ch
Feedback
اکرام بسیم

اکرام بسیم

前往频道在 Telegram

شعر، ادبیات و موسیقی اگر نظری داشتید دریغ نفرمایید👇 @Basim64

显示更多
551
订阅者
+124 小时
+37
+730
帖子存档
مهربان است پروردگار مُشت نداده فلک‌ را فلکه‌ی بیست و نُهِ حمل‌است که می‌زند سرد بر سینه‌ی گاری‌یی فرتوت کارتن‌های مارکِ جاپان
مهربان است پروردگار مُشت نداده فلک‌ را فلکه‌ی بیست و نُهِ حمل‌است که می‌زند سرد بر سینه‌ی گاری‌یی فرتوت کارتن‌های مارکِ جاپان نیست بنشیند بر شانه‌اش نوزده نوزده قندهار درب/‌گشاید در جیبی دریده به خواب رفت چشم‌اش باز هفت گاوِ ابلق از چپ هشت گاوِ سیاه از (راست؟) سُم‌کوبان و شاخ‌جنبان و... پرید شام با عرق، بیست و چهارِ حوت آورد بابا چشمانی چسپیده بر کیک بیست و پنجِ حمل را که می‌خورد تلویزیون پروردگار مهربان است اکرام بسیم @ikrsim

یکی از صورت‌گرایان روسی، شعر را «رستاخیز کلمات» خوانده است... ... و شاید بی‌فایده نباشد یادآوری این نکته که یکی از شاعران بزرگ خودمان نیز گویا، شعر را رستاخیز کلمات تلقی می‌کرده است و عقیده داشته است که این رستاخیز کلمات سبب «حشر معانی» می‌شود و این تعبیر حشر معانی او، خود چشم‌انداز دیگری است از این مفهوم: بیدل! سخنم کارگهِ حشر معانی‌ست چون غلغله‌ی صور قیامت کلماتم موسیقی شعر، شفیعی کدکنی، صفحه‌ی ۵ @ikrsim

شاعر نه فسادِ ملّت‌آزاری کرد نه ذلّت بی‌حساب را جاری کرد از بخشِ پس‌اندازِ خیالش برداشت از خودکارش کلاه‌برداری کرد اکرام بسیم @ikrsim

پنج‌هزار سال جریان داشت زیرِ یک پوست روی استخوان‌هایی کم‌سن‌و‌سال تا سری بالا چشمی باز خنجر شد پنجه‌ای شاید از پنجاب فرو در سینه‌ای که می‌تپید غزنی کتفی زد بر کابل که مثلِ کفِ دست هوش از هرات گریخت پنج‌هزار قطره قطره از زیر پوست بر زمین به آسمان رفت چهار پنج دست به گورستان پنج‌‌هزار افغانی در حفره‌ی سربازِ یک عبا اکرام بسیم @ikrsim

‌ بنای رنگ اگر نقشش به طاقِ آسمان بندی شکست استش، شکست استش، شکست استش، شکست استش... «بیدلِ دهلوی» ـ @kelkinche ـ ‌

‍ چون آفتاب خزانی ، بی تو دل من گرفته است جانا ! کجایی که بی تو ، خورشید روشن گرفته است این آسمان بی تو گویی ، سنگی است بر خانه امروز سنگی که راه نفس را ، بر چاه بیژن گرفته است از چشم می گیرم آبی ، تا پای تا سر نسوزم زین آتش سرکشی که در من به خرمن گرفته است ترسم نیایی و آید ، خاکستر من به سویت آه از حریقی که بی تو در سینه دامن گرفته است از کُشتنم دیگر انگار ، پروا نمی داری ای یار ! حالی که این دیر و دورت ، خونم به گردن گرفته است چون خستگان زمین گیر ، تن بسته دارم به زنجیر بال پریدن شکسته است ، پای دویدن گرفته است آه ای سفر کرده برگرد ، ای طاقت بُرده برگرد برگرد کاین بی قراری ، آرامش از من گرفته است شعر : حسین منزوی صدا : فرشته هراتی @fereshteh_haraty

عکسی از #مرتضی_صمدی، عکاس جوان هراتی #غروب @ikrsim
عکسی از #مرتضی_صمدی، عکاس جوان هراتی #غروب @ikrsim

[کبوترخانه] مصلوب بر صندلی پلک پنجره‌ها پائین حالا کبوترخانه‌ای در برنا/باد... پریدند یکی تشنه از آب‌ها گذشت نشست در قطر چنگِ بازِ شیخ پُر دیگری بر بامِ امام‌زاده داوود نرسید افتاد از داربستِ میدانِ مولوی معتاد زیر پلِ تجریش ریش ریش ‌ ریش... تنبل‌ترِ شان غزلی در آسمانِ کابل: تا شانه بر آن گیسوی در باد رها زد بی‌خود شدم، انگار که رگ‌های مرا زد پاهای پر از لرزه! پی‌اش راه بیفتید باز این وسطِ کار، شما را چه بلا زد؟! هربار که پشتِ سرِ خود دید، از آن چشم تیری به خطا، نه به منِ وارخطا زد چشمانش: دریاچه‌ی مواجِ بدخشان چشمانم: ... کورش کرد دودِ انتحاری پرش ریخت در شاهِ دوشمشیره می‌سوزد گلویم تکیه از صندلی به سیگار برای لحظاتی دیگر شود شاید بوی فضولاتِ کبوترانِ پریده... اکرام بسیم برناباد: روستای پدری وارخطا: دست‌پاچه @ikrsim

🔺شوخی🔻 کتاب خوانده‌ام و باد کرده بینیِ من آهای! مفتخر استی به هم‌نشینیِ من هزار نام بلندِ فرنگی از حفظم خودم که بووووق، شده فیلسوف نی‌نیِ من چخوف و نیچه و بوکوفسکی و شوپنهاور شدند یک‌سره، از دم، اخاءِ دینیِ من ببین به عکس پروفیل سورئالم که ندیده هیچ‌کسی، کس به نازنینیِ من به صفحه‌ها همه سیالِ ذهنِ من جاری‌ست خزر به رغمِ بزرگیش هست مینیِ من به آسمانِ ادب تک‌ستاره هم باشی نمی‌رسی تو به شعرِ فرازمینیِ من چه باسوادم و دانا، که جای نعلبکی کتابِ پرُورقی هست روی سینیِ من @ikrsim

برگ‌هایم که باز شد شکوفه کرده بود کوه ورزشِ صبحگاهیِ باد و برگ درختان؛ پخشِ زنده داشت پنجره همین دیشب بود که ابر برق می‌زد دندان‌هاش قاه‌قاه قلقلک می‌داد بام را و نسیم لیس می‌زد خیسِ لبانش آب را برده است آن که خاک ریخته سرم؛ کاشته مرا در این خانه مثلِ پل‌های پشتِ سرش باید درِ این خراب‌شده را... بهار انگشت ندارد که روی زنگ بگذارد #محمداکرام_بسیم @ikrsim بهارتان سبز

‌ رفته‌ای و چه حسّ‌ِ نزدیکی لحظه‌ها با تو همچنان دارند توی عکسی که از تو جامانده، چشم‌هایت هنوز جان دارند زندگی می‌کشد مرا با خود، چشم‌هایم ولی به پشتِ سر است بغضِ سربسته‌ی مرا تنها، چمدانِ مسافران دارند لحظه‌هایی قشنگ یادم هست، مثلِ وقتی به خنده میگفتی این همه دکمه‌ی زبان بسته، حقِ آزادیِ بیان دارند زیرِ باران قدم زدن‌هایت، در نگاهِ همه غم‌انگیز است جز من اما کسی نمی‌داند، چترهای تو آسمان دارند دست‌هایت مسیرِ رودی بود، موج‌هایش، لبالب آرامش دشت‌هایم بدونِ دستانت، کوه‌های عطش‌فشان دارند حالِ سعدی بدونِ تو خوش نیست، در کلامش قشنگ معلوم است_ ردّ‌ِ پایت هنوز هم توی شعرهایی که «کاروان» دارند آب‌انبارهای بی‌کار و واحه‌های کویریِ متروک کلِ ویرانه‌های پابرجا، همه از رفتنت نشان دارند در کنارِ تو خوابِ خوش بودم، تو پراندی که ناله‌بَر باشم خوش به حالِ کبوترانی که، در کنارِ تو آشیان دارند «حمید زارعیِ مرودشت» ـ @berkeye_kohan ـ ‌

هر چند که زن را امر کنی پنهان شو ، او را دغدغه خود را نشان دادن بیشتر شود ...! و خلق را از پنهان شدن او ، رغبت به آن زن بیش گردد ...! پس تو نشسته ای و رغبت از دو طرف زیادت میکنی و می پنداری که اصلاح می کنی و آن خود عین فساد است ...! مولانا فیه ما فیه

بد است که اطرافم انبار شده آن‌قدری که از بینی‌ام بالا می‌رود فقط چشمی بیرون است تا ابرویی بالایش ببینند روزها در صفِ نانوایی ایستاده‌اند هُل هم که بدهی فوقش امروز به دیروز و دیروز به تنور می‌چسپد نانوا به اختطاف رفته تا سیر کند شکمی را و چند شکمِ دیگر توپ‌های کم‌بادی شوند بر زمین‌های خاکی روی پاهای برهنه شوت شدم به کودکی به گردنِ ماه لنگرک می‌اندازم و مرا به جنگل که رساند موهایم سفید شد با کانگرو کلاغ‌پر می‌روم وُ با حلزون سینه‌خیز عنکبوتی حلق‌آویزم می‌کند ببری مرا می‌خورد و چند بچه‌آهو روی دستم می‌مانند از این‌ها که بگذریم حواس پراکنده‌ای ندارم فقط موهایم در انتظار بادهای صدوبیست‌روزِ هرات تیغ کشیده‌اند یک دستم روی دیوار قلعه‌ی برناباد گیتار می‌نوازد وُ دستِ دیگر در قطر صلح می‌کند گوشم زنگ دهانم سود می‌خورد چشمم... قصبة‌الریه‌ام... و بینی‌ام که در سطرِ دوم جامانده‌است #محمداکرام_بسیم @ikrsim

#سه_گانی: دف می‌زند دریا، بر موجهایش ماهیانِ مرده می‌رقصند، کف می‌زند دریا. #محمداکرام_بسیم 👇👇👇👇👇👇👇👇 @shahkarhayesega
#سه_گانی: دف می‌زند دریا، بر موجهایش ماهیانِ مرده می‌رقصند، کف می‌زند دریا. #محمداکرام_بسیم 👇👇👇👇👇👇👇👇 @shahkarhayesegani

#سه_گانی در سری تهی، خیال خام می‌پزی؛ صد سپید گفتی و کسی نمی‌برد حظی دستمال کاغذی! محمداکرام بسیم @ikrambasim_3

😄😄😄 گویی کوهی به شانه بالا کردم گم گشتم زن! تو را که پیدا کردم دیشب چه عجب خانه ی بابا رفتی (من بی تو به حال خود نظرها کردم) #محمداکرام_بسیم @ikrsim

استعفا بده از استفاده‌شدن بگذار کارخانه‌ی سیاه‌سازی بخوابد در سرهای متروک تورّم کند ورشکستگی در دستان دراز پاهای کج در پائین‌انداخته‌ات دستی نینداخته‌ای مواد خام‌اش را می‌شود قایقی ساخت منتظرِ مهاجرت‌اند به آن سوی آب‌ها مورچه‌های کارگر اکرام بسیم @ikrsim

عقده‌ای، چون رعیّتی محروم خسته از هرچه اعتراض منم پرچمی سبز که پس از پیکار در نیامد به اهتزاز منم بد شدم تا تو بد گمان بشوی باختم تا تو قهرمان بشوی آنکه از برد سربه زیر تویی آنکه از باخت سر فراز منم مثل موسی به جستجوی خدا همه از شعرِ من سراغ تورا... صاحبِ قبله‌ی قبیله تویی روزنی رو به قبله باز منم بافه‌ی موی تو شبِ یلداست شبِ طولانی است و طوفانی بچه خفاش لوسِ دل نازُک عاشق این شبِ دراز منم من همان ببر پیر غمگینم که تورا غنچه غنچه بوسیدم جنگل روبه انکشاف تویی گونه‌ی روبه انقراض منم محمد رحیم محشر @MohammadRahimMahshar