Book_tips
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 Book_tips 的分析概览
频道 Book_tips (@book_tips) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 21 390 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 585,并在 伊朗 地区排名第 15 704 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 21 390 名订阅者。
根据 23 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -34,过去 24 小时变化为 3,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 4.53%。内容发布后 24 小时内通常能获得 2.17% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 969 次浏览,首日通常累积 465 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 13。
- 主题关注点: 内容集中在 کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“ارتباط با ادمین:
@Zarnegar503
❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016”
凭借高频更新(最新数据采集于 24 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
21 390
订阅者
+324 小时
+647 天
-3430 天
帖子存档
21 390
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ پانزدهمین روز مطالعه
📕 #گرگ_بیابان
✍ #هرمان_هسه
🔁 #قاسم_کبیری
#تعداد_صفحات_کتاب : ۳۳۸
سهم مطالعه هر روز : ۱۱صفحه
شروع: ۱۴۰۳/۰۶/۰۳
پایان: ۱۴۰۳/۰۷/۰۶
🗓 امروز هفدهم شهریور ماه
🗒 صفحات ۱۶۰ تا ۱۷۱
دانلود فایل pdf
🔻🔻🔻
https://t.me/booktipsgroup
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
21 390
🍃🌺🍃
#نغمه_های_سعدی
#باب_هشتم (در آداب صحبت)
✨ پادشه بايد که تا به حدّی خشم بر دشمنان نراند که دوستان را اعتماد نماند. آتشِ خشم اول در خداوندِ خشم اوفتد پس آنگه زبانه به خصم رسد يا نرسد.
نشايد بنی آدمِ خاکزاد
که در سرکُنَد کبر و تندی و باد
تو را با چنين گرمی و سرکشی
نپندارم از خاکی از آتشی
@book_tips 🐞
21 390
🍃🌺🍃
سوره شعرا آیه ۸۳
وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ
و از حق مردم، (چیزی) کم نگذارید و تبهکارانه در زمین فساد نکنید؛
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
21 390
Repost from N/a
☕️🥧 تکیه بده و از خواندن بهترینکانالهای تلگرام لذت ببر
🍋 اندیشکده اقبال؛ مرجع تحلیل و شناخت پاکستان🇵🇰
@andishkadehiqbal
🍓 دانلود کتابهای نایاب ممنوعه وتاریخی
@yortci_bosjin_pdf
🍓 کتابخانه"PDF"علوم سیاسی
@politicalLibrary
🍓 معلومات کمیاب طبی و درمانی
@internationalmedicaluseful
🍓 به وقت کتاب
@DeyrBook
🍓 حقوق برای همه
@jenab_vakill
🍓 جذب جنس مخالف با شگردهای روانشناسی
@moshavereh_shoma
🍓 بهترین کتابهای جهان 𝗕𝗢𝗢𝗞
@SBOOKSS
🍓 وکیل پایه یک دادگستری
@ADLIEH_TEAM
🍓 فنونِ نویسندگی
@ErnestMillerHemingway
🍓 عجایب دنیای نویسندگان
@nevisandbdonya
🍓 کتابخانه کودک و نوجوان
@childrenbook
🍓 رمانسرای مجازی
@Salam_Roman
🍓 رمز زیستن!!!
@shine41
🍓 طب سینوی، درمان های خانگی
@teb_sinawi
🍓 کتابهای ممنوعه که مجدد چاپ نشد
@FA_TI_MI
🍓 یک فنجان کتاب گرم
@ketabkhaneadabi1398
🍓 مهارتهای زندگی
@maharathayezendegimahmudi
🍓 همهچیز درباره ایالات متحده آمریکا
@hamechiamerica
🍓 احتیاط؛ این کانال مناسب همه نیست...
@OnlySookoot
🍓 فن ترجمه زبان علوم سیاسی و متون مطبوعاتی
@policyinact
🍓 تا بینهایت عشق
@tabnahayteshgh
🍓 مدرسه نویسندگی آناهل
@anahelanjoman
🍓 آموزش دقیق ماوراء
@beyondmeta666
🍓 آشپزی تلگرامی
@telefoodgram
🍓 کانال طب ایرانی
@iranian_teb
🍓 کانال دانشجوبان علوم سیاسی
@politicalsciencce
🍓 شگفتیهای مطالعه در توسعه
@Alefbaietousee
🍓 کاملترین کتابخانه مجازی
@Mabadbook
🍓 مشاوره رساله،اکسپت مقالات ISl "
@Researchpolitic
🍓 کتاب گویای ژیگ
@zhig_story
🍓تقویت انگلیسی با 295 کارتون 8دقیقهای
@EnglishCartoonn2024
🍓 پژوهشکده علوم سیاسی
@Policyresearcherr
🍓 خودشناسی
@khodshnasi
🍓 کلاسهای آنلاین خصوصی انگلیسی
@EN_Classes
🍓 بهترین کتابهای صوتی موفقیت وبیداری
@ganonjjazb
🍓 جامعه مدنی(فلسفه. تاریخ. اجتماع)
@civilizers
🍓 کلیپهای انگیزشی
@kelephayeangizeshi
🍓 بانک مقالات علوم سیاسی
@maghalatolomsiasii
🍓 خانه ی دوست
@khanehy_doost
🍓 رنگ خیال جرعهای از هنر و ادبیات
@rangekhiyaal
🍓 میزبانت هستم بایک فنجان" قهوه☕️"
@Ghahvee_Ghajar
🍓 زیباترین اشعار شاعران
@aftabmahtabi
🍓 شعر لری
@skeyani
🍓 باغ بهشت و سایه طوبی
@Bagebeheshtosaiietooba
🍓 خوشگلترین شعرهای ادبی و دلنوشتهها
@negahshear
🍓هُنَر شَرابِ زِندِگیست♡
@Geraf_art
🍓 همهچیز درباره گلدان سالم
@Maryamgarden
🍓 کتابهای صوتی،کلیپهای ثروت وموفقیت
@sovtitasviri
🍓 پایش سیاسی ایران
@ir_REVIEW
🍓 آموزش هیپنوتیزم
@behtarinammann
🍓 خسروی آواز استاد شجریان
@stad_shajariyan
🍓 آفرينش؛ جستجو در ادبیات و فلسفه
@afarineshdastan
🍓 کانال روش پژوهش در علوم انسانی
@researchmmethod
🍓 آموزش دکوراسیون منزل 🏡
@ZibaManzel
🍓 بلبلی برگ گلی
@Bolbolibargegoli1397
🍓 کتابهای تاریخی،ادیان، سیاسی و ممنوعه
@Iranvajahanlibrary
🍓 منبع ویدئوهای انگلیسی اینستا
@English_Video_EV
🍓 کانال روش پژوهش در علوم سیاسی
@Policy_researcher
🍓 یادگیری لغات با اخبار انگلیسی
@english_ielts_garden
🍓 آموزشگاه طبی سید
@samsadeghitebeslami
🍓 دانستنیهای ناب
@kalemnab
🍓 زیرخاکی کمتر شنیده شده
@nuostalzhi
🍓 مدرسه اطلاعات
@INFORMATIONINSTITUTE
🍓 دل وارههای تنهایی
@gandomzaran
🍓 پارسی سخن بگوییم و زیبا بنویسیم
@FARZANDAN_PARSI
🍓 اسرار زنان موفق
@successfulwomen1
🍓 کتابهای صوتی آرامش با داستان
@arameshbadastan
🍓 (کتاب)(صوتی) رایگان
@parshangbook
🍓 آموزش زبان تخصصی رشته علوم سیاسی
@language_political
🍓 کتب صوتی نایاب/زندگینامۀ مشاهیر و...
@feqdanedel
🍓 آموزش زبان عربی
@amuzesharabi
🍓 کتابخانه طبی، درمان با داروهای خانگی
@danyalshafa
🍓 شبکه علوم سیاسی ایران
@Political_Science95
🍓 مولانا و عاشقانه شمس (زهراغریبیان لواسانی)
@baghesabzeshgh
🍓 تفسیر آسان و آیهبهآیه قران
@Pious114
🍓 زیباترین متنهای جهان
@BeautyText1
🍓 آرا حقوقی قضایی و نظریات مشورتی
@ARA_HOGHOOGHI_GHAZAIE
🍓 دنیای ناشناختهها و موجودات بیگانه
@yortchi_bosjin
🍓 کافه کتاب صوتی
@CafeBookAudio
🍓 کتابخانه صوتی و پیدیاف تاپبوک
@Top_books7
🍓 شبی چند دقیقه کتاب بخوانیم !!!
@book_tips
🍓 آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده
@ECONVIEWS
🍓 کتابخانه صوتی من
@ketabegooya_man
🍋 اینجا آرام و رها شو
@happy_private_life
🧿🎋هماهنگی برای تبادل
@mrgp_1
21 390
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ پانزدهمین روز مطالعه
📕 #گرگ_بیابان
✍ #هرمان_هسه
🔁 #قاسم_کبیری
#تعداد_صفحات_کتاب : ۳۳۸
سهم مطالعه هر روز : ۱۱صفحه
شروع: ۱۴۰۳/۰۶/۰۳
پایان: ۱۴۰۳/۰۷/۰۶
🗓 امروز هفدهم شهریور ماه
🗒 صفحات ۱۴۸ تا ۱۵۹
دانلود فایل pdf
🔻🔻🔻
https://t.me/booktipsgroup
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
21 390
🍃🌺🍃
#داستانک
#زندگی_نامه قسمت ۴۲
یادم هست اوایل خرداد1355 بود و من گرفتارِ امتحانات بودم. میان خانوادهی همسر برادرم جعفر و خانوادهام یک دعوای خانوادگی پیش آمد. همسر برادرم از ما شکایت کرد و برادرم آقانقی، جعفر و مرا به بازداشتگاه بردند. برادرم آقانقی و من واقعا در دعوا نقشی نداشتیم. اما ما را به بازداشتگاه بردند و یکشب در کلانتری3خوابیدیم. به هرکدام از ما، پتویی دادند. بازداشتگاه، زیرزمینی نمور و بویناک و تاریک بود. مستِ شروری هم در کنج دیوار خوابیده بود و خُرناسه میکشید. گویا بالا آورده بود و بوی الکل و اسیدِ معده، مشام را میآزرد.
خواب به چشممان نمیآمد. چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی. فردا امتحان ریاضی داشتم. خرناسههای مستِ گوشهگیر، نمیگذاشت تمرکز داشته باشم. آیا ما را به زندان میبردند؟ مگر چه کردهایم؟ کسی را زدیم؟ دزدی کردیم؟
شب، سرد و سیاه بود. سکوتِ برادرانم، بوی خشم داشت. با پلکِ بسته، به هم مینگریستند. زمین و زمان، ناگوار مینمود. میدانستم از این که من در چنان جایی خفتهام، آشفتهاند.
با سر و صدای پاسبانی که در بازداشتگاه را باز میکرد، بیدار شدم. برادرانم نشسته بودند. آیا تمام شب را با خشم و خیال سپری کرده بودند؟
بیرون رفتیم. حیاط را شسته بودند و آن مردکِ مست، دورِ حوض میدوید. پدرم به کلانتری آمده بود. میدید که گاهی مردک را میخوابانند و به پایش شلاق میزنند و سپس دورِ حوض میدوانند. سروان عسگری آمد. ما در کناری ایستاده بودیم. پدرم به سروان گفت:
ـ دلتان به این مرد نمیسوزد که اینطور تنبیهش میکنید؟
سروان با احترام پاسخ داد:
ـ حاجآقا میدانی این مرد چه کرده؟ در محل عربده کشیده و به خانمی که از حمام آمده بوده، تعرّض کرده. آنخانم، ناموسِ همهی ماست. اگر تنبیه نشوند، سنگ روی سنگ، نمیمانَد. با اینحال، به احترام شما تنبیه را متوقف میکنیم.
به پاسبانها اشاره کرد و او را به زیر زمین بردند. پدرم و سروان به دفترِ کلانتری رفتند. در دفترِ نگهبانی، دونفر با هم اختلاف داشتند. سروانعسگری پرسید چرا اختلاف دارند؟ اختلاف مالی بود. سروان به یکی از آندو گفت:
ـ تو چی میگویی؟
مرد گفت:
ـ از من پول گرفته تا چیزی بخرد، حالا انکار میکند.
سروان گفت:
ـ سند و مدرک و شاهد داری؟
مردگفت:
ـ نه. جز خدا شاهدی ندارم.
سروان به دیگری گفت:
ـ تو چه میگویی؟
او گفت:
ـ من پولی نگرفتم.
سروان تکمهی جیبِ یونیفرمِ نظامیاش را باز کرد و قرآنِ کوچکی درآورد و به مردی که گرفتن پول را انکار میکرد گفت:
ـ به اینقرآن سوگند بخور که پولی نگرفتی.
مرد با اضطراب گفت:
ـ سوگند نمیخورم.
سروان گفت:
ـ پس بپذیر که پولش را پس میدهی.
مرد گفت:
ـ چشم.
آنگاه صورتِ شاکی خود را بوسید و بیرون رفتند.
نه کار به دادگاه کشید نه مشاجره و کینهای صورت گرفت. در همینوقت سرگرد ایمانی وارد کلانتری شد. نیروها به خط ایستادند و ادای احترام به سرگرد شد. سرگردایمانی وارد دفتر کار خود نشده مرا دید و گفت:
ـ تو اینجا چه میکنی؟
گفتم:
دعوای خانوادگی شده و مرا هم وارد کردهاند.
گفت:
ـ چهکار میکنی؟
گفتم:
ـ دانشآموز هستم و امروز هم امتحان ریاضی دارم.
دستی به شانهام زد و گفت:
ـ برو و امتحانت را بده. بعد هم یکراست به خانه برگرد!
از درک و شعور و توجهِ این مردبزرگ و بزرگوار، هنوز احساسِ عمیقِ حقشناسی دارم. هشیاری یک مأمورِ عالیرتبهی نظامی در تفکیکِ آدمها برایم آموزنده بود. امروز حتی اگر به عنوانِ همراه و ضامنِ یک متّهم به دادگاه و کلانتری گام بگذاری، به چشمِ مُجرم نگاهت میکنند. سرگردایمانی نخواست من به دادسرا بروم. قطعا اگر موقع ورود ما به کلانتری حاضر بود، نمیگذاشت شب در بازداشتگاه بخوابم. چه روزگاری بود! اینتجربهها به شخصیتِ من، شکلی مقبول و مناسب داد.
ادامه دارد...
#دکتر_احمد_عزتیپرور
#حافظشناس_و_مدرس_دانشگاه
@book_tips 🐞
21 390
🍃🌺🍃
#نغمه_های_سعدی
#باب_هشتم (در آداب صحبت)
✨ نصيحت از دشمن پذيرفتن خطاست. وليکن شنيدن رواست تا به خلافِ آن کار کنی که آن عينِ صواب است.
حذر کن زآنچه دشمن گويد آن کن
که بر زانو زنی دستِ تغابن
گرت راهی نمايد راست چون تير
ازو برگرد و راهِ دستِ چپ گير
@book_tips 🐞
21 390
🍃🌺🍃
أَلاَّ تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى
هیچ گنهکاری بار گناه دیگری را به دوش نمیکشد؛
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
21 390
Repost from کانال تبادلات ژرف
📝لیستی از بهترین کانالهای تلگرام
برای رشد 🌱
برای آگاهی بیشتر🦋
🎯لایف استایل فرد موفق
@angizeyeroushd
🍎جامع ترین کانال فیلم و
محتوای آموزشی سلامت و ورزش
@DanialBagha
☄دانلود کتابهای نایاب ممنوعه وتاریخی
@yortci_bosjin_pdf
☄تدریس مکاتب فلسفی و روانی
@anbar100
☄معلومات کمیاب طبی و درمانی
@internationalmedicaluseful
☄روانشناسی با طعم هیجان
@ravantahlilgar
☄بيشتر بدانيم بهتر زندگى كنيم
@matlabravanshenasi
☄انگیزه رشد و موفقیت
@angizeyeroushd
☄آموزش تکنیکهای متافیزیکی جذب خواسته
@SUB_JADOEI
☄کتابهای ممنوعه که مجدد چاپ نشد
@FA_TI_MI
☄کتابهای صوتی آرامش با داستان
@arameshbadastan
☄اسرار زنان موفق
@successfulwomen1
☄دل واژه های تنهایی
@gandomzaran
☄فیتنس،رژیم،علم تمرین
@FitnessBody97
☄دنیایی از دانستنی ها و شگفتی ها
@donyatanawo
☄تقویت انگلیسی با 295 کارتون 8دقیقهای
@EnglishCartoonn2024
☄🎵آوای شــب🎵(انــواع مــوزیــک)
@AVAYESHAB2024
☄هُنَر شَرابِ زِندِگیست
@Geraf_art
☄خانه ی دوست
@khanehy_doost
☄کارگاه تخصصی آسیبشناسی روانی
@Psychopathology_kooshki
☄دنیای انگیزشی و آموزشی (کتاب بخوانیم)
@romanceword
☄برای دوستداران کتاب
@BookLoverYouth
☄یادگیری لغات با اخبار انگلیسی
@english_ielts_garden
☄آموزش حرفه ای آشپزی
@telefoodgram
☄آموزشگاه طبی سید
@samsadeghitebeslami
☄مدرسه اطلاعات
@INFORMATIONINSTITUTE
☄آموزش ترجمه و مکالمه عربى
@atranslation90
☄پارسی سخن بگوییم و زیبا بنویسیم
@FARZANDAN_PARSI
☄پرسمان آموزش عربی
@arbihkane
☄منابع زبان انگلیسی
@english_elnaz_torabi
☄کافه شعر و حکایتهای خواندنی
@Kafeh_sher
☄طب سینوی، درمان های خانگی
@teb_sinawi
☄ورزش در خانه
@gymmhomee
☄کانالی متفاوت و جذاب
@shogo_jaleb
☄کتابخانه طبی، درمان با داروهای خانگی
@danyalshafa
☄معرفت در زندگی
@lifepoodcast
☄بهترین کتابهای جهان 𝗕𝗢𝗢𝗞
@SBOOKSS
☄جذب جنس مخالف با شگردهای روانشناسی
@moshavereh_shoma
☄یافتههای مهم روانشناسی
@Hrman11
☄زندگی همسرانه و زناشویی من
@harimezendgi
☄دنیای ناشناخته ها و فرازمینی
@yortchi_bosjin
☄کتابخانه صوتی و پی دی اف تاپ بوک
@Top_books7
☄شبی چند دقیقه کتاب بخوانیم !!!
@book_tips
☄آموزش مدیریت واردات و صادرات
@modirtamin
🏅معرفی محصولات ارگانیک و سالم
@organicketo
💎معرفی کتابهای خواندنی
@Ketabzharf
---------
✍هماهنگی تبادل:
@rti_ebi
21 390
🍃🌺🍃
#داستانک
#زندگی_نامه قسمت ۴۱
در زندگی از ورزشهایی که بُرد و باخت داشت بیزار بودم. نه فوتبال را پسندیدم که همیشه میانِ تماشاگرانش اختلاف افکنی میکرد و نه کشتی و کاراته و دیگر ورزشهای رزمی را که به هرحال، خشونت و حمله، از لوازمِ آنها بودند. برای همین به ورزش«ژیمناستیک» روی آوردم که در قم امکاناتِ کمی داشت و مربیاش یک قهرمانِ کشتی به نام«حسین بیطرفان» بود. ژیمناستیک، بر انعطافِ بدن و ذهن تاکید داشت و نمایشِ تواناییِ خویش است نه تکیه بر ناتوانیِ دیگری. همین ورزش به من آموخت همواره بر داشتههایم ببالم و ذهنِ منعطف و دارای نرمشِ خود را نمایش دهم. یادگرفتم به توانایی خویش ارج نهم و از خاموشکردن دیگری، برای افروختنِ شمعِ خود بپرهیزم.
ژیمناستیک را با امکانات محدود قم ادامه دادم. توانایی مالی برای رفتن به تهران و پرداختن به این ورزشِ زیبا را نداشتم. اما هرچه باید میآموختم، آموختم. تناسبِ اندامِ اکنونی خود را مدیونِ همین ورزش میدانم که هنوز اثراتش باقی است.
با دوستانم علی و امیر، به فضاهای خالیِ میدانِ فرح(امام) میرفتیم و در آنجا چندجوانِ فیلمباز و ورزشکار بودند که با هم پُشتک و وارو میزدیم و از بلندیها میپریدیم. «تایتای» زدنِ من بینظیر بود و کسی نمیتوانست همانند آن را اجرا کند. «تایتای» به اینصورت بود که میخوابیدم و دوپا را به صورتِ موزون بالای سر میآوردم و با یک حرکت سریع و بدونِ یاری گرفتن از دستها، برمیگرداندم و برمیخاستم. حرکتِ بسیار دشوار و بسیار زیبایی است.
سومِ راهنمایی را تمام کردم و در تابستان به قالیبافی رفتم و در مِهرِ سال1354واردِ دبیرستان«ششم بهمن»(صدوقِ فعلی) شدم. این دبیرستان، دیوار به دیوارِ دبیرستانِ دخترانهی«پروین اعتصامی» بود و البته خروجی هر دبیرستان با هم فاصله داشتند. دوستانم امیر و علی نیز با من بودند. سه تَن در یک میز مینشستیم. دبیر ریاضی ما آقای«نبوی» بود که ثروتمند بودند و در میدان فرح، نمایندگیِ ماشینهای سنگین و جرثقیل داشتند. خیلی خوشپوش بود. آقای نبوی، از من و یک دانشآموزِ دیگر خوشش میآمد. گاهی برای ما از دوستدخترهایش تعریف میکرد.
یکروز به پیشنهاِد علی، او، من و امیر، سرهایمان را با تیغ تراشیدیم. غروب بود و هنگامِ تعطیلی دبیرستان دخترانه. سرِ کوچه دارایی ایستاده بودیم تا شاید دختری از سرِ طاسِ ما خوشش بیاید و لبخندی بزند. ناگهان جیپِ شهربانی، جلوی ما ترمز کرد و «سروان عسگری» بیرون پرید. اگر میایستادیم مشکلی نبود. اما از ترس پا به فرار گذاشتیم. سروان عسگری دنبال ما افتاد و البته به من نرسید. اما یک لنگه کفشم درآمد و او برداشت و با خود به کلانتری بُرد.
همکلاسی به نام«مهدی کبوتری» داشتم که دامادش یکی از نیروهای کلانتری سه بود. سروان عسگری معاون «سرگرد ایمانی» بود که بعد دربارهی فرهنگ و شعور و تربیت اینمرد بزرگ، داستانی خواهم گفت.. به مهدی گفتیم و دامادش گرفت و آورد.
صبح که وارد کلاس شدیم، بچهها زدند زیرخنده. سه سرِ طاس کنار هم در یک میز را تصورکنید! زنگِ اول ریاضی داشتیم. آقای نبوی وارد کلاس شد. تا چشمش به من افتاد، با چهرهای متشنج گفت:
ـ اَه! گم شو بیرون!
تا دوسه هفته که مویم کمی بلند شد، در کلاس ریاضی شرکت نکردم. البته بعدش با هم آشتی کردیم و سرِ جلسهی امتحان دید که دارم تقلب میکنم، چیزی نگفت و لبخندی زد و رد شد. از ریاضی نمره12گرفتم.
دبیر ادبیاتِ ما، آقای«بایرامی» بود که با«دکترمعراجی»(حقوقدان) و«آقای ناظری»(دبیر ورزش)دوست بودند. یکروز آقای بایرامی از من خواست به خانهاش بروم. رفتم. چندنفر از جمله آقای دکترمعراجی و آقای ناظری هم بودند. موضوعِ جلسه، بحث در بارهی متنی برای نمایش بود. دوسهمتن پیشنهاد شد و سرانجام، نمایشنامهی«آسیدکاظم» نوشتهی محمود استادمحمد، برگزیده شد.
نقشِ اصلی نمایش به نام«مَمد ریزه»را به من دادند؛ شخصیتی شرور و بدزبان که پشتِ سرِ آسیدکاظم، پهلوان محترمِ محل، بدگویی میکند. سه ماه تمرین کردیم و در شبِ ششم بهمن1354با حضور مقامات لشکری و کشوری و اداری شهر قم، نمایش را اجرا کردیم. بازیها درخشان بود. یادم هست آقای«عباس فخاری» رئیس آموزش و پرورشِ قم، نوبتِ تشویق من که شد برخاست و دست زد و به احترامِ او، دیگران نیز برخاستند. عکسی به یادگاری گرفتیم.
اجرای نمایش تا دهم بهمن تکرار شد. با دبیرها بیشتر دوست شدم. بچهها بیشتر به ما احترام میگذاشتند. در آنسالها هنرمندان قدر میدیدند و بر صدر مینشستند.
ادامه دارد ...
#دکتر_احمد_عزتیپرور
#حافظشناس_و_مدرس_دانشگاه
@book_tips 🐞
21 390
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ چهاردهمین روز مطالعه
📕 #گرگ_بیابان
✍ #هرمان_هسه
🔁 #قاسم_کبیری
#تعداد_صفحات_کتاب : ۳۳۸
سهم مطالعه هر روز : ۱۱صفحه
شروع: ۱۴۰۳/۰۶/۰۳
پایان: ۱۴۰۳/۰۷/۰۶
🗓 امروز شانزدهم شهریور ماه
🗒 صفحات ۱۳۶ تا ۱۴۷
دانلود فایل pdf
🔻🔻🔻
https://t.me/booktipsgroup
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
21 390
🍃🌺🍃
#نغمه_های_سعدی
#باب_هشتم (در آداب صحبت)
✨ هر که بدی را بکشد خلق را از بلای او برهاند و او را از عذاب خدای عَزَّوَجَلَّ.
پسندیدهست بخشایش ولیکن
منه بر ریشِ خلقآزار مرهم
ندانست آنکه رحمت کرد بر مار
که آن ظلم است بر فرزندِ آدم
@book_tips 🐞
21 390
🍃🌺🍃
سوره النجم آیه ۴۳
وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ وَ أَبْكى
و اینکه اوست که میخندانَد و میگریانَد؛
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
21 390
🍃🌺🍃
سوره النجم آیه ۴۳
وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ وَ أَبْكى
و اینکه اوست که میخندانَد و میگریانَد؛
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
21 390
🍃🌺🍃
#داستانک
#زندگی_نامه قسمت ۴۰
برجستهترین خاطرهی من از سال1353به تابستانِ آن مربوط میشود که برادرِ کوچکم محمود را برداشتم و به دیدن خواهرم گلندام در شهرک«قلعهحسنخان»(شهرِ قدس) رفتم. این نخستینسفرِ مستقلِ من بود. با اتوبوسِ شهری تهران، از خیابانِ آذری به آنجا رفتم. خواهرم در خانهی باغمانندی زندگی میکرد که هفت یا هشت خانوادهی دیگر در آن ساکن بودند. هرکدام یکاتاق داشتند. اینجا به محلِ کارِ دامادمان، که در شرکتِ نفتِ پارس کار میکرد، نزدیک بود.
به گمانم، زندگی صفایی داشت و همسایهها به یاری هم میرفتند. غروبها دورهم جمع میشدند و تخمهی آفتابگردان یا تخمهی خربزه و هندوانهی بو داده میشکستند و از خود و زندگی میگفتند. فضا برای همه بود. درخت بود؛ گُل بود، گربه بود و حتی یکیدوتا سگ. همزیستی با گیاه و جانور، غنای بیشتری به جانِ آدمی میبخشد.
دو روز در خانهی خواهرم بودم. یکروز برادرم را به لالهزار بردم و سینما رفتیم و یکسیگارِ برگ خریدم و کشیدم. روز دوم، تنها به خیابانِ جمشیدِ تهران رفتم و پایم به جایی باز شد که گویا هنوز برایم زود بود. اما جالب است که رشدِ جسمی و ذهنیِ من بهشتاب، مرا به بلوغ رسانده بود. تصویرهایی که از اینسال دارم نشان میدهد که از نظر قد و قیافه، کاملاً جوان به نظر میرسم و دیگر هم رشد نکردم. بعدها خواهم گفت که من در هفدهسالگی به خواستگاری رفتم. در نوزدهسالگی ازدواج کردم و در بیستسالگی دارای فرزند شدم.
البته دوسال پیشتر نیز یک روز تنها به تهران رفته بودم. تابستان1351بود. یکروز صبح جمعه، برای گریز از کُتکی که باید میخوردم، از کیف مادرم پولی برداشتم و به تهران رفتم و غروب برگشتم. از میدان شوش تا میدان بروجردی تهران پیاده رفتم. داراییام شِش تومان بود (60ریال) دوتومان به اتوبوس داده بودم تا مرا به تهران برساند. چهارتومان دیگر در جیبم بود. درمیدان بروجردی، یک سینمای تازه ساخت بود که همنام سینمای قمِ آن روز بود: دروازه طلایی. فیلم نخست سینما برای گشایش، یوسف و زلیخا(با بازی فروزان و فخرالدین) بود. دوتومان دادم و به سینما رفتم. خیلی به دلم چسبید. از یاد بردم که در کجای جهان هستم و غروب چه ماجرایی در پیش دارم. غروب که برگشتم، چیزی نشد و به روی من نیاوردند. این که چرا باید کتک میخوردم، نگفتنی است. دلِ من داند و من دانم و داند دلِ من.
سال1354رسید.یکی از تلخترین رویدادهای بهار امسال برای من، آتشزدن و تخریب و انفجار سینمای دروازهطلایی قم بود. خانهی امید و شادیِ من ویران شد. هرگز نتوانستم کسانی را که اینفاجعه را به بار آوردند، ببخشم.
نیمهشبِ سی و یکم اردیبهشت1354صدای انفجاری شنیدیم. روز بعد که به مدرسه رفتم، مدرسه به سینما نزدیک بود، همکلاسیهایی که از عشق من به سینما خبر داشتند، گفتند:
ـ خبر داری چی شده؟
گفتم:
ـ نه. چی شده؟
گفتند:
ـ سینما را آتش زدند.
دلم فرو ریخت. از مدرسه بیرون زدم و یکراست تا سینما دویدم. آه چه دیدم؟ که دو چشمم مباد! آنبنای باشُکوه و درخشان، مچاله شده بود. انگار با شکنجه، دل و رودهاش را به هم ریخته بودند. کاشیهای رنگیِ کوچک در همهجا پخش شدهبود. ویترینهای آن که یکروز قبل، تصویرهای چشمنواز داشت، اکنون چون دهانههای دوزخ، سیاه و تیره و تباه بودند. درِ زرّینِ سینما از جا کنده شده بود. از هماندروازه به درون نگریستم و گریستم. فضای سوخته و سیاهِ سینما، همچون دلِ آتشافروزانش، تاریک و ترسناک بود. شامِ شومِ شرارتی شرربار، بامدادِ سُرورِ سینما را درنوردیده بود. دوزخ، بر خرابههای بهشت، خیمه زده بود. خُرافه و جنونِ جنایت، بر خِردِ خُرّمِ خوشی، چیره شده بود. زمینِ زیبای سینما، زار میزد. تصویرها لگدکوبِ لجنزارِ جهل شده بودند. شیشهها چون دلِ عاشقان شکسته بودند. رنگها رنجیده بودند و جز خاشاک و خاکستر، چیزی در پیادهرو نبود.
به مدرسه برگشتم. دیگر نخندیدم. دوستان، به دلداری برخاستند و امیدِ ساختنی دوباره دادند. باور نکردم. انگار میدانستم که این تخریب، پیشاهنگِ ویرانگریهای هراسناکتر است.
یکبار مادرم را در شهریور1353در قم به سینما بُردم. فیلم «جوانمرد» بود. برای همین، این فیلم قدیمی برای من ارزشی چندگانه دارد. مادرم در عمرش فقط یکبار سینما را دید. من کنارش بودم. یادش خوش باد.
ادامه دارد...
#دکتر_احمد_عزتیپرور
#حافظشناس_و_مدرس_دانشگاه
@book_tips 🐞
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
