1 080
订阅者
-124 小时
-47 天
-1230 天
帖子存档
1 080
چمیدونم ولی کاش این نه به جنگیا مثلا یه استوری میذاشتن به جمهوری اسلامی میگفتن توافق کنه که دوباره جنگ نشه 🙏🏼
1 080
Repost from ILIA HASHEMI
برخی دوقطبیها در جامعه انقدر عجیب است که مردم صرفاً از آنجا که حرف یکدیگر را متوجه نمیشوند، با یکدیگر در تضاد قرار میگیرند و “یک جنگ بر سر هیچ!”
یعنی هر دو طرف، یک دیدگاه دارند اما حاضر نیستند به هم گوش دهند. یکی از این جدالها بر سر هیچ، زیرساخت است. مگر ممکن است شخصی بگوید زیرساخت اهمیت ندارد؟ بعید میدانم یک ایرانی وطن دوست حاضر باشد بنشیند به تماشای نابودی زیرساختها!
شخصاً “هرگز چنین نگفتم و دیدم متفاوت است” اما آنان که میگویند را میفهمم؛ مسئله “عمقِ دردِ متفاوت” است. برخی آنقدر درد دیدند که میگویند تحت هر شرایط، جمهوری اسلامی نابود شود. نهایت استیصال و خشم اینجاست، مثل یک میلیونر که در کشتی تایتانیک درحال غرق شدن باشد، میگوید تمام آنچه دارم و ندارم را میدهم اما خودم و خانوادهام را نجات دهید.
آنان که میگویند زیرساخت مهم نیست، نه آنکه برایشان مهم نباشد، بلکه میدانند اگر جمهوری اسلامی باقیماند، مانند داعش، شاید هزار برابر بدتر از آن، مردم را قتلعام خواهد کرد!
آنها میبینند که ایرانیان همواره در کشور خود، شهروند درجه دو یا حتی سه بودند، به هنگام تابستان، بخشی بزرگ از ظرفیت تولید زیرساخت برق، از مردم دریغ شد و در گرما عذاب کشیدند تا فرایند استخراج رمز ارز در مزارع تولید بیتکوینِ سپاه مختل نشود و یا خدشهای در رَوَند پیشرفت حفاریِ کوه و بیابان برای شهرهای موشکی رُخ ندهد.
تونلهای موشکی، یک به یک در اعماق زمین حفر شدند و اولین تبعات آن، نابودی قناتها شد؛ وقتی کشاورزان اعتراض کردند، سهم آنان باتوم و زندان بود، وقتی فعالان محیط زیست اعتراض کردند، سهم آنان اتهام جاسوسی و حکم اعدام شد.
پاسخ اعتراض همواره مرگ بود، یا در خیابان با گلوله، یا در زندان با طناب.
@iliaen
1 080
یه بار با زدن قبر خمینی تهدیدشون کن
شاید واقعا اومدن پای میز مذاکره!
جون ما و زیر ساخت و ایران که براشون اهمیتی نداره.
1 080
من تمام روزها را صبر کردم
تمام صبحها را خوابیدم
شبها را زندگی کردم
لای طنابی از وهم به خودم پیچیدم
کنار فیلتر سیگارم تابیدم
من دود شدم به هوا رفتم
زیر نور ماه رقصیدم و رقصیدم و رقصیدم…
یک سطل بزرگ از اشک را زیر پتو بردم و در بغلش خوابیدم…
من بغضم را دفن کردم
در وسط زمین اتاقم
من سکوت را جرعه جرعه نوشیدم
دم نزدن را سر کشیدم
من سرمایی سوزانم
در شبهای تابستان این را فهمیدم
من درست وقتی که رو به راهم غمگینم
من شناورم روی تختم
خواب را بران از من
من خواستار آن طلوع بدون ترسم.
@e_choes
