Book_tips
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 Book_tips 的分析概览
频道 Book_tips (@book_tips) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 21 705 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 566,并在 伊朗 地区排名第 15 477 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 21 705 名订阅者。
根据 13 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 339,过去 24 小时变化为 -12,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 3.93%。内容发布后 24 小时内通常能获得 2.19% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 852 次浏览,首日通常累积 474 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 14。
- 主题关注点: 内容集中在 کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“ارتباط با ادمین:
@Zarnegar503
❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016”
凭借高频更新(最新数据采集于 14 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
21 705
订阅者
-1224 小时
+2127 天
+33930 天
帖子存档
21 705
دانستم که باید
قدردان چیزهای کوچک زندگی هم بود
هرقدر هم که ناچیز باشد
مثلا مجسمه ی کوچک روی میز
یا شمعی که لحظه ای غم را از دلت دور میکند
و یا آب دادن به گل های درون باغچه!
دانستم که باید
قدردان همه چیز بود
هرچیزی که لحظه ای
لبخند را به لب می نشاند
و آرامش را به همراه می آورد ...🌱
@book_tips 🐞
21 705
دلم برای یک حال خوب لک زده
دلم برای شنیدن اخبار خوب
روزهای روشن ...
آفتابی درخشان ...
سرزمینی پر آب ...
دلم برای یک حال خوب لک زده
دلم می خواهد مهمانی بزرگی راه بیندازم
و همه را دعوت کنم
قدری چایی آرامش دم کنم
اندکی امید ...
اندکی آرزو ...
اندکی حال خوش ...
چاشنی اش قرار دهم
ناامیدی ها را از ذهن ها پاک کنم
سلامتی را از خدایی بزرگ برای همه هدیه بگیرم
دست در دست همدیگر جشن بزرگ شادی
راه بیندازیم
دلم برای شادی های از دست رفته لک زده
دلم برای دورهمی های گذشته پر زده
دلم برای آرامش از خانه فرار کرده تنگ شده
دلم یک حال خوب می خواهد
یک حال خوب ...
حال خوب ...
حال خوب ...
@book_tips 🐞
21 705
🌵🦩🌵🦩🌵🦩🌵🦩🌵🦩🌵🦩🌵
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ بیستمین روز مطالعه
📕 #ما_تمامش_میکنیم
✍ #کالین_هوور
🔄 #آرتمیس_مسعودی
# تعداد صفحات کتاب : ۲۵۸
سهم مطالعه روزانه کتاب : ۲۲صفحه
شروع: ۱۴۰۱/۸/۸
پایان: ۱۴۰۱/۸/۲۴
🗓 امروز بیست و یکم آبان ماه
🗒 صفحات کتاب صفحات ۲۰۲ تا ۲۲۴
@book_tips 🐞📚
🌵🦩🌵🦩🌵🦩🌵🦩🌵🦩🌵🦩🌵🦩
21 705
پروازکنان در آسمان مرا میجوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم میگشاید.
#پابلونرودا
@book_tips 🐞
21 705
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#مهره_مار (قسمت چهارم)
گلنار شاد و سبکبال به کارهای خانه رسید. پس از آن هم مثل هر روز اسباب بزکش را آورد و پهن کرد و به کار آرایش روی و موی خود پرداخت. آن روز و تا چند روز دیگر، مار هر بار از گوشه ای که هیچ انتظارنمی رفت زبانه میکشید و زن هم، تا چشمش به او می افتاد، از جا می پرید و فریادی سر می داد و مار از راه هر روز بر می گشت و هر بار از دهانش یک سکه طلا می افتاد و روی آجرها زنگ می زد. چیزی که بود، فریادهای وحشت زن هر بار رنگ بیگانگی کمتری داشت و چیزی از ناز و کرشمه در آن بود. مار هم، که در آغاز رمنده و محتاط بود، اینک پیشتر می آمد و به هنگام برگشتن آهسته تر می رفت و دم به دم درنگ می کرد و سر بر میگرداند و به اندام سرخ و باریک و درازش موج های دلپذیری می داد. یک روز با همه دقت گلنار، که چشمش هنگام بزک همه جا را می پایید، مار بی سر و صدا از کنارش سر درآورد و روی پاچینش که بر زمین پهن بود خزید. یکباره زمزمه ای خفیف، مانند آبی که سوت زنان از شیر نیم بسته روان باشد، به گوش گلنار رسید. گویی کسی آهسته چیزی می گفت، چنان آهسته که جز احساس ِ حضوری نامشخص چیزی درک نمی شد. گلنار نفس را در سینه فشرد، گوش تیز کرد؛ ولی با خود گفت باد است که شاخه های بید خانه همسایه را تکان می دهد، یا شاید گربه روی بام با علفهای خشک بازی میکند. ناگهان سکه ای، درشت تر و تازه تر از آن هفت اشرفی که تاکنون گلنار به دست آورده و در کیسه کوچکی از اطلس ارغوانی جا داده بود، از روی قالیچه سرخورد و روی آجر هره صدا داد. گلنار نگاه کرد. چشم و دهانش باز ماند. آیینه گرد مسی را با میل سرمه که می خواست به چشم خود بکشد زود پایین گذاشت و دست پیش برد. سکه را برداشت. اما، در همان حال، انگشتانش بر چیز نرم و ولرمی کشیده شد. نگاه کرد. مار بی شتاب خود را عقب میکشید و دوستانه سر میکرد. دهان نیم بازش گویی لبخند می زد. چشمان ریزش با پرتوی گرم و نافذ به زن دوخته شده بود. گلنار شنید، یا گمان کرد که می شنود:
"سوسنبرم، سمن ساقم، نترس "
و عجیب آنکه گلنار هم نمی ترسید. از آن بیم و نفرت دیرین آدمیان از جانوری که مادرمان حوا را با شوهرش از بهشت خدا رانده بود نشانی در او نبود. گویی دو آشنای چندین ساله بودند و هرگز میانشان جدایی نبوده است. با این همه، گلنار نمی دانست چه بگوید و چه بکند. بی حرکت نشسته بود و نگاهش می کرد. همه چیز خاموش و بی حرکت بود. قناری ها در قفس دم نمی زدند. زیر سبد حیاط، مرغ و خروس یکسر آرام بودند. حتی از کوچه صدای سبزی فروش و پیازی و گدا شنیده نمی شد. هیچ کلاغی قارقار و هیچ سگی عوعو نمی کرد. مار دوستانه کنار گلنار چنبر زده بود و گاه سرش را پیش می آورد و زبان نازک و نوک تیزش را مانند جرقه ی آتش بیرون می جهاند. گلنار نگاهش می کرد و خود را یکسر دگرگون می یافت. سستی و خوابزدگي خوشی وجودش را فرا می گرفت پلک هایش سنگین می شد. روی قالیچه به پهلو دراز کشید، و در حالی که گونه هایش از آفتاب دم ظهر گل انداخته بود و بر پشت لبش دانه های عرق می درخشید، سر مار را به نرمی نوازش می داد و در دل میگفت: «اگر شوهرم اینجا بود و مرا می دید »
پیش چشمش باغ بزرگ و سرسبزی در مه فروغناکِ نیمروز غوطه می خورد، با استخری پهناور که نیلوفرهای سفید در آن با آرامش پرشکوهی بر طبق ساده برگ های تیره نشسته بود. همه جا سایه و نیم سایه های سبز و گلهای رنگارنگ بود که نسیم بوی نرم و مست کننده اش را به هرجا می کشاند. خود گلنار هم، زیر چتر بلند نارون و چنار، برصفه ای از عاج و آبنوس در بستر حریر دراز کشیده بود و جوانی فراخ سینه و ستبر بازو و کشیده اندام را در آغوش داشت که تا آن زمان ندیده و نشناخته بود، ولی اینک بیش از هر کس و هر چیز در زندگی به دلش نزدیک بود. چه شور سوزنده ای در چشمان سیاه جوان زبانه می کشید .
ادامه دارد ...
#به_آذین (محمود اعتماد زاده )
@book_tips 🐞
21 705
Repost from N/a
📒📕📗 کتابهای خاص و برگزیده
☟☟
https://t.me/joinchat/AAAAAElH2PAWcu82rV9Txw
👀بــهتــریــن های ڪــتــاب را ایــنــجــا مــیــخــوانــیــد 📚
🪁🪁🪁
21 705
🍃🌺🍃
سوره طه آیه 64 :
فَأَجْمِعُوا كَيْدَكُمْ ثُمَّ ائْتُوا صَفًّا ۚ وَقَدْ أَفْلَحَ الْيَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَىٰ
ترجمه :
اکنون که چنین است، تمام نیرو و نقشه خود را جمع کنید، و در یک صف (به میدان مبارزه) بیایید؛ امروز رستگاری از آن کسی است که برتری خود را اثبات کند!
#کلام_پروردگار
@godqurantips 🤲
21 705
Repost from تبادلات فرهنگـیادبـی
[🟥]
⇌ رهایی از وابستگی ✦ "ریکی" روشی قدرتمند ✦ برای درمان بیماری ها 👇👇
🔴 https://t.me/templeoflight369 ⩥⩥
ا𝗣𝗗𝗙ا 500000 هزار جلد کتاب کمیاب
❖@book_noor
چشم سوّم؛ تله پاتی، تناسخ
❖@Cheshm3kaenat
جادوے فڪر + °مثبت °+
❖@JadouyeFekrM
عالم معنا
❖@motaeeal
روح پس از * مرگ * چه میشود!!
❖@PasAz_Marg
آشنایی با مکانهای زیبای جهان
❖@gashtogozardarjahan
زنهای "قوی" و با انگیزه !
❖@zanan_khoshbakhti
شعر و • شراب و • اندیشه
❖@shabhaye_niloofari
متن هایی که بشدّت آرومت میکنه !
❖@zendegi_ziibaaaast
بیداری معنوی ♡ فرکانس درمانی♡
❖@payamibarayesolh
حقوق برای همه
❖@jenab_vakill
به نام دوست...
❖@namedoost
غزل" غزل " غزل " غزل "غزل"
❖@ghaz2020
زندگی عاشق توست */* لوییز هی
❖@Louise_Haychanel
ماورای طبیعی شدن/ جو دیسپنزا
❖@joe_diispenza
خدا با 《من》است!!
❖@kh0daShEnaSi
مهر آریایی
❖@royayemehr
اناالحق
❖@Analhaghhoo
عاشقانه هایی از جنس دل
❖@kafeh_sher
معجزه شکرگزاری و پاکسازی
❖@RohShokrgozari
جملاتی که افکار شما را《تغییر میدهد》
❖@ghalbeziba
حضرت مولانا و عاشقانه های شمس
❖@baghesabzeshgh
تمرکز روی خودم!!!
❖@shine41
کنترل ذهن و ضمیرناخودآگاه
❖@asrarkontoroLzehn
•°• سلــطانِ انگـــیزه •°•
❖@soltane_angize
کافه " تنهایی"
❖@Tannhaaiii
گلچین اشعار 《سعدی》
❖@Sadii_jaan
آگاهي☆ بيداري☆ عشق
❖@vasledoost
سرزمین •• موسیقی ••
❖@musiicLand_ir
کلبه ی •°• دوبیتی •°•
❖@D2beytichanel
زبان ترکی رو قورت بده
❖@ArazTurkishAcademy
از کودکی تا نوجوانی
❖@ghasemi8484
هزار قانون کائنات
❖@hezarghanoon
اشعار شعرا و عرفا با شناسنامه
❖@vasLe7
••• انگلیسی دوسوته فول شو •••
❖@Araz_English
باران انگیزه ، بی چتر بیا
❖@FazeMosbatFM
انگلیسی با تصاویر یاد بگیر
❖@EnglishPictorial
آگاهی ،بیداری،زندگی سالم
❖@aramesh_ba_meditation
گلچینی از بهترینها
❖@karhicx
زن.. زنـــدگے.. آزادی
❖@banoyeariaye1
انگلیسی با ویدیو TED .BBC
❖@EnglishFilesVideos
کلام صوفی ، کلام انسان کامل
❖@eshghnirooyebidariii
رازهای جذابیت
❖@chgonjazabbashem
••• آیلتس رو فول شو •••
❖@ArazIELTS
خودشناسی خداشناسی باافکارعرفانی
❖@pluosafkar
راز کوانتومی یونیورس
❖@Universiit
"موسسه وکالت و مشاوره حقوقی"
❖@mehdihemmati59
خودباوری وعزت نفس
❖@ramzkodbavre
مولانای جااان * مولانای جان
❖@MouLanayjan
انرژی درمانی ( ریکی )
❖@enerjhidarmani
دانستنی های "حقوقی"(مشاوره)
❖@edalatsazanfarda
شگفت انگیز بخوانیم و ببینیم
❖@shogo_jaleb
دنیای کتاب صوتی وpdf
❖@Doneaekatad2
اسرار متافیزیک/چاکراها و درمان
❖@meta_ajna
حالتو خوووب کن !
❖@Zenndegiiii
سواد رابطه /ازدواج موفق
❖@ghasemi8483
آهنگ شاد عاشقانه
❖@ahangeeshghh
عاشقان ِ《کتاب》
❖@B00kLifeMe
مردان شیفته این زنان می شوند
(مشاوره رایگان)
❖@moshavereh_shoma
پاکسازی روح، پاکسازی درون
❖@gognus_kimiagar
نا امیدی 《ممنوع》 !
❖@OMidBeZendgiii
هزار پند مولانا با معانی اشعار
❖@Ashaarkotaa
سخنان زیبا و ماندگار
❖@goftarniek
《خودشناسی عرفانی انگیزشی 》
❖@Roohe_bartar
شبی ده دقیقه کتاب بخوانیم
❖@book_tips
زندگی ات را "تغییر" بده !
❖@MossbatAndishann
آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده
❖@ECONVIEWS
•• راههای اتّصال به کائنات ••
❖@movafaghiat_jahanii
─═༅ ═༅ 🌱 ༅═ ༅═─
@tab_golbarg
21 705
Repost from N/a
📗📕
🔸آرامش،
🔸حس خوب،
🔸حکمت ،
🔸لذت پاک
🔸و تعالی روح در این کانال
👇👇👇👇
https://t.me/joinchat/AAAAAElH2PAWcu82rV9Txw
👀بــهتــریــن های ڪــتــاب را ایــنــجــا مــیــخــوانــیــد 📚
21 705
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#مهره_مار ( قسمت سوم)
گلنار آن شب شوهرش را با شور بیشتری دوست داشت، بیش از هر زمان به نوازش های حریصانه اش تن می داد و خود نیز با بازی های مستانه آتش او تیزتر می کرد .
او را بر سینه می فشرد. پرحرفی می کرد می خندید. از کار و بار روزش می پرسید .همه برای آنکه مبادا رازی که در دل داشت ندانسته همچون پرنده ای از قفس بیرون بجهد .
شبشان به کامرانی با خوابِ خوش به سحر رسید و روز دیگری بر همان منوال پیش آغاز شد. هیچ چیز به ظاهر در زندگی شان عوض نشده بود. اوستا جعفر پیِ کار محقر خود به بازار رفت و گلنار هم بی شتاب به رُفت و روب و خانه داری پرداخت . وقتی هم که آفتاب روی هره پایین آمد گلنار که کار و بارش دیگر تمام شده بود، پای بزک روزانه اش نشست. اما گاه و بیگاه چشمش به سوک لبه بام می رفت. البته خبری نبود. گلنار هم انقدر خام نبود که امید واهی به خود راه دهد. ولی هنگامی که با میل سرمه به چشمش می کشید و از نیمرخ در آیینه نگاه می کرد، ناگهان از بالای دیوار کلاغی با بانگ بلند پرواز کرد. دل زن جوان یکباره فشرده شد. نگاه کرد. همان مار دیروزه مانند شعله آتش بر سایه دیوار موج می زد. گلنار فریادی از ترس کشید و حرکتی کرد تا از جا برخیزد. اما چون دید که مار از نیمه راه دیوار برگشته است و به سوی همان گوشه بام که دیروز در پس آن ناپدید شده بود می رود، خاطرش آسوده گشت. نفسی کشید و دست برد تا عرق سردی را که بر شقیقه هایش نشسته بود پاک کند. در همین میان باز چیزی مانند دو هزاری چرخی روی آجرهای حیاط زنگ زد. چشم و دهان گلنار باز ماند. دلش در طپش افتاد. گرمایی سراپای او را فرا گرفت. در همان حال می ترسید. اندیشه دیو و پری و جادو از مغزش گذشت. بی اختیار به خدا پناه برد. زیر لب دعا خواند و به خود دمید. اما آرزویی دلش را آهسته مالش می داد. خدا! یعنی باز هم یک اشرفی است؟ پس این می شود دو تا و گلنار می تواند از آن یک جفت گوشواره درست
کند؟ ها؟
زن جوان با شور و شوق از جا برخاست و در حیاط به جستجو پرداخت. دم پله آب انبار سکه طلا ،مانند چشمی بیدار نگاهش می کرد. این بار هم گلنار مشربه آورد و سه بار آن را شست. سپس برداشت و درست مثل آن اشرفی دیروزی بود. خندان و زمزمه کنان سرهره سکه اولی را از میان بسته ای که در آن پیچیده بود درآورد و مدتی در آفتاب با آنها بازی کرد و میان دست ها به صدا در آورد.
راستی، این اشرفی دوم جلوه بیشتری داشت. امیدی همراه آن زاده و پرورده می شد و گلنار را بر بال خیال تا افق های دور می برد. اما نگرانیِ کوچکی نیز همراه آن بود. چگونه داستان این دو روزه را به اوستاجعفر بگوید؟ ها، بگوید؟ شوهرش آیا باور خواهد کرد؟ خیال بد به سرش نخواهد زد؟ نخواهد گفت کاسه ای زیر نیم کاسه هست؟ کارشان به فحش و فریاد و کتک و گریه نخواهد کشید؟ آنوقت گلنار چه بکند؟ ریشه بدگمانی را به چه تدبیر از دل شوهرش بر کند؟ او را به انتظار آمدن مار در خانه بنشاند تا به چشم خودش ببیند؟ خوب. ولی، آمدیم و مار پیدا نشد. این دیگر رسوایی است. بله، هر که هم بشنود حق را به مرد می دهد... نه، سری را که درد نمی کند نباید دستمال بست. چیزی نباید گفت
هوا تاریک شد. مرد به خانه آمد و بی خبر از همه جا، شب دیگری به شادکامی با زنش به روز آورد و صبح سر کار خود رفت. گلنار، همین که در را پشت سرش کلون کرد، راست به سراغ یخدان رفت و سکه ها را بیرون آورد و جرینگ جرینگ در مشت خود صدا داد و خندید و بشکن زد و با پیچ و تاب سرو کمر زمزمه کرد:
اوف... زنکه بخواب!
آخر! این وقت شب،
اطاق بسته،
تو تاریکی،
موش کجا بود؟ »
#به_آذین (محمود اعتماد زاده )
@book_tips 🐞
21 705
Repost from N/a
🟧 برای شما که متفاوت میاندیشید 🟧
🎇 عرفان
🎇 تصوف
🎇 خودشناسی
🎇 سفری به درون
👇👇👇
https://t.me/joinchat/QrVS5kLudMPuq1Bs
21 705
رفرم یا انقلاب
نگاهی به دیدگاههای #رزا_لوکزامبورگ
🍃🌺🍃
📌همراهان عزیز
✅منتظر پیشنهاد و انتقادات شما برای داشتن کانالی بهتر هستیم .
#جمعه
۱۴۰۱/۸/۲۰
با سپاس
@book_tips 🐞
21 705
🍃🌺🍃
سوره طه آیه 46 :
قَالَ لَا تَخَافَا ۖ إِنَّنِي مَعَكُمَا أَسْمَعُ وَأَرَىٰ
ترجمه :
فرمود: «نترسید! من با شما هستم؛ (همه چیز را) میشنوم و میبینم!
#کلام_پروردگار
@godqurantips 🤲
21 705
Repost from N/a
معنا چکیده از عرفان و کتاب
.
@motaeeal
#عالم_معنا
#بیداری_تعالی
@motaeeal
#راه_روشن
#عطر_معنی
https://t.me/+QrVS5kLudMPuq1Bs
https://t.me/+QrVS5kLudMPuq1Bs
〽️〽️
21 705
به ساز زندگی سوزی به سوز زندگی سازی
چه بیدردانه میسوزد چه بیتابانه میسازد
#اقبال_لاهوری
@book_tips 🐞
21 705
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#مهره_مار (قسمت دوم)
از لبه ی بام رو به پایین می آمد . گرچه به یقین از چنان فاصله ای گلنار نمی توانست چشم جانور خزنده را ببیند، باز گویی برقِ نگاهی سینه اش را شکافت. دلش از هول فرو ریخت. فریاد کشید و چشمش هراسان به مار خیره ماند.
ناگهان چیزی از بالا افتاد و روی آجرهای حیاط مانند دو هزاری چرخی زنگ زد. مار هم سر برگرداند و در پسِ برآمدگی لبه بام ناپدید شد. گلنار، پس از آنکه آشوب دلش آرام گرفت، از جا برخاست و چشم بر زمین و چشم دیگر به بام، در حیاط خانه به جستجو داخت. آنچه لای درز دو اجر سوسو می زد باور کردنی نبود: یک اشرفي طلا!
گلنار باتركه نازکی آن را به احتیاط زیر و رو کرد و از همه طرف نگریست. بَه، درست همان اشرفی بود که انگار تازه از ضرابخانه شاه در آمده بود. با این همه، زن جوان می ترسید بدان دست بزند: «نکند که جادویی در کار باشد!» گلنار بسم الله گفت و هرچه دعا به یاد داشت زیر لب خواند و بر آن دمید. ولی آب از آب تکان نخورد: سکه با سوسوی شادمانه ای بر او لبخند می زد. گلنار دست پیش برد. اما یکباره چیزی به یادش آمد. رفت و مشربه را از آب پر کرد و سکه را سه بار شست. غسلش داد. آنگاه برداشت و در آفتاب گرفت و تا چندی با آن سرگرم بازی شد. لذتی گرم و پایا از ته دلش می جوشید. سرمستی واقعیت این اشرفی طلا که اینک در دست او بود، مال او بود، تا چندی مجال هرگونه پرسش و نگرانی را از او باز گرفت. ولی، به هر حال، این چه بود؟ از کجا آمده بود؟ چه رابطه ای میان این جسم گرد خوش رنگ و ملوس که بدان خوبی چرخ می خورد و بدان خوبی طنین می داد -گلنار لبخندزنان سکه را روی اجرها می غلطاند و به زنگ در می آورد. آری، چه رابطه ای میان این اشرفی و آن مار بود؟ و راستی، آیا چشمش درست دیده بود؟ آیا از اصل ماری در میان بود؟ گلنار چندان هم یقین نداشت. شاید عوضی دیده بود،
به سرش زده بود. ولی، پس این اشرفی چه بود؟ شاید کسی در کوچه شیر یا خط انداخته بود و سکه از روی با غلطان غلطان به حیاط افتاده بود . اما در این صورت چرا کسی در نکوفته بود و به سراغ آن نیامده بود؟
گلنار اشرفی را با نگرانی در مشت فشرد و رفت در خانه را نیمه باز کرد و دزدانه نگاهی به سرتاسر کوچه افکند. هیچ سر و صدایی، آمد و رفتی نبود. سگی پای دیوار سرش را لای دو دست نهاده چرت می زد. آن ته توهای کوچه هم دو بچه با خاک بازی می کردند. گلنار با دلی مطمئن در هره به جای خود نشست. این بار، با آنکه چشمانش در آیینه می خندید و پرده نرم سفیداب بسان خرمن ماه بر چهره شادابش می افتاد، شتابی در دلش بود که آن دقت مهرامیز همیشگی را از انگشتانش می گرفت. کارش را سرسری به پایان رساند و سپس اشرفی را توی همان بسته سرخاب و سفیداب گره زد و برد ته یخدان جا داد. ولی، تازه اول سرگردانی اش بود. نمی دانست چه کند. کمی با قناری ها، که قفسشان به ستون کنار هره آویزان بود، ور رفت. پس از آن به بهانه آنکه شاید مرغ گلباقالی اش تخم کرده باشد سری به لانه مرغ ها زد. باز به اطاق رفت. بسته دوخت و دوزش را آورد و پهن کرد و زیـر جـامه شوهرش را گرفت که وصله کند. همچنان که سوزن می زد، چرخ اندیشه اش هرز میگشت و پیوسته همان نقش را باز می نمود: اشرفی طلا! و گلنار با آن، گاه گوشواره و گاه دستبند و گاه سینه ریز می ساخت. اما، راستش، این کار دیگر با خدا بود و با شوهرش، اوستاجعفر، که کی بتواند این یک اشرفی را برایش دو تا و ده تا و بیشتر کند. آن روز به نظرش بسیار دیر گذشت. شب که شوهرش آمد، گلنار، هنوز در را درست باز نکرده، مثل هر شب لبخند زنان اما کمی با التهاب پرسید: «آمدی، اوستا؟ خوب، چه آوردی؟» و بی آنکه منتظر جواب باشد، دستمال نان و خوردنی را گرفت و با او به اطاق رفت.
#به_آذین (محمود اعتماد زاده )
@book_tips 🐞
