Book_tips
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 Book_tips 的分析概览
频道 Book_tips (@book_tips) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 21 696 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 577,并在 伊朗 地区排名第 15 566 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 21 696 名订阅者。
根据 11 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 256,过去 24 小时变化为 71,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 4.01%。内容发布后 24 小时内通常能获得 2.21% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 864 次浏览,首日通常累积 477 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 15。
- 主题关注点: 内容集中在 کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“ارتباط با ادمین:
@Zarnegar503
❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016”
凭借高频更新(最新数据采集于 12 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
21 696
订阅者
+7124 小时
+1377 天
+25630 天
帖子存档
21 696
🍃🌺🍃
اینهم یغور بود.......
میخواهم یک ماجرای واقعی تعریف کنم با مقداری رُتوش!
خوب؛ همانطور که عکس بدون رُتوش چندان به دل نمیچسبد، نقل داستان بی کم و کاست، شاید برای شنونده یا خواننده هم چندان دلچسب نباشد. پس من مجبورم در صورت ماجرا دستی برده و بر چشم و ابروی آن سرمهای بیافزایم .........
مردی که به دفتر من آمده بود، همراه هم داشت. گوش راست آن مرد باند پیچی شده بود.حدس زدم چینی باشد؛ با آن صورت کوسج و چشمهای تنگ مغولی. حرف نمیزد و به جای آن، بر و بر نگاه میکرد به من و گاهی درو دیوار؛
همراه شروع به صحبت کرد: "آقای" شیو هیل" چینی است. هفته پیش که برای وصول مطالباتش رفته، بدهکار او را کتک زده است. شکایت کرده؛ آمده تا وکیل دادگستری شکایت را تعقیب کند". عجب! طرف چینی بود. وقت رفت و آمد به دادسرا و گرفتاریهای آن را نداشتم، اما چینیبودن طرف برآیم جالب بود؛ یک تجربه جدید از یک شاکی که از شرق دور آمده بود. فارسی را بد حرف میزد؛ چهار تا کلمه بلغور میکرد. اصوات را میکشید، مثل این که داشت آواز میخواند. من هم بدتر از او یک کلمه چینی نمیدانستم. پناه آوردیم به انگلیسی دست و پا شکسته و آب نکشیده! بعد هم زبان بینالمللی اشاره؛ جوری که دو گنگ با هم حرف میزنند. او گنگ خواب دیده بود و من کَر مادرزاد . چه کری که میشنیدم و نمیفهمیدم . با فارسی و چینی و انگلیسی و اشاره معجونی ساختم و ماجرا را دریافتم. شیو هیل نماینده یک شرکت تولید ابزار صنعتی در شانگهای چین بود. آمده بود ایران برای بازاریابی. گذرش به اصفهان هم افتاده بود. ابزارها را با قیمت پایینتری دست مشتری داده بود و همین باعث شد تا در خیلی از شهرکهای صنعتی، جا پا پیدا کند. اول نقد معامله میکرد و کم کم چک هم قبول کرده بود.خورده بود به تور یک مشتری بد حساب. چکها برگشت شده بود و مرد چینی در تقلا برای وصول پول به سراغ بدهکار میرود. چه میان آنها میگذرد خدا عالم است، اما بدهکار و دور بریهای او یک مشتِ مالی هم به چینی بازرگان میدهند. حالا چینی مضروب در چشمان من خیره شده بود و من در صورت تُنک و بی موی او. تردید از دل زدودم و وکالت دعوا را پذیرفتم. تجارت بینالمللی داشت به خطر میافتاد. مهمتر از آن، پس از حمله مغول تازه داشت جاده ابریشم زنده میشد و من به عنوان وکیل دادگستری وظیفه داشتم به سهم خودم از امنیت این جاده راهبردی حمایت کنم. حالا حمایتی هم از جیب من میشد ؛به یک تیر دو نشان زده بودم.
شیو یا همان موکل خارجی به سرعت اوراق وکالت را امضا کرد و به زبان چینی چیزهایی گفت که اگر نیاکان گرام سر از تیره تراب برداشته و خاک از سر و صورت میستردند همانقدر میفهمیدند که من حی و حاضر دریافتم. حالا باید برای گرفتن حق آن چینی مضروب یقه هموطن مظنون را میگرفتم. پزشکی قانونی تایید کرده بود که در نزاع، قسمتی از گوش موکل به شدت آسیب دیده و به برکت بخیههای ریز و درشت برجای مانده بود. کار تحقیقات خوب جلو رفت. شضاربان در نزد بازپرس حاضر نشدند و ما یک طرفه به قاضی رفته و راضی برگشتیم. مرد چینی گاهی میآمد دفتر؛ تنها. به هر ضرب و زوری از روند پرونده مطلعش می کردم. او دائم می پرسید و کلمات استفهامی what و where و.... شده بود ورد زبانش و پاسخی که همیشه میشنید،، no problem بود. کارم در مقایسه با موکلهای ایرانی راحتتر بود. نوع ایرانی مدام تماس میگیرد و احوال پرونده میجوید. انگار خم رنگرزی است، دیروز محاکمه بوده، امروز تماس میگیرد که: "آقا چه خبر! سر به پرونده نزدهاید؟" انگار پرونده گاو و گوسفند است که برای تیمار و تعلیف باید مدام سراغ از آنها گرفت.
گوش مرد چینی رو به بهبودی گذاشته بود که دادگاه کیفری ما را خواست. نتیجه شکایت معلوم بود، هراسی از فرجام کار نداشتم. روز دادرسی دو نفر از ضاربان امده بودند. میگفتند که تراشکار هستند؛ هیبت مردانه و سبیلهای آویخته آنها نشان میداد که چرا جسم نازک چینی ترک برداشته بود. وکیل نداشتند و این یعنی قیل و قال کمتر. همه چیز بر وفق مراد بود. عیش بودن در چنین دادگاهی کاملتر شد وقتی قاضی را بشاش و سرحال یافتم. دادگاه هنوز شروع نشده بود که موکل با دیدن ضاربان خود شروع کرد به داد و هوار کردن. به هر سختی ساکتش کردم. قاضی پرسید که: چه میگوید؟ "، گفتم من هم مثل شما! مثل این که همان مفاد کیفر خواست را به زبان چینی میگوید". قاضی خندید. چینی دید و روی در هم کشید. جلسه رسمیت یافت. نماینده دادستانی در کار نبود، مثل همیشه. اتهام تفهیم و به متهمان گفته شد که حرمت دادگاه و دادرسی را نگاه دارند. چینی بیقرار نشان میداد. چهار تا کلمه بیشتر نگفتم، یعنی نیازی هم نبود.
ادامه🔻🔻
@book_tips 🐞
21 696
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ هجدهمین روز مطالعه
📕 #مسئله_اسپینوزا
✍ #اروین_د_یالوم
🔄 #بهاره_نوبهار
# تعداد صفحات کتاب : ۴۶۷
سهم مطالعه روزانه کتاب چاپی : ۱۶صفحه
مطالعه روزانه فایل (pdf) : ۱۷ صفحه
شروع: ۱۴۰۱/۱۰/۱
پایان: ۱۴۰۱/۱۰/۲۹
🗓 امروز هجدهم دی ماه
🗒 صفحات کتاب : ۲۸۶ تا ۳۰۲
📁صفحات فایل (pdf): ۳۰۹ تا ۳۲۶
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
21 696
ما هیچگاه هیچکس را از دست نمیدهیم بلکه فقط رابطههایمان تغییر شکل می دهند.
ممکن است جسم کسی در کنار ما نباشد اما همواره در درونمان حضور خواهد داشت.
هر رویدادی در زندگی من ، هر شبی که به بیخوابی گذشت و تمام اشکهایی که ریختم مرا در مسیر سفر روحم به پیش برده است.
#دبی_فورد
@book_tips 🐞
21 696
کاش سحرگاهان
به جای اذان
اسرافیل در شیپورش می دمید
تا به جای آنکه بیداران به دار شوند
خفتگان بیدار شوند...
#افسانه_نجاتی
@book_tips 🐞
21 696
🍃🌺🍃
سوره محمد آیه 23 :
أُولَٰئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَأَعْمَىٰ أَبْصَارَهُمْ
ترجمه :
آنها کسانی هستند که خداوند از رحمت خویش دورشان ساخته، گوشهایشان را کر و چشمهایشان را کور کرده است!
#کلام_پروردگار
@godqurantips 🤲
21 696
یک دانه گندم باید بر خاک بیفتد و بمیرد
تا رشد کند و به بار نشیند ،
وگرنه همان دانه باقی می ماند.
#جی_پی_واسوانی
@book_tips 🐞
21 696
حرافی در محضر استاد سخن شایسته نبود، ترجیح دادم ساکت شوم.
خواجه جلو آمد و در چشمان من خیره شد. دستی به تحیر بر موی صورتش کشید و آن گاه انگشت اشاره خود را به طرف من گرفت و با لحنی تلخ گفت : "آهن سرد است و سردی آهن روان آدمی را سرد میکند. آهن از خاک مُرده میآید،
مُرده، زندگی نمیزاید. به این درختان بنگر. زندهاند، گرم از حیات هستند، چوب که از درخت زاده میشود، گرم و زاینده است. اگر زندگیتان آن چنان که تفسیر کردی، بیرونق از گرمای شورانگیز حیات است، از سردی آهن است. "
خواجه لختی از گفتن باز ایستاد. قدری به آسمان بالای سرش نگاه کرد و گفت :" از آن چه گفتی حالی متضاد به من دست داد. از این که رنج زمانه چنین شما را به تعب انداخته که سر عاشقی و مستی ندارید غم به وجودم راه یافت ؛ لیک چون چنان دورانی را ندیده و تجربت نکردم؛ به غایت مسرورم . زندگی بی درک معنای معنوی آن و بیعاشقی کردن، تنها زنده بودن است. "
خواجه مانند آموزگاری مهربان رفتار میکرد. با انگشت گلهای رنگارنگ زیبا و معطری که آزادانه به وزش باد بهاری در جنبش بودند را نوازش میکرد. دوباره روی به من کرد و چون تحیر مرا از سخنانش دید، گفت: "نیک بنگر .... شادند و رها.... چرا؟ سُرورشان از آب نیست، گرچه به آب زندهاند ، رقص آنها از هوای جانفزایی است که طربناکی را به قدومشان ریخته است، گل با باد میرقصد و دلفریبی میکند؛ نه آب ....".
خواستم چیزی گفته باشم :"آیا عاشق بودن و عاشقیکردن در حال که نیازها پشتمان را خم و رویمان را زرد کرده ، ممکن است؟ جمع بین آب و آتش چگونه است؟ ".
خواجه که بر روی گلی زرد رنگ خم شده بود و آن را میبویید، بیآنکه به من نگاه کند زمزمه کرد" هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی....
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را ".
صورت خواجه گلگون شده بود و فکور نشان میداد. سرش را برای لحظاتی پایین آورد و سپس بیآنکه سخن دیگری بگوید بیل را از زمین برداشت و به باز کردن راه آب پرداخت. بوی عطر و عبیر باغ سکر آور بود. گویی در میخانهام و پیالههای می است که پر و خالی میکنم. از خود بیخود بودم. خسته نبودم اما چشمانم میل به بسته شدن داشت. . پلکهایم به هم نزدیک شد. چشمم از دیدن افتاد اما صدای پرندگان و گاه برخورد بیل به سنگهای مزاحم جوی آب همچنان گوشم را پر میساخت.... وه که اگر مستان باده خوار کنج میخانه حال مرا درمییافتند بر آن حال رشکها میبردند...
چشمها را به آرامی گشودم. روی نیمکت بودم، کیفم کنارم بود. جهانگردها رفته بودند.باغ ساکت بود. بامداد خمارم بود. بنای استوانهای شکل مزار مرا به خود آورد. بر سر قبر خواجه ایستادم . چه باید میکردم ، چه باید میگفتم؟ روان خواجه در میان راحی و ریحان به آبیاری مدام گلهای زیبا و خوشبوی غزل فارسی مشغول بود. لبانم گشوده شد:
..... فروح و ریحان و جنت نعیم...... "
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
@book_tips 🐞
21 696
🍃🌺🍃
#خواجه_و_وکیل
باید میرفتم شیراز برای یک دادرسی نفسگیر . گرگ و میش صبح بود که در فرودگاه حاضر شدم . طیاره پرید و من هرچه ورد و دعا بلد بودم خواندم تا شاید بار دیگر پایم به زمین خدا برسد. میترسیدم آثار تحریمها بر صنعت هوانوردی یقه من و مسافران بخت برگشته دیگر را در دل آسمان بگیرد و ناغافل آسمانی بشوم . پرنده آهنی نشست و ساعتی بعد من در اردیبهشت جلالی در شهر حافظ و سعدی بودم.
در دادگاه مجادلهای شد میان من و وکیل شیرازی؛ خوب عرض اندام کرد و در بیرون دادگاه نشان داد که فقط مرد سخن نیست: "شیرازیها، غریبدوست و میهماننوازند؛ ناهار را سرسفره من باشید کاکو". تعارف نمیکرد، اما عذر آوردم که وقت چندانی ندارم.
حال خوب بود یا هوای خوب که احساس سرزندگی میکردم. چند ساعتی تا پرواز برگشت وقت داشتم . نمیشود شیراز رفت و سراغی از سرسلسله رندان جهان نگرفت.
رفتم حافظیه؛ شلوغ نبود. چند نفر جهانگرد مو بور در حال سیر و تفرج بودند؛ شاید همولایتی.های گوته.
فاتحهای خواندم و روی یکی از نیمکتها رها شدم. سرسبزی باغ و اعتدال هوا، هیاهوی کنجشگکان پرگو و جذبه مزار عارف واصل هوش از سرم ربوده بود.به آرامی چشمانم گرم شد، حال خوشی داشتم؛ رخوت، سرمستی، رها شدگی و....
چشم باز کردم و باغ را در هیئتی دیگر یافتم؛شمشادها کوچه گشوده و تبریزیها سر به آسمان برده بودند، باغ مملو از قرنفل و ریحان خوشبو بود. هنوز چشمم از آن همه زیبایی و طراوت پر نشده بود که حضور کسی مرا به خود آورد. مردی بیل در دست آب را از جویی بزرگ به پای درختان و گلها میبرد. قبایی روشن در بر و دستاری زرد بر سر کرده بود. صورتی دلنشین و قامتی میانه بالا داشت. اندک تارهایی سفید، موی سیاه سر و صورت او را رنگ به رنگ ساخته بود. با خود زمزمه داشت. گوش دادم به آواز دلنشینی که با صدای جوی آب در آمیخته بود:
"بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد
که حدیثش همه جا بر در و دیوار بماند
حضور بیگانه را حس کرد، برگشت و مرا دید :
__"کیستی؟ چگونه به این بوستان درآمدی؟ "
دستپاچه بودم، زبانم چرخید که برای زیارت خواجه آمده بودم و...
لبخندی زد وبه بیل خود تکیه کرد و گفت :
__" جامهات فراخ نیست، سرت برهنه است و این نشان از آن دارد که از روزگار ما نیستی" .
ترس برم داشت. نکند روی آن نیمکت قالب تهی کرده و حالا همنفس مردگان بودم. مرد خوش چهره حال نزار مرا دریافت، صورتش به تبسم گشوده شد :
__تشویش نداشته باش. چون تویی بسیار کس پیش از این برای ملاقات با من به این سرا در آمدهاند . به چه مقامی؟ دسترنجت از چیست؟
دریافتم که به محضر خواجه بزرگ شمسالدین محمد باریافتهام. باز فکر کردم که مردهام و از خاک به افلاک شدهام. مضطرب بودم اما از این که مجال دیدار با شاعر سترگ را یافتهام، خوشحال بودم :
__وکیل هستم؛ در دادگستری ....
چشمان خواجه ریز شد و چهرهاش پر از استفهام. بیل را زمین گذاشت و دستانش را در آب زلالی که درجوی جاری بود شست و خیره در من نگریست. معذب شدم، میترسیدم خطایی کرده باشم. بهنرمی و آرامی گفت :
__هوم.... یرغوی دیوانی؟
میدانستم که به دادرسی عهد ایلخانی یرغو گفته میشده است. با قدری تامل پاسخ دادم که :"بله... از ارباب حاجت نیابت میگیرم و در دادگاه به هنگام مرافعه، دعوی موکل را پیش میبرم " . خنده به لب خواجه آمد که: "دادگاه..... لفظی ساختهاند.... وکیل... به عهد ما و پیش از آن چنین صنعتی نبود." جرات کردم که :"خیلی چیزها دگرگون شده، شهرها، آدم ها، رفتارها....". خواجه در میانه سخنم آمد که :"پیشه و جامه و سخن گفتنت برای من غریب است، اما خوش دارم که از رندان نظر باز زمان خود بگویی ...
تحصیل عشق و مستی در آن دوره چگونه است؟ نمیدانستم چه پاسخی بدهم. خواجه به ملاطفت نگاه میکرد و منتظر بود. دل را به دریا زدم :" درک مردم روزگارمن برای خواجه دشوار است. از صبح تا شام برای به دست آوردن لقمه نانی در تلاش هستند.کسب اسباب معاش دشوار شده و مردم را به جوش و خروش آورده، از خود سر پناهی داشتن موهبتی است، زندگی شده است چرخ دوار کار برای ماندن، ماندن برای کار کردن . سختی معیشت، رندی و عاشقی را از یاد همه برده و آب و نان قبلهگاه خلایق شده است . از حیرانی و نظر بازی نپرسید که جایی در زندگی ماشینی کسالت بار ندارد". ابروان خواجه به حالت استفهام بالا رفت و لبانش جنبید :" ماشین؟ .... این دیگر چیست؟ "
__"وسیلهای که جای انسان کار میکند.غذا نمیخواهد، خستگی ندارد، در او مهر و عاطفه نیست، اما همه کارهای بشر به دست اوست، آدم.ها آن را ساختهاند، زندگی را راحت کرده اما نه لزوما آسان. شمشیر دو لبه است، بیجان وساخته دست آدمی است ولی جان میگیرد، به حرکت در میآید ، همه را مفتون و اسیر خود میکند و در آخر میشود بلای جان. ماشین از آهن است،همه جا پر از آهن است، آهن پر قدرت است و انسان شیفته قدرت ".
🔻🔻🔻
21 696
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ هفدهمین روز مطالعه
📕 #مسئله_اسپینوزا
✍ #اروین_د_یالوم
🔄 #بهاره_نوبهار
# تعداد صفحات کتاب : ۴۶۷
سهم مطالعه روزانه کتاب چاپی : ۱۶صفحه
مطالعه روزانه فایل (pdf) : ۱۷ صفحه
شروع: ۱۴۰۱/۱۰/۱
پایان: ۱۴۰۱/۱۰/۲۹
🗓 امروز هفدهم دی ماه
🗒 صفحات کتاب : ۲۷۰ تا ۲۸۶
📁صفحات فایل (pdf): ۲۹۲ تا۳۰۹
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
21 696
زندگی اتفاقی نیست بلکه پاسخی در برابر بخششها و دادههای شماست. زندگی صدا و آهنگ خودتان است. هر بُعدی از زندگیِتان بازتاب نیت و افکار شماست. شما خالق زندگیتان هستید.
#راندا_برن
@book_tips 🐞
21 696
🍃🌺🍃
سوره محمد آیه 29 :
أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَنْ لَنْ يُخْرِجَ اللَّهُ أَضْغَانَهُمْ
ترجمه :
آیا کسانی که در دلهایشان بیماری است گمان کردند خدا کینههایشان را آشکار نمیکند؟!
#کلام_پروردگار
@godqurantips 🤲
21 696
انیمیشن #ضرابخانه
🍃🌺🍃
📌همراهان عزیز
✅منتظر پیشنهاد و انتقادات شما برای داشتن کانالی بهتر هستیم .
#جمعه
۱۴۰۱/۱۰/۱۶
با سپاس
@book_tips 🐞
21 696
🍃🌺🍃
سوره الحديد آیه 23 :
لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَىٰ مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ ۗ وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ
ترجمه :
این بخاطر آن است که برای آنچه از دست دادهاید تأسف نخورید، و به آنچه به شما داده است دلبسته و شادمان نباشید؛ و خداوند هیچ متکبّر فخرفروشی را دوست ندارد!
#کلام_پروردگار
@godqurantips 🤲
21 696
🍃🌺🍃
انما!
آن سالها برای پذيرش دانشجوی کارشناسی ارشد مصاحبه شفاهی هم میگرفتند. کم زجر نمیکشیدیم. خانمها بدشان نيايد، درست مثل آن که نشانده باشندت روی خشت; وقت زاییدن! دانشی بود که چهار سال در رحم وجودی خود نگاهداشته بودیم. موعدعرقریزان روح بود.
يکی از موادی که سوال میشد فقه بود. متون فقهی عربی بود و پای چوبین ما عجمی زبانان درگلولای عبارات سخت و گاه مغلق تازی تا زانو فرو میرفت و میماند.
استاد فقه مرحوم دکتر علی اکبر صادقی بود؛معمم، فاضل والبته سختگیر. با آن که سال او از پنجاه گذشته بود در هنگام مطالعه از عینک استفاده نمیکرد و این همیشه برای معما ماند.
وارد اتاق شدم. حال گنجشکی را داشتم که به سرای شاهین درآمده است. کتابی فقهی در جلوی استاد باز بود. گفت: "بخوانيد و ترجمه کنید ". لحن گفتارش آمرانه بود و همين بر دلهره من میافزود.شروع کردم: "انما یقتضی افاده ال......". عبارتها را گربهشور میکردم.صرف و نحو را به مسلخ میبردم. میراث هزارساله سیبویه و زمخشری را لگدکوب مینمودم. زبانم خشک و کامم تلخ شده بود. تابستان بود. اعصاب تحریک شده و گرمای هوا دست به دست هم داده و کلافهام کرده بودند.استاد دریافت. امر به توقفم داد. از چلاندن عبارات آسوده شدم. استاد کتاب را بست. ترجمه را نخواست. به فراست دریافته بود که در مقابل متون کهن عربی لنگ انداختهام. پرسید: "انما یعنی چه؟".
خواستم نشان بدهم که از بیخ هم عرب نیستم ، شتابان و مضطرب گفتم: "این است و جزاین نبست". نگاه استاد بر من خیره ماند. گویی به ابلهی مینگرد. جدی و با طنز نیشدار گفت:
"در کوچه و خیابان هم همينطور حرف میزنید؟". من که دیگر چیزی برای باختن نداشتم گفتم: "متن کتاب هزار ساله لغت فارسی هزار ساله میطلبد". صورت استاد به تبسم باز شد. بارديگر به من نگریست.این بار از جنسی دیگر. نمره ای را یادداشت کرد و سفارشی به انس بيشتر با فقه. لحنش گرم و دلپذير شده بود. بیرون امدم؛سبکبار و بارنهاده.
گاهی به انما میاندیشم . انماهایی که سر راهمان قرار گرفته یا دادهاند.
سر مهر چندانی با انما ندارم جاده يک طرفه است يا کوچه بنبست. جهت انگشت اشاره ارباب سیاست را میدهد. با ان انگشت هم عتابها دارم.
#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان
@book_tips 🐞
21 696
سزاوار نیست كه بنده خدا به دو خصلت اعتماد كند: تندرستی، و توانگری؛ زیرا در تندرستی ناگاه او را بیمار بینی، و در توانگری ناگاه او را تهیدست.
#نهج_البلاغه
حکمت ۴۲۶
@book_tips 🐞
