Book_tips
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 Book_tips 的分析概览
频道 Book_tips (@book_tips) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 21 394 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 581,并在 伊朗 地区排名第 15 674 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 21 394 名订阅者。
根据 29 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 63,过去 24 小时变化为 3,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 4.31%。内容发布后 24 小时内通常能获得 2.22% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 921 次浏览,首日通常累积 475 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 13。
- 主题关注点: 内容集中在 کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“ارتباط با ادمین:
@Zarnegar503
❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016”
凭借高频更新(最新数据采集于 30 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
21 394
订阅者
+324 小时
-287 天
+6330 天
帖子存档
21 386
در حالی که با لذت کتاب میخونید و نوشیدنی مورد علاقتونو مینوشید، پیشنهاد میکنم این بیکلام آرامش بخش رو پلی کنین...
@book_tips 🐞🎶
21 386
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
«شاهزادهی خوشبخت» (2)
تندیس جواب داد:
ـ وقتی زنده بودم و قلبی مثل همهی مردم داشتم، نمیدانستم اشک چیست، چون در کاخ زندگی میکردم و اندوه به آنجا راه نداشت. روزها با دوستان همسالم در باغ، بازی میکردم و شبها در تالار بزرگ، مجلس رقص را میگرداندم. دورتادور باغ، دیوار بسیار بلندی بود و من اصلاً در بندِ آن نبودم که در پشت دیوار چه میگذرد. درباریانم مرا شاهزادهی خوشبخت میخواندند و اگر خوشگذرانی همان خوشبختی باشد، واقعاً خوشبخت بودم. اینگونه زندگی میکردم و همینگونه مُردم. حالا که مُردهام، مرا در این جای بسیار بلند گذاشتهاند و از اینجا تمام زشتیها و بدبختیهای مردم شهر را میبینم. هرچند قلبِ من یکپارچه از سُرب است، با اینهمه، راهی بجز گریستن ندارم.
پرستو با خود گفت:
ـ چه؟ پس او یکپارچه طلا نیست؟
با ادبتر از آن بود که مطلبی خصوصی را بیپرده بر زبان رانَد. تندیس با لحنی آهسته و آهنگین گفت:
-آندورها، در خیابانی کوچک، یک خانهی فقیرانه پیداست. یکی از دریچهها باز است و از آندریچه، زنی را میبینم که پشت میزی نشسته است. رخسارهای نَزار و فرسوده و دستهایی زِبر و سرخ دارد که از سوزن، سوراخ سوراخ است، زیرا کار او، دوختن لباسهای زنانه است. حالا دارد گُلهای ساعتی را بر پیراهنی از اطلس میدوزد تا خوشگلترین ندیمهی ملکه، در مجلسِ رقصِ آیندهی دربار، به تَن کُند. کنج اتاق، پسر کوچکش، بیمار در رختخواب افتاده است. تب دارد و پرتقال میخواهد، مادرش جز آب رودخانه، چیزی ندارد به او بدهد. برای همین گریه میکند. پرستو! پرستو! پرستوی کوچک! ممکن است بیزحمت، عقیقِ سرخ را از دستهی شمشیرم در آوری و برای او ببری؟ پاهای من به پایههای ستون بند است و نمیتوانم از جا تکان بخورم.
پرستو گفت:
ـ در مصر، منتظرم هستند، دوستانم حالا دارند بالای نیل پرواز میکنند، اوج میگیرند و پایین میآیند و با نیلوفرهای آبی، گفتوگو میکنند. بزودی به مقبرهی فرعونِ بزرگ میروند تا در آنجا استراحت کنند. خود فرعون هم در تابوت پُر نقش و نگارش خوابیده است. او را در کتانِ زرد پوشانده و با ادویهی گوناگون، عطرآگین کردهاند. دورِ گردنش زنجیری از یَشمِ سبز است و دستهایش مانند برگها پژمرده است.
شاهزاده گفت:
ـ پرستو! پرستو! پرستوی کوچک! ممکن است تنها یک شب، پیش من بمانی و پیکِ من شَوی؟ پسرک، بسیار تشنه است و مادرش خیلی غمگین است.
پرستو جواب داد:
ـ گمان نمیکنم اصولاً از پسربچهها خوشم بیاید. پارسال تابستان، وقتی که روی رودخانه لانه کرده بودم، دو بچهی بیتربیتِ آسیابان، همیشه به من سنگ میانداختند. ولی هرگز به من نمیخورد. آخر، پرواز ما پرستوها، خیلی بیش از اینها خوب است. تازه من از خانوادهای هستم که به چابکی مشهور است. ولی به هرحال، این کارها نشانهی بیاحترامی بود.
شاهزادهی خوشبخت چنان غمگین شد که دل پرستوی کوچک سوخت. گفت:
ـ هوای اینجا خیلی سرد است. اما باشد. تنها یک شب پیش تو میمانم و قاصد تو میشوم.
شاهزاده گفت:
ـ متشکرم پرستوی کوچک.
پرستو،عقیق سرخ و درشت را از شمشیر شاهزاده کَند، به نوک گرفت و بر فراز بامهای شهر به پرواز درآمد. از کنارِ برجِ کلیسای جامع- که پیکرهی فرشتگان را از مرمر سفید تراشیده و در آنجا نهاده بودند- گذشت.
از کاخ گذشت و نوای رقص را شنید. دختری زیبا با دوستدار خویش، به مهتابی آمد. دوستدارش به او گفت:
ـ ستارهها چه دلفریبند و نیروی عشق دلفریبتر.
دختر در پاسخ گفت:
ـ کاش لباسم برای مجلس رقص رسمی به موقع حاضر شود. دادهام گُلهای ساعتی را بر آن بیندازند، اما زنانِ دوزنده، خیلی تنبلند.
از روی رودخانه گذشت و فانوسهای آویخته بر دکل کشتیها را دید. از بالای کوی یهودیان گذشت و یهودیان پیر را دید که باهم سرگرم داد و ستد بودند و پول را در ترازوهای مِسین، وزن میکردند. سرانجام به خانهی فقیرانه رسید و به داخل نگاه کرد. پسر در رختخوابش از آتشِ تب، به خود میپیچید و مادر از زور خستگی به خواب رفته بود. پَرپَرزنان، به داخل رفت و عقیق درشت و سرخ را کنار انگشتانهی زن، روی میز نهاد. آنگاه آرام، گِردِ بستر پرواز کرد و پیشانی پسر را با بالهایش باد زد.
پسر گفت:
ـ خنک شدم، حتماً بهتر شدهام.
و به خوابِ شیرین فرو رفت. پرستو آنگاه، پروازکنان نزد شاهزادهی خوشبخت آمد و آنچه را انجام داده بود گفت و افزود:
ـ عجیب است! با آنکه هوا خیلی سرد است، ولی من گرمم شده.
شاهزاده گفت:
ـ به خاطر آن است که کار خوبی کردهای
ادامه دارد ...
@book_tips 🐞
21 386
کم کم یاد خواهی گرفت عشق تکیه کردن نیست؛
و رفاقت هم معنی اطمینان خاطر نیست
و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند
کم کم یاد می گیری...
که حتی نور خورشید هم میسوزاند
اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ ِ خودت را پرورش دهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد
کم کم یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد می گیری که خیلی می ارزی...
#خورخه_لوییس_بورخس
@book_tips 🐞
21 386
🍃🌺🍃
سوره النحل آیه 128 :
إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَالَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ
ترجمه :
خداوند با کسانی است که تقوا پیشه کردهاند، و کسانی که نیکوکارند.
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
21 386
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
-«شاهزادهی خوشبخت» (1)
اُسکاروایلد(ايرلند1854-1900)
تَندیس شاهزادهی خوشبخت، بر فراز شهر، روی ستونی بلند قرار داشت. سرتاپایش را با ورقهای نازک طلای ناب، زر اندود کرده بودند. چشمانش، دو یاقوت کبودِ تابناک بود و عقیقی سرخ و درشت، بر دستهی شمشیرش میدرخشید. براستی او را بسیار میستودند. یک عضو انجمن شهر که میخواست به داشتن ذوق هنری، آوازهای به هم بزند، گفت:
ـ مانند بادنما فریباست.
اما از ترس آن که مردم او را بیکفایت پندارند ـ که واقعا نبود ـ به گفتهاش افزود:
ـ اما نه آن چنان سودمند.
مادری کاردان، از پسر کوچولویش که برای ماه بیتابی میکرد، پرسید:
ـ چرا از شاهزادهی خوشبخت یاد نمیگیری؟ شاهزادهی خوشبخت هرگز برای چیزی گریه و زاری نمیکند.
مردی نومید همچنان که به تندیس زیبا چشم دوخته بود زیر لب گفت:
ـ خوشحالم که در این دنیا، آدم واقعاً خوشبخت هم پیدا میشود.
کودکان پرورشگاه، هنگامی که با شنلهای مخملیِ روشن و پیشبندهای سفیدِ پاکیزه، از کلیسای جامع بیرون میآمدند، گفتند:
- عین فرشته است.
آموزگار ریاضی گفت:
ـ از کجا فهمیدید؟ شما که فرشته ندیدهاید.
کودکان در پاسخ گفتند:
- بَه! چرا، دیدهایم. در خوابهایمان.
آموزگار ریاضی، رو درهم کشید و تندی کرد؛ چون با خوابدیدن بچهها موافق نبود. یک شب، پرستویی کوچک در آسمان شهر به پرواز در آمد. یارانش ششهفته پیش از آن، به مصر رفته بودند و او جامانده بود. چون دلباختهی زیباترین نی شده بود. در آغاز بهار، هنگامی که در پی پروانهای بزرگ و زرد، روی رودخانه میپرید، نی را دید و چنان شیفتهی میانِ باریکش شد که ایستاد تا با او گفتگو کند.
ـ میتوانم دوستت داشته باشم!
نی، تعظیم کوتاهی کرد. از آن به بعد، پرستو، پروازکنان دورِ او میگشت و بالهای خود را بر آب میسایید و موجهای نقرهگون میساخت. این، اظهار عشق و خواستگاریش بود. پرستوهای دیگر، چهچه زنان گفتند:
- چه خاطرخواهی بیهودهای! یارِ او، آه در بساط ندارد و تا بخواهی کس و کار دارد.
به راستی، رودخانه پُر از نی بود. آنگاه با رسیدن پاییز، پرستوها همه پَر زدند و رفتند. با رفتن آنها، خود را تنها یافت. کمکم از یارِ نازنینش خسته شد و گفت:
ـ اصلاً حرف نمیزند و میترسم هوسباز باشد وگرنه، چرا دائم با نسیم نجوا دارد؟
ناگفته پیداست که وقتی نسیم میوزید، نی، نازنینانهترین تعظیمها را میکرد.
پرستو در دنبالهی سخنانش گفت:
ـ این درست که او پایبند خانه و کاشانه است، اما من دوستدار سفرم و همسرم ناچار باید دوستدار سفر باشد. سر انجام به او گفت:
- با من میآیی؟
اما نی، سرش را به علامت «نه» بالا برد. چرا که او سخت دلبستهی خانه و کاشانه بود.
پرستو گفت:
ـ خوب مرا به بازی گرفتی! من به طرف اَهرام میروم. خدا نگهدار.
و پَر کشید و رفت. تمام روز در پرواز بود و شب، به شهر رسید. با خود گفت:
ـ کجا لانه کنم؟ خدا کند که شهر آمادهی پذیراییام باشد.
آنگاه تندیس را برپایهی بلندش دید. با صدای بلند گفت:
ـ آنجا لانه میکنم. جای خوبی است، با یک عالَمه هوای تازه.
بنابراین، درست میان پاهای شاهزاده فرود آمد. همچنان که به دور و بر خود نگاه میکرد و آمادهی خوابیدن بود به نرمی گفت:
ـ حالا یک خوابگاهِ طلایی دارم.
اما درست در آن دَم که سرش را به زیر بال میبُرد یک قطرهی درشتِ آب به رویش چکید. فریاد زد:
ـ عجیب است! حتی یک لکّه ابر در آسمان نیست، باز باران میبارد. هوای شمال اروپا هم جداً وحشتناک است. نی، باران را دوست میداشت اما تنها از روی خودخواهی بود. آنگاه قطرهای دیگر افتاد. گفت:
ـ مجسمه ای که نتواند جلو باران را بگیرد برای چه خوب است؟ باید بگردم و یک دودکشِ بخاری پیدا کنم.
تصمیم گرفت هرچه زودتر از آنجا پرواز کند. اما هنوز بالهایش را باز نکرده بود که قطرهی سوم افتاد. سربلند کرد و دید؛ آه چه میدید؟ چشمان شاهزادهی خوشبخت پُر از اشک بود و دانههای اشک، روی گونههای طلاییش فرو میریخت. چهرهاش در مهتاب، چنان زیبا بود که دل پرستوی کوچک به درد آمد. گفت:
ـ تو کی هستی؟
ـ من شاهزادهی خوشبختم.
پرستو پرسید:
- پس چرا گریه میکنی؟ تو که با اشکت مرا خیس کردی.
(ادامه دارد)
@book_tips 🐞
21 386
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
دومین روز مطالعه
🗓 امروز ششم دی ماه
📕 #کشتن_مرغ_مینا
✍ #هارپر_لی
🔁 #فخرالدین_میررمضانی
#تعداد_صفحات_کتاب : ۴۰۵
سهم مطالعه روزانه کتاب : ۱۷صفحه
شروع: ۱۴۰۲/۱۰/۰۵
پایان: ۱۴۰۲/۱۰/۳۰
🗒 صفحات ۲۷ تا ۴۴
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
✅ مطالعه در وقت اضافه
📗#تصرف_عدوانی
✍️ #لنا_آندرشون
🔁 #سعید_مقدم
#تعداد_صفحات_کتاب: ۱۵۶ (طاقچه)
🗒 صفحات ۱۰ تا ۱۷ (طاقچه)
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
21 386
به عقیدهی من، امید، گلیست که سنگ را شکافته و جسورانه از شکاف کوچکی بیرون زده. بارانیست که میانهی تابستان و بیهیچ دلیل منطقیِ قانع کنندهای به کویر تشنهای باریده، لبخندیست که پس از اشکهای فراوان، بیاختیار بر لبی نقش بسته و نوزادیست که پس از سی و چندسال انتظار و درست زمانی که هیچکس فکرش را هم نمیکرده، متولد شده...
امید تنها چیزیست که ما را کنار هم و به زیستن متصل نگاه داشته و تنها چیزی که به خاطر آن دوام آوردهایم...
به همدیگر امید تعارف کنیم. این چیزی از ما کم نمیکند اما باعث میشود تاریکیهای حوالیمان کمتر شود و در جهان روشنتری به بقا فکر کنیم.
#نرگس_صرافیان_طوفان
@book_tips 🐞
21 386
هر که را در این جهان گذرگاه است عاقبت به مقصد خویش رسد
گرچه کنون گره بر کار تو زده است به امید گشایش آن گره باش
ای حافظ از بخت خود نومید مشو که روزگار بد و نیک را هم ببینی
#حافظ
@book_tips 🐞
21 386
🍃🌺🍃
سوره ص آیه 72 :
فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ
ترجمه :
«پس چون [صورت و اندام] او را درست گردانیدم و از روح خود در او دمیدم، برای او سجده کنید.»
پ.ن
در این آیه، خداوند متعال به فرشتگان دستور میدهد که پس از خلقت انسان و دمیدن روح در او، برای او سجده کنند. این سجده، نشانه احترام و تعظیم فرشتگان نسبت به مقام انسان و جایگاه والای او در هستی است
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞🤲
21 386
Repost from تبادلات فرهنگـیادبـی
[🟦]
≣ مهم ترین عامل ◌◌ خستگی ِ روح ◌◌ چیست؟!👇👇👇
🔵 https://t.me/gognus_kimiagar ⩥⩥
ا𝗣𝗗𝗙ا 500000 هزار جلد کتاب کمیاب
⨳ @book_noor
چشم سوّم چیست؟ چگونه آن را فعال کنیم؟
⨳ @Cheshm3kaenat
روح پس از - مرگ - چه میشود!!
⨳ @PasAz_Marg
شکرگزار خدا باش
⨳ @khodaya_asheghtam
دکتر جو دیسپنزا * کمال ذهن *
⨳ @joe_diispenza
محاسبه کد پاکسازی شخصی
⨳ @mossbatt_andishan
متافیزیک عرفان《رهایی ازگذشته》
⨳ @Roohe_bartar
طرزِ + فڪرتو + عوض ڪن!
⨳ @MossbatAndishann
معنا و طریق
⨳ @motaeeal
آشنایی با مکانهای زیبای جهان
⨳ @gashtogozardarjahan
من یک زنم《درڪم ڪن》
⨳ @zanan_khoshbakhti
شبی ده دقیقه کتاب بخوانیم
⨳ @book_tips
شعر و • شراب و • اندیشه
⨳ @shabhaye_niloofari
قدرت درون توست ☆لوییز هی☆
⨳ @Louise_Haychanel
بیداری معنوی ♡ فرکانس درمانی
⨳ @payamibarayesolh
غزل" غزل " غزل " غزل "غزل"
⨳ @ghaz2020
با《خدا》باش پادشاهی کن!
⨳ @kh0daShEnaSi
متافیزیک. انرژیدرمانی. پاکسازی رایگان
⨳ @reikismylife
اسرار ••• موفقیت •••
⨳ @movafaghiat_jahanii
زندگی با "عشق " چه زیباست ••
⨳ @Zenndegiiii
اناالحق
⨳ @Analhaghhoo
ارتباط با ♡ خالق هستی ♡
⨳ @RohShokrgozari
مولانا مولانا مولانا مولانا
⨳ @MouLanayjan
دنیای درون / شناخت روح برتر
⨳ @dunyaye_daroon
سکوت ذهن
⨳ @royal_silencemind
سرزمین آریایی
⨳ @royayemehr
کنترل ذهن و ضمیرناخودآگاه
⨳ @asrarkontoLzehn
دلبــری هـای حضرت مــولانا
⨳ @molavi_molavi
خودشناسی خداشناسی با آرامش درون
⨳ @pluosafkar
شناخت سایه های " درون "
⨳ @ramzkodbavre
آموزش مدیتیشن وپاکسازی چاکرا
⨳ @meditatio1
بشنو از نی
⨳ @vasledoost
سرزمین •• موسیقی ••
⨳ @musiicLand_ir
تنهایی و " آرامش "
⨳ @Tannhaaiii
چگونه کاریزماتیک♡جذااب باشیم؟؟
⨳ @zehnearam
معجزه ی زندگی با یوگا
⨳ @shaidaizadi
گلچین اشعار 《سعدی》
⨳ @Sadii_jaan
جملاتیکه افکار شما را《تغییر میدهد》
⨳ @ghalbeziba
اعتماد بهنفس وعزت نفستو بازسازی کن
⨳ @Etemadbenafse_fogholade
مستجاب الدعوات وحل مشکلات علوم غریبه
⨳ @oloomgharibe89
کتابهای ☆ نایاب ☆
⨳ @Doneaekatad2
عاشقان ِ《کتاب》
⨳ @B00kLifeMe
اسرار متافیزیک/چاکرا درمانی
⨳ @meta_ajna
آموزش ترکی استانبولی در کوتاهترین زمان
⨳ @turkce_ogretmenimiz
فن بیان ،زبان فرا کلامی و کاریزماتیک
⨳ @goyande_radio
آموزش ترکی استانبولی از پایه
⨳ @kolay_turkcee
انگیزشی انگیزشی انگیزشی
⨳ @OMidBeZendgiii
اشعار بزرگان و سخنان حکیمانه بزرگان
⨳ @asharsokhanan
سخنان زیبا و ماندگار
⨳ @goftarniek
جذب ثروت با " قدرت ذهنی "
⨳ @JadouyeFekrM
دريچه اى بدنياى زيباى هنر، ادبيات و موسيقى ملل
⨳ @flowwithmusic
هزار پند مولانا با معانی اشعار
⨳ @Ashaarkotaa
حـضرت عـشــق مـولانـای جانان
⨳ @shere_molavi
موزیک بدنسازی زومبا اروبیک
⨳ @sport_music_world
آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده
⨳ @ECONVIEWS
“زبان بدن و کاریزما TED در ارتباطات"
⨳ @BUSINESSTRICK
کتابهای ممنوعه / حرف ِ حساب
⨳ @keTab_e_barTarr
─═༅ ═༅ 🌱 ༅═ ༅═─
@tab_golbarg
21 386
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
اولین روز مطالعه
🗓 امروز پنجم دی ماه
📕 #کشتن_مرغ_مینا
✍ #هارپر_لی
🔁 #فخرالدین_میررمضانی
#تعداد_صفحات_کتاب : ۴۰۵
سهم مطالعه روزانه کتاب : ۱۷صفحه
شروع: ۱۴۰۲/۱۰/۰۵
پایان: ۱۴۰۲/۱۰/۳۰
🗒 صفحات ۹ تا ۲۶
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
✅ مطالعه در وقت اضافه
📗#تصرف_عدوانی
✍️ #لنا_آندرشون
🔁 #سعید_مقدم
#تعداد_صفحات_کتاب: ۱۵۶ (طاقچه)
🗒 صفحات ۲ تا ۹ (طاقچه)
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
21 386
کتاب زندگی!
🔴 این ویدیو محصول مشترک «Stephen Lee» و هوش مصنوعیست!
ازکانال " خلاقیت بدون مرز"
@book_tips 🐞
21 386
📕📗📘
🍃📚شصتوچهارمین کتاب 📚🍃
🔴درود بر همراهان عزیز مطالعه گروهی
✅ ضمن تشکر از مشارکت شما عزیزان در نظر سنجی، کتاب #کشتن_مرغ_مینا از #هارپر_لی جهت مطالعه این دوره انتخاب شد.
کتاب منتخب آذر ماه :
#کشتن_مرغ_مینا
نویسنده: #هارپر_لی
مترجم: #فخرالدین_میررمضانی
مطالعه در وقت اضافه:
#تصرف_عدوانی
نویسنده: #لنا_آندرشون
مترجم: #سعید_مقدم
تاریخ شروع : 《۱۴۰۲/۱۰/۰۵》
تاریخ پایان : 《۱۴۰۲/۱۰/۳۰》
📕📗📘📙📕📗📘📙
21 386
رهایی از خاطرات، پر زحمت است.
اما وقتی موفق شدی، کم کم میفهمی تواناییات بیش از تصورت است.
به دیدار روحت برو، نه گذشتهات.
#الف
#پائولوکوئلیو
@book_tips 🐞
21 386
🍃🌺🍃
سوره يونس آیه 58 :
قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَٰلِكَ فَلْيَفْرَحُوا هُوَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ
ترجمه :
بگو: «به فضل و رحمت خدا باید خوشحال شوند؛ که این، از تمام آنچه گردآوری کردهاند، بهتر است!»
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
