Book_tips
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 Book_tips 的分析概览
频道 Book_tips (@book_tips) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 21 359 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 586,并在 伊朗 地区排名第 15 735 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 21 359 名订阅者。
根据 14 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -137,过去 24 小时变化为 5,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 4.96%。内容发布后 24 小时内通常能获得 2.20% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 1 059 次浏览,首日通常累积 469 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 16。
- 主题关注点: 内容集中在 کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“ارتباط با ادمین:
@Zarnegar503
❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016”
凭借高频更新(最新数据采集于 15 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
21 359
订阅者
+524 小时
+537 天
-13730 天
帖子存档
21 353
حرفهای ساده اما عمیق....
قیمت ۵ دقیقه فراموشی!!!
(با لهجه ی شیرین یزدی و شیرازی)
@book_tips 🐞
21 353
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت پنجم
مادرم که رفت، پدرم برایم مادری هم کرد. همه فکر میکنند که ما بختیاری هستیم چون دور و بر ما پر است از لُرها، ولی ما تُرکیم؛ اجداد بابام از آن طرف رود ارس به ایران آمده بودند. خودش میگفت که وقتی بلشویکها در روسیه سر کار میاند پدر بزرگش فرار میکنه و هر چی داشته ورمیداره و اول میآید تبریز و بعد راهی جنوب میشه و میآید به شهر ما که اون موقع دهات حاصلخیزی بوده.
ما پشت در پشت نانمان را از زمین در میآریم. همه اونا کشاورز بودند پدرم آدم سختکوشی هست. همیشه سر زمینه ومشغول یک کاری. انگار خدا اون را برای کار و عرق ریختن آفریده. زمستانها هم که کشاورزی تقریبا تعطیله اون یک جوری سر خودش را با کار تو خونه گرم میکرد. گاهی که تکیه به دیوار میداد و زیر آفتاب بیجان زمستان خستگی در میکرد، فرصتی بود تا سر به سر من بگذاره، یا سیگاری دود کنه و با رضایت به دود سفیدی که از اون سیگار ارزون قیمت بر میخاست نگاه کنه.
پدرم مرد کاره و مثل این که خستگی و فرسودگی از کار برای او معنا نداره .نمیدونم شاید سرش را با کار گرم میکنه ،چون بعد از مردن مادرم بیشتر وقتش را در روی زمین میگذراند. با این که درس زیادی نخوانده عجیب میل داشت که من درس بخوانم و به اصطلاح برای خودم کسی بشوم.
برای همین تا پشت نیمکت مدرسه نشستم همیشه نگران درس و مشق من بود. وقتی مادرم مُرد او هنوز جوان بود ولی بیشتر فکرش به من و درس و آینده من بود. اون سالها خانه ما بوی زن دیگر نداشت و هر وقت دور و بریها با پدرم راجع به ازدواج مجدد حرف میزدند، پُک محکمی به سیگارش میزد و با خنده میگفت: "دیر نمیشه. زن را هروقت آوردی به خونه درد سرش تازهس" و بلند میخندید و بحث را عوض میکرد.
من در ان سالها زندگی خوبی را تجربه میکردم، به لطف نانی که از بازوی آماده و عرق پیشانی پدر بر سر سفره میاومد، قد میکشیدم و سر بر میآوردم. چون مادر مرده بودم مورد ترحم دوست و آشنا قرار داشتم و هیچ بچهای تو فاميل جرات نداشت که به من چپ نگاه کند، چه رسد به آن که آزارم دهد. شاید برای همین قدری ناز پرورده بار اومدم.
یک دلیل دیگر هم آن بود که هر چقدر از پدرم میخواستم که به او در کارهای مزرعه و باغ کمک کنم، اجازه نمیداد و مرا به رسیدن به کارهای مدرسه تشویق میکرد. فقط در تابستانها فرصت پیدا میکردم تا یک زندگی روستایی واقعی را تجربه کنم. تابستانها بوی خاک و گیاه زندهام میکرد و چقدر از این که سرو کارم با حیوانات میافتاد، شاد بودم.
ماهها و سالها گذشت و نمیدانم چطور و چگونه شد که بالاخره شتر ازدواج جدید جلوی در خانه ما هم خوابید. پدرم دوباره زن گرفت یا بهتر بگم که در اثر اصرار عمههایم با آمدن همیشگی زن دیگری به خانهاش موافقت کرد....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
21 353
✨ جهانآگاهی ✨
جایی برای لمسِ آرامشِ درون 💫
هر دلِ آگاه، نوری برای جهان است 💛
🦋 سفر آگاهی را آغاز کن
@jahan_999_agahi
21 353
Repost from کانال تبادلات ژرف
🍒🙃🍭به دنیای خلاقیت و شگفتی خوش آمدید
🗣دریچه ای به بهترین مطالب که
بصورت رایگان در اختیار قرار میگیرد
فقط👈 امشب
👇👇👇👇👇
https://t.me/addlist/iIs0Ls9pAy1lYzE0
🎁اگه ای اس ام آر دوست داری بیا اینجا
@Asmr_Relaxing_World👈
21 353
🌍✨ جهانآگاهی ✨🌍
سفری به درون خود، جایی برای آرامش و روشنایی 💫
اینجا میآموزیم:
💛 ذهنمان را آرام کنیم
💛 احساساتمان را پاکسازی کنیم
💛 انرژیمان را بالا ببریم
💛 و آرامش واقعی را لمس کنیم
هر دل روشن، چراغی برای جهان است 🌟
به کانال جدیدِ جهان آگاهی خوش آمدید
با حضور گرم شما، فرکانس عشق را در هستی جاری کنیم ❤️
@jahan_999_agahi
@jahan_999_agahi
21 353
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت چهارم
"نمیدونم شهر کوچک ما را دیدهاید یا نه؛ آب و هوا و مردم خوبی داره، پدرم زراعت میکنه، اینقدر زمین و آب داریم که محتاج کسی نباشیم. من زود مادرم را از دست دادم، چیز زیادی از اون به خاطرم نمونده جز یک جور تصنیف که موقع خواباندن من به زبان محلی برایم میخواند.
گیلانی بود؛ اهل فومن. بلدید کجاست؟ "سرم را پایین آوردم تا جواب مثبت داده باشم. ادامه داد: "بابام سرباز بوده ،میافته گیلان، خودش میگفت که روی برجک نگهبانی مشرف به شالیزار، زنها و دخترها رو هر روز میدیده که برای کار میامدند روی زمین کنار پادگان. بابام اون جا مادرم رو میبینه و زیر نظرش میگیره. از اون خوشش میآد.
خودش میگفت که خدا خدا میکردم شوهر یا نامزد نداشته باشه که همین طور هم بوده و اون دختر هیچ مردی در زندگی نداشته؛ نه پدر و نه شوهر. مادرم، یتیم بوده و با خواهرای دیگرش برای گذران زندگی روی زمینای مردم کار میکردند. بالاخره با هم آشنا میشند و بابام که اخرای خدمتش بوده مادرم را خواستگاری میکنه. اولش مادر بزرگم موافق نبوده؛ مادرم کمک خرج زندگیش بوده و تازه بیچاره چیزی از مال دنیا نداشته تا جهیزیه دخترش کنه. بابام پافشاری میکنه.پدر و مادرخودش هم موافق نبودند. نمیتونستند یک دختری را ازیک جای دور با زبان و رسوم متفاوت به راحتی قبول کنند.
سماجت پدرم همه مانع ها را از سر راه ازدواجش بر میداره. عروسی سرمیگیره و مادرم با یک چمدون لباس ومقداری خرت و پرت میآد به ولایت ما. بابام میگفت تو طول راه همش گریه میکرده و اون مجبور بوده هی قربان صدقه عروس جوان برود تا او دوری از بستگان و شهر و دیارش را فراموش کنه.
زندگی مادرم عوض شد، خودش میشه خانوم خانه و چون زن زحمتکش و ساده و بیریایی بوده فامیل و آشنایان بابام زود قبولش میکنند. سال بعد من به دنیا میام. همه میگویند که خیلی شبیه مادرم هستم. راست میگند؛ چون وقتی با دقت به عکسش نگاه میکنم، مثل این که نسخه زنانه من است. "خندید و صورت من هم به لبخند باز شد:" مادرم زود من و بابام را ترک کرد. مثل این که فقط اومده بود که من را روانه این دنیا کنه و خودش بره به دنیایی دیگه.
سه سال بعد از به دنیا اومدن من بیمار میشه؛ یک بیماری سخت که کاری از دست کسی بر نمیاومده، حتی دکترهای تهران. بابام خیلی خرجش میکنه؛ میبردش پیش پزشکای خوب، ولی فایدهای نداشته. گفته بودند که سرطان خونه؛ زده به طحال و معالجه فقط مرگ را به تاخیر میاندازه.
بابام اصرار میکند و در تهران مادرم جراحی میشه، طحالش را برمیدارند ولی سرطان از خانه جان مادرم بیرون نمیره. یک روز سرد در اواخر پاییز مادرم، من و بابام و این دنیا رو تَرک کرد. ازش تصویر مبهمی در ذهن دارم. زن جوانی که در بستر دراز کشیده و دور برش زنها و مردهای فاميل دل نگران وغمگین نشستهاند و من کودکانه و سرخوشانه جست و خیز میکردم. سه سال بیشتر نداشتم. شمع وجود مادرم در حال خاموشی بود و من غرق در دوران کودکی به بازی و شادی مشغول بودم. "مردجوان اندکی سکوت کرد.
عضلات صورتش درهم فشرده شد و معلوم بود که یادآوری آن چه میگوید برایش تلخ است:" مادرم چند روز بعد مُرد و چهره زیبایش برای همیشه در خاک سیاه پنهان شد. بعدها وقتی بزرگتر شدم عکسی از او که من را در بغل گرفته بود به دیوار اتاقم نصب کردم. تو عکس لباس محلی گیلانی تنشه و من رو سخت به خودش چسبونده، مثل این که کسی میخواهد من را از او جدا کند.
بسیاری وقتها پای اون تصویر ایستادم و آن لالایی را که مادرم به گیلکی میخوند با بغض و گاهی گریه با خودم زمزمه کردهام ......
بوخوس می جانه دیل جانه زای
میکش تی گاواره
ماری تی ره بیداره .............
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
21 353
ما وقتی در روح خود کاوش میکنیم به چیزهایی بر میخوریم که بهتر میبود در همان اعماق روح پنهان بمانند...
#لئو_تولستوی
@book_tips 🐞
21 353
🍃🌺🍃
چه زمانی عذرخواهی مناسب نیست؟
💭 وقتی عذرخواهی از صمیم قلب نباشد و وقتی برای آرامکردن فرد دیگر یا برای خوبجلوهدادن خود صورت گیرد، کلمات عملاً بیمعنا میشوند.
علاوهبر این، هرگز نباید در مواقع زیر عذرخواهی کنید:
• فقط بهخاطر اینکه حس میکنید از شما توقع میرود. عذرخواهی باید ارادی باشد. باید تمایل واقعی برای جبران و دلجویی وجود داشته باشد.
• چون فرد دیگری حس میکند که شما باید عذرخواهی کنید.
• ازآنجاییکه فقط میخواهید کل این مسئله فراموش شود و به نظر میآید عذرخواهی سریعترین راه ممکن است.
• هنگامی که هنوز عصبانی هستید.
• زمانی که هنوز آمادگی عذرخواهی را ندارید.
• وقتی فکر نمیکنید واقعاً کاری ناشایست، بیملاحظه یا اشتباه انجام دادهاید.
• وقتی فقط میخواهید احساس بهتری در شخص دیگری ایجاد کنید؛ حتی اگر احساس میکنید هیچ اشتباهی انجام ندادهاید.
🔸 دیگران میتوانند متوجه شوند که آیا عذرخواهی شما از صمیم قلب است یا فقط دارید کلماتی را به زبان میآورید.
مهمتر اینکه تا زمانی که تمایل ندارید مسئولیت کامل اشتباهتان را به عهده بگیرید و اعتراف کنید که کار اشتباهی انجام دادهاید، به فواید عذرخواهی دست نخواهید یافت.
#قدرت_عذرخواهی
#بورلی_انگل
@book_tips 🐞
21 353
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت سوم
باید عجله میکردم. وقت رسیدگی کمتر از دو ماه دیگر بود .باید میرفتم زندان تا از متهمی که در بازداشت موقت بود وکالت بگیرم. دو روز بعد در اولین ساعت اداری در بزرگ و آهنین زندان برویم گشوده شد.
هیچوقت زندان را دوست نداشتم، شاید چون ارجمندترین عنصر حیات معنوی یک انسان را از او سلب میکند؛ آزادی را. سربازان جوان اوراق هویتیام را کنترل کرده و قاضی مستقر اجازه ملاقات را صادر نمود. در اتاقی که وکلا برای دیدار با موکلین خود آمده بودند، به انتظار نشسته بودم. یکی از آنها را میشناختم و سر و دستی برای هم تکان دادیم. موکلم را نمیشناختم.
زندانی جوانی وارد شد، به دنبال یک چهره آشنا میگشت. جلو آمد: "شما رامین اسدی هستید؟". لبخند که زد یعنی خودش بود. خوب در چهرهاش نگریستم. بیست و چند ساله مینمود. خوشقیافه و میانه بالا بود، یکی از آن چهرههای شرقی، با آن موهای سیاه و پرپشت و چشمهای سیاه. نقاش ازل نقشی زیبا بر رخسارهاش زده بود. دست دادیم.
دستی را فشردم که خونی ریخته بود؛ باورم نمیشد که آن دست، دست جان ستانی است. از مسعود پرسید. صدایش متناسب با چهرهاش بود. خوشطنین. گفتم که حالش خوب نیست و دفاع از او دیگر بر عهده من است. از وضعیت زندان پرسیدم، جواب داد که: "عادت کردهام. اولش سخت بود، باورتان میشود که شب اول و دوم گریه میکردم ولی آدم به همه چیز عادت میکند، من هم زود عادت کردم. فقط نگرانی از دادگاه و حکم قاضی دارم. این اذیتم میکند.
چطور میشود؟ آیا راه خلاصی برای من میبینید؟. "نمیخواستم بیهوده امیدواری دهم و قصد آن هم نداشتم که جوانی را مایوس سازم و یا بر اندوه و نگرانیاش بیافزایم: "باید تلاش کنیم ؛ هردو نفرمان. تو هم باید به من کمک کنی. کارمان آسان نیست ولی راهمان یکی است". خودکار و چند ورق سفید از کیفم در آوردم.
تا کاغذها را دید گفت: "ولی من همه داستان را با جزئیات برای بازپرس و آقای وکیل توضیح دادم". شاید آن قدر یک داستان را به کرات گفته بود که تکرار آن برایش ملال آور شده بود. خندیدم که: "حالا برای من هم بگو. از زبان تو که بشنوم گرم است ولی خواندن از روی کاغذ بیجان، سرد و بیحس. کاری هم نداری؛ گپی هم زدهایم و با هم بیشتر آشنا میشویم". تبسم که کرد یعنی قبول است.
شکلاتی از جیب در آوردم و تعارف کردم. نگاهی به آن کرد و گفت: "این جا دروبین دارد، اگر ببینند ایراد میگیرند. برای مواد مخدر است. خیلی سخت میگیرند ولی فایدهای ندارد و آخرش مواد وارد میشود و میرسد به دست آدمش". راست می گفت، چند لحظه بعد ماموری آمد و شکلات را از من گرفت و وارسی کرد و ان را باخود برد.
اشتباه کرده بودم، عذر خواستم؛ وکیل هم که باشی و مقررات زندان را ندانی تفاوتی با دیگران نخواهی داشت. باز از مسعود پرسید، گفتم که حالش خوب نیست و برای همین از من خواسته تا کار نیمه تمام او را دنبال کنم؛ ادامه دادم: "من مانند وکیل اول تو نیستم، او بر پروندههای جنایی متمر کز است و تجارب زیادی داره، ولی من را هم دست کم نگیر؛ مثل یک کرگدن پوست کلفتم و زود میدان را خالی نمیکنم.
".به این حرف اخرم خندید:" خوب؛ بگو، آمادهی شنیدنم. تو متهم به قتل حامد هستی؛ آن هم قتل عمد؛ هرچه لازمه بگو، هرچه میتواند به من در دفاع از تو کمک کند". چشمانش به روبرو خیره شد و بر پیشانیاش چروک افتاد، این یعنی که اماده واگویی بود، گفتن از آن چه تلخ بود و یادآوری از آن چه برایش هیچ حلاوتی نداشت.
لبانش که باز شد، چراغ قصهی پر غصه او روشن شد؛ روغن آن چراغ ماجرایی بود که بر او رفته بود....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
21 353
زندگی با تمام دردهایش هنوز هم زیباست..
هنوز هم خورشید لبخند میزند،
امید هر صبح در زیر پوست سردِ زمین به جریان میافتد.
که امید زیباست.
عشق زیباست. طلوع زیباست. شکفتن زیباست.
و زندگی با تمام دردهایش، هنوز هم زیباست.
@book_tips 🐞
21 353
🌍✨ جهانآگاهی ✨🌍
سفری به درون خود، جایی برای آرامش و روشنایی 💫
اینجا میآموزیم:
💛 ذهنمان را آرام کنیم
💛 احساساتمان را پاکسازی کنیم
💛 انرژیمان را بالا ببریم
💛 و آرامش واقعی را لمس کنیم
هر دل روشن، چراغی برای جهان است 🌟
به کانال جدیدِ جهان آگاهی خوش آمدید
با حضور گرم شما، فرکانس عشق را در هستی جاری کنیم ❤️
@jahan_999_agahi
21 353
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت دوم
یکی دو روز بعد دنبال کاری رفتم که مسعود بر عهدهام گذاشته بود. با بیمیلی رفتم به دادگاه. اول صبح رفتم تا به وقت محاکمه شعبه برخورد نکنم. میترسیدم بخورم به یکی از محاکمات طولانی مدت دادگاه و مجبور شوم ساعت یا ساعاتی را با اعصابی فرسوده پشت در به انتظار بمانم. زیاد عجله کرده بودم ،کارمندان دفتری امده بودند ولی وقتی از مدیر دفتر سوال کردم:
"حضرات هستند؟ "با بیاعتنایی و بیآنکه به من نگاه کند، سرش را به علامت منفی به سمت بالا تکان داد. باید صبر میکردم و برای خود مشغولیت درست میکردم .خیلی زود یافتم ؛ متهمانی که با دستبند و پابند از سوی ماموران به این طرف و آن طرف برده میشدند. بیشتر جوان بودند و آماج نگاههای مراجعین. سابق بر این، پای متهم که به زندان باز میشد، موهای خود را به همراه آزادیش از دست میداد. سر تراشیده نشانی بود از مُهری بر پیشانی یک زندانی و حالا....زلفهای زندانیان بی آن که جان شیفته و والهای را بر باد دهد بر باد حوادث روزگار تکان میخورد. ذهنم درگیر بود و دیدگانم در مردان دربند؛ "بیش از آن که دست یا پایشان به بند شود، روح و روانشان در زنجیر شده است؛زنجیرهای بلند و آهنینِ جبر خانواده، محیط و جامعه بر قامت یک زندگی. زنجیرهایی ناگسستنی، ناشکستنی....".
اولین قاضی وارد شد و پشت سرش من. ایستادم تا مستقر شود و داخل شدم. لایحه را دادم تا اجازه مطالعه دهد. نگاهی به من کرد و گفت: "اول صبح شارژ شده از حق الوکاله کلان همزمان با طباخها زدهای بیرون".
اگر شوخی میگفت یا جدی ، خوب نگفت. روز را با نیش و کنایه بر اجرت کاری که پرداخت نشده بود، شروع کرده بودم. نمیتوانستم جواب ندهم، میخواست از سخنم برنجد یا نه: "اگر آن حقالوکاله را شما دیده اید، من هم مانند شما". قاضی خوشش نیامد. نمی توانستم برای آن که در کارم خللی پیش آید یا سنگی جلوی پایم افتد، لبخند کاذب بزنم یا تملقی چندشآور بگویم. روی کاغذ چیزی نوشت و کار راه افتاد. بایگان که پرونده را اورد، قطور مینمود؛ حق هم همین بود، خونی بر زمین ریخته و جانی تباه شده بود.
از صفحه اول شروع کردم؛ گزارش مامورین از یک نزاع و قتل. این اولین خون نبود و آخرین؛هم. رامین خون حامد را ریخته بود در حضور یک زن. جان نیز از تن مقتول گریخته بود بر سر همان زن .علت قتل تصاحب یک زن بود. قتل در یک روستای کوهستانی اتفاق افتاده بود، زیر نگاه پرندگان زیبا و بر فرشی سبز از گلها و ریاحین سبز و شاید قرمز. عشق زنی جنبیده بود تا نفسی را از جنبیدن بازدارد . عشقی که اولش شیرین و آخرش تلخ تمام شده بود. دو ساعتی به خواندن پرونده گذشت. برخاستم در حالی که ذهنم آکنده از شور مهر و شر قهر و تیرگی روان آدمی و خون و مرگ بود. باید میرفتم زندان و رامین را میدیدم .....
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
21 353
🍃🌺🍃
انسان کسی را میتواند نجات دهد که خود اصرار به سقوط نداشته باشد؛ ولی وقتی سرشت کسی چنان فاسد شد که سقوط در نظرش نجات جلوه کرد چه میشود کرد؟
#آناکارنینا
#لئو_تولستوی
@book_tips 🐞
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
