255
订阅者
-224 小时
-47 天
-130 天
帖子存档
شیخ حسن جوری میگوید :
✅در سالی که گذارم به جندیشاپور افتاد، سخنی از "محمد مهتاب" شنیدم که تا گور بر من تازیانه میزند.
دیدمش که زیر آفتاب تموز نشسته، نخ میریسد و ترانه زمزمه میکند.
گفتم: ای مرد خدا، مرا عاشقی بیاموز تا خدا را همچون عاشقان عبادت کنم.
✅محمد مهتاب گفت :
نخست بگو آیا هرگز خطی خوش، تو را مدهوش کرده است؟
گفتم : نه!
✅گفت : هرگز شکفتن گلی در باغچۀ خانهات تو را از غصههای بیشمار فارغ کرده است؟
گفتم : نه!
✅گفت: هرگز صدایی خوش و دلربا، تو را به وجد آورده است؟
گفتم : نه!
✅گفت : هرگز صورتی زیبا تو را چندان دگرگون کرده است که راه از چاه ندانی؟
گفتم : نه!
✅گفت: هرگز زیر نمنم باران،
آواز خواندهای؟
گفتم : نه!
✅گفت : هرگز به آسمان نگریستهای به انتظار برف، تا آن را بر صورت خویش مالی و گرمای درون فرو نشانی؟
گفتم : نه!
✅گفت : هرگز خندۀ کودکی نازنین، تو را به خَلسۀ شوق برده است؟
گفتم : نه!
✅گفت : هرگز غزلی یا بیتی یا سخنی فصیح، چندان تو را بیخود کرده است که اگر نشستهای برخیزی و اگر ایستادهای بنشینی؟
گفتم : نه!
✅گفت : هرگز زلالی آب یا بلندی سرو یا نرمی گلبرگ یا کوشش مورچهای، اشک شوق از دیدۀ تو سرازیرکرده است؟
گفتم : نه!
✅گفت : هرگز شده است
که بخندی چون دیگران خندان بودهاند؛ و بگریی چون دیگری گریان بود؟
گفتم : نه!
✅گفت : هرگز بر سیبی یا اناری، بیش از زمانی که به خوردن آن صرف میکنی، چشم دوختهای؟
گفتم : نه!
✅ گفت : هرگز عاشق کتابی یا نقشی یا نگاری یا آموزگاری شدهای؟
گفتم: نه!
✅ گفت : هرگز دست بر روی خویش کشیدهای و بر زیبایی و حسن رویت که نعمت خالق است؛ اندیشه کردهای؟
گفتم: نه!
✅گفت: از من دور شو،
که سنگی را میتوان عاشقی آموخت، اما تو را نه ...
🤔🤒
کانال ما را در بله دنبال کنید👇👇👇
@harameyn14
*از بهلول پرسیدند:*
*کدامیک برایت دشوارتر است؛*
*کوری، کری، لالی؟*
*پاسخ داد : من به هر سه دچارم!*
*پرسیدند: چگونه ممکن است؟؟!!*
*پاسخ داد: هنگامی که پایمال شدن*
*حق خویش را میبینم*
*و کاری نمیکنم، پس کورم.*
*هنگامی که ندای ستم دیدهای را*
*میشنوم و یاری نمیرسانم، پس کرم.*
*هنگامی که به جای گفتن حقیقت،*
**دم فرو میبندم ، پس لالم*
🤔🤒
