5 600
订阅者
无数据24 小时
-97 天
-6230 天
帖子存档
5 600
گر مستِ چشمانش شوم
ای دیده در خوابم مبر
ور یک شبم آید به خواب
ای بختْ بیدارم مکن
#گلچین_معانی
شبتان آرام
5 600
بگو به باران
ببارد امشب
بشوید از رخ
غبارِ این کوچه باغها را
که در زلالش
سَحَر بجوید
ز بیکرانها
حضورِ ما را.
به جستوجوی کرانههایی
که راهِ برگشت از آن ندانیم
من و تو بیدار و
محوِ دیدار
سبکتر از ماهتاب و
از خواب
روانه در شطِّ نور و نرما
ترانهای بر لبان بادیم
به تن همه شرموشوخِ ماندن
به جانِ جویان،
روانِ پویانِ بامدادیم.
ندانم از دور و دوردستان
نسیمِ لرزانِ بالِ مرغیست
و یا پیام از ستارهای دور
که میکشاند
بدان دیاران
تمام بود و نبودِ ما را.
درین خموشی و پردهپوشی
به گوشِ آفاق میرساند،
طنینِ شوق و سرودِ ما را.
چه شعرهایی
که واژههای برهنه امشب
نوشته بر خاک و خار و خارا
چه زادِ راهی بِه از رهایی
شبی چنان سرخوش و گوارا!
درین شب پای مانده در قیر
ستاره سنگین و پابهزنجیر
کرانه لرزان در ابرِ خونین
تو دانی آری،
تو دانی آری
دلم ازین تنگنا گرفته.
محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران، ۱۳۴۹
دفتر «مثل درخت در شب باران»
بگوبه باران
آهنگساز: پیام جهانمانی
تنظیم: اشکان آبرون
خواننده: آرمان گرشاسبی
5 600
"جمعه بازار"
صدای بی همتا : عاشور پور
اگر هزار قلم داشتم
هزار خامه که هر یک هزار معجزه داشت
هزار مرتبه هر روز می نوشتم من
حماسه ای و سرودی به نام آزادی ...
#ژاله_اصفهانی
5 600
مرا بسوزانید
و خاکسترم را
بر آبهای رهای دریا بر افشانید
نه در برکه
نه در رود
که خسته شدم از کرانههای سنگواره
و مرزهای مسدود...
#ژاله_اصفهانی
5 600
Repost from N/a
گاهی قطارِ وصل، به مقصد نمیرسد
گهگاه دل به آنچه که باید، نمیرسد
تردید، سدِّ راهِ رسیدن به آرزوست
تا شهرِ عشق، پای مردّد نمیرسد
یک دفعه بیش بخت به ما رو نمیکند
بختی که شد تباه مجدّد نمیرسد
تنها غماست آنچه ندارد حدود و مرز
شادی به بیکرانه ترین حد نمیرسد
تقویمِ عمر، پُر شده از روزهای تلخ
روزی که بر مذاق خوش آید، نمیرسد!؟
ما خیرخواهِ خلق جهانیم و ایدریغ
ما را زِ سوی خلق به جز بد، نمیرسد
#حسین_فروتن
5 600
دیدن این ویدئو را به شما همراهان توصیه میکنم
<<اگر ۳۰ سالگی را پشتِ سر گذاشتهاید، به مسیر زندگیتان دقت کنید>>
5 600
ما قبل از هر چیز گرفتار فقر اخلاقی، فقر روحی و فقر فکری هستیم.
این نفاق و ریا که در محیط ما حکم فرماست نتیجه فقر اخلاقی و روحی ماست. اگر این درد را چاره کنیم، بسیاری از دردهای دیگر ما چاره خواهد شد.
📕 آیین کامیابی
✍🏽 #دیل_کارنگی
5 600
به انتظار نبودی، ز انتظار چه دانی؟
تو بی قراری دل های بی قرار، چه دانی؟
معینی_کرمانشاهی
5 600
برخی سپاهِ سواران،
برخی لشگـرِ پیادگان،
و دیگران ناوگانی از کشتیها را
زیباترین چیز بر این خاک میدانند،
امّا من همانش میدانم
که او را دوست میدارم.
این راز در پرده نیست:
هلن، زنی که زیباتر از دیگران بود،
شوی خویش
آن مردِ شریف را وانهاد،
و به سوی تروا بادبان برافراشت؛
و بیکه پروای زاده و زادورانش باشد،
عشقش به سودا سپرد
و از راه بهدَر بُرد.
بدینسان، به یادِ آناکْتوریای¹ دور اُفتادم:
خوشا خرامیدنش را بنگرم
و روشنای رخسارش را بیابم،
که از تماشای چرخهای طلای لیدیه
و انبوهِ سپاهیانش نیز خوشتر است.
شعری از سافو (Σαπφώ)، شاعرِ یونانی
1. تاریخدانان او را معشوقۀ سافو میدانند.
ترجمۀ شهریار یعقوبیان
5 600
#کردستان
روستای نیر یکی از روستا های
منطقه ژاورود سنندج است.
این روستا در۵۰کیلومتری جنوب غربی شهر سنندج واقع است.
اکثریت مردم این روستا به کار کشاورزی اشتغال دارند و درآمد اصلی مردم این منطقه از راه کشت توت فرنگی است.
5 600
حاصل دسترنج باغداران 😞
🔺به دلیل نبود تجهیزات فرآوری سیب های پا درختی مراغه کنار جاده ها رها میشوند
5 600
اسم من ورونیکاست. هشتاد سالم است. تنها زندگی میکنم، در آپارتمانی کوچک بالای یک فروشگاه ابزار در برایتون. چیز زیادی ندارم، اما میگذرد. از حقوق بازنشستگی، کمی پسانداز، و باغچهی کوچکی روی بالکنم — نعناع، آویشن، و یک بوته گوجهفرنگی سرسخت.
هر جمعه، به یک سوپرمارکت مشخص میروم. همان ساعت. همان چرخ خرید. چای، نان، سوپ کنسروی، و همیشه… همیشه یک تکه شکلات میخرم. جایزهی کوچک خودم.
یک بعدازظهر بارانی، پشت سر زنی جوان در صف ایستاده بودم. دو کودک خردسال همراهش بودند. یکی آرام گریه میکرد و دیگری خرگوش عروسکیای را در بغل داشت که یک چشمش کنده شده بود.
زن خریدهایش را روی نوار گذاشت: شیر، تخممرغ، برنج، نخودفرنگی یخزده، پوشک… دستهایش میلرزید.
صندوقدار گفت: «۳۸ دلار و ۷۶ سنت.»
زن خشکاش زد.
کارتش را بیرون آورد. رد شد.
کارت دیگری امتحان کرد. باز هم رد شد.
زیر لب چیزی به صندوقدار گفت:
«میتونم شیر و نان رو بردارم؟» صدایش شکست.
در آن لحظه، بدون فکر، کاری کردم.
کارت خودم را به صندوقدار دادم و گفتم:
«همهاش رو بذار روی حساب من.»
زن برگشت، با چشمانی گشاد از ناباوری:
«نه… نمیتونم بذارم.»
گفتم: «میتونی. همهمون گاهی به کمک نیاز داریم.»
لبخند زدم، کیف کوچک خرید را برداشتم و بیرون رفتم.
قبل از اینکه بتواند تشکر کند.
من این کار را برای تشکر نکردم.
به یاد آوردم روزهایی را که جوان بودم، بیپول، ترسان، و تنها، وقتی شوهرم رفت و من پسرم را خودم بزرگ کردم. روزی در صفی مثل همان ایستاده بودم… و هیچکس کمکم نکرد.
.آن زن، لیلا نام داشت، همان شب در گروه فیسبوکی محلی نوشت:
«امروز یک غریبه برایم خرید کرد. خانمی مسن با موهای خاکستری و چشمانی مهربان. نصیحتم نکرد. چیزی نخواست. فقط پرداخت کرد و رفت. توی ماشین گریه کردم. بچههام امشب شام خوردند، به لطف او. اگر کسی او را میشناسد، به او بگویید “تشکر کافی نیست.”»
کسی در کامنت نوشت: «صبر کن – بارانی زرد پوشیده بود؟»
دیگری گفت: «او بالای فروشگاه تامپسون زندگی میکنه، نه؟ هر صبح میبینمش که گلهاش رو آب میده.»
چند ساعت بعد، مردم شروع کردند به آمدن جلوی در خانهام.
نه خبرنگار. نه دوربین.
همسایهها بودند.
گل آوردند. یک شیشه مربای خانگی. یک شال بافتنی.
نوجوانی یادداشتی گذاشت:
«تو برای او پرداخت کردی، من هم ادامه میدم — دارم مجانی به بچههای مرکز جوانان درس میدم.»
بعد، نامهها شروع شد.
پرستاری نوشت: «دیشب بعد از شیفت، کنار بیماری موندم تا آرامش پیدا کنه… چون تو یادم انداختی مهربانی مهم است.»
مردی در حال ترک اعتیاد نوشت: «کیف پولی پیدا کردم و برگردوندمش. به یاد تو افتادم.»
و لیلا؟ هفتهی پیش به دیدنم آمد. بچهها را هم آورد. روی بالکن نشستیم و چای نوشیدیم. کوچولویش خرگوش یکچشمهاش را به من داد و گفت:
«اون تو رو دوست داره.»
من هنوز هر جمعه به همان فروشگاه میروم.
حالا گاهی کسی هزینهی شکلات مرا پرداخت میکند.
و من میگذارم.
چون مهربانی تمام نمیشود.
فقط منتظر میماند… تا کسی شجاع پیدا شود و دوباره آغازش کند.
و اگر میپرسی؟
برای دادن امید، پول نمیخواهد.
فقط باید کسی را ببینی.
واقعاً ببینی.
و بی ذکر کلامی، بگویی:
«من هم اونجا بودهام. با توام.»
دنیا اینگونه بهتر میشود.
نه با سخنرانیهای بزرگ.
نه با تیترهای خبری.
بلکه در لحظههای آرام.
میان آدمهای معمولی.
که تصمیم میگیرند مراقب هم باشند.
🩷🩷🩷
