ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅 👈

Book_tips

Book_tips

前往频道在 Telegram

ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

显示更多

📈 Telegram 频道 Book_tips 的分析概览

频道 Book_tips (@book_tips) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 22 053 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 568,并在 伊朗 地区排名第 15 852 位。

📊 受众指标与增长动态

自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 22 053 名订阅者。

根据 13 十月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 234,过去 24 小时变化为 9,整体触达仍然可观。

  • 认证状态: 未认证
  • 互动率 (ER): 平均受众互动率为 4.14%。内容发布后 24 小时内通常能获得 2.12% 的反应,占订阅者总量。
  • 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 914 次浏览,首日通常累积 467 次浏览。
  • 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 16。
  • 主题关注点: 内容集中在 کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر 等核心主题上。

📝 描述与内容策略

作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016”

凭借高频更新(最新数据采集于 14 十月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。

22 053
订阅者
+924 小时
+1037 天
+23430 天
帖子存档
Book_tips
22 053
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿                           📌#یادآوری_مطالعه_گروهی    ✅  نهمین روز مطالعه 📕 #گرگ_بیابان ✍ #هرمان_هسه 🔁  #قاسم_کبیری  #تعداد_صفحات_کتاب :  ۳۳۸ سهم مطالعه هر روز : ۱۱صفحه شروع: ۱۴۰۳/۰۶/۰۳ پایان: ۱۴۰۳/۰۷/۰۶ 🗓 امروز یازدهم شهریور ماه 🗒 صفحات  ۸۸ تا ۹۹ دانلود فایل pdf 🔻🔻🔻 https://t.me/booktipsgroup @book_tips 🐞📚 🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊

Book_tips
22 053
🍃🌺🍃 #داستانک #زندگی_نامه قسمت ۳۶ دیدنِ نمایشِ پهلوانی و پهلوانانِ کوچه و بازار، یکی از سرگرمی‌های ما بود. پهلوان، در فضای بازی بساطِ خود را پهن می‌کرد و دوسه‌تا وزنه‌ی دسته‌دار سنگین در گوشه‌ای می‌گذاشت. آن‌ها را با دندان بلند می‌کرد یا به هوا می‌انداخت و می‌گذاشت که روی شانه‌ها و بازوهایش فرودآیند. نمایشِ دیگرِ پهلوان، پاره‌کردنِ زنجیر بود. زنجیری ضخیم به دور بازوهایش می‌بست و سپس با فشار، آن را پاره می‌کرد. زیرِ ماشین خوابیدن و عبورِ ماشین از روی پهلوان، نمایشی دیگر بود که هیجانی بیشتر داشت. سرگرمیِ دیگرِ ما، رفتن کنار لوله‌ی گشادِ آب و نشستن در کناری و نگریستن به پَر و پای برهنه‌ی زنان هنگامِ گلیم و فرش و لباس شستن بود. در خیابانِ رضاپهلوی(کیوانفر) استخر و لوله‌ای برای شستنِ فرش و گلیم و لباس، درست کرده‌بودند که آبی خنک و زلال از آن روان بود. گاهی در استخر شنا هم می‌کردیم. عصرِ جمعه‌های تابستانِ برای من رنگ و بویی خاص داشت. بعداز ظهرهای گرم تابستان و تماشای لباس و گلیم‌شستن‌های زنان، گرمای راستینِ زندگی را درتنِ نورسِ من پدیدآورد که بی‌سابقه و بی‌نهایت گوارا بود. ساقه‌ی تُردِ تن من، رشدکرد. نخستین کمال خود را ادراک کردم. شیطنتِ شادی، شَنگیِ شراب را با مذاقم آشنا نمود؛ شنگی شعله‌وری که وجودم را به دستِ لذتی اصیل سپرد. جست وجوی این لذتِ بی‌بدیل، در تمام زندگی، آرمان من شد. فکر جوان من، به تبیینی تَب آلود ولی معقول از زندگی دست یافت. میوه‌ای خام بودم که در پرتو گرمای آن عصرها، پخته شدم. شاخه‌ی حیات من، در کارِ آبِ زلال و زنانِ زندگی‌بخش، بارور شد. دیگر نیازی به مطالعات بعدی‌ام نبود. فلسفه‌ای از بینش و خردمندیِ مبتنی بر غریزه، بر من مکشوف شده بود که خود به خود کامل و بَسَنده بود. خِرَدی که من به آن نائل شده بودم، زن را در مرکزِ هستی قرار می‌داد؛ زیرا مرکز زن، سرشار از هستی بود. بی زن،  زندگی وجودندارد. او زاینده‌ی وُجود است. از آن پس، هر آیین و مرام و اندیشه‌ای که به تحقیرِ زن می‌پرداخت، در نظرم مطرود و  منفور و حقیرشد. با دوخواهرم از کودکی قالی می‌بافتم.  گاهی برای پایین آوردنِ قالی(تمام کردنِ بافت آن) از دوستان خود کمک می‌گرفتند و در عوض، خود نیز به کمک آن‌ها می‌رفتند. اکنون که هردو خواهر از خانه رفته بودند، مادرم همچنان قالی می‌بافت و من هم کمکش می‌کردم. قالی داشت به پایان می‌رسید. یکی از دوستانِ خانوادگی ما به نام«احترام» به یاری مادرم آمده بود. شوهرش برای دزدی در زندان بود. با دیدنش پیچشی در دلم افتاد. انگار موجی مَهیب به صخره خورد. مراکه دید، لبخندزد. بیست سالی از من بزرگ تربود. سَرزندگی و لَوَندی از سراپایش می‌بارید. پیراهنِ اطلسیِ گُل‌گُلی به تن داشت. یقه‌اش آن قدر باز بود که بتوان چیزهایی دید. کنار من نشست و شروع به بافتن کرد. مادرم نقشه می‌زد و ما پُر می‌کردیم. پود دادن هم کار احترام بود. پس از بافتن یک رِگ کامل ، دوپود، زده می‌شد تا رِگ‌ها پریشان نگردند. پودِ زیر، بانخی نازک و پودِ رو، با رشته‌ای ضخیم‌تر واستوارتر، رِگ‌ها را به هم می‌پیوست. وقتی احترام  پودِ رویی را می‌کوبید، شانه‌ی دسته چوبی را چنان با شدّت می‌زد که از جنبشِ تنش، محراب به فریاد می‌آمد. یک‌بار دستش را بلندکرد تا نخی از ردیفِ ابریشم‌های آویزانِ بالای قالی بردارد، دیدم پیراهنش از قسمت زیربغل، شکاف دارد. سیاهی در سپیدی می‌خرامید. سرمست از این منظره‌ی بدیع، بی‌اختیار دست بُردم و از همان‌جا او را قِلقِلک دادم. صدای قهقهه‌ی هوسناکش، مثل برخورد تکه‌های بلور به هم، فضا را به لرزه‌ای دلپذیر درآورد. یک‌هفته بعد، من برای کمک به او رفتم. تابستانِ تمنّاها بود. تا دیروقت، قالی بافتیم. شام خوردیم. شب بود. قلم را آن زبان نبوَد که سِرِّ عشق گوید باز. سالی گذشت و من گویا بزرگ‌تر شدم. تابستان1352را به قالی‌بافی گذراندم تا خرج کتاب و دفتر و لباس و مدرسه‌ام را فراهم کنم. بعضی‌ها که لباس خوب نداشتند، با حسرت به من نگاه‌ می‌کردند. اما نمی‌دانستند که من با چه خونِ دلی این لباس‌ها را تهیه می‌کنم. در آذرماهِ این‌سال، من و دوستانم را به عنوانِ عناصرِ نامطلوب، از مدرسه‌ی راهنمایی کریمی به مدرسه‌ی راهنمایی25شهریور در کوچه‌ی سیداصغر خیابان شاه(امام) تبعید کردند. یادم هست برف آمده بود. تا به مدرسه رسیدیم، مدیر مدرسه«آقای جمشیدی» به ما که حدود هشت نفر بودیم، گفت برف‌های حیاطِ مدرسه را توی کوچه بریزیم. تبعید با اعمالِ شاقّه بود! زمستانِ این سال پدرم به مکه رفت. ادامه دارد... #دکتر_احمد_عزتی‌پرور #حافظ‌شناس_و_مدرس_دانشگاه @book_tips 🐞

Book_tips
22 053
🍃🌺🍃 #نغمه_های_سعدی #باب_هشتم (در آداب صحبت) ✨ دشمنی ضعیف که در طاعت آید و دوستی نماید مقصود وی جز آن نیست که دشمن قوی گردد و گفته اند بر دوستی دوستان اعتماد نیست تا به تملق دشمنان چه رسد و هر که دشمن کوچک را حقیر می‌دارد بدان ماند که آتش اندک را مهمل می‌گذارد. امروز بکش چو می‌توان کشت کاتش چو بلند شد جهان سوخت مگذار که زه کند کمان را دشمن که به تیر می‌توان دوخت @book_tips 🐞

Book_tips
22 053
🍃🌺🍃 سوره البقرة آیه 38 ( قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِيعًا ۖ فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُم مِّنِّي هُدًى فَمَن تَبِعَ هُدَايَ فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ ) گفتیم: «همگی از آن فرود آیید! پس هر گاه هدایتی از طرف من برای شما آمد، کسانی که از آن پیروی کنند، نه ترسی بر آنان خواهد بود و نه غمگین خواهند شد». #کلام_پروردگار @book_tips 🐞

Book_tips
22 053
sticker.webp0.26 KB

Book_tips
22 053
📝لیستی از بهترین کانالهای تلگرام برای رشد 🌱 برای آگاهی بیشتر🦋 🎯لایف استایل فرد موفق @angizeyeroushd 🍎جامع ترین بانک فیلم و محتوای آموزشی تغذیه ورزشی | علم ورزش | آمادگی جسمانی @DanialBagha 🎁کتابهای نایاب ممنوعه وتاریخی @yortci_bosjin_pdf 🎁یک میلیـون کـتاب "PDF و صـوتی" @PDF_and_audio_library 🎁تدریس مکاتب فلسفی و روانی @anbar100 🎁معلومات کمیاب طبی و درمانی @internationalmedicaluseful 🎁سواد رابطه / ازدواج موفق @ghasemi8483 🎁حقوق برای همه @jenab_vakill 🎁بيشتر بدانيم بهتر زندگى كنيم @matlabravanshenasi 🎁کوتاه ولی بشدّت مفهومی @its_anak 🎁دانلود رایگان کتابهای صوتی و PDF @majalleye_ketab 🎁دنیای نویسندگان برتر @nevisandbdonya 🎁خودت روانشناس فرزند پرخاشگرت باش @ghasemi8484 🎁کتابخانه آریایی ها @pdfbook4you 🎁دنیای پادکست @OneThousandandOnePodcast 🎁کتاب‌های ممنوعه که مجدد چاپ نشد @FA_TI_MI 🎁دانلود 50000 کتاب ورمان برتر (BOOK) @book_and_roman_library 🎁پارسی سخن بگوییم و زیبا بنویسیم @FARZANDAN_PARSI 🎁فیتنس،رژیم،علم تمرین @FitnessBody97 🎁شاه بیت @setareh50 🎁مدرسه اطلاعات @INFORMATIONINSTITUTE 🎁الفبای توسعه درگرو مطالعه و خرد @Alefbaietousee 🎁تقویت انگلیسی با 295 کارتون 8دقیقه‌ای @EnglishCartoonn2024 🎁هُنَر شَرابِ زِندِگیست @Geraf_art 🎁خانه ی دوست @khanehy_doost 🎁در مسیر خودشناسی @pt135 🎁انگلیسی بیدون کلاس ومعلم @Learn_4_english 🎁متن دلنشین @aram380 🎁یادگیری لغات با اخبار انگلیسی @english_ielts_garden 🎁آموزشگاه طبی سید @samsadeghitebeslami 🎁بیو "انگلیسی"●[Bio]● @biow_english 🎁زیباترین ودلنشین ترین «اشعار مولانا» @Ashaarmolana 🎁آگاهی.بیداری.آزادی @Meditationfarsi369 🎁دل واژه های تنهایی @gandomzaran 🎁انگلیسی واقعی با سریالهای کمدی @Englishwithmima 🎁اسرار زنان موفق @successfulwomen1 🎁منابع زبان انگلیسی @english_elnaz_torabi 🎁حکایت‌های جذاب و خواندنی @kafeh_sher 🎁طب سینوی، درمان های خانگی @teb_sinawi 🎁ورزش در خانه @gymmhomee 🎁دانستنی های عجیب و جالب @shogo_jaleb 🎁کتابخانه طبی، درمان با داروهای خانگی @danyalshafa 🎁فایل‌هایِ علمیِ روان‌شناسی @PsycheFiles 🎁معرفت زندگی @lifepoodcast 🎁شعری برای دلبر @sher_O_deltangee 🎁وکیل پایه یک @ADLIEH_TEAM 🎁زبان‌شناسی @linguiran 🎁بهترین کتابهای جهان 𝗕𝗢𝗢𝗞 @SBOOKSS 🎁‌جذب جنس مخالف با شگردهای روانشناسی @moshavereh_shoma 🎁یافته‌های مهم روانشناسی @Hrman11 🎁آرا حقوقی قضایی و نظریات مشورتی @ARA_HOGHOOGHI_GHAZAIE 🎁دنیای ناشناخته ها و موجودات بیگانه @yortchi_bosjin 🎁کتابخانه صوتی و پی دی اف تاپ بوک @Top_books7 🎁شبی چند دقیقه کتاب بخوانیم !!! @book_tips 🎁آموزش مدیریت واردات و صادرات @modirtamin 🎁انگلیسی برای《بی حوصله ها》 @ENGLISH1388 ☘محصولات مخصوص ورزشکاران و فیتنس @organicketo 📚کتاب های برتر سال @ketabzharf --------- ✍هماهنگی تبادل: @rti_ebi

Book_tips
22 053
اثر "طریق بسمل شدن" از محمود دولت‌آبادی به کدام موضوع می‌پردازد؟
Anonymous voting

Book_tips
22 053
"Don't go back to something God has already rescued you from." به چیزی که خدا قبلاً شما را از آن نجات داده است، برنگرد. @dail
"Don't go back to something God has already rescued you from." به چیزی که خدا قبلاً شما را از آن نجات داده است، برنگرد. @dailyenglish2024

Book_tips
22 053
🍃🌺🍃 #زندگی_نامه قسمت ۳۵ دوست دارم از درشکه بگویم که تنها وسیله‌ی نقلیه‌‌ی ما بود تا اتوبوسِ دماغه‌دار«آقافتح‌الله» پیداش شد. برای روشن کردنِ موتور، باید«هِندل» می‌زد. اَهرم را از دماغه‌ی جلو اتوبوس وارد می‌کرد و چندبار می‌چرخاند. دوست داشتیم به هندل‌زدن آقافتح‌الله را ببینیم. کمی بعد اتوبوسِ آبی‌رنگِ شرکت واحد آمد که بلیتش دوریال بود. تمیزی و تازگی اتوبوس، ماشینِ قدیمی آقافتح‌الله را از کار بیکار کرد. درشکه، واژه‌ای روسی بود و در زمان قاجار، از روسیه به ایران آورده و رایج کرده بودند. توی اتاقک می‌نشستیم و درشکه‌چی، در زمستان، سقفِ تاشویِ آن را جلو می‌آورد تا سرما خیلی به درون نفوذ نکند. لذتِ ما وقتی بود که از پشت به میله‌اش می‌چسبیدیم و سوار می‌شدیم و ناگهان شلاقِ درشکه‌چی به سر و رویمان می‌خورد و پایین می‌پریدیم و کیف می‌کردیم. پدر بزرگ «فاطمه‌خانم» همسایه‌ی ما، درشکه داشت. گاهی می‌آمد و درشکه را در کوچه می‌گذاشت، سوار می‌شدیم و با یال اسب بازی می‌کردیم. از این‌همسایه، خاطره‌ی دیگری هم دارم. مردِ خانه، راننده‌ی اتوبوس بود و کفتربازی هم می‌کرد و عشقباز بود. روی بام سه‌چهارتا «کجه» داشت که از کبوتر پُر بودند. وقتی کبوترها را هوا می‌کرد و با نیِ بلندش آن‌ها را از کفِ بام به آسمان می‌فرستاد، واقعاً دیدنی بودند. یک‌شب دزد آمد و همه‌ی کبوترهایش را برد. من فهمیدم کارِ پسرِ همسایه‌ی دیوار به دیوارِ ما«نصرت» و دوستانش بود. سه تاخواهر داشت. غیرتی شده بود. خواهرِ کوچکش «بیتیلی»(بتول) همبازی من بود. خاطره‌ی دیگری از خانه‌ی مردِ کفترباز دارم: خانمِ خانه، ماهی، دوماهی یک‌بار، مجلسِ زنانه داشت. می‌خواندند و می‌رقصیدند. من بعدها مشابه این مجلس‌ها را در فیلمِ موزیکال «مورچه داره» دیدم. روی بام همسایه می‌رفتم و از نورگیرِ حیاط‌خلوت، تماشا می‌کردم. مردِ ساده‌لوحی به اسم«علی‌رضا» بود که زمستان‌ها با برف پارو کردن و بهار و تابستان با آبِ حوض کشیدن، روزگار می‌گذراند. علیرضا محبوبِ زن‌ها بود. همیشه لبخند می‌زد و موقع حرف زدن هم زبانش می‌گرفت. اما محبوب بود. در مجلس‌های زنانه‌ی همسایه، حضور داشت. زن‌ها قهقهه می‌زدند و ریسه می‌رفتند. انگار کعبه‌ی آمالشان بود. یکی از بازی‌های بسیار هیجان‌انگیزِ ما، کاغذباد هوا کردن بود. تهرانی‌ها به«کاغذباد» بادبادک می‌گفتند.  برگه‌ی روغنیِ بزرگی به ابعادِ پنجاه درشصت می‌گرفتیم و پنج چوبِ نی، که دوتا عمود به صورتِ ضربدری و سه تا هم در بالا، میانه و پایینِ کاغذ به صورتِ افقی با «سِریش» می‌چسباندیم. نخِ ضخیم و استواری دورِ یک چوبِ کوچک می‌پیچیدیم که تا دویست سیصدمتر طول داشته باشد. وقتی نسیمی می‌وزید در یک بلندی، مثلاً بامِ خانه، آرام‌آرام آن را به هوا می‌فرستادیم. اگر غروب یا شب بود، فانوسِ مقوایی درست می‌کردیم و به آن می‌آویختیم و روشن می‌کردیم. کاغذباد در آسمان سیر می‌کرد و اگر باد، مساعد بود اوج می‌گرفت و بسته به طولِ نخ، چون یک کایتِ کوچک، پرواز می‌کرد. گاه، در شب‌های پاییز، آسمان با فانوسِ کاغذبادها چراغانی می‌شد و تماشایش چه کیفی داشت. گاهی بادی تند می‌وزید و کاغذباد را سرنگون می‌کرد و به تیرهای چراغ برق یا روی تیرهای چوبی برخی بام‌ها گیر می‌کرد. وقتی برای برداشتن یا گرفتنش می‌رفتیم، صاحب‌خانه معمولا نمی‌گذاشت کاغذباد را برداریم و دست‌خالی و با حسرت برمی‌گشتیم. از سرگرمیِ دیگر ما، دیدن«پرده‌خوانی» بود که «آقامُرشد» برگزار می‌کرد. آقا مرشد، ریش سیاه و توپیِ قشنگی داشت و ما همیشه حضرت عباس را در ذهنمان، شبیهِ او تصور می‌کردیم. با صدای خوش و بلندگوی دستی‌اش، می‌زد زیرِ آواز و دوبیتی‌های باباطاهر را می‌خواند. وقتی به شرحِ بی‌کسی امام‌حسین در ظهرِ عاشورا می‌رسید، صدا برمی‌داشت: همه گویند: طاهر کس نداره؛ خدا یارِ منه، چه حاجتِ کس؟ اشک تماشاگران درمی‌آمد. آقامرشد از این‌فرصت بهره می‌گرفت و کاسه‌گردانی و پول جمع می‌کرد. پرده‌ی پلاستیکی بزرگی داشت که وقایعِ روز عاشورا و پس از آن، روی پرده نقاشی شده بود. تصویر حضرت عباس و علی‌اکبر درشت‌تر از همه بود. چهره‌ی هراسان و شکنجه‌شده‌ی«شمر» در دیگِ جوشانِ انتقامِ مختار، ترسناک بود. مارگیری نیز راهِ کسبِ روزی گروهی دیگر بود. هرمارگیر، دوسه‌تا جعبه‌ی چوبی داشت که درونِ آن‌ها چندمارِ کوچک و بزرگ بود. با توصیفِ مارها یکی‌یکی آن‌ها را درمی‌آورد و بازی می‌کرد. یک‌بار، از حاضران خواست کسی پیش برود تا مار را برگردنش بیاویزد. کسی نرفت. من از جای برخاستم و پیش رفتم و او مار را برگردنم حلقه کرد که چندشم شد و عرق سرد بر تنم نشست. اما دیدم دخترهای محل دارند با تحسین نگاه می‌کنند. خودم را از تک و تا نینداختم و تا آخر، بازی مار با سر و صورتم را تحمل کردم. در پایانِ کار، مارگیر به حاضران دعاهای چاپی می‌فروخت تا مشکلات مردم حل شود. ادامه دارد.. #دکتر_احمد_عزتی‌پرور @book_tips 🐞

Book_tips
22 053
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿                           📌#یادآوری_مطالعه_گروهی    ✅  هفتمین روز مطالعه 📕 #گرگ_بیابان ✍ #هرمان_هسه 🔁  #قاسم_کبیری  #تعداد_صفحات_کتاب :  ۳۳۸ سهم مطالعه هر روز : ۱۱صفحه شروع: ۱۴۰۳/۰۶/۰۳ پایان: ۱۴۰۳/۰۷/۰۶ 🗓 امروز نهم شهریور ماه 🗒 صفحات  ۷۶ تا ۸۷ دانلود فایل pdf 🔻🔻🔻 https://t.me/booktipsgroup @book_tips 🐞📚 🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊

Book_tips
22 053
🍃🌺🍃 #داستانک #زندگی_نامه قسمت ۳۴ در کلاس اول راهنمایی، دبیرِ ما آقای«مهدیزاده» بود که گویا اوایل استخدامش بود. سخنش رنگ و بوی مذهبی داشت. یادم هست در نخستین جلسه، شعری از«رهی مُعیّری» خواند؛ چنان خوشم آمد که با همان یک‌بار شنیدن، آن را حفظ کردم. غزلِ رهی، این بود: اشکم، ولی به پای عزیزان چکیده‌ام؛ خارم، ولی به سایه‌ی گُل آرمیده‌ام. با یاد رنگ و بوی تو، ای نو بهار عشق! همچون بنفشه، سر به گریبان کشیده‌ام. چون خاک در هوای تو، از پا فتاده‌ام؛ چون اشک در قفای تو، با سر دویده‌ام. من جلوه‌ی شَباب، ندیدم به عمرِ خویش، از دیگران حدیثِ جوانی شنیده‌ام. از جام عافیت، میِ نابی نخورده‌ام؛ وز شاخ آرزو، گُل عیشیِ نچیده‌ام. موی سپید را فلکم رایگان نداد، این رشته را به نقدِ جوانی خریده‌ام. ای سرو پای بسته! به آزادگی مناز! آزاده من، که از همه‌عالَم بُریده‌ام. گر می‌گریزم از نظر مردمان، رهی! عیبم مکن که آهوی مردم‌ندیده‌ام. با آقای مهدیزاده خیلی زود دوست و صمیمی شدم. شاگرد برترِ کلاسش بودم. یک‌روز اوایل زمستان بود. توی کلاس نشسته‌بودم و برای یکی از دوستانم که از من خواسته‌بود نامه‌ای عاشقانه برای دوستِ دخترش بنویسم، چیزی می‌نوشتم. باید بگویم برخی همکلاس‌های من، چندسال از من بزرگ‌تر بودند؛ چون دوسه‌سالی رفوزه شده‌بودند. آقای مهدی‌زاده جلو آمد و گفت: ـ چه می‌نویسی؟ دفتر را بستم. آن را از من گرفت و باز کرد و خواند. نامه‌ای عاشقانه بود. سیلی محکمی به صورتم زد. از او انتظارِ چنین رفتاری نداشتم. رنجیده و گریان، نگاهش کردم. با خشونت، از کلاس بیرونم انداخت تا به دفتر بروم. زنگ خورد. دبیر به دفتر آمد. نامه را برای دیگر دبیران خواند. مرا به دفتر مدرسه خواستند واز من پرسیدند: ـ نامه را برای کی نوشتی؟ گفتم: ـ همین‌طوری برای تفریح نوشتم. ـ ناظم‌هابا شلنگ کتکم زدند و من همچنان ساکت مانده‌بودم. سرانجام، درمقابلِ شلاق‌ها طاقت نیاوردم و گفتم: ـ نامه برای نامزدم است! خندیدند و با تعجب گفتند: ـ مگر تو به این کوچکی، نامزدهم داری؟ گفتم: ـ این‌طوری کرده‌اند که بعداً بزرگ شدیم، مالِ هم باشیم. گفتند: ـ اسم نامزدت چیست؟ حالا بیا و اسم پیداکن! ناگهان یادِ دختری ساده به نامِ سکینه افتادم که با خواهرم دوست بود. گفتم: ـ اسم نامزدم سکینه است! جالب شد که بعدها اسم همسرم در شناسنامه«سکینه» از کار درآمد، گرچه از کودکی«کاسی» صدایش می‌کردند. گفتند: ـ فردا با پدرت بیا! شب به پدرم گفتم: ـ مدرسه شما را خواسته است. گفت: ـ باز چه غلطی کردی؟ گفتم: ـ کاری نکردم. می‌خواهند بدانند درس می‌خوانم یا نه؟ پدرم به مدرسه آمده بود. شیفتِ عصر بودیم. می‌دانستم باید کتکی جانانه از پدرم بخورم. از مدرسه یک‌راست به سینما رفتم. فیلم«دَه فرمان» را نمایش می‌داد که سه ساعت بود. وسط‌های فیلم بود دیدم پدرم با قبای آخوندی در ردیفِ صندلی‌ها حرکت می‌کند و اسمِ مرا داد می‌زند. از تعجب داشتم شاخ درمی‌آوردم. پدرم کجا و سینما کجا؟ چطور به درون آمده بود؟ وقتی به ردیفِ صندلی من رسید، در حالی که به پرده‌ی سینما نگاه می‌کرد، از کنارم رد شد و مرا ندید. فیلم را نیمه‌ندیده، رها کردم و فوری بیرون رفتم و خودم را به خانه رساندم و زیرِ کرسی خزیدم و خوابیدم. با لگدهای پدرم از خواب پریدم. مادرم پیش دوید و مرا در آغوش گرفت و نگذاشت بیشتر کتک بخورم. به خیر گذشت. شب که زیرکرسی دراز کشیده بودم، شنیدم پدرم به مادر می‌گفت: ـ کرّه‌خر زن می‌خواد! کف کرده! بعدها پدرم گفت به بلیت‌پاره‌کنِ دمِ درِ سینما گفته پسرم این‌جاست و نمی‌خواهم گمراه شود. او نیز به پدرم گفته: برو پسرت را پیدا کن و از گمراهی نجاتش بده. اما گویا این من بودم که پدرم را گمراه کرده‌ و او را به سینما کشانده بودم! فردا، از تهران برایمان مهمان آمد. از دوستانِ پدرم بودند. دختری بیست ساله همراهشان بود که مینی‌ژوپ(دامنِ کوتاه) پوشیده بودو پاهایش پیدا بود. مهمان‌ها باعث شدند که موضوعِ من فراموش شود. شب، چراغ‌قوّه‌ی کوچکم را موقع خواب با خودم نگه‌داشتم. دختر که زیر کرسی آمد، من زیر لحاف رفتم و خودم را به خواب زدم. چراغ‌قوّه را روشن کردم و به سیاحتِ تَن پرداختم. زیرکرسی، شبی بود که با رنگِ روشنِ پوستِ پای دختر، همچون روز، روشن شده بود. ادامه دارد... #دکتر_احمد_عزتی‌پرور #حافظ‌شناس_و_مدرس_دانشگاه @book_tips 🐞

Book_tips
22 053
🍃🌺🍃 هر کهنه نو می‌شود، هر زردی سبز می‌شود و هر سردی به گرمی می‌گراید، دیالکتیک طبیعت درس‌آموز است تا افکار و اندیشه‌های کهنه را دور ریخته و نویدبخش "تغییر" شویم. مقاومت و عزم تغییر در روزگاری که ما را به تسلیم و تن دادن فرا می‌خواند پیام بهار طبیعت است. انقلابیِ واقعی کسی است که علیه خودش انقلاب کند. #لودویگ_ویتگنشتاین @book_tips 🐞

Book_tips
22 053
🍃🌺🍃 #نغمه_های_سعدی #باب_هشتم (در آداب صحبت) ✨ هر آن سری كه داری با دوست در ميان منه چه دانی كه وقتی دشمن گردد و هر گزندی كه توانی به دشمن مرسان كه باشد كه وقتی دوست شود. به دوست گر چه عزیز است راز دل مگشا که دوست نیز بگوید به دوستان عزیز @book_tips 🐞

Book_tips
22 053
🍃🌺🍃 سوره الانفال آیه 9 : إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجَابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلَائِكَةِ مُرْدِفِينَ ترجمه : (به خاطر بیاورید) زمانیکه از پروردگارتان کمک می‌خواستید؛ و او خواسته شما را پذیرفت (و گفت): من شما را با یکهزار از فرشتگان، که پشت سر هم فرود می‌آیند، یاری می‌کنم. #کلام_پروردگار @book_tips 🐞

Book_tips
22 053
sticker.webp0.29 KB

Book_tips
22 053
Repost from N/a
💎💎 لیست برترین کانال های تلگرام 🔺 آیا با خروج اتباع خارجی غیر مجاز موافق هستید؟ ۱- بلی  ........ ۲- خیر ......... 🔺 لطفا همه شرکت کنید 🔺 ⭐️⭐️

Book_tips
22 053
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿                           📌#یادآوری_مطالعه_گروهی    ✅  ششمین روز مطالعه 📕 #گرگ_بیابان ✍ #هرمان_هسه 🔁  #قاسم_کبیری  #تعداد_صفحات_کتاب :  ۳۳۸ سهم مطالعه هر روز : ۱۱صفحه شروع: ۱۴۰۳/۰۶/۰۳ پایان: ۱۴۰۳/۰۷/۰۶ 🗓 امروز هشتم شهریور ماه 🗒 صفحات  ۶۴ تا ۷۵ دانلود فایل pdf 🔻🔻🔻 https://t.me/booktipsgroup @book_tips 🐞📚 🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊

Book_tips
22 053
"One crazy loyal friend is better than a thousand fake friends." یک دوست وفادار دیوانه، از هزار دوست فیک بهتره. @dailyenglish
"One crazy loyal friend is better than a thousand fake friends." یک دوست وفادار دیوانه، از هزار دوست فیک بهتره. @dailyenglish2024

Book_tips
22 053
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 حکایت به قلم "سعــــدی" 🍃🌺🍃 #نغمه_های_سعدی #باب_هشتم (در آداب صحبت) ✨ به دوستی پادشاهان اعتماد نتوان كرد و بر آواز خوش كودكان كه آن به خيالی مبدل شود و اين به خوابی متغير گردد.  معشوق هزار دوست را دل ندهی ور می دهی آن دل به جدایی بنهی @book_tips 🐞

Book_tips
22 053
🍃🌺🍃 سوره النساء آیه 58 : إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَىٰ أَهْلِهَا وَإِذَا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ ۚ إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ ۗ إِنَّ اللَّهَ كَانَ سَمِيعًا بَصِيرًا ترجمه : خداوند به شما فرمان می‌دهد که امانتها را به صاحبانش بدهید! و هنگامی که میان مردم داوری می‌کنید، به عدالت داوری کنید! خداوند، اندرزهای خوبی به شما می‌دهد! خداوند، شنوا و بیناست. #کلام_پروردگار @book_tips 🐞