Book_tips
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 Book_tips 的分析概览
频道 Book_tips (@book_tips) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 21 374 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 589,并在 伊朗 地区排名第 15 719 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 21 374 名订阅者。
根据 02 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 29,过去 24 小时变化为 -11,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 4.26%。内容发布后 24 小时内通常能获得 2.28% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 909 次浏览,首日通常累积 486 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 14。
- 主题关注点: 内容集中在 کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“ارتباط با ادمین:
@Zarnegar503
❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016”
凭借高频更新(最新数据采集于 03 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
21 374
订阅者
-1124 小时
-257 天
+2930 天
帖子存档
21 371
اکنون دلم چای میخواهد ....قندپهلو !
با یک رفیق ناب که چای را به چای ببندیم
و گاهی استکان را سر بکشیم و بگوییم
باز هم یخ کرد...☕️
@book_tips 🐞
21 371
🍃🌺🍃
"سلام مهندس....". آمد طرفم: " کجایی تو؟...
تو آبدارخونه چندتا بچه هستند. برو بالا سرشون یه وقت سماور راچپه نکنند برامون مصیبت درست کنند، اون وقت باید یه عزای دیگه هم بگیریم ". آمدم آبدار خانه؛ جایی که خوب باهاش آشنا بودم. چند تا نوجوان مشغول بودند و بزرگتری بالای سرشان نبود. یکی از آنها سلام کرد؛ پسرجمال بود. چقدر شبیه باباش بود.
چارپایهای آن جا بود؛ نشستم روی آن و به نظاره کار بچهها. یکی که بزرگتر بود چایی میریخت و دو نفر استکان میشستند و یکی قند میداد.
به من هم چایی دادند. حواسم به سماور بزرگی بود که باید مواظبش میبودم.
چراغها را خاموش کردند. گفتم؛ "بچهها دیگر بسه. چاییدادن رابگذارید برای وقتی که برق وصل شد." گوش دادند و یک گوشهای نشستند. صدای بلندگو بلند شد.
سید مصطفی بود:
"حسن آن سبط پیغمبر......ز زهر کین شده پرپر
تاریکی فضا و لحن سوزناکی که آتش به جانها میانداخت و خانهای که مصیبت و غم از در و دیوار آن فرو میریخت ، تاثیر خود را بر من نیز گذاشت.
آن چشمهای معصوم سعید در قاب عکس و آن استقبالی که رضا از من نمود، منقلبم ساخته بود. صدای مداح اوج گرفت و مرا با خود بُرد:
" دل زینب به خون غرقه...........
که سمی شد کنون حربه ".
کلمه غرقه مرا در اندوه و محنت غرق کرد. چشمهایم دیگر خشک نبود .......
#پایان
#دکتر_علی_رادان
@book_tips 🐞
21 371
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#غرقه قسمت بیستم
باید کاری میکردم؛ نه برای رضا یا حتی یوسف؛بلکه برای وجدان خراشیده خودم. جنبه حقوقی شکایت تقریبا روشن شده بود. قتل عمدی در کار نبود؛ دلیلی از این ادعا حمایت نمیکرد.
قتل غیر عمد نیز فضایی مه آلود را تصویر میکرد که همه چیز در هالهای از ابهام تعریف میشد.
سعید برای گریختن از مرگ به یوسف پناه برده یا آویخته بود و چون چنگال مرگ را بر گلوی خویش احساس کرده بود، برای ماندن بر روی آب، یوسف را در مقابل حملات ترسناک فنا و نیستی سپر خویش قرار داده بود. آیا یوسف در راندن سعید از خود و حتی مضروب نمودن وی دچار تقصیر شده بود؟ ایا میشد مرگ سعید را نتیجه اقدام یوسف در نجات جان خویش به حساب آورد؟
آیا یوسف میتوانست باعث نجات جوان نگون بخت از غرقشدن گردد و چنین نکرده بود؟
این سوالات چون ارتشی نامنظم در ذهنم رژه میرفت و آرامش فکری مرا در زیر ضرباتی که محکم به مغزم میخورد از میان برده بود.
باید چارهای میاندیشیدم.
زنگ زدم به نرگس تا با شوهرش بیایند دفتر. جمال را هم خبر کردم. مهندس میتوانست با حمایت معنوی خود از من، کمکم نماید.
شب هنگام و در حالیکه دو هفته بعد اولین سالگرد مرگ سعید بود در دفتر منتظر میهمانان بودم. نرگس آمد؛ تنها. رضا نیامد.
معلوم بود که هنوز از من و دعوایی که کردیم خاطری مکدر دارد. جمال هم آمد. شروع کردم: "نرگس خانم! رضا هم باید میآمد و حالا کار شما سختتر میشود، چون باید گزارش بحث امشب را به وی بدهید.
اتهام قتل عمد هيچ شانسی ندارد. میماند قتل غیر عمد. دقت کنید. با مطالبی که یوسف بارها تکرار کرده و دلیلی در مخالفت با آن نیست، آن چه یوسف کرده نامتعارف نبوده و احتمال تبرئه او زیاد است. من پیشنهادی دارم....". نرگس به دقت به حرفهای من گوش میداد و جمال هم گوشش با من بود، گرچه نگاهش به صفحه گوشی موبایلش دوخته شده بود:" ...با رضا صحبت کنید و رضایت دهید. اگر یوسف تبرئه شود، بار چند ماه بازداشت وی بر دوش و وجدان شماست و اگر محکوم به پرداخت دیه شود، ایا شما از یک جوان یک لا قبا چه چیزی را وصول خواهید کرد؟
آیا باز به زندانش میاندازید...؟".
نرگس چیزی نگفت و فقط به من نگاه میکرد. مهندس آمد به میدان: "درست میگه....رضا یه بازاری خوشنامه و باید به نتیجه اجتماعی این پرونده هم توجه کند". نرگس نشان میداد که قادر به تصمیمگیری نیست. دلم برایش سوخت. مطمئن بودم که رضا هم دچار بیخوابی خواهد شد.
نرگس بلند شد. از کیفش کاغذی درآورد و گذاشت روی میز: "چک است. رضا داده. گفت اگر دوباره پاره نمیکنید بدهم خدمتتان..." و لبخندی زد.
مهندس هم خندید و گفت: "تو را خدا اگه میخوای پاره کنی بده به من که بد جوری گرفتارم".
چک را گذاشتم لای یکی از کتابهای قانون که روی میز چیده شده بود. نرگس رفت و به دنبال او جمال.
من ماندم و فکرهای دور و دراز راجع به تحلیل حقوقی مرگ سعید؛ مرگی که سعادتی در آن برای والدین جوان غرقه نبود.
چند روزی گذشت. در حال رانندگی بودم که تلفنم زنگ خورد؛ نرگس بود:"
...ما خیلی فکر کردیم؛ من و رضا. بالاخره قرار شد که رضایت بدهیم. اولش رضا راضی نبود ولی حالا قبول کرده....بچه ما که دیگه بر نمیگرده. ما هم نمی خواهیم ارزش سعید را به مال محاسبه کنند.
راستی میدونید..یه چیزی که باعث شد رضا قبول کنه خوابی بود که دید....گفت خواب دیده که کنار سد وایستاده و دنبال سعید تو آب میگشته و صداش میزده که یه دفعه بچم از آب در اومده و هی گفته بابا سردمه...یه چیزی روم بنداز تا گرم بشم ....خیلی سردمه ".
فردای آن روز رضا و نرگس در یکی از دفتر خانهها رضایتنامه رسمی امضا کردند. با وکیل یوسف هماهنگی کردیم و با رئیس دادگاه صحبت کردیم. او هم مثل این که باری از دوشش برداشته شده بود، چند روز بعد حکم به برائت یوسف صادر کرد. کسی معترض رای نشد و حکم قطعی و پرونده مختومه شد.
یکی دوماه بعد تلفنم زنگ خورد. جمال بود: "فرداشب خونه رضا یادت نره. منتظرتم....".گفتم : "تو به جای من...رضا که دیگر مرا تحویل نمیگیرد". جمال با لحنی جدی گفت:
"اگر نیای، دیگه نه من نه تو " گیر کرده بودم. با آن که خیلی تمایل به رفتن نداشتم ، رفتم ".
۲۸ صفر بود و در خانه رضا مراسم سالیانه برگزار می شد.
دم در عکس بزرگی از سعید در قاب بزرگی قرارداده شده بود. مقداری به دقت به عکس خیره شدم. دلم سوخت. جوانی تباه شده و حسرتی که از فقدان او بر دل پدر و مادرش مانده بود متأثرم ساخت. تو حال خودم بودم که دستی شانهام را لمس کرد. برگشتم عقب؛ رضا بود: "ما بچگیها تا حرفمون میشد قهر میکردیم ولی برای یکی دو ساعت. حالا برای دوسال، شایدم همیشه؛ این که نشد. مثل این که اون موقعها مردتر از حالا بودیم...".
رضا خندید؛ من لبخند زدم. دستی زد به پشت من و رفتم داخل منزل. همه جا سیاه پوش بود.
زود جمال را دیدم. مشغول بود:
🔻🔻🔻🔻
21 371
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ بیست و یکمین روز مطالعه
📕 #بهترین_داستانهای_کوتاه
✍ #گابریل_گارسیا_مارکز
🔁 #احمد_گلشیری
#تعداد_صفحات_کتاب : ۵۳۲
سهم مطالعه روزانه کتاب : ۱۶صفحه
شروع: ۱۴۰۲/۰۵/۱۹
پایان: ۱۴۰۲/۰۶/۲۰
🗓 امروز هشتم شهریورماه
🗒 صفحات ۳۶۴ تا ۳۸۰
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
21 371
« به نام حضرت دوست »
اگر روزی کسی از من بپرسد
چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟
من میگشایم پیش رویش دفترم را:
در زیر این نیلی سپهر بیکرانه
چندان که یارا داشتم،
در هر ترانه
نام بلند عشق را تکرار کردم
من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم
پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم
مرگ قناری در قفس را غصه خوردم
وز غصه مردم، شبی صد بار مردم
#فریدون_مشیری
.@book_tips 🐞
21 371
🍃🌺🍃
سوره فصلت آیه 3 :
كِتَابٌ فُصِّلَتْ آيَاتُهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ
ترجمه :
کتابی که آیاتش هر مطلبی را در جای خود بازگو کرده، در حالی که فصیح و گویاست برای جمعیّتی که آگاهند!
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
21 371
Repost from تبادلات فرهنگـیادبـی
[🟩]
≣ ریکی ✦ متافیریک ✦ ارسال انرژی رایگان👇👇
🟢 https://t.me/joinchat/ZA3jecvg_pk2N2Vk ⩥⩥
آداب معاشرت• اعتماد به نفس و فن بیان TED
𖤌 @BUSINESSTRICK
ا𝗣𝗗𝗙ا 500000 هزار جلد کتاب کمیاب
𖤌 @book_noor
چشم سوّم چیست؟ چگونه آنرا فعال کنیم؟
𖤌 @Cheshm3kaenat
ثروتمندان؛ جادوے فڪر + مثبت
𖤌 @JadouyeFekrM
آیا "روح" پس از مرگ * از بین میرود؟
𖤌 @PasAz_Marg
شکر گزار خدا باش
𖤌 @khodaya_asheghtam
"عطر" و " معنا "
𖤌 @motaeeal
زندگی ات را "تغییر" بده !
𖤌 @MossbatAndishann
ماورای طبیعیشدن/ دکتر جو دیسپنزا
𖤌 @joe_diispenza
پاییز برگ ریزان
𖤌 @bargrizan_mm
من یک زنم《درڪم ڪن》
𖤌 @zanan_khoshbakhti
شبی ده دقیقه کتاب بخوانیم
𖤌 @book_tips
آشنایی با مکانهای زیبای جهان
𖤌 @gashtogozardarjahan
"شعر" و "شعور"
𖤌 @shabhaye_niloofari
قدرت درون توست ☆لوییز هی☆
𖤌 @Louise_Haychanel
بیداری معنوی ♡ فرکانس درمانی
𖤌 @payamibarayesolh
غزل" غزل " غزل " غزل "غزل"
𖤌 @ghaz2020
متنهایی که بشدّت آرومت میکنه !
𖤌 @zendegi_ziibaaaast
با《خدا》باش پادشاهی کن!
𖤌 @kh0daShEnaSi
بدون سانسور، این کانال مناسب همه نیست...
𖤌 @OnlySookoot
حالتو خوووب کن !
𖤌 @Zenndegiiii
اناالحق
𖤌 @Analhaghhoo
ارتباط با ♡ خالق هستی ♡
𖤌 @RohShokrgozari
مولانا مولانا مولانا مولانا
𖤌 @MouLanayjan
حضرت مولانا و عاشقانههای شمس
𖤌 @baghesabzeshgh
تنهایی و " آرامش "
𖤌 @Tannhaaiii
دنیای درون / شناخت روح برتر
𖤌 @dunyaye_daroon
اسرار ضمیر 《ناخودآگاه》
𖤌 @asrarkontoroLzehn
گذر از خودم
𖤌 @shine41
خودشناسی با افکارمثبت آرامش درون
𖤌 @pluosafkar
بشنو از نی
𖤌 @vasledoost
شناخت سایه های " درون "
𖤌 @ramzkodbavre
راهکاری برای مقابله با پرخاشگری فرزندم
𖤌 @ghasemi8484
سرزمین •• موسیقی ••
𖤌 @musiicLand_ir
چگونه کاریزماتیک♡جذااب باشیم؟؟
𖤌 @zehnearam
جملاتیکه افکار شما را《تغییر میدهد》
𖤌 @ghalbeziba
آهنگ آهنگ
𖤌 @ahangeeshghh
سرزمین آریایی
𖤌 @royayemehr
معجزه ی زندگی با یوگا
𖤌 @shaidaizadi
"موسسه وکالت و مشاوره حقوقی"
𖤌 @mehdihemmati59
کتابهای ☆ نایاب ☆
𖤌 @Doneaekatad2
زیباترین" اشعار "... متنهای کمیاب
𖤌 @av_baroon
گلچین اشعار 《سعدی》
𖤌 @Sadii_jaan
عاشقان ِ《کتاب》
𖤌 @B00kLifeMe
با سیاست رفتار کن /سواد رابطه
𖤌 @ghasemi8483
کانال آموزش ترکی استانبولی
𖤌 @turkce_ogretmenimiz
اسرار متافیزیک/چاکرا درمانی
𖤌 @meta_ajna
950000 کتاب lPDFl و کتاب صوتی
𖤌 @MOTIVATION_BUCH
اشعار بزرگان و سخنان حکیمانه بزرگان
𖤌 @asharsokhanan
انگیزشی انگیزشی انگیزشی
𖤌 @OMidBeZendgiii
5000 رمان رایگان 𝐄𝐩𝐮𝐛 و 𝐏𝐝𝐟
𖤌 @Ketabz
سخنان زیبا و ماندگار
𖤌 @goftarniek
متافیزیک عرفان《رهایی ازگذشته》
𖤌 @Roohe_bartar
هزار پند مولانا با معانی اشعار
𖤌 @Ashaarkotaa
جارى شو در موسيقى، رقص، انديشه
𖤌 @flowwithmusic
آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده
𖤌 @ECONVIEWS
حـضرت عـشــق مـولانـای جانان
𖤌 @shere_molavi
اسرار ••• موفقیت •••
𖤌 @movafaghiat_jahanii
─═༅ ═༅ ༅═ ༅═─
🔻مجازات فحاشی در تلگرام
🔺 @TakhaL0fat_TeL
21 371
🍃🌺🍃
چگونه این مایه زندگی به زندگی جوانی برنا پایان داده بود؟
آیا اين زیبای آرام خفته در پرنیان سیال میتوانست قاتل باشد؟ کناره سد از ما چندان دور نبود.
چقدر میان مرگ و زندگی فاصلهای کوتاه است........
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
@book_tips 🐞
21 371
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#غرقه قسمت ۱۹
رای نه اوليا دم را راضی ساخته بود و نه متهم به قتل را. هردو طرف اعتراض کردند. یکی برای آن که خونخواهیش به جایی نرسیده بود و دیگری که خود را در ماجرای غرقه گشتن جوانی در آب، مبری و بیگناه میدانست و برای رهایی از پرداخت خون بها معترض بود. میدانستم که گره بر باد زدن است ولی لایحهای نوشتم و بیشتر با تکیه بر شهادت احسان به تبرئه یوسف اعتراض آوردم.
سه چهار ماهی گذشت. در نیمه بهار سال بعد دیوان عالی کشور رای خود را صادر کرد. دیوان جانب احتياط را گرفته و از دادگاه خواسته بود با حضور احسان و یوسف صحنه مرگ یا قتل بازسازی شود. احتمال بسیار میرفت که این صحنهآرایی چیزی جدیدی بر اطلاعات پرونده اضافه نکند ولی تبعیت از نظر مرجع عالی لازم بود. دادگاه با قراری که صادر کرد از دادسرا خواست تا به این مهم اقدام کند.
دریک روز گرم تابستانی و در زمانی که چند هفتهای بیشتر به اولین سالگرد درگذشت سعید باقی نمانده بود در کنار سد کرج بازپرس، وکلا و شاکی و متهم و شاهد جمع شده بودیم. رضا و نرگس هم بودند. رضا سعی میکرد از من فاصله بگیرد. سرسنگین نشان میداد. به تکاندادن سری در مقابل دستی که من بلند کرده بودم اکتفا کرد. یوسف هم بود؛ تنها و کسی او را همراهی نمیکرد، اما احسان با پدرش آمده بود. قایقی روی آب عظیم پشت سد در گردش بود. باد مختصری میوزید که پس از برخورد به آب متراکم پشت سد خنکی مطبوعی را در فضا منتشر میکرد.
قایق نزدیک شد. بازپرس، یوسف، رضا و وکلا سوار شدیم. نرگس، احسان و پدرش در خشکی ماندند و از همانجا ما را نظاره میکردند. چهرههای یوسف و رضا در هم و برافروخته بود. قایق در جایی که یوسف اشاره کرد ایستاد و موتورش را خاموش کرد. سکوت دریاچه تنها با صدای بعضی مرغان کوچک که به چالاکی بالای سر ما پرواز میکردند میشکست. قایق جاییکه یوسف نشان داد ایستاد. فاصله غرقگاه سعید تا لبه سد بیش از سی متر نبود. بازپرس شروع کرد:
"دقیقا کجا سعید غرق شد. تو کجا بودی و او در چه فاصلهای از تو شنا میکرد؟ "مخاطب یوسف بود که با بیمیلی و سنگینی حرف میزد. یادآوری آن لحظات تلخ آزارش میداد. رضا به آب خیره شده بود و من به لبان یوسف که بالاخره گشوده شد: "سعید پشت سر من میاومد...من خسته شده بودم....فهمیدم که چه اشتباهی کردم....ما شنای توی سد را با استخر یکی گرفته بودیم...یه دفعه سعید کمک خواست. برگشتم دیدم بُریده....دیگه نمیتونه بیاد....رفتم کمکش....مثل یک تیکه سنگ شده بود....داشت میرفت پایین.....سعی کردم نگهش دارم.....
"رضا داد زد: "اگه راست میگی چرا کاری نکردی؟چرا گذاشتی بره زیر این همه آب؟". یوسف با صدایی که در آن ارتعاش و لرزه آشکار بود جواب داد: "من خودمم به زور نگهداشته بودم...انرژی نداشتم. من که ورزشکار یا مربی شنا نیستم....".بازپرس بیتوجه به بگومگوی آن دو پرسید: "بعد چی شد؟ چرا اثار خراشیدگی روی سینه سعید به جا مونده؟".
یوسف که معلوم بود کلافه شده گفت: "یه دفعه سعید چسبید به من...آب رفت تو دهنم..به هر زحمتی بود رو آب نگهش داشتم ولی اون.....". به گریه افتاد؛ اول آرام و بعد با صدای بلند اشک میریخت: "هیچ جوونی برای سعید نمونده بود...ترس.... ترس از مردن هر دوتامون را گرفته بود. دیدم دست انداخت و گردن من را چسبید...مثل این که میخواست روی من سوار بشه...هیچی حالیش نبود....دوباره رفتم پایین....آب خوردم، اومدم بالا و سعی کردم از خودم جداش کنم....نمیشد...مرگ رو جلوی چشمام دیدم...یا سعید باید میمرد یا من....شاید هر دومون. چون اگه من غرق میشدم سعید قدرت شناکردن نداشت.
داد زدم...تورو خدا سعید ولم کن....ولم کن ". گریه یوسف اوج گرفت. تقریبا داشت ضجه میزد: "ولم نمیکرد...داشتم خفه میشدم ...سعید دیگه حال خودش را نمیفهمید...هر کی سرراهش بود را با خودش میبرد پایین....تصميم گرفتم بزنمش کنار...ولم نمی کرد....با مشت و پنجه چند بار تو سینهاش زدم..
.اینقدر زدم تا دستاش شل شد و ول کرد..من دیگه نا نداشتم. داشتم میمردم..تنها چیزی که باعث میشد به شنا کردن ادامه بدم صورت مادرم بود....فقط به خاطر اون شنا میکردم...مثل یک جسد شده بودم.....خدا....خدا ". یوسف فریاد میکرد. از رضا غفلت کرده بودم. دیدم یک گوشه قایق نشسته و سرش را با دستاش گرفته است. حدس زدم بیصدا گریه میکند.
بازپرس پرسید: "لحظه فرو رفتن سعید را در آب به خاطرت هست؟ دقیقا کجا فرو رفت؟". یوسف که اشکهایش را پاک میکرد با صدایی خفه گفت: "ندیدم...اخرین چیزی که ازش به خاطرم مونده صورتش بود که خیلی ترسیده بود...همین جا پایین رفت " و با انگشت اشاره نقطهای را نشان داد. نگاهی به نرگس و احسان انداختم؛ چون شبههایی از دور بهنظر میرسیدند. احسان ایستاده بود و نرگس چند متر دورتر روی خاک رهاشده بود. نگاهی به آب انداختم؛
زلال، خنک و زیبا.
@book_tips 🐞
21 371
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ بیستمین روز مطالعه
📕 #بهترین_داستانهای_کوتاه
✍ #گابریل_گارسیا_مارکز
🔁 #احمد_گلشیری
#تعداد_صفحات_کتاب : ۵۳۲
سهم مطالعه روزانه کتاب : ۱۶صفحه
شروع: ۱۴۰۲/۰۵/۱۹
پایان: ۱۴۰۲/۰۶/۲۰
🗓 امروز هفتم شهریورماه
🗒 صفحات ۳۴۸ تا ۳۶۴
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
21 371
Repost from Book_tips
✨کتاب بخون تا با چشمای باز رویا ببینی✨
📕کتابفروشی بارلی بوک
📗انواع کتابها با بهترین کیفیت چاپ و نشر
📙هرکتابی که بخوای موجوده
📘چون ما ناشریم، تمامی کتابها تخفیف ۱۰ الی ۵۰ درصد دارند
📔ارسال به سراسر کشور
📗تا دو روز اول، با هر سفارش، یک کتاب از بارلی بوک هدیه میگیری :)💝
https://t.me/barlibook
https://t.me/barlibook
21 371
🍃🌺🍃
🔅راه حل رشد،
«مطالعه است»
📌 راه حل رشد، مطالعه است و باید کتاب بخوانیم و با هم بحث کنیم.
پرداختن به مسایل فرهنگی نیاز به ماده ی خام دارد و ماده ی آن مطالعه است. باید کتابهایی بخوانیم که فرهنگ ما را عوض کند. مطالب فیزیک، شیمی و جغرافیا و ... معلومات ما را افزایش میدهد ولی فرهنگ ما را تغییر نمیدهد.
📌ما باید در حوزه ی روانشناسی، فلسفه، ادبیات (خصوصاً رمان، داستان کوتاه و شعر)، عرفان و حوزه ی دین مطالعه کنیم. این حوزهیی است که فرهنگساز است و ما را فرهیختهتر میکند.
📌کتاب خواندن با سرچ کردن در سایتها متفاوت است . یادگیری با مطالعه ی کتاب میسر میشود. حتی در حوزه ی سیاست کتاب بخوانید و با هم بحث کنید تا رشد کنید.
#مصطفی_ملکیان
@book_tips 🐞
21 371
مطمئن هستم اگر کسی تنها
با لحظات حال زندگی کند
و با شیفتهگی به هر گلی که
سر راهش قرار گیرد نگاه کند
و هر درخششی را که
بر هر لحظهی گذرا
میرقصد گرامی دارد،
آن وقت است که زندگی
در برابرش خلع سلاح میشود
#هرمان_هسه
@book_tips 🐞
21 371
🍃🌺🍃
سوره فصلت آیه 5 :
وَقَالُوا قُلُوبُنَا فِي أَكِنَّةٍ مِمَّا تَدْعُونَا إِلَيْهِ وَفِي آذَانِنَا وَقْرٌ وَمِنْ بَيْنِنَا وَبَيْنِكَ حِجَابٌ فَاعْمَلْ إِنَّنَا عَامِلُونَ
ترجمه :
آنها گفتند: «قلبهای ما نسبت به آنچه ما را به آن دعوت میکنی در پوششهایی قرار گرفته و در گوشهای ما سنگینی است، و میان ما و تو حجابی وجود دارد؛ پس تو بدنبال عمل خود باش، ما هم برای خود عمل میکنیم!»
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
21 371
✨کتاب بخون تا با چشمای باز رویا ببینی✨
📕کتابفروشی بارلی بوک
📗انواع کتابها با بهترین کیفیت چاپ و نشر
📙هرکتابی که بخوای موجوده
📘چون ما ناشریم، تمامی کتابها تخفیف ۱۰ الی ۵۰ درصد دارند
📔ارسال به سراسر کشور
📗تا دو روز اول، با هر سفارش، یک کتاب از بارلی بوک هدیه میگیری :)💝
https://t.me/barlibook
https://t.me/barlibook
21 371
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#غرقه(قسمت هیجدهم)
دیگر جز انتظار برای صدور حکم کاری نمانده بود. غرقه در کار و زندگی شده بودم که رای ابلاغ شد. دادگاه به دلیل وجود هرگونه دلیل اثباتی، قتل عمد را منتفی دانسته ولی با توجه اقاریر یوسف مبنی بر گلاویز شدن با متوفی و کشمکش با وی، او را به پرداخت دیه سعید محکوم ساخته بود.
رای کوتاه بود؛ چنان که عادت دادرسان است؛شاید خود را ملزم به استدلال کردن، بیش از آن چه لازم نمیدانند، نمیبینند. رای نه مرا مسرور ساخت و نه غمگین. رابطه من با رضا قطع شده بود. با نرگس تماس گرفتم و او آمد. نتیجه واستدلال قضات را توضیح دادم. رای را با دقت خواند و معنی چند اصطلاح را پرسید.از چهرهاش نمیشد به حالت درونش پی برد.
رضا همیشه میگفت که زنش تودار است؛ برخلاف خودش که به هر سخن یا رفتاری زود واکنش نشان میداد. نرگس پرسید که: "حالا میخواهید چکار کنید؟". دستم را بالا آوردم که: "حتما فرجام میخواهیم" و معنای فرجام و عواقب آن را توضیح دادم.
نرگس مدتی ساکت ماند و فکر میکرد؛ به چه، نمیدانستم. بالاخره سرش را بلند کرد:
"سوالی دارم و خواهش میکنم با دقت به آن پاسخ بدهید ".
سرم را دوبار پایین آوردم. گفت: "آیا شما اگر قاضی بودید چه حکمی میدادید؟ اصلا ایا شما یوسف را قاتل میدونید؟".
سوال سختی بود و پاسخ دم دستی برای آن وجود نداشت. گفتم: "اگر بگویم نه، خواهید پرسید پس چرا ادامه میدهید؟ اگر بگویم بله، میگویید پس آن تردیدی که با رضا مطرح کردم چه بود؟".
نرگس فقط گوش داد. او را زیرکتر از رضا یافتم. با آن که مانند شوهرش سالها پشت دخل مغازه با انواع و اقسام آدمها معاشرت و معامله نکرده بود. باید جواب میدادم و زن دانا منتظر یک پاسخ صریح از من بود. گفتم:
"میدانید! من این واقعه را نمیتوانم قتل بنامم. این حرف حقوقی من نیست، حرف دل من است. اما مساله درگیری آن دو برای جان به در بردن از مرگ محتوم مقداری به موضوع رنگ جنایی داده است. شاید اگر یوسف به کمک پسر شما آمده بود، ما با دوجسد مواجه بودیم و شاید هم اگر کمی تلاش میکرد و آن قدر نترسیده بود، فردا صبح سعید در مغازه به فروش پارچههای رنگارنگ مشغول بود. مشکل همه ما یک کلمه است: شاید.
شایدها مسير زندگی و آینده ما را با اما و اگر بسیار مواجه ساخته است. من فرجام خواهم خواست. نه برای خوشایند رضا، بلکه برای آن که بالاترین مرجع قضایی کشور هم در این رابطه داوری کند.
"نرگس که به حرفهای من به دقت گوش میداد گفت: "چی بگم. ما عزیز از دست دادهایم و نمیتونیم مثل شما احساسی برخورد نکنیم. ".نرگس بلند شد که برود. برای تکریم او از جا برخاستم. رفت طرف در ولی ایستاد و بیرون نرفت. در گفتن مطلبی تردید داشت. این دست و آن دست میکرد.
بالاخره گفت: "میدونید! نمیدونم ایا این چیزی که میخوام بگم کمکی به شما میکند یا نه. چون من وجدان دارم، شما و رضا هم همینطور.
سعید از بچگی بيماري آسم داشت. بعدا که بزرگ شد خیلی بهتر شد و شایدم دیگه خوب شده بود. هیچ دارویی نمیخورد.اما وقتی خیلی تقلا میکرد، به خصوص وقتی زیاد می دوید نفس کم میاورد. با خودم میگم نکنه اون لحظههای اخر هم دچار این مشکل شده بود. شاید.......".
از پشت میز به طرف نرگس رفتم و گفتم: "خودتان را اذیت نکنید. ما در زندان این شایدها حبس هستیم و راه فرار نداریم. تنها خدا علم به آنچه پشت پرده حوادث است دارد. باید با موضوع مرگ سعید کنار بیایید. رای دادگاه هرچه باشد شما مجبور به زندگی بدون او هستید. بگذارید او یک حیات معنوی در کنار شما داشته باشد. با شما بخندد، خوشحال باشد، درد بکشد و زندگی کند. به چشمتان نیاید ولی در قلبتان حاضر باشد."
نرگس بی آنکه چیزی بگوید رفت. میدانستم که او و شوهرش روزهای تلخ بسیاری را در نبود پسرشان تجربه کرده و خواهند کرد
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
@book_tips 🐞
21 371
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ نوزدهمین روز مطالعه
📕 #بهترین_داستانهای_کوتاه
✍ #گابریل_گارسیا_مارکز
🔁 #احمد_گلشیری
#تعداد_صفحات_کتاب : ۵۳۲
سهم مطالعه روزانه کتاب : ۱۶صفحه
شروع: ۱۴۰۲/۰۵/۱۹
پایان: ۱۴۰۲/۰۶/۲۰
🗓 امروز ششم شهریورماه
🗒 صفحات ۳۳۲ تا ۳۴۸
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
21 371
باهم باشید، اما بگذارید در باهم بودن شما فاصلهای باشد و بگذارید نسیم در میان شما بوزد. یکدیگر را دوست بدارید، اما از عشق زندانی برای یکدیگر نسازید... بگذارید عشق جایی در ساحل روحتان باشد. پیمانههای یکدیگر را پر کنید، اما از یک پیمانه ننوشید. از نان خود به یکدیگر ارزانی کنید، اما از یک قرص نان نخورید... با هم بخوانید و برقصید و شادکام باشید، اما به حریم تنهایی یکدیگر تجاوز نکنید. همچون تارهای عود باشید که جدا از هم اما با یک نوا مترنم میشوند. قلبهایتان را به هم هدیه کنید، اما یکدیگر را به اسارت در نیاورید... زیرا تنها دستان زندگی است که بر قلبهای شما حاکم است. در کنار یکدیگر باشید، اما نه چندان نزدیک، زیرا ستونهای معبد دور از هم قرار دارند و درخت بلوط و سرو در سایهی یکدیگر رشد نمیکنند.
#جبران_خلیل_جبران
#پیامبر
@book_tips 🐞
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
