Book_tips
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 Book_tips 的分析概览
频道 Book_tips (@book_tips) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 21 409 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 586,并在 伊朗 地区排名第 15 686 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 21 409 名订阅者。
根据 25 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -38,过去 24 小时变化为 -5,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 4.50%。内容发布后 24 小时内通常能获得 2.14% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 962 次浏览,首日通常累积 457 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 13。
- 主题关注点: 内容集中在 کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“ارتباط با ادمین:
@Zarnegar503
❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016”
凭借高频更新(最新数据采集于 26 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
21 409
订阅者
-524 小时
+897 天
-3830 天
帖子存档
21 404
🍃🌺🍃
سوره الاحقاف آیه 13 :
إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ
ترجمه :
کسانی که گفتند: «پروردگار ما اللّه است»، سپس استقامت کردند، نه ترسی برای آنان است و نه اندوهگین میشوند.
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
21 404
Repost from کانال تبادلات ژرف
🧨📌🧨📌🧨🌟🧨🌟
🔥دیگه نگران جستجوی و یافتن کانالهای عالی تلگرام نباش🤠
بهترینها رو براتون جمع آوری کردیم در قالب فولدری جذاب
بیا اینجا👈
https://t.me/addlist/U-D0Kc9Wyoc3NTlk
🔰 پیشنهاد متفاوت 👇👇
1.جادوی کاریزما
2.بانک فیلم و محتوای آموزشی و ورزشی
3.معرفت زندگی
🎯🌱🎯🌱🎯🌱🎯
21 404
به مناسبت روز دوستداران کتاب(9اوت)، فرصتی است تا دنیایی جدید را در صفحات یک کتاب کشف کنیم. کتابها ما را به سفرهای دوردست میبرند، دیدگاههایمان را گسترش میدهند و به ما کمک میکنند تا درک عمیقتری از جهان و خودمان پیدا کنیم. امروز، به خودمان این هدیه را بدهیم: وقتی برای خواندن، فکر کردن و لذت بردن از کلمات.
کتاب بخوانیم و از دنیای بیپایان آن لذت ببریم.
🟢درصورت تمایل بهترین کتاب هایی که خوانده اید رو برامون کامنت بزارید سپاس گزاریم بابت حمایت های همیشگی شما
@book_tips 🐞
21 404
🍃🌺🍃
سوره الكهف آیه 23 :
وَلَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَٰلِكَ غَدًا
ترجمه :
و هرگز در مورد کاری نگو: «من فردا آن را انجام میدهم»...
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
21 404
Repost from N/a
🍏کشف اسرار موفقیتدر زندگی با کدکیهانی
@Afsane_adad
🍏دنیای گمشده، اسرار ناشناخته و هولناک!
@Lostworldss
🍏برنامهها - سایتها - رباتها همه رایگان
@APPZ_KAMYAB
🍏آموزش نویسندگی خلاق♡
@benevis_s
🍏دانلود کتابهای نایاب ممنوعه وتاریخی
@yortci_bosjin_pdf
🍏ایران کتاب
@Libraryinternational
🍏جمـــلات *نااااب* انــگلیسـی
@jomalatnab_ENGLISH
🍏رایگان فن بیانتو تقویت کن
@goyande_radio
🍏کتابهای صوتی ممنوعه و نایاب PDF !!!
@nazaninenshaei
🍏چیزای مفید یاد بگیر
@atelaateomom
🍏رایگان pdf دانلود کن
@Mser_12
🍏کیهان شناسی و نجوم
@keyhan_n1
🍏آموزش مدیریت واردات و صادرات
@modirtamin
🍏یافتههای مهم روانشناسی
@Hrman11
🍏معلومات کمیاب طبی و درمانی
@internationalmedicaluseful
🍏تشخیص انواع شخصیت با روانکاوی
@NEORAVANKAVI
🍏شبی چند دقیقه کتاب بخوانیم !!!
@book_tips
🍏زنان ونوسی / مردان مریخی
@ghasemi8483
🍏کتابهای اقتصادی را فول شو
@economic786
🍏مجله فرازمینی ها
@arzamin
🍏انگلیسی را اصولی و حرفهای بیاموز
@novinenglish_new
🍏جملاتی که شما رو میخکوب میکنه !
@its_anak
🍏همه چیز درباره ایالات متحده آمریکا
@hamechiamerica
🍏گلچین کتابهای صوتی و PDF
@ketabegoia
🍏هر کتاب بگی داریم
@kabuluniversitybooks
🍏سرزمین آریایی
@royayemehr
🍏شعری برای مشاعره
@setareh50
🍏آکادمی مدیریت استراتژیک
@StrategiaAcademy
🍏دلبــری هـای حضرت مــولانا
@molavi_molavi
🍏کتابخانه انجمن نویسندگان ایران
@anjomanenevisandegan_ir
🍏زیباترین ودلنشین ترین «اشعار مولانا»
@Ashaarmolana
🍏شعرخوب و نااااب
@seda_tanha
🍏بیو "انگلیسی"●[Bio]●
@biow_english,p,0lP
🍏اشــــــــ؏ـارکـــــــوتاه
@ashaar_nabb
🍏از مولانا تا دلبری شاملو و آیدا
@unfinished_dreams
🍏رایگانکتابهای ارزشمندتاریخی دانلود کنید
@FA_TI_MI
🍏《 میخواهند ندانید، با ما باشید 》
@KETAB_SALAM_CAFE
🍏کتاب PDF، اشعار ناب !!!
@Hamidrezaabravan
🍏کانال طب ایرانی
@iranian_teb
🍏کتابخانه ممنوعه✓✓✓
@KETAB_MAMNUE
🍏مجله"جذب"موفقیت"رشد شخصیت"
@pareparvaz63
🍏شعرناب و ڪوتاه
@sher_moshaer
🍏آموزش"پاکسازی"تقویت انرژے چاڪراها
@tabnahayteshgh
🍏راز بالا رفتن ارتعاش
@aramesh_ba_meditation
🍏متن دلنشین
@aram380
🍏بهترین کتابهای جهان 𝗕𝗢𝗢𝗞
@SBOOKSS
🍏فـقط *کتابخـــواااانها* عـضو شوند؛
@mutaliagaran
🍏اسرار ناگفته الهی و کلید
@asraarehasti
🍏معرفی.بهترین رمانها،انیمهها و انیمیشنها
@lannister_hall
🍏یه مهندس تمام عیار شووو
@civil101
🍏اندکی شعر
@Andakei_sheer
🍏"موسسه وکالت و مشاوره حقوقی"
@mehdihemmati59
🍏صدای درون
@sedaye_daron
🍏برترین اجراهای(پیانوی کلاسیک) و...
@pianoland123
🍏آرا حقوقی قضایی و نظریات مشورتی
@ARA_HOGHOOGHI_GHAZAIE
🍏لحظه عشق
@Lahzelove
🍏دنیای پادکست
@OneThousandandOnePodcast
🍏خودت روانشناس فرزند پرخاشگرت باش
@ghasemi8484
🍏بيشتر بدانيم بهتر زندگى كنيم
@matlabravanshenasi
🍏یک میلیـون کـتاب "PDF و صـوتی"
@PDF_and_audio_library
🍏ارائه بهترین اطلاعات حقوقی برای همه
@LAW_SEVDA
🍏برترین اشعار شاعران
@SHEROSHEYDAi1
🍏رایگان اعتماد به نفستو قوی کن
@Etemadbenafse_fogholade
🍏آموزش ترکی استانبولی برای همه
@turkce_ogretmenimiz
🍏کتابخانه صوتی و پی دی اف تاپ بوک
@Top_books7
🍏زیباترین متن های جهان
@Beautytext1
🍏حقوق برای همه
@jenab_vakill
🍏فیلم و سریالهای برتر روانشناسی
@FILMRAVANKAVI
🍏از صفر تا صد (گرامر اسپیکنگ. ....)))
@grobP1
🍏کتابهای نایاب که چاپ مجدد نشدند!!!
@jadidtarinha3
🍏برترین کتابها
@bartarinbookk
🍏دانلود رایگان کتاب های ممنوعه
@SaCafeketab
🍏دنیای ناشناخته ها
@yortchi_bosjin
🍏تدریس مکاتب فلسفی و روانی
@anbar100
🍏صوتی کتابهای پولی را ازینجا دانلود کن
@sound_lib
🍏فرازمینی ها
@FARZAMINIHA
🍏رمـان عــاشـ❥ــقانه چــی بخونــم• 𝗣•𝗗•𝗙
@ROMANchii
🍏علوم غریبه و اسرار ماوراء الطبیعه
@WonderfuLlLlLl
🍏برگی از تاریخ(بررسی تاریخ ایران و جهان)
@APAGEOFHISTORY
🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd
21 404
۵ اوت سال ۱۸۸۸ میلادی مردم ساکن روستای ویسلاک آلمان شاهد صحنه عجیبی بودن. زنی به همراه دو پسرش سوار بر کالسکه.
چیزی که تعجب همه را برانگیخت، اما موضوع دیگری بود. این که اسبی جلوی کالسکه وجود نداشت !
کالسکه در حال حرکت بدون اسب !
پس زنگ کلیسا ها به صدا در آمد و همه مردم جمع شدند تا زن جادوگر را ببینند !
ناگهان کالسکه متوقف شد.
زن، کالسکه را بازرسی می کند و به سمت اولین داروخانه میرود و تقاضای ده لیتر لگروین می کند.
آن زمان لگروین ماده ای نفتی بود که برای از بین بردن لکه های لباس از آن استفاده می شد.
صاحب داروخانه به او می گوید لگروین برای جنس لباس شما مناسب نیست. اما زن می گوید برای لباسم نمی خواهم.
این داستان تاریخی روایت اولین سفر جاده ای "برتا بنز" همسر آقای بنز و پسرانش ریچارد و اوون می باشد. ویدیوی تولیدی شرکت مرسدس بنز برای گرامی داشت این واقعه در سال ۱۸۸۸ می باشد.
برتا بنز پس از ۱۲ ساعت موفق شد با اولین اتوموبیل تاریخ مسافت ۱۰۸ کیلومتری را برای رسیدن به منزل پدریش طی کند. داروخانه ای که او لگروین را خریداری کرد به عنوان اولین پمپ بنزین تاریخ ثبت شد ! این ویدیو را ببینید.
@book_tips 🐞
21 404
🍃🌺🍃
#داستانک
#زندگی_نامه قسمت ۱۴
از زمانی که توانستم به خرید بروم، گرفتنِ نان و سبزی و میوه و ماست و پنیر و اینجور چیزها با من بود. دو نانواییِ سنگک در دوسوی خانه ما بود: یکی در کوچه انصارالحسین نزدیک دبستان رشدیه و دیگری سرِ خیابان رضاپهلوی (کیوانفر امروز). چون خوراکِ اصلی ما آبگوشت و اشکنه و آبدوغخیار بود، نان سنگک را بیشتر میگرفتیم. صاحب سنگکی نزدیک دبستان، آقامهدی نام داشت و بیشتر، پشتِ دخل و ترازو میایستاد. آقارضا، خواهرزادهاش نان به دستِ مردم میداد. هرچه آقامهدی، جدی و عبوس بود، آقا رضا خندهرو و مهربان بود و مردم هم دوستش داشتند. من که بیشتر وقتها یکی را پیدا میکردم و با او «دَگدَگِه» (یک قُل دوقُل) بازی میکردم. اینبازی با پنج سنگِ نسبتاً گِرد بازی میشد که در نانواییِ سنگک فراوان بود.
گاهی نیز بربری میخریدیم که روبهروی هشت متری لوله، نزدیک بانک ملّی بود. گاهی برای خرید بربری، از خانه یک ظرف، آرد میبُردم و به فروشنده میدادم و در عوض، نان میگرفتم. از وقتی از روستای کاج همدان به قم آمدیم، هر سال سهم پدری از آرد و سیبزمینی و پیاز به ما میرسید. برای همین، آرد میبردم و نان میگرفتم. «عظیمآقا» شاطر نانوایی بربری خیلی مهربان و باشخصیت بود. بعدها با پسرانش دوست شدم.
سرگرمیِ دیگر ما جز بازیهایی چون «الک دولک» دیدنِ تیلهبازی بزرگترها بود که هیجان زیاد داشت. برخی که حرفهای بودند، برای خود از سنگِ سفید یا سیاه، تیله تراشیده بودند که اندازه گردو و بسیار صاف و صیقلی بود. وقتی تیلهها به هم میخوردند، صدای برخوردِ آنها هیجانآور بود.
«سهقاپ» یا قاپ بازی، نوعی قمار بود که سرِ پول بازی میکردند و گاه به ستیزه و زد و خورد نیز میکشید. دیدنِ اینبازی نیز برای ما هیجان داشت. «قاپ» استخوانِ مَفصلِ قوزکِ پای گوسفند است که رویِ برآمدهاش را «جیک» و روی فرورفته را «بوک» مینامیدند. از جیک و بوکِ کسی خبردارشدن، کنایهای بود که از روی این بازی ساخته شدهبود. کسی که میباخت به او میگفتند: بُز آوردی. یعنی باختی.
بازیکن، دو قاپ را روی سه انگشتِ کوچک و حلقه و میانی میگذاشت و قاپِ سوم را با انگشتِ اشاره و شَست میگرفت و به بالا میانداخت. طرزِ قرارگرفتنِ سه قاپ در روی زمین، وضعیتِ بازیکن را که باخته یا بُرده یا مساوی است، مشخص میکرد. گاهی برای تقلّب، داخلِ قابها را سوراخ میکردند و توی آنها سُرب میریختند تا سنگین شوند و همیشه به نفعِ بازیکن روی زمین قرار گیرند. اگر این تقلب افشا میشد، کار حتی به خونریزی میکشید.
بعد از ظهرِ گرمِ یکی از روزهای تابستانِ سال 1347 بود. پدرم به من گفت بروم و یک بسته کبریت بخرم. مغازه، سرِ کوچه بعدی بود و چندان با خانه ما فاصله نداشت. صاحبِ مغازه را «دایی مصطفی» صدا میزدیم. روبهروی مغازه، خانهای دو طبقه بود که به آقای یعقوبی، استوار یکم ژاندارمری تعلّق داشت. آقای یعقوبی گاهی در مغازه مینشست و با دایی مصطفی حرف میزد. آنروز هم آنجا بود و داشت آبِ هویج مینوشید. من سلام کردم و یک بسته کبریت خواستم. آقای یعقوبی از من خواست تا کلمه «کبریت» را دوباره بگویم. گفتم. برخاست و یک شکلاتِ باریک و بلند به من داد. دایی مصطفی پرسید:
ـ آقای یعقوبی! چرا به او شکلات میدهید؟
پاسخ داد:
ـ دقت نکردی! این پسر، کبریت را درست تلفظ کرد. من همیشه ازبچههای اینجا شنیدهام که میگویند:«کِربیت»!
تشویق و توجه آقای یعقوبی، باعثِ ایجاد شادی و غروری دوستداشتنی در من شد و رفتارش را زیبا یافتم. ازآن پس، میکوشیدم کلمهها را درست بیان کنم. تصوّری دیگر نیز در من پدید آمد و آن این که از نظامیانِ آن موقع، تصویری دلنشین در ذهنم حَک شد و داوریهایم درموردِ آنان همیشه گوارا و دلنشین بود. البته بعدها بارها نظامیانی را دیدم که همگی با تربیت و فرهیختهبودند و این دریافت در من استوار شد.
ادامه دارد...
#دکتر_احمد_عزتیپرور
#حافظشناس_و_مدرس_دانشگاه
@book_tips 🐞
21 404
عافیت بادا تنت را ای تن تو جانصفت
کم مبادا سایه لطف تو از بالای ما
گلشن رخسار تو سرسبز بادا تا ابد
کان چراگاه دلست و سبزه و صحرای ما
#مولانا
@book_tips 🐞
21 404
🍃🌺🍃
سوره المدثر آیه 5 :
وَالرُّجْزَ فَاهْجُرْ
ترجمه :
و از پلیدی دوری کن،
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
21 404
Repost from کانال تبادلات علمی فرهنگیان
معرفی بهترین کانالهای علمی_فرهنگی
✍✍✍✍✍✍✍✍✍✍✍✍
❇️بانک دورههای آموزشی اساتید ماورا « کاملا رایگان »
@MetaCenterX
دانلود کتابهای نایاب ممنوعه وتاریخی
@yortci_bosjin_pdf
برترین کتابها
@bartarinbookk
شبی چند دقیقه کتاب بخوانیم !!!
@book_tips
معلومات کمیاب طبی و درمانی
@internationalmedicaluseful
آکادمی زبانهای خارجه
@academimehdi
ارائه بهترین اطلاعات حقوقی برای همه
@LAW_SEVDA
کتابخانه طبی، درمان با داروهای خانگی
@danyalshafa
درخواست کتابهای نایاب و ممنوعه
@Darkhoste_Book
تدریس و تست حقوق کیفری
@hoghoghkifari
۶۱۲۶
دل واژه های تنهایی
@gandomzaran
مجربات نابغه طب سنتی،بانواکبری
@banoooakbari
فن ترجمه زبان انگلیسی و متون مطبوعاتی
@policyinact
مدرسه اطلاعات
@INFORMATIONINSTITUTE
تا بینهایت عشق
@tabnahayteshgh
کلیپ های آموزشی
@sonatimahalli
مجله ی علمی هیپنوتیزم
@Cleanup_inward
آموزشگاه طبی سید
@samsadeghitebeslami
لینکدونی فرهنگی آموزشی و علمی
@linkdoni_hozavi
متن دلنشین
@aram380
طبیعت زیبا و حس آرامش
@afarinshokoh
جفت روحی ( هاله بینی )
@nosehalo666
کافه شعر
@Kafee_sheerr
خسروی آواز استاد شجریان
@stad_shajariyan
برسد بدست دلبر ( تک بیت )
@paieznsher
نحو کاربردی
@nahvekarbordi
مولانای جان
@molanay_gan
آموزش عربی با طمع عسل
@Arabic378
کانال طبی عیون الحکمه
@oyoon_hekmat
تست تخصصی مبادی
@banketestmabadi
آموزش رایگان ماساژدرکلبه سلامت
@banojamaliakbari
یک فنجان آرامش
@yefenjanaramsh
آگاهی و پرواز
@agahie_parvaz
آموزش کف بینی
@kafbini12
شـ؏ــر بنوشیم
@BI_MOLAAHEZEH
روانشـنـاسِ خودت بـاش
@sh351b
شکوه ثروت
@shokoh_servat
کانال طب ایرانی
@iranian_teb
کارگاه رایگان نویسندگی
@anahelanjoman
آشپزی تلگرامی
@telefoodgram
دانستنی های ناب
@kalemnab
تاروت روزانه
@maryami137189
انگلیسی واقعی با سریالهای کمدی
@Englishwithmima
پارسی سخن بگوییم و زیبا بنویسیم
@FARZANDAN_PARSI
طب سینوی، درمان های خانگی
@teb_sinawi
کتب صوتی نایاب / زندگینامۀ مشاهیر و...
@feqdanedel
کتابخانه انجمن نویسندگان ایران
@anjomanenevisandegan_ir
روانشناسی با طعم هیجان
@ravantahlilgar
مستجاب الدعوات وحل مشکلات علوم غریبه
@oloomgharibe89
کتابخانه صوتی و پی دی اف تاپ بوک
@Top_books7
دنیای ناشناخته ها
@yortchi_bosjin
❇️کتابهای ممنوعه که مجدد چاپ نشد
@FA_TI_MI
✍✍✍✍✍✍✍✍✍✍✍✍
تاریخ 17 \ 5 \ 1403
جهت هماهنگی و رزرو تبلیغات👇👇
@HHo_bb
21 404
🍃🌺🍃
#داستانک
#زندگی_نامه قسمت ۱۳
یک بزّازِ دورهگرد بود به نام «آقاسیدحسن» که در چهار راهِ شاه (چهارراه غفاری امروز) مغازه داشت. او با چادررختخواب پر از انواع پارچه به دوش، در کوچهها راه میافتاد و پارچه میفروخت. بیشتر وقتها، قسطی پارچه میداد و زنها از این بابت خیلی خشنود و خوشحال بودند. هر ماه آقا سیدحسن هم برای فروش تازه و هم برای گرفتنِ قسطِ قبلی میآمد و در میزد. وقتی پارچه پیراهنیِ من ریز ریز شد، مادرم از آقا سیدحسن یک پیراهنی تازه برایم خرید. اصلا به روی خواهرم نیاوردیم.
در این سال، یک حادثه ناگوار برای خواهرم گلندام پیش آمد. سرِ خیابانِ رضاپهلوی (کیوانفر امروز) یک آبانبار قدیمی و بزرگ بود که شاید پنجاه پلّه میخورد تا در عمقِ آن به شیرهای آب برسند. فضای خنک و نمناکِ آبانبار، در بعدازظهرهای تابستان، بسیار گوارا بود. بچهها روی پلههای آن بازی میکردند.
دوزبازی، یکی از بازیهای دلخواه بود. مربعی روی کفِ پله میکشیدند و آن را به چهاربخش، تقسیم و دو قُطرِ آن را هم رسم میکردند. با خطوطِ متقاطع، شکلی رسمی میشد که با شش سنگریزه (هر نفر سه سنگ) بازی میکردند. نفر اول، یک سنگ روی یکی از گوشهها میگذاشت. نفر دوم، در هرگوشهای که مایل بود، سنگِ خود را قرار میداد. به همینترتیب، تا هر شش سنگ روی گوشهها جا میگرفتند. پس از آن، به نوبت، جای سنگها عوض میشد. هر کس زودتر میتوانست سنگهای خود را در یکخطِ مستقیم قرار دهد، برنده بود.
اگر این بازی در خانهها اجرا میشد، به جای سنگ، نخود و لوبیا برمیداشتند تا از هم تشخیص داده شوند. اگر با سنگ بازی میشد، سنگهای هر کس باید با دیگری متفاوت بود تا اشتباه نشود.
پشتِ گنبدی شکل آبانبار نیز جای خوبی برای سُرسُرهبازی بود. چه کیفی داشت! روی پلههای آبانبار همیشه خیس و پُر از خُردههای کوزههای شکسته بود. اگر در رفتن به پایین یا بالا آمدن، کمترین بیدقتی میشد، لیز میخوردند و سقوط، حتمی بود. یک روز غروب، گلندام کوزه برداشت تا برود و از آبانبار آب بیاورد. آمدنش طول کشید. شب بود که یکی از همسایهها به نام «میرزا آقا» در زد و خبر داد که خواهرم از روی پلهها سُر خورده و به پایین پرت شده و سرش شکسته و در بیمارستان است.
صبح روز بعد، خواهرم از بیمارستان مرخص شد. رسیده بود بلایی ولی بخیر گذشت. هنوز جای زخم روی پیشانیِ خواهرم هست. دانستیم که میرزا آقا، که در شرکت نفت کار میکرد، در نزدیکی آبانبار، حاضر بوده و با شنیدن صدای جیغِ خواهرم و زنهای دیگر خودش را به پایین آبانبار میرسانَد و خواهرم را که بیهوش بوده، بیمارستان میبَرَد.
میرزا آقا مردِ نازنین و مهربان و خوشقیافهای بود. چشمهای آبی و ریشِ توپی داشت. همسرش«جیران» نیز خانمی مهربان و دوست داشتنی بود. پدرم ماهی یکبار در خانهشان روضه میخواند.
یکبار برای سفر مشهد رفتند و کلید خانه را به ما دادند تا شبها من و برادرم جعفر در آنجا بخوابیم. شبهای خوبی بود. رادیو و تلویزیون داشتند و ما نگاه میکردیم یا رادیو گوش میدادیم.
یک روزِ پاییزی، طوفانِ سختی در قم شد. چشم، چشم را نمیدید. بادِ شدید به دیوارِ خانه میرزا آقا که رسید، چون کنارش خالی بود، به گردباد تبدیل شد و دیوار را از جا کند و خراب کرد. من با دیدن این صحنه، دچار هیجان شدم و فریاد کشیدم و به خانه گریختم.
ادامه دارد...
#دکتر_احمد_عزتیپرور
#حافظشناس_و_مدرس_دانشگاه
@book_tips 🐞
21 404
🍃🌺🍃
#داستانک
#زندگی_نامه قسمت ۱۲
شب، شاد و سبك بود. من در حال پرواز بودم. همراه فرشتگان سپيدبالى كه در دو سوى من قرار گرفته بودند، بالا و بالاتر مىرفتم. همان دو فرشتهاى كه يكى روى شانه راست و ديگرى روى شانه چپ هر آدمى هست. يكى كارهاى خوب و ثوابهاى او را مىنويسد، ديگرى، بديها و گناهانش را. من از فرشتهی سمت راستى خوشم مىآمد. حالا ما سه تا در حال پرواز بوديم.
نماز تمام شد و ما به سرعت به بام بازگشتيم. دلم مىخواست، زودتر به خانه مىرسيدم. مادرم منتظر بود تا پيراهنى مرا ببيند. قرار بود نجيمه خانم، خياط محلمان آن را برايم بدوزد. خيابانها انگار طولانىتر شده بودند. اما سرانجام رسيديم.
خواهرم خدیجه، هنوز داشت قالى مىبافت و صداى شانهاى كه روى رگ قالى مىزد، تا كوچه مىرسيد. انگار عصبانى بود. وقتى پارچه را ديد، اصلاً خوشحال نشد.
- ببين آبجی، پيراهنى خريدم.
آزرده و خشمخورده رويش را برگرداند:
- به من چه؟
- قشنگ نيست؟
جوابم را نداد. مادرم از سليقه من تعريف كرد. شام خورديم. آبگوشت و ماست و سبزى بود. چه لذتى داشت! خواهرم، پس از شام، دوباره روى تخته دار قالى رفت و شروع كرد تندتند بافتن.
کمى بعد زمزمه غمگين او تا حياط هم مىرسيد:
-الهى والهى والهى!
سر راهت درآد مار سياهى؛
اول بر مو زنه، دل بر تو بستم،
دوم بر تو زنه كه روسياهى.
دلم برايش سوخت. مىدانستم چرا دلخور است. از مدرسه رفتن من، پكر بود. آرزو داشت مدرسه برود. ولى بابام مىگفت:
ـ حرام است دختر درس بخواند. گمراه مىشود.
به من حسوديش مىشد. ولى من چه تقصيرى داشتم؟ اگر دستِ من بود، اسم او را دو سال پيش نوشته بودم.
رفتم، روى تخت قالى كنارش نشستم. گفتم:
- نقشه بزن، كمكت كنم.
چاقوى قاليبافى را برداشتم و شروع به بافتن كردم. اما او انگار از حضور من خبر نداشت.
گفتم:
- ببين تو از چى بيشتر خوشت میاد؟
قيچى را برداشت تا نصفِ رِگ را كه پود داده و شانه زده و سركش كرده بود، قيچى كند. با زهرخندى گفت:
- از اين قيچى!
و چشمش برقى زد. يك لحظه از حالت نگاهش بر خود لرزيدم. خندهاى سر دادم و گفتم:
- ديوانه! راستى، دلت مىخواست كه مدرسه مىرفتى؟
آهى كشيد.
- خُب، هرچه من ياد گرفتم، به تو هم ياد مىدهم.
- برو گمشو! همه چيز مال شما پسرهاست. بازى مىكنيد، هر وقت دلتان خواست، خانه مىآييد؛ آن وقت، ما بدبختها، از صبح تا شب بايد قالى ببافيم، رنگِ كوچه و خيابان را نبينيم. بىسواد هم بمانيم. بميريم كه بهتر است.
مثل اينكه بغض كرده بود. من هم ديگر چيزى نگفتم. ساكت بافتيم. تار و پود قالى صدا مىكرد و هر صدا مثل ضربهاى بر ما فرود مىآمد.
صبح زود از خواب بيدار شدم. رفتم نان بربرى برشته و كنجدى خريدم. با پنير عجب مىچسبد. بايد صبر مىكردم تا آفتاب بالا مىآمد و آنوقت با مادرم مىرفتيم خانه نجيمه خانم. زن كوتاه قد و خپلى كه بينى فرو كوفته و صورت سرخ داشت. انگار هميشه تازه از حمام آمده بود و صورتش را از بس كيسه و ليف زده، سرخ و براق كرده بود. ولى مهربان بود. براى من هم چايى مىآورد و گاهى نقل و نباتى هم به من مىداد. چه لذتى داشت وقتى جيبم را پر از نخودچى و كشمش مىكرد يا نقلهاى سفيد در دستم مىريخت.
آفتاب هم انگار تنبل شده است. زود باش ديگر! بيا بالا. مگر نمىدانى مىخواهم براى دوختن پيراهن، خانه نجيمه خانم بروم؟ عجب خنگى هستى!
پارچه را ديشب از لاى روزنامه درآورده بودم و با دقت و ظرافت، تا كرده بودم و توى يك سينى كوچكِ استيل گذاشته بودم. آنوقت، آن را پشت پرده، گوشه طاقچه پنهان كرده بودم.
مادرم صدايم زد:
- برو پارچهات را بيار، برويم. زود باش!
از خوشحالى پر كشيدم. نفهميدم چطور به پشت پرده رسيدم. روزنامه را از روى سينى برداشتم. پيراهنىام با قيچى ريز ريز شده بود.
ادامه دارد...
#دکتر_احمد_عزتیپرور
#حافظشناس_و_مدرس_دانشگاه
@book_tips 🐞
21 404
الله تویی وز دلم آگاه تویی
درمانده منم دلیل هر راه تویی
گر مورچهای دم زند اندر تک چاه
آگه ز دم مورچه در چاه تویی
#ابوسعیدابوالخیر
@book_tips 🐞
21 404
🍃🌺🍃
سوره السجدة آیه 7 :
الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ
ترجمه :
او همان کسی است که هر چه را آفرید نیکو آفرید؛
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
