7 807
订阅者
-324 小时
-107 天
+130 天
帖子存档
7 807
🎼 در سالروز درگذشت حسین پناهی (۱۴ مرداد ۱۳۸۳) دو قطعه از شعر و صدای او را بشنویم از آلبوم «ستارهها» @ehsanname
7 807
📓 علاقه مشروطهخواهان به رمان «سه تفنگدار»
@ehsanname
[خاطرات شوال تا ذیالحجه ۱۳۲۵قمری: ]
مملکت علم ندارد، ثروت ندارد، فقط از سه جلد کتاب سه تفنگدار ترجمۀ مرحوم محمدطاهر میرزا که رمان تاریخی است پرگرام و دستورالعمل برداشته و دنبال لوئی شانزدهم افتادهایم. ... شبها میگویند کلمۀ جواز دارند، اسم شب میدهند. خدا نیامرزد الکسندر دوما را. درست ترجمۀ سه تفنگدار را جلو گذاشته، فرنگیمآبهای ما از آن رو رفتار میکنند. هیچ کس بهتر از این تقلید بیرون نیاورده که ما آوردهایم. گور به گور بیفتد «پلانشه» دروغی، روح پدر «کواجتور» سگ... ظهیرالسلطان اسم خودش را هم «پرتوز» گذاشته، همانطور هم پرخور و گنده است.
روزنامه خاطرات عینالسلطنه (قهرمان میرزا سالور) - به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار - جلد سوم، انتشارات اساطیر، ۱۳۷۶، صفحات ۱۸۰۷ و ۱۸۷۲
#برچیده_ها
7 807
🗞 گزارشی کوتاه از سیر روزنامهنگاری ایرانیان و نقش آن در پیدایش مشروطه را بخوانید، به نقل از هفتهنامه «همشهری جوان» شماره ۳۲۱ @ehsanname
7 807
وقایع مشروطه ما، تقریبا با انقلاب مکزیک و زاپاتا و پانچو ویلا مصادف است. روزنامه NewYorkTribune سال ۱۹۰۸ وقایع دوره استبداد صغیر محمدعلی شاه را با همین سوژه جلد کرده است @ehsanname
7 807
❤️نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی
چو دل به عشق دهی دلبران یغما را؟
@ehsanname
امروز ۱۳ مرداد سالگرد عاشق شدن شخصیت اصلی داستان «دایی جان ناپلئون» (سعید) است، یکی از معروفترین عشقهای ادبیات معاصر
7 807
🔸ماهنامۀ ادبیِ استرند، هفته آینده داستانی چاپنشده از ارنست همینگوی را منتشر میکند. داستان «اتاقی به سمت باغ» را همینگوی در ۱۹۵۶ نوشته و وقایعش در پاریس تحت اشغال نازیها میگذرد @ehsanname
7 807
از طاعون تا ماجراهای گالیور
🗞 ستون هفتگی «متن در حاشیه»، منتشرشده در تاریخ ۱۱ مرداد ۱۳۹۷ در روزنامهی اعتماد
یکی از شخصیتهای جالب رمان «طاعون»، نوشتهی آلبر کامو، پیرمردی است افتادهدربستر، که بر خلاف دکتر ریو، کشیشپانلو، تارو و سایرین که برای مبارزه با طاعونْ خودشان را به در و دیوار میزنند و از هیچ تلاشی فروگذار نمیکنند و نیز بر خلاف مردم شهر که از بلایی که به جانشان افتاده غرق هراسند و دستکمش این است که سعی میکنند گلیم خودشان را از آن آب طاعونی بیرون بکشند، از همان توی بستر برای موشهایی که عامل و حامل طاعونند، دستافشانی و پایکوبی میکند، پیام خوشامد میفرستد و مدام میگوید «صداشون رو میشنوین؟ دارن میان.» او طرفدار ویرانی است، هوادار مرگ، و البته خودش جزو قربانیان طاعونی است که برایش -به سلام و احترام- کلاه از سر برداشته. او نه آرمانی دارد و نه آیندهای را برای خودش و جامعه متصور است. مدتهاست از زندگی اجتماعی به دور بوده و همین هیجان آنی برایش -برای معنا بخشیدن و لذت دادن به زندگیاش- کفایت میکند. رفتار -یا بهتر بگویم نبرد نابرابر- دکتر ریو و سایرین را در برابر اپیدمی کاری ابلهانه میداند و به سخرهشان میگیرد. «طاعون» را بارها و بارها خواندهام و این پیرمرد -که اتفاقا یکی از شخصیتهای فرعی رمان هم هست- هر بار بیشتر برایم جذاب و محل اندیشه شده. او در نهایت میمیرد؛ اما نه از طاعون، که از بیآرمانی و بیتعهدی. اگر قرار بود فقط از طاعون مرده باشد (مثل آن همه آدم خاکستریای که در رمان میمیرند و هیچ نام و نشانی ندارند)، کامو از کنار او هم بهسادگی می گذشت و کاری به کارش نداشت. او اما نماد بیآرمانی و ضداجتماعیگری است، و نویسنده لازم دیده در بخشهایی از رمان، بهویژه جاهایی که طاعون دارد پیشرفت میکند و دکتر ریو دارد به اوج ناامیدی نزدیک میشود، به او اجازهی عرضاندام بدهد تا یادآوری کرده باشد حواسش به قشربندیهای جامعه هست و خوب میداند که همیشه گلامهایی دستشان در کار است و حتا اگر مثل پیرمرد رمانش بابت نکبتها شادی نکنند، دستکمش این است که با «من میدونم»های دلسردکنندهشان سعی دارند یاس را در جامعه عمومی کنند. این روزها خیلی زیاد به پیرمرد «طاعون» فکر میکنم؛ بهویژه وقتی در گروههای تلگرامی و توییتر و فیسبوک میچرخم و اظهارنظرهای کارشناسانه و غیرکارشناسانهی عدهای را میخوانم. اوضاع خوب نیست، این درست، تهدیدهای بیرونی و بیکفایتیهای درونی معضلات زیادی برای جامعهی ما به وجود آورده، اما فقط نق زدن هم خوب نیست و (اگر واقعا هدف اصلاحی داشته باشیم) کاری از پیش نمیبرد. میشود این را عیان دید و فهمید که بعضیها منفعتشان در ناامیدی جامعه است، و البته میشود این افراد را هم به عنوان یکی از نیروهای دستاندرکار شکلدهنده به آرایش قوای سیاسی و اجتماعی به رسمیت شناخت، اما این عده را که بگذاریم کنار، واقعا چه منفعت عمومیای در این عمومیسازی ناامیدی وجود دارد که بعضیها اینطور هیزم به آتشش میریزند؟
مشاهدهی این #یادداشت👇🏼
🖇 http://kavehfouladinasab.ir/n-70511/
https://t.me/kvhfn
7 807
🔹۸۳سال پیش (مرداد ۱۳۱۴) هیأت دولت علاوه بر ممنوعیت استفاده از القاب، به کار بردن صفت بعد از عدد برای شمارش در اسناد رسمی را هم غیرضروری اعلام کرد تا مکاتبات ساده شود @ehsanname
7 807
🔸جایی برای پیرمردها هست
@ehsanname
جامعه نویسندگان (Society of Authors) بریتانیا، جایزه جدیدی را برای رمان طراحی کرده که مخصوص رماننویسانی است که بعد از ۶۰سالگی اولین اثر خود را منتشر میکنند. این جایزه به یادبود پاول توردِی نامگذاری شده که در ۶۰سالگی رمان «صید ماهی آزاد در یمن» را نوشت.
bit.ly/2KlUseo
✍نوشتن در سنین بالا، چیز عجیب و بیسابقهای نیست و نمونههای فراوانی دارد. مثلاً جرج الیوت (۱۸۱۹-۱۸۸۰) نوشتن با اسم مستعار مردانه را از ۴۰سالگی و با «ادام بید» (۱۸۵۹) شروع کرد، اما مشهورترین کارش یعنی «میدل مارچ» را در ۵۲سالگی (۱۸۷۱) منتشر کرد. برام استوکر (۱۸۴۷-۱۹۱۲) نویسندۀ معروف ژانر وحشت هم اولین کتابش را در ۴۳سالگی (۱۸۹۰) منتشر کرد اما «دراکولا»ی مشهور را در ۵۰سالگی (۱۸۹۷) چاپ شد و به اوج شهرت رسید.
@ehsanname
مورد آنا سِوِل (۱۸۲۰-۱۸۷۸) هم جالب است. مادر او نویسندۀ داستانهای کودک بود و سِول در تمام عمر فقط کتابهای او را ویرایش کرد تا اینکه اثر خودش، یعنی «زیبای سیاه» را بعد از سالها کار در ۱۸۷۷، در ۵۷سالگی و فقط ۵ ماه قبل از مرگش منتشر کرد. این کتاب یکی از پرفروشترین کتابهای کودک در دنیا است.
ریموند چندلر (۱۸۸۸-۱۹۵۹)، یکی از مهمترین پلیسینویسان هم در یک شرکت نفتی حسابدار بود که در ۱۹۳۲ اخراج شد. اولین داستان کوتاهش را یک سال بعد از آن نوشت و اولین رمانش «خواب گران» را که اولین حضور کارآگاه مارلو است، در ۱۹۳۹ و در ۵۱سالگی منتشر کرد.
چارلز بوکوفسکی (۱۹۲۰-۱۹۹۴) هم اگرچه شعر و داستانهای کوتاه پراکندهای چاپ کرده بود، اما تا ۱۹۶۹ که یک انتشاراتی با او قرارداد مادامالعمری با حقوق ماهی ۱۰۰ دلار بست، در اداره پست کار میکرد. اولین رمان بوکوفسکی هم اسمش «پُستخانه» است که در ۱۹۷۱ و ۵۱سالگی او منتشر شده.
سو مونک کید (متولد ۱۹۴۸) هم سالها به کار پرستاری و تدریس پرستاری مشغول بود تا اینکه در سال ۲۰۰۲ و ۵۴سالگی، اولین و مشهورترین رمانش «زندگی پنهان زنبورها» را نوشت که دو سال و نیم در فهرست پرفروشترینهای «نیویورک تایمز» بود.
@ehsanname
✍این هم چند نمونۀ ایرانی: محمد بهمنبیگی (۱۲۹۸-۱۳۸۹) معلم معروف عشایر، انتشار داستان-خاطرههایش را از ۷۰سالگی شروع کرد و «بخارای من ایل من» سال ۱۳۶۸ منتشر شد.
داریوش مهرجویی (متولد ۱۳۱۸) کارگردان معروف کشورمان هم بعد از موفقیتهای سینمایی اش در ۶۰سالگی به سمت رماننویسی آمد و اولین اثرش، «به خاطر یک فیلم بلند لعنتی» سال ۱۳۸۸ منتشر شد.
خانم فتانه حاج سیدجوادی (متولد ۱۳۲۴) هم اولین رمانش، «بامداد خمار» را در ۵۰سالگی و ۱۳۷۴ منتشر کرد که فروش و شهرت را یکجا برایش آورد.
7 807
@ehsanname
🔹فرزانه ابراهیمزاده: اینجا خانۀ آقا سیدعبدالله بهبهانی، یکی از دو پیشوای بزرگ جنبش مشروطیت ایران است؛ مردی که تهرانیان، او و سیدمحمد طباطبایی -دیگر پیشوای بزرگ مشروطه- را «سیدین سندین و آیتین حجتین» میخواندند.
در خانه سیدعبدالله بهبهانی بود که جلسات مخفیانه مشروطهخواهان برگزار میشد؛ در همین خانه بود که روضهخوانیهای مفصل با چاشنی اعتراض به استبداد قاجار ترتیب مییافت؛ در همین خانه بود که رایزنیهای مربوط به انتخاب نمایندگان نخستین مجلس شورای ملی صورت گرفت.
در همین خانه بود که پیشنویس قانون اساسی مشروطه را بررسی کردند؛ در همین خانه بود که پس از فتح تهران «یک دولت بدون مسؤولیت يا یک اداره امور عمومی» به ریاست سیدعبدالله بهبهانی تشکیل شد. در همین خانه بود که آقا سیدعبدالله را به ضرب ۹ گلوله به قتل رساندند. همین خانه بود که رهبران مشروطه از باقرخان و ستارخان تا مشیرالدوله و سردار اسعد و سپهسالار اعظم و .... به مجلس تعزیت بهبهانی نشستند....
به عکس دوباره نگاه کنید. این عکس خانه سیدعبدالله بهبهانی در ۱۷ سال پیش است که حال و روزی به مراتب بهتر از امروز داشت! خانهای که میتوانست «خانه مشروطه» ایران در زادگاه مشروطه یعنی تهران باشد.
bit.ly/2LHWEm8
این عکس را حمیدرضا حسینی گرفته و توضیح داده: "آخرین بار این خانه را دو سال پیش، صبح یک روز تعطیل دیدم. پشت دیوارهای خانه در بازار آهنگران، یک مشت ساقی مشغول خرید و فروش مواد بودند و جماعتی معتاد، خردهریزهای بیارزش خود را میفروختند تا با پولش مواد بخرند.
در آن میان، زنی میانسال، چادر به سر و روگرفته از مقابلشان رژه میرفت و پیشنهاد میداد! از قرار ۱۵هزار تومان که پنج تومانش به «بپّا» میرسید. این آقای بپا، موبایل به دست سرِ بنبست مجاور خانه بهبهانی میایستاد تا کار در دالان متروک انتهای کوچه تمام شود....
خلاصه، همه جز من و رفیقم که دوربین به دست، مات و مبهوت نظارهگر بودیم، در کار خرید و فروش بودند. بازار است دیگر! به طرفةالعینی، دو مأمور نیروی انتظامی با موتور مقابلمان ترمز کردند و سؤال که اینجا چه میکنید؟ مجوزی داشتیم که نشان دادیم.
پرسیدیم میان این جماعت، کسی را مستحقتر از ما برای سؤال و جواب نیافتید؟! گفتند: شما را از دور دیدیم و نگران شدیم که بلایی سرتان بیاورند. اینجا روزهای جمعه در قرُق معتادان و جیببرها و روسپیان است و ما ناتوان از جمع کردنشان. آمدیم تا حداقل هوای شما را داشته باشیم."
«کاش کسی هم بود که هوای خاطرات این شهر را داشته باشد...» این را حمیدرضا حسینی در پایان یادداشتش نوشت و من اضافه میکنم چند قدم پایینتر خانۀ پدری یکی از اعضا و البته رییس چند دوره شورای شهر بود که به همتش موزۀ برادر نامدارش شد و دریغ از نگاهی به خانه همسایه.
📌رشته توئیت، شروع از اینجا:
twitter.com/febrahimzade/status/1024368652030812160
7 807
🗓 اول آگوست، زادروز هرمان ملویل، شاعر و داستاننویس آمریکایی است که داستان «موبی دیک یا نهنگ سفید» او را همه میشناسیم. کتابی که جزو کلاسیکهای ادبیات انگلیسی است، ویلیام فاکنر گفته آرزو داشته این کتاب را او نوشته بود، دیاچ لارنس آن را بهترین کتاب در مورد دریا لقب داده، خوزه مورینیو آن را الهامبخش زندگیاش دانسته، ... با این حال باور کنید یا نه، ملویل خودش هیچ خیری از این کتاب ندید و انتشار آن برایش یک شکست بزرگ بود.
@ehsanname
«موبی دیک» در اکتبر ۱۸۵۱ در لندن و نوامبر همان سال در نیویورک به چاپ رسید. ملویل هم سپتامبر ۱۸۹۱ درگذشت. در طول این ۴۰ سال، کل فروش این رمان در انگلستان ۵۰۰ نسخه و در آمریکا ۳۲۱۵ نسخه فروخت و کل درآمد ملویل از این کتاب شد ۱۲۶۰ دلار (یعنی سالی ۳۱.۵ دلار). در چاپهای ۱۸۹۲ و ۱۸۹۸ هم بیوۀ ملویل ۸۱ دلار دیگر دریافت کرد.
البته ملویل در زمان خودش چندان پرفروش نبود، اما «موبی دیک» وضعش از بقیه هم خرابتر بود. برای مقایسه، کتاب اول ملویل، یعنی «تایپه» و داستان زندگی در جزیرۀ آدمخوارها (در ایران توسط پرویز داریوش ترجمه شده) در انگلستان ۶۷۲۲ نسخه و در آمریکا ۹۵۹۸ نسخه فروخته بود.
با همۀ این حرفها «موبی دیک» یک نمونه از پایان خوشِ کلاسیک است. اقبال و توجه به این کتاب از دهۀ ۱۹۲۰ شروع شد و حالا هر سال چند دههزار نسخه از آن فروش میرود.
bit.ly/2vw60Xg
📌آمار فروش کتابهای ملویل در زمان حیاتش، اینجا:
www.mhpbooks.com/herman-melvilles-book-sales-in-his-lifetime/
🔻لوگو گوگل برای سالگرد نشر «موبی دیک» در ۲۰۱۲
7 807
☑️هست بالاتر از سیاهی رنگ
✍️احسان رضایی: امید؟ توی این وضعیت؟! یعنی تو این مملکت زندگی نمیکنید؟... خب بله، دقیقاً در همین وضعیت. ما هم در همین جامعه زندگی میکنیم و مثل شما هر روز و بلکه هر ساعت، خبرها را میشنویم و میفهمیم معنای این اعداد و ارقام یعنی چی و چه تعداد از مشاغل خردهپا و کار و کسبهای کوچک توی این وضعیت صدمه میبینند و چند نفر شرمندگی پیش زن و بچه میبرند. همه اینها درست، اما نکته اینجاست که دقیقاً همین وضعیت آشفته است که نیاز به امید و امیدواری را توجیه میکند. با بحرانی که شکل گرفته، میشود دو جور برخورد کرد. یک برخورد و واکنش، همین حرف ها و جوکهایی است که در شبکههای اجتماعی دست به دست میشود و مدام وعدۀ بدتر شدن اوضاع را میدهد. یک روش هم آن است که بگردیم و ببینیم تا دیگران در چنین مواقعی چه کردند و چطور از طوفان بحران به سلامت گذشتند؟ خب از این حیث، دست و بال تاریخ پر است. نوشتهاند روزولت در بزرگترین بحران اقتصادی امریکا با شعار «تنها چیزی که باید از آن بترسیم، خود ترس است» مردم را به همکاری دعوت کرد و چرچیل وقتی که در زمان جنگ جهانی دوم به نخستوزیری رسید خطاب به ملت گفت: «چیزی برایتان ندارم جز خون و اشک و عرق و کار سخت.» اصلاً بگذارید یک قصۀ دیگر برایتان بگویم. نلسون ماندلا، رهبری که آفریقای جنوبی را از شر آپارتاید خلاص کرد در زندگینامهاش تصویری عجیب از دوران زندانش تعریف کرده. میدانیم که ماندلا ۲۷سال در یک جزیرۀ خالی از سکنه زندانی بود. ۲۷سال شوخی نیست. خودش یک عمر است. آن هم نه زندان معمولی که بنا به نقل ماندلا شرایط زندانش طوری بوده که زندانبانها حتی نمیگذاشتهاند که زندانیها سرود بخوانند و موقع خواندن شعر و آواز با باتوم به میلهها میکوبیدند، چون فکر میکردند ممکن بوده آواز خواندن به زندانیها امید بدهد. اما ماندلا ناامید نشد. هر اسم مهم دیگری را هم که در تاریخ سراغ کنید، با امیدواری موفق شده است. البته که رنجهای هیچ کس را نمیشود با دیگری مقایسه کرد، اما فرمول امیدواری را میشود همه جا به کار برد. من کارشناس اقتصادی نیستم و فقط میدانم که در مورد قضایای اقتصادی این روزها، مسئولان وظیفه دارند که تصمیمات درست بگیرند و بر روشهای غلط اصرار نکنند. این درست، اما ما شهروندان هم وظیفه و مسئولیتی داریم. چیزهایی نظیر گران نفروختن کالاهایی که با قیمت قبلی تهیه شده، به دولت ربطی ندارد. اینکه حواسمان به همدیگر باشد. به فکر آیندۀ بچههایمان باشیم و سهم کتاب و اقلام فرهنگی آنها را از بودجۀ خانواده کم نکنیم. مسئولیتهای اجتماعی را فراموش نکنیم. به دیگران امید بدهیم. قدر کارها و مهربانیهای کوچک را بدانیم ... و یادمان باشد آنها که بذر ناامیدی را میکارند، فقط به بحرانیتر شدن اوضاع کمک میکنند. گسترش چنین جوی به تلاش برای حفظ خود بدون توجه به موقعیت دیگران منجر میشود. همیشه در آتشسوزیها، بخشی از آمار کسانی که جانشان را از دست میدهند، نه به خاطر آتش و بلکه به خاطر ازدحام و ماندن زیر دست و پای دیگران است. حداقل حواسمان به این قربانیها باشد.
@ehsanname
📌یادداشت در روزنامه «ایران» پنجشنبه ۱۱ مرداد
http://iran-newspaper.com/newspaper/item/476518
7 807
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
این روزها همه از هم میپرسند چه باید کرد. این سؤال، پاسخهای روشنی دارد. کارهای بسیاری هست که از عهدۀ ما برمیآید و در بهبود اوضاع مؤثر است. معجزهای رخ نخواهد داد؛ اما ما میتوانیم به کمک یکدیگر این روزهای سخت را که شاید سختتر هم بشود، از سر بگذرانیم، تا نوبت به روزهای خوب هم برسد. به هر حال «مرغ زیرک چون به دام افتد، تحمل بایدش».
مهمترین کاری که اکنون باید بکنیم، کنترل منفعتطلبیهای شخصی و فردی است. بحرانهای اقتصادی و اضطرابهای سیاسی، درک ملی را به حاشیه میرانند و جای آن را به سودهای پست و ناپایدار میدهند که نتیجۀ آن فاجعۀ ملی است. در تاریخ هر ملتی، سالهایی هست که به مثابۀ آزمون تاریخی برای آن ملت است. در این سالها آنچه نجاتبخش است، درک ملی و پرهیز از سودجوییهای فردی است. در غیبت درک ملی، هر ایرانی تبدیل به بمبی ویرانگر برای اقتصاد و رفاه و آیندۀ کشور میشود. مهربانی و نوعدوستی، اگر وقت معینی داشته باشد، همین روزها و سالها است. تا اطلاع ثانوی، مردم ایران هیچ دادرسی جز خودشان ندارند. از نصیحت مسئولان ناامید نمیشویم، اما آنان اگر هم بخواهند و اراده کنند، نمیتوانند مسائل کشور را در کوتاهمدت حل کنند؛ چون نخست باید به تغییرات شناختی و ساختاری و سراسری تن دهند که فعلا ممکن نیست. توقع انصاف و انعطاف از عوامل برونمرزی بحرانها نیز بیهوده است. آنها اگر نوعدوست هم باشند، نوعدوستیشان را به پای مردم کشورشان میریزند، نه کشوری بیگانه که شعار رسمی آن، مرگخواهی برای کشورهای دیگر بوده است.
بیایید تا میتوانیم بر هم آسان بگیریم؛ به یکدیگر اعتماد کنیم؛ دستهای همدیگر را بگیریم و رها نکنیم؛ پشتیبان هم باشیم؛ شادی و برخورداری دیگری را شادی و برخورداری خود بدانیم و میهنپرستی را تجربه کنیم. همۀ ملتهایی که اکنون از رفاه و آسودگی بیشتری برخوردارند، چنین روزهایی را از سر گذراندهاند و اکنون به گذشتۀ خود افتخار میکنند. بیایید چنان رفتار کنیم که آیندگان به ما افتخار کنند. فراموش نکنیم که ما روزگارانی بسیار ناگوارتر از این نیز داشتهایم؛ اما در زمانی اندک، روزگاری دیگر آفریدهایم. از سقوط اصفهان، پایتخت سلسلۀ صفوی، در سال ۱۱۳۵ق، که جنگ و قحطی را به جایی رساند که یادآوری آن نیز دلها را غرق بهت و اندوه میکند، تا پیروزی سپاه نادری بر لشکر ۸۰۰ هزار نفری گورکانیان هند، حدود ۱۶ سال فاصله است؛ یعنی کشوری که در برابر لشکر ۲۰ هزار نفری محمود افغان به زانو درآمد و یکی از سختترین و فاجعهآمیزترین دوران خود را آغاز کرد، ۱۶ سال بعد توانست یکی از بزرگترین امپراتوریهای جهان را تسلیم کند و مرزهای کشور را به جایی برساند که تنها با مرزهای ایران باستان، قابل قیاس است.
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفتهاند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشتهاند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
رضا بابایی
۹۷/۵/۸
@RezaBabaei43
7 807
📚ماجرای مخفی کردن «کلیدر» و رمان گمشدۀ دولتآبادی
@ehsanname
محمود دولتآبادی، متولد ۱۰ مرداد ۱۳۱۹ در سبزوار است. خبرگزاری ایبنا به مناسبت تولد این نویسندۀ معروف سراغ او رفته و به بازخوانی ماجرای دستگیری و زندانی شدن او در سال ۱۳۵۳ که به یک حبس دو ساله منجر شد رفته است. دولتآبادی در آن زمان در کانون پرورش فکری و هنری کودکان کار میکرد و زمان دستگیری مشغول بازی در تئاتری با نام «در اعماق» (به کارگردانی خانم مهین اسکویی) هم بود. آیا اینها دلیل دستگیری او بود؟ نمیدانیم. خودش هم به اینبا گفته که دلیل زندان دو سالهاش را نفهمیده: «به من توضیحی ندادند که جرمم چیست! فقط وقتی من پرسیدم برای چه مرا گرفتهاید، گفتند: کتابهایی که تو نوشتی در خانهی تمام کسانی که ما بازداشت کردهایم، پیدا شده است.» دولتآبادی در این مصاحبه از جزئیات دستگیری و بازجوییهایش گفته و از نگرانی برای آثار منتشر نشدهاش. بخشی را که مربوط به «کلیدر» و رمان گمشدۀ «پایینیها» است، بخوانید:
bit.ly/2Ma5k0O
🔹حسین برادرم میدانست من دو اثر در دست نگارش دارم. یکی «کلیدر» و دیگری «پایینیها» بود. راستش ابتدا نگران بودم؛ اما شنیدم حسین همان روز دویده و نوشتهها را برداشته برده تا ازشان مراقبت کند، دیگر خیالم راحت شد که حسین ترتیب کارها را میدهد. همسرم در آن ایام در بیمارستان کار میکرد، همسرم را پیدا کرده بود. به خانه ما رفته بودند و دو بسته از دستنوشتههایم را از خانه برداشته و آنها را به جایی امنی برده بود. من به حسین اطمینان داشتم و میدانستم که از آنها مراقبت میکند، اما تا بفهمم حسین کارها را برده، نگران سرنوشت داستان «کلیدر» بودم و میترسیدم این اثر از دست برود. در واقع کاری از دستم برنمیآمد و در آن فاصله مدام نگران بودم که نکند مامورها زودتر به خانه برسند و «کلیدر» را ضبط کنند. این نگرانی تا دو سه ماه همراهم بود.
منتظر شدم تا زمان ملاقات برسد. کمیته مشترک ضد خرابکاری ساواک به هر کسی ملاقات نمیداد؛ اما بالاخره دو سه هفتهای گذشت و پدر عزیزم آمد. پدرم، مادر، همسر و پسرم سیاوش را آورد. سیاوش آن زمان کمتر از سه سال سن داشت و در تمام آن مدت به هم بازیهایش گفته بود، پدرم در کرمان است. شهری که یکی از اجرای من بود در نمایش. اولین ملاقات در هفته دوم بود در کمیته که میخواستند خانوادهام را مطمئن کنند که سالم هستم و شکنجه نشدهام. ملاقات بعدی در ماه دوم - سوم بازداشتم در زندان قصر بود.
ملاقات در آن زمان به این شکل بود که در دو طرف کوچۀ میلهها میایستادیم و هر دو پشت میله بودیم و چند پاسبان هم در کوچۀ بین میلهها قدم میزدند. پدرم آمد و گفت فرشها را فرستادم رفت. آنجا بود که فهمیدم دستنوشتهها از آن قضیه جان سالم به در برده و آن لحظه را همچنان در خاطر دارم. برادر عزیزم، حسین بعد از اینکه فهمید به من ملاقات دادند و پیبرد که حالم خوب است و اذیت نشدم، میرود نوشتهها را به شهرستان میبرد، آنجا داخل چند بسته نایلون و پارچه میگذارد تا آسیب نبیند و در یک پیت حلبی زیر خاک پنهان میکند و برمیگردد سرکارش. هنوز دستنوشتههای اولیه «کلیدر» با آثاری از آبخوردگی و زنگزدگی را دارم.
[...] بعد از چند روز از آزادی، حسین برادرم آثارم را برایم آورد. دو بسته را باز کردم و دیدم دستنوشته رمان «پایینیها» نیست. پرسیدم: «پس رمان «پایینیها» کجاست؟!» حسین رنگش مثل گچ سفید شد و گفت: «پایینیها کدام است؟ من همین دو بسته را دیدم و برداشتم پنهان کردم.» گفتم: «برادر من آن یکی رمان جدا بود و یک حجمی داشت در حدود چهارصد - پانصد صفحه آچهار.» او گفت که میدانسته مشغول نوشتن دو رمان هستم و آن دو بسته را برداشته و از خانه زده بیرون. فکر کرده بود هر بسته یک کار است. دیگر نیافتمش و معلوم نشد که دستنوشتههای آن رمان چه شد؟
«پایینیها» داستان کارگری و زندگی پایین شهری بود. داستان آن به قول علما درباره اقشار پایینی جامعه بود و انصافا هم داستان جذابی بود. کارگران و مردم و قشر فقیر در آن بودند و الان دیگر چیز خاصی از آن در خاطرم نیست؛ یکی دو دفتر چرکنویس شاید مانده باشد ازش اما میدانم که در امور کار و زندگی طبقههای پایین جامعه بود. شاید ماموران در آن سالها «پایینیها»ی جامانده در خانه را پیدا کرده و خواندهاند و به خاطر آن بود که یک سال اضافه حبس کشیدم. گاهی فکر میکنم وقتی آن را خواندند، احتمالاً گفتهاند حبس او را افزایش دهید چون دادگاه اول یک سال حبس برید، دادگاه دوم افزوده شد به دوسال.
📌متن کامل مصاحبۀ شهاب دارابیان با دولتآبادی را اینجا بخوانید:
http://ibna.ir/fa/doc/longint/263836/
📸محمود دولتآبادی، در صحنهای از فلیم «گاو» (داریوش مهرجویی، ۱۳۴۸)
7 807
📊 یک کم آمار
@ehsanname
🔹کتابخانه مرکزی بریتانیا، فهرستی از کتابهای امانت گرفته شده از نیمه ۲۰۱۶ تا نیمه ۲۰۱۷ در کتابخانههای این کشور منتشر کرده است. طبق این آمار در این بازۀ زمانی رمان پرفروش «دختر در قطار» اثر پائولا هاوکینز بیشتر از هر کتاب دیگری امانت رفته. با این حال، بین نویسندگان پرخواننده، جیمز پترسون، نویسندۀ آمریکایی با رمانهای متعددش از نظر تعداد دفعات امانت کتابهایش رکورددار بوده. پترسون از آمار سال ۲۰۰۶-۲۰۰۷ همینطوری در صدر جدولِ بیشترین تعداد امانت از کتابهای یک نویسنده است و ظرف این ۱۱سال، کتابهایش ۲۲میلیون بار امانت رفته [یعنی سالی یک میلیون بار].
📌 www.bl.uk/press-releases/2018/july/plr-loans-announcement-2016-17
🔸برای مقایسه، آماری را که جناب علیرضا مختارپور، دبیرکل نهاد کتابخانههای عمومی کشور، از نویسندگان محبوب ایرانی در کتابخانههای عمومی داده است بخوانید: یکی از ۱۰ کتاب پرامانت که از کتابخانههای عمومی دریافت میشود، مجموعه «قصههای خوب برای بچههای خوب» نوشته مرحوم مهدی آذریزدی است. در سال ۱۳۹۵ طبق آمار هر جلد از این کتاب ۱۲هزار بار امانت داده شد. [مجموعه «قصههای خوب برای بچههای خوب» ۸ جلد است و با حساب ۱۲هزار بار امانت هر جلد، میشود ۹۶هزار بار امانت بردن کتابهای مرحوم آذریزدی.]
📌 farsnews.com/news/13970414000686/
🔺برای تکمیل این مقایسۀ ساده داشته باشید که جمعیت بریتانیا ۶۶میلیون نفر است و بیشترین تعداد امانت گرفتن کتابهای یک نویسنده در سال یک میلیون نوبت است، در برابر جمعیت ایران ۸۰میلیون نفر است و کتابهای نویسندۀ محبوبش ۹۶هزار بار در سال امانت میرود.
7 807
😥کی برای شازده کوچولو گریه کرد؟
@ehsanname
امروز (۳۱ جولای) سالگرد آخرین پرواز آنتون دو سنت اگزوپری، خالق «شازده کوچولو» است که به عنوان سالگرد درگذشت او هم درنظر گرفته میشود. اطلاع غلطی که در فضاهای مجازی درباره اگزوپری زیاد دست به دست میشود، ماجرای مرگ اگزوپری و گریه گزارشگر راديو آلمان در وقت اعلام خبر مرگ خلبان دشمن است. داستانی که میگوید روزی که هواپیمای اگزوپری هدفِ ضدهوایی نازیها قرار گرفته، گوینده رادیو آلمان همچین متنی را خواند: «ساعاتی پیش هواپیماهای دشمن مواضع ما را مورد حمله قرار دادند. در این عملیات خساراتی به مواضع ما رسید و چند فروند از هواپیماهای دشمن توسط پدافند خودی منهدم شدند. لازم به ذکر است که خلبان یکی از این هواپیماها...» بعد گزارشگر سکوت کرده و بعد از چند ثانیه با بغض ادامه داد: «... خلبان یکی از این هواپیماها، آنتون دو سنت اگزوپری، نویسنده شهیر و خالق داستان شازده کوچولو بود.» چون که آن افسر جوانی که خبر را میخواند، مترجم شازده کوچولو به زبان آلمانی بود.
داستان متاثرکنندهای است، اما متاسفانه واقعیت ندارد. اگزوپری، ۳۱ جولای ۱۹۴۴ برای آخرین بار از باستیا، شهر کوچکی در جزیره کرس فرانسه، پرواز کرد و به احتمال قوی همان روز هواپیمایش سقوط کرد. در این زمان یک سال از انتشار «شازده کوچولو» میگذشت. خودتان میتوانید صفحه ویکیپدیای آلمانیزبان «شازده کوچولو» را ببینید که اولین ترجمه این داستان به زبان آلمانی، در ۱۹۵۰ یعنی شش سال بعد از مرگ اگزوپری و در سوئیس منتشر شده است. مترجم هم کسی به اسم ژوزف لایتگیب (Josef Leitgeb) است که در زمان جنگ جهانی، در اوکراین خدمت میکرده. اما از این مهمتر اینکه، اصلا معمای مرگ اگزوپری تا سالها حل نشده بود که کسی، مترجم یا غیرمترجم او، بخواهد خبرش را اعلام کند. در دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ چند غواص و یک ماهیگیر، ادعا کرده بودند تکههای هواپیمایی را در اعماق آب پیدا کردهاند که متعلق به اگزوپری است، اما عاقبت در هفتم آوریل ۲۰۰۴، یعنی شصت سال بعد از ناپدید شدن اگزوپری بود که کارشناسان ارتش فرانسه رسما اعلام کردند قطعات هواپیمای مدل لاکهدلایتینگ P38 را در اعماق ۶۰متری ساحل نزدیک مارسی پیدا کردند و شماره سریال روی دم هواپیما (2734L) متعلق به هواپیمای اگزوپری است.
goo.gl/yUSSEJ
📌از یادداشت احسان رضایی در هفتهنامه «تماشاگران امروز» شماره ۱۰۹
7 807
➕ https://goo.gl/E7C6VD
🌱 همایون شجریان توییت کرده که
«عزیزان، در این ایام که چون سیاوش در گذر از آتش هستیم نمیدانم چه کنیم تا حالمان کمی به شود، چنانچه مشکل مجوز نباشد سراپا در خدمتم تا بدون هیچ انتفاعی کنسرت خیابانی گسترده برای شما عزیزان اجرا کنم، شاید دلمان در کنار یکدیگر آرام گیرد ...»
🌱 و سمیه توحیدلو چه خوب در این باره نوشته:
«هرچقدر بنویسیم و تحسین کنیم چنین همدلیهایی را کم است
جامعه نیازمند چنین همدلیهاییست،
تشویق کنیم که فراگیر شود
هرکس هرچقدر که وسع امیدآفرینی دارد باید که به میدان بیاید»
🔶 @mmoeeni1
7 807
آگهی فروش قلعۀ سیصدساله در دیوار!
(تا ما سرگرمِ دلار و امریکا بودیم، قلعه را گذاشتند برایِ فروش!)https://divar.ir/v/jS1kEIDlY?ref=android
7 807
دانشنامهٔ دانشگستر عکس لویی فردینان سلین را برای مدخل «فرهاد غبرایی» استفاده کرده است.
این عکس را مهران موسوی از ویراست اول این دایرةالمعارف برداشته است.
@kaaghaz
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
