Book_tips
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 Book_tips 的分析概览
频道 Book_tips (@book_tips) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 21 359 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 586,并在 伊朗 地区排名第 15 735 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 21 359 名订阅者。
根据 14 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -137,过去 24 小时变化为 5,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 4.96%。内容发布后 24 小时内通常能获得 2.20% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 1 059 次浏览,首日通常累积 469 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 16。
- 主题关注点: 内容集中在 کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“ارتباط با ادمین:
@Zarnegar503
❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016”
凭借高频更新(最新数据采集于 15 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
21 359
订阅者
+524 小时
+537 天
-13730 天
帖子存档
21 353
پندی از علیاکبر دهخدا در امثال و حکم؛
عالمی را پرسیدند :
خوب بودن را کدام روز بهتر است؟
عالم فرمود :
یک روز قبل از مرگ!!
دیگران حیران شدند و گفتند :
ولی زمان مرگ را هیچ کس نمیداند!!!
عالم فرمود:
پس هر روز زندگی را روز آخر فکر کن،
خوب باش و عشق بورز،
شاید فردایی نباشد!
✍#دهخدا
@book_tips 🐞
21 353
Repost from Vip
21 353
Repost from Vip
💫آرشیو کامل کتاب های نایاب (Pdf)، فیلم و سریال های ایرانی و خارجی، منابع تخصصی در حوزه ساینس، آموزش رایگان فلسفه و زبان انگلیسی
✨برای داشتن این مجموعه در مدت محدود، با انتخاب کلید های زیر وارد شوید✨
21 353
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت یازدهم
پیش خودم میگفتم چه پسر عُنقی.
به اجنه بیسُم و دُم میماند تا آدمیزاد. و خندید؛ با صدای بلند. شوخیهایش برایم دلپذیر بود و صدایش. ول کن نبود: "یک کم به دور و برت نگاه کن، به آدمها. به دور و بریات".
حرفش معنا داشت. منظورش را نمیفهمیدم: "چقدر سرت توی کاغذاست. اخرش قولنج میگیریها". باز زد به خنده و من هم که تا به حال آن طور راحت با یک زن بگو بخند نداشتم، به حرفهایش خندیدم.......
این نگین بود که در شکستن یخ ان سکوت سنگین بین من و خودش پیشقدم شد؛ او بود که مرا به خود متوجه کرد؛ او بود که مرا علاقمند خود ساخت و در اخر شیفته و واله. گفت و گفت؛ گاهی درس خواندن مرا به تمسخر میگرفت:
"این قدرخودت را تو اون اتاق حبس میکنی که چی بشه؟ مثل زندانیها میمانی؛ فقط زنجیر به دست و پات نیست" اما دانههای زنجیر داشت درست میشد؛ با حرفهای نگین، باخندههایش و دلبریهای زیر پوستی که مرا بیشتر و بیشتر به او نزدیک میکرد. شاید راست میگفت.
کتابها چه به من میدادند و یا قرار بود بدهند؟مُشتی فرمول و اطلاعات خشک رنج آور که از به خاطر سپردن آنها معلوم نبود چه نصیبی خواهم بُرد. نگین حرف دل من را میزد، ساده و روشن. تا آن موقع هیچگاه به آن راحتی با زن یا دختری سخن نگفته بودم. این سخن گفتن و شنیدنها تکرار شد؛ فردا و پس فردا.
ان موقع میانه بهار بود و هوا دلکش و محیط مملو از رنگ سبز درختان و سایههای جاندار آنان و علفها و گلهای وحشی صد رنگ. روزها آمد و رفت و نگین گفت و خندید و مرا به وجد و شور آورد. بیشتر دوست داشتم تا او بگوید و من بشنوم و من میشنیدم و نوعی زایش رخوت و ارامش را در خود مییافتم.
دیوار حُجبی که میان خودم با جنس دیگر ساخته بودم به یکباره فرو نریخت، اما شاهد به وجود آمدن تَرَکهای بزرگ بر آن دیوار ضخیم بودم. حالا بیشتر نگین برای آماده کردن غذا میآمد تا خواهرش؛ چرایش را نمیدانستم، اما من منتظر او بودم. دوست داشتم او همراهم باشد تا مسیر راه برایم دلنشین شود.
مست میشدم از عطر ان همه گیاه جوان و بیشتر گفتاری نرم و مطبوع. ارام آرام حضورش چون کمندی نامرئی بر گردنم افکنده و سفت میشد. او مرا احاطه کرد؛ روح و روان و ذهن من به تسخیر او در آمده بود و سپس ......من دیگر نبودم؛ همه او بود، من کجا رفته بودم، بر سر من چه امد؟ به کجا پرتاب شده بودم که خودم هم نمیدانستم؟
چیزی از من برجای نماند جز یک اسیر.....یک مفتون.....یک شیدا.....عشق به ارامی به درونم لغزید و جای گرفت، آن چنان که ندانستم چگونه و از کدام روزن قلبم را پر کرد.صدای پای عشق را در خود میشنیدم چون زن بارداری که وجود یک موجود زنده را در درون خود حس میکند.
انتظار آمدن شور و شعف شیدایی را نداشتم. هیچگاه دل سنگی خود را آماده شکستن در برابر نگاههای ماهرویی نازک صدا نمییافتم. به خود آمدم در حالی که عاشق شده بودم و نام من نیز در جریده عشاق ثبت شده بود......
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
21 353
کسی چه میداند من چقدر تلاش کردهام که روحم زیبا بماند وقتی جهان پر از رنج بود؟ زیرا در میان ویرانی و رنج وظیفهی انسان این است که قلبش را به زشتی نسپارد.
#برادران_کارامازوف
#داستایفسکی
@book_tips 🐞
21 353
Repost from کانال تبادلات ژرف
💎🌟شما دعوت هستید
به دیدن و چشیدن لحظه های ناب
و لذت از زندگی
👑🎁بهترین فولدر کانالهای تلگرامی
حتما عضو شوید و لذت ببرید🧲🚀
👇👇👇👇
https://t.me/addlist/g6QHyJadYmxmOGU0
🍭😋طعم های خوشمزه و دلچسپ
@organicketo👈
21 353
"آهای پسر، نفس برایم نماند، داری پرواز میکنی یا روی زمینی؟" صبر کردم تا برسد. با خنده ادامه داد: "حالا چند دقیقه دیرتر کوفت بخورند، نمیمیرند که". آن روز غذا کوفته بود. تا گفت کوفت، خندهام گرفت. در من خیره شد و گفت: پس خنده هم بلدی؟
@book_tips 🐞
21 353
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت دهم
جوان زندانی به من نگاه کرد و ساکت شد. نمیدانم که قصه زیبای زندگی او بود یا محیط سرد و مغموم ملاقاتگاه زندان که دلم برایش سوخت؛ برای جوانیاش، زیبایاش، غم صدایش و روانی سخنش: "من امروز دادگاهی ندارم و وقتم را اختصاص دادهام به شما، ولی میترسم برایطولانیشدن گفتگویمان ایراد بگیرند". منظورم را فهمید.لبخندی زد و به دنبال ان آهی کشید :"
روزها مثل برق و باد میگذشت و من محبوس در اتاق خود زیر عکس مادرم به خواندن مشغول بودم.گویی مادر مراقب همیشگی و نگران دائمی پسرش بود. عیب از من بود یا کتابها که زود خسته میشدم .گاهی به حیاط خانه نگاه میکردم ؛ به مرغانی که به سرعت دانه از زمین برمیچیدند یا گربههایی که آن دور و برای پیدا کردن غذا پرسه میزدند. دیدن انها و کارهایشان مرا بیشتر به خود مشغول میکرد تا ان همه اطلاعاتی که در کتابها انباشته بود و معلوم نبود به چه درد من میخورند.
آرزو میکردم که ایکاش مرغ یا گربه بودم، چون تکلیفم با خود و دور و برم معلوم بود، ولی حالا بیانکه دل در نوشتهها داشته باشم اسیر کلمات شده بودم.
ظهرها بر سر سفره غذایی که کنار چاه آب مزرعه پهن میشد با خانواده همنشین بودم. همه بودند، حتی برادرانم که از مدرسه میآمدند با کیفهای پُر و شکمهای خالیشان. برای کارگران سفره جدا انداخته میشد. دستهایی که لقمه در سفره میجست و دهنهایی اماده بلعیدن و بدنهایی خسته و چشمهایی که کمتر از ساعتی بر هم گذارده میشد تا رخوت و بیحسی به درون جسم و جان خسته فرو رود. به امید آن که توش و توانی نو زنده شود.
کار آوردن غذا با من بود و نگار. او میامد که اخرین افزودنیها را روانه قابلمهها کند و چون حمل ان همه ظرف و غذا برایش سخت بود، من کمک کار او در حمل آن همه اسباب میشدم.
نمیدانم کی و چگونه بود که اولین نگاه نگین را بر خودم دوخته دیدم؛ توجهی نکردم و آن را به هیچ گرفتم. بعدها این نگاه تکرار و سنگین شد. زرنگ بود و دقیق؛ نگین را میگویم.
در پیش دیگران مرا به هیچ میگرفت، گویی نیستم ولی وقتی حواسها جای دیگر بود، حواس او پیش من بود. معذب بودم از نگاههایش و از این که بخواهم چشم در چشم او بدوزم هراس داشتم. من چندان آدم مذهبی نیستم، نمیگویم که به دین و ایین بیاعتقادم ولی چندان هم مقید نیستم؛ مثل بیشتر مردم.
با این حال سعی می کردم که در مقابل زنان زود وا ندهم و میدان را خالی نکنم.حس و حالم و شور جوانیام میگفت که انها ضعیف نیستند؛ برعکس ما مردان که در مقابل آنان ناتوان و دست بسته ایم، چه زمانی که آغوش مادر پناهگاه ماست و چه هنگامی که شور و شوق زندگی را در نگاه، لبخند یا تن زنی جستجو میکنیم.
پدرم برای آن که پسر اول و یادگار زن جوانمرگش راهی کلاس و درس در دانشگاه شود مرا از کار در مزرعه معاف کرده بود و فقط حمل غذا را به عهده من گذاشته بود. بیچاره نمیدانست که آب چندانی در این چاه نیست و گره بر نسیم هوا میزند.
اوائل هیچ توجهی به نگین نداشتم و او را چون خواهرش مَحرم و خودی میشمردم. میدانید!خصلت کار در روستاها و کار کردن مرد و زن در کنار هم، چشمها را تا حدی پاک و قلبها را سالم میسازد. در این محیط دیده و دل پلشت زود رسوا میشود. نگار به دلیل کار زیاد بر روی زمین و رسیدگی به کارگران گاهی خواهرش را برای سرکشی به غذا و حمل ان به جای خودش میفرستاد. معلوم بود که نگین هم آشپز ورزیدهای است. من تا نگین اخرین چاشنیهای تند را با دستی هنرمند به کام غذاها میریخت از اتاق خود بیرون نمیامدم. وقتی چند تقه به در میخورد یعنی دستور حرکت صادر شده است. من قابلمهها و او چند ظرف اب شیرین را برمیداشت، من از جلو و او از عقب سر من روانه میشد.
راه رفتنش تند و تیز بود؛ چابک و فرز. عمدا با قدمهای بلند فاصلهام را از او دور میکردم اما او هم خوب میآمد، ما فاصله سنی با هم نداشتیم شاید یکی دو سال بزرگتر از من بود یا من از او. او در زندگی بد اورده بود و حالا تقریبا به خانه ما پناهنده شده بود. تا قبل از ان روز که باب سخن گفتن با من را باز کرد خوب در او دقیق نشده بودم، اما ان روز که بیپروا و جسور لب به کلام گشود در او نگریستم؛ زیبا بود، از خواهرش سر بود به وجاهت و قامت.
بعدها که درمورد او بیشتر فکر کردم دیدم که من، نه مفتون خط و خال و ان قامت موزون که بیشتر فریفته سخنان او شدم. ان چشم و ابرو نبود که مرا به قربانگاه برد، زبان بود؛ زبانی که بالاخره گشوده شد. زبانی که آهنربای جذب من به نگین شد. او بود که سر سخن را با من باز کرد به بهانه تند رفتنم:
21 353
... برای زنده ماندن دو خورشید لازم است: یکی در قلب، دیگری در آسمان...!
#نادر_ابراهیمی
@book_tips 🐞
21 353
Repost from N/a
🔮سلامتی ﴿ درمان با نسخه های گیاهی ﴾
@gasedak_health
🔮دانلود کتابهای نایاب ممنوعه وتاریخی
@yortci_bosjin_pdf
🔮فن بیان وشخصیت کاریزماتیک
@goyande_radio
🔮جملات *ناب* انگلیسـی
@jomalatnab_ENGLISH
🔮سرای موزیکات
@sarayehmusic
🔮یافتههای مهم روانشناسی
@Hrman11
🔮شبی چند دقیقه کتاب بخوانیم!!!
@book_tips
🔮کتابهای pdf و صوتی ممنوعه !!!
@nazaninenshaei
🔮رایگان pdf دانلود کن
@Mser_12
🔮آموزش مدیریت واردات و صادرات
@modirtamin
🔮گلچین کتابهای صوتیPDF
@ketabegoia
🔮زیباترین شعر و متن ڪوتاه
@kahkeshan_eshge
🔮قصههای تنهایی
@hharfe_del
🔮به وقت کتاب
@DeyrBook
🔮من و کتاب، |𝐏𝐃𝐅|
@aramesh13577
🔮نجوم و کیهان شناسی(unic)
@keyhan_n1
🔮روانشناسی با طعم هیجان
@ravantahlilgar
🔮رازها و نمادها و آموزههای شاهنامه
@ShahnamehToosi
🔮کافه صادق هدایت
@Sadegh_Hedayat
🔮نسخه های درمانی با گیاهان دارویی
@banoooakbari
🔮وحشی بافقی شاعر عشق و تنهایی
@Wahshi_Bafghi
🔮معلومات کمیاب طبی و درمانی
@internationalmedicaluseful
🔮کتابهای کمیاب و نایاب
@freeforbiddenbooks
🔮آموزش زبان عربی
@aradsalam1
🔮کتابهای اقتصادی را فول شو
@economic786
🔮هنر ارتباط با دیگران
@Adab_Moasheratt
🔮جادوی گیاهان دارویی طب سینوی
@teb_sinawi
🔮فلسفه سیاسی
@falsafesiasi
🔮آرا حقوقی قضایی و نظریات مشورتی
@ARA_HOGHOOGHI_GHAZAIE
🔮مجله فرازمینی ها
@arzamin
🔮آموزشی، انگیزشی، سابلیمینال، قانون جذب
@SUB_JADOEI
🔮کـــافـــه زبــان|English Cafe|
@English_cafe8
🔮داستانهای انگلیسی + معنی فارسی
@ES_Story
🔮دهکده تلگرامی
@pace2pace
🔮مدرسه اطلاعات
@INFORMATIONINSTITUTE
🔮طب سینوی، درمان های خانگی
@teb_sinawi
🔮صدای درون
@sedaye_daron
🔮هر کتاب بگی داریم
@kabuluniversitybooks
🔮سرزمین آریایی
@royayemehr
🔮کتابخانه انجمن نویسندگان ایران
@anjomanenevisandegan_ir
🔮اشعار نـاب و زیبا
@seda_tanha
🔮واج های عشق
@vaj_hay_eshgh
🔮به نام دوست
@benamedostt
🔮"مجلهی زندگی"جذب"موفقیت"
@pareparvaz63
🔮کانال شعر و ادب
@shero_adab2
🔮اشعار ناب و دلنشین
@Hamidrezaabravan
🔮آرشیو 16سال موسیقی بی کلام عاشقانه
@LoveSilentMelodies
🔮زیبایی های آفرینش
@stiiiiicker
🔮متن دلنشین
@aram380
🔮آموزش پاڪسازیوتقویت انرژے چاڪراها
@tabnahayteshgh
🔮《 کتابهای شما، فقط با ما، بفرمائید 》
@KETAB_SALAM_CAFE
🔮شعر معاصر بخوانید
@naabn
🔮هفت شهر ؏شق
@Haftshahreeshghh
🔮شعرناب و ڪوتاه
@sher_moshaer
🔮کتابخانه ممنوعه✓
@KETAB_MAMNUE
🔮فـقط *کتابخـوااانها* عـضو شوند؛
@mutaliagaran
🔮یه مهندس تمام عیار شووو
@civil101
🔮کتابخانه جامع فاطمی
@FA_TI_MI
🔮تقویت 100% Listening شما با ما!
@ENG_PODCAST
🔮مجله تلگرامی
@post2post
🔮کتابخانه بزرگ ادیان و فرهنگ باستان
@Zardoshti_book
🔮افشاگری سیاسی بی سانسور
@ir_paradigm
🔮کتابخوانی تلگرام
@ketabkhaniye_telegram
🔮یک میلیون کتاب "PDF و صوتی"
@PDF_and_audio_library
🔮آموزش زبان با سریال
@EnglishWithMima
🔮کتابخانه طبی، درمان با داروهای خانگی
@danyalshafa
🔮موسیقی گلهای جاویدان ایران
@golhayejavidaneiran
🔮کانال فیلم و سریال و مستند
@freeforbiddendocumentaries
🔮دنیای کتاب صوتی و pdf
@AudioBook4710
🔮نبض احساس
@NaBzEhSsasss
🔮انگلیسی را اصولی و حرفه ای بیاموز
@novinenglish_new
🔮مهارتهای زندگی
@maharathayezendegimahmudi
🔮داستان های افسانهای صوتی جهان
@mehrandousti
🔮هنر ایده خلاقیت
@Upcyclingidea
🔮استوریخام، اشعار "فراق"، تکستدپ
@Fahraq_yar
🔮بيشتر بدانيم بهتر زندگى كنيم
@matlabravanshenasi
🔮 تو کلمات یک شعر ؏اشقانه ای..
@SAGYSHER
🔮کتب صوتی نایاب/زندگینامۀ مشاهیر و...
@feqdanedel
🔮آموزش ترکی استانبولی
@turkce_ogretmenimiz
🔮کتابخانه صوتی و پی دی اف تاپ بوک
@Top_books7
🔮آموزش زبان عربی
@amuzesharabi
🔮بازسازی اعتماد به نفس و عزت نفس
@Etemadbenafse_fogholade
🔮جملگی روانکاوی
@ravn100
🔮جملاتی که شما رو میخکوب میکنه!
@its_anak
🔮ترانہ ھاے (( درخواستے))
@Muzic3000
🔮حقوق برای همه
@jenab_vakill
🔮از صفر تا صد(گرامر اسپیکنگ....)
@grobP1
🔮اشعـار نــاب و ڪمیاب
@moshere
🔮کتابهایی که چاپ مجدد نشدند!
@jadidtarinha3
🔮زندگی همسرانه و زناشویی من
@harimezendgi
🔮صوتی کتابهای پولی را ازینجا دانلود کن
@sound_lib
🔮رسانه فرازمینی ها
@FARZAMINIHA
🔮آموزش علم نجوم و کیهان شناسی
@yortchi_bosjin
🔮کانال کتاب(pdf)،مستند،معرفی کتاب
@farin_ebook
🔹هماهنگی تبادل:
@mrsmafd
21 353
#با_هم_بشنویم
#علیرضا_قربانی
ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان
بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان
#مولانا
@book_tips 🐞🎶
21 353
🦋🌎🦋🌍🦋🌎🦋
🌍✨ جهانآگاهی ✨🌍
جاییست برای سفر به درون...
برای آرام کردن ذهن، پاکسازی احساسات، بالا بردن سطح انرژی و لمس آرامش واقعی
ما باور داریم:هر دل روشن، چراغی برای جهان است 💫
کانال جهان آگاهی به تازگی افتتاح شده و به حمایت و حضور گرم شما نیاز دارد.
بیایید با هم فرکانس عشق را در هستی جاری کنیم ❤️
@jahan_999_agahi
🪐🦋🪐🦋🪐🦋
21 353
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#رسوایی قسمت نهم
سر پدرم خیلی شلوغ شده و دنیا به او روی آورده بود. این را وقتی فهمیدم که برای مرخصیهای گاه و بیگاه به خانه بر میگشتم. در دوران مرخصی هم به هرشکلی بود در مزرعه یا باغ به پدرم کمک میکردم. عرق ریختن مرا که روی زمین میدید میگفت: "انصاف نیست که در تهرون گرفتار نظام باشی و اینجا اسیر ما " و من ان اسارت را بیشتر خوش میداشتم تا پرسه زدن در شهر بی در و پیکر تهران را.
نگار هم با سه بچه و کار در خانه و مزرعه دور و برش را بسیار شلوغ کرده بود. پدرم گفت: " چکار میخواهی بکنی؟ دَرست را از سر بگیر. قبول کردم به شرط آن که مدتی را به او در کارها کمک کنم. روزگار ما به خوبی میگذشت و غم و غصه از خانه سراغی از ما نمیگرفت. ورق زندگی ما زمانی برگشت که روزی نگار از کار زیاد پیش پدرم شکوه و ناله کرد و جواب شنید: "یکی را کمکی بیار". این حرف پدر مجوزی شد تا پای نگین به خانه ما باز شود. نگین کوچکترین خواهر نگار بود. من کاری به خانواده نگار نداشتم. آنها هم زیاد به خانه ما رفت و آمد نمیکردند.
گاهی نگار بچههایش را بر میداشت و چند روزی میرفت به شهر خودشان. میگفتند که نگین هم در زندگی شانس نیاورده و از شوهرش طلاق گرفته است. حرف این بود که شوهرش علاوه بر ان که از دود و دم مواد مخدر جانی تازه میکرد، برای پر کردن مخارج دودهایی که به هوا میفرستاد، شروع به جابجایی مواد ممنوعه میکند. بالاخره ان ملخک معتاد که چند بار از دست ماموران جستی زده و گریخته بود، به مشت انها میآید و به حکم دادگاه محکوم به حبس طولانی مدت میشود.
زن جوان و بیچارهاش که فرزندی هم نداشته جز طلاق و برگشت به خانه پدری که دیگر سایه پدر هم در آن وجود نداشت، چارهای نمیبیند.اینگونه بود که پای زن مطلقه به خانه ما باز شد. شايد یکی دوبار بیشتر نگین را ندیده بودم. ان بار که آمده بود خواهرش را ببیند.یک بار هم با شوهرش آمد؛ همان مردک کم حرف و دیلاق که چشمانش مرتب از این طرف به ان طرف میگشت و همه چیز را زیر نظر داشت.
کاری به آنها نداشتم ؛ سلامی و علیکی والسلام. اما این بار که آمد، قرار بود همنشین دائمی خواهرش باشد؛ مهمانی همتراز میزبان. نگین با یک ساک نه چندان بزرگ آمد. روز اول دو سه کلمه رد و بدل کردیم؛ خوشامد وتعارفات. سر سفره او را بیشتر میدیدم. از خواهرش زیباتر و در بیان خوشاداتر بود.
حالا که بعد از مدتها به او فکر میکنم میبینم که فقر خانوادهاش فرصتهای زندگی بهتر را از او گرفته بود. نگین در کارهای منزل به خواهرش کمک میکرد و وظیفه پخت غذا برای کارگران و بردن ان تا مزرعه و شالیزار برعهده او بود. در کار چابک بود و بار بزرگی را از دوش نگار برمیداشت. نمیدانم پدرم در مقابل کار او چقدر دستمزد تعیین کرده بود، ولی هرچه بود امدنش به خانه ما سبب شد تا نگار بتواند وقت بیشتری برای بچههایش بگذارد.
دو خواهر به خانه و بچهها میرسیدند وپدرم به شالیزار سبز می رسید و من سرم بعد از مدتی به کتاب و دفتر بند شد، با آن که دلم چندان در گرو اوراق نبود، میخواستم اَنگ آدم بیکار بیعار روی پیشانیام نخورد، میخواستم نشان بدهم که آدم به درد به خوری هستم، اما نمیدانستم که چرا فقط با قبولی در دانشگاه بود که معلوم میشد من هم داخل در جرگه آدم های حسابی هستم.
روزگار رنگ دلپذیری از لاجورد آسمانی را به زندگی ما پاشیده بود وسایه ابر سفید برف گونی برفراز دنیای ما قرار گرفته بود. دریغ که از ان ابر زیبا بعدها تنها جز لکههایی سیاه باقی نماند و وزش بادهای تند و بارش بلا و فتنه، روزهای صاف و روشن گذشته را نابود کرد. حالا که در این چاردیواری زندان به روزگار قبل از امدن نگین فکر می کنم ان را چون رویایی شیرین در یک خوابند بهاری می بینم......
(ادامه دارد)
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
21 353
گفت:« نماز کردند؟»
گفت:« آری»
گفت:«آه!»
یکی گفت:
«نماز همهی عمرم به تو دهم
آن آه را
به من ده!»
#شمس
#فیه_ما_فیه
@book_tips 🐞
21 353
اگر روزی خواستی گریه کنی
مرا صدا بزن
قول نمیدهم بتوانم بخندانمت
ولی میتوانم با تو بگریم
اگر روزی برآن شدی که بگریزی
در این که مرا صدا بزنی
هیچ درنگ مکن
قول نمیدهم از تو بخواهم که بمانی
ولی میتوانم با تو بگریزم
اگر روزی نمیخواستی با کسی سخنی بگویی مرا صدا بزن
تا با هم سکوت کنیم.
ولی اگر روزی مرا صدا زدی
و من پاسخت ندادم
به نزد من بشتاب
زیرا قطعاً من به تو نیاز خواهم داشت...
✍#گابریل_گارسیا_مارکز
@book_tips 🐞
21 353
فوتبال را دوست دارید چون این حس غریزی است. وقتی توپی توی خیابان جلوی پایتان قل بخورد، شوتش میکنید چون دوست داشتن فوتبال درست مثل عاشق شدن است؛ نمیدانید چطور در برابرش مقاومت کنید.
📘 #بریت_ماری_اینجا_بود
✍#فردریک_بکمن
@book_tips 🐞
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
