حتی دوسه بار به من پول داد که سینما بروم.
یک خاطره مربوط به سینما:
یادم هست دَهساله بودم. ظهر یکی از روزهای زمستان بود. دوستی به نام اصغر داشتم که با هم آرتیستبازی میکردیم و ادای هنرپیشهها را در میآوردیم. به من میگفتند: «احمدآرتیست».
درِ خانه را با شتاب زدند و اصغر فریاد زد:
ـ احمدآرتیست! بیا ببین کی اینجاست!
نهار نخورده، بیرون زدم. مرا کشان کشان تا درِ چلو کبابی جاوید، روبروی ژاندارمری، بُرد. شلوغ بود. اصغر به خاطر جُثّهی بزرگش، جمعیت را کنار زد و مرا به درون چلوکبابی هُل داد و سرِ میزی بُرد و گفت:
ـ ببین!
دیدم. ناصر ملکمطیعی بود که با همان لباس زمستانی که در فیلم قصاص به تن داشت، نشسته بود و داشت غذا میخورد. مات و شگفت زده فقط نگاهش کردم. ناصر ملکمطیعی لبخندی زد و گفت:
ـ بیا با هم نهار بخوریم.
دانسته و دریافته بود که مَسحورِ حضورش شدهام. فقط نگاهش کردم. فقط نگاهش کردم و او فقط لبخند زد. تازه متوجه شدم گوگوش و غلامرضا سرکوب و ... هم بودند. اما من جز ناصر کسی را ندیده بودم. ناصر و لبخندش و تعارفش برای نهار، همیشه تا امروز، یکی از زیباترین خاطرات من شد.
https://telegram.me/ezzatiparvar
#زن_درفرهنگ_وادب_فارسی
زن در ادب فارسی (5)
زن در اسطوره
در کیش زردشت و ایرانیان، کهن، مسؤولیت ادارهی زندگی به طور برابر بر عهده زن و مرد گذاشتهشد. گفتار نیک و اندیشهی نیک و رفتار نیک و اخلاص، وظیفهی هردو است. با توهین و تحقیر، از جایی اخراج نشدند. یکی(زن) از دیگری ساختهنشد. هردو، دوشاخهی یک گیاهند(ریواس).
آنچه زندگی آدمی را آلود، نه نافرمانی از امرِ الهی، بلکه دروغ بود. نخستین گناهِ نخستین زن و مردِ جهان«مَشی و مَشیانه» دروغ بود؛ یعنی اهریمن را آفریدگارِ جهان دانستند. این اندیشه تا اکنون ادامه دارد. هنگامی که به جای خدا از اهریمنان(زورمندان و زرمندان) پیروی میکنیم و به گونهای آنان را سازندهی سرنوشتِ خویش میشماریم، بر همان گناه نخستین باقی ماندهایم:
«انتسابِ اصل جهان به شر، نخستین گناه بشر بود و از نظر زردشتیان، این بدترین گناه است»
(شناخت اساطیرجهان، ص93)
آن نیایش باستانی نیز که: خدایا سرزمینم را از آسیب: خشکسالی، دشمن و دروغ درامان دار! از همینجا ناشی میشود.
حتی پیش از آمدن آریاییها به سرزمین ایران و رواج کیشِ زردشتی، مردمان بومی ایران، برای ستایش مادر و زن، سرودها داشتند:
«آیینِ ستایشِ مادر، خدای بزرگ و الههی باروری، همراه با مراسمِ ازدواجِ مقدس، نزد ایشان رایج بودهاست وکاهنهها ریاستِ دینی را برعهده داشتند و اینها دالّ بر ارزشِ برترجنسِ زن در ساختارِ اجتماعی است.»
(مزداپور، کتایون، نشانهای زنسَروَری در چند ازدواج داستانی در شاهنامه، مجله ی فرهنگ و زندگی، ص100)
به نظر ایرانیان کهن و آنچه که در مجموعهی «مَزدَ یَسنا» آمدهاست، نخستین زوج بشر از نطفهی «گیومرث» به صورت گیاهی(ریواس) پدید آمدند. به نظر میرسد، گیومرث نمونهی مثالی و آرمانی انسان باشد. زیرا تنهاست، همسری ندارد و فاقد تشخّص جنسی است؛ یعنی زن یا مرد بودنش معلوم نیست. البته اگر به تحلیل نام او بپردازیم از قسمت «مرث/ مرت/ مرد/ مرگ» هم می توان مرد یا انسان را دریافت و هم مرگ را. مرد و مرگ، هم ریشهاند.
وقتی هم نطفهی او بر زمین میریزد (چگونه و از کجا؟) از آن نطفه گیاهی میروید تا جدا شدن دو شخص از آن گیاه، هنوز هم تشخّص جنسی در آنها دیده نمیشود. در آئین زرتشت، زن و مرد استقلال وجودی و جهان شناختی دارند و مثل دین یهود و اسلام، زن از مرد به وجود نیامده است.
نخستین گناه «مَشی و مَشیانه» ـ که از گیاه بارور شده از نطفهی گیومرث پدید آمدند ـ دروغ بود. آدمیان در دین زرتشت، منشأ گیاهی دارند و جانور، میمون، یکی از انواع پَست آدم به شمار می رود. علّت احترام عمیق ایرانیان به درخت و گیاه و آب از همین جاست. در دین زرتشتی، روان پیش از تن آفریده شده است و به طور مساوی وارد کالبد مرد و زن می شود و هرمزد مسؤولیت آدمیان را برابرانه بین آن دو تقسیم می کند.
اهریمن به اندیشهی مشی و مشیانه می تازد و آنان را به دروغ گویی وا می دارد. انسانها اصلاً پارسا و پاکند و «اورمَزد» (اهورا مَزدا) رفتار نیک، گفتار نیک و پندار نیک را به آنان آموخته است و به پرهیز از دیوان (شیطان) فرا خواندهاست.
https://telegram.me/ezzatiparvar
