ch
Feedback
رويش

رويش

前往频道在 Telegram
357
订阅者
无数据24 小时
+17 天
-230 天
帖子存档
sticker.webp0.50 KB

🌞 خدایا برای مردم ایران و برای مردم جنوب ایران، کاری کن. مردمی که از نفت، فقط دودش را دیدند و جنگش را و باروتش را... مردمی که کنار زیباترین و باوقارترین خلیج دنیا، به جای زیستن، دائما آماده‌ی نبرد بودند. که کاش هرگز هسته‌ای و نفتی وجود نداشت و بشر فکر دیگری به حال خودش می‌کرد تا برای خوشبختیِ عده‌ای در گوشه‌‌ای از جهان، عده‌ی دیگری در گوشه‌ی دیگری از جهان نگون‌بخت نمی‌شدند. که همانا هر خاکی که داراتر بود، مردمانش ندارتر بودند و هر کشوری که به سیاست پرداخت، مردمانش زندگی را باختند... که از گنج این خاک، فقط جنگ و رنجش نصیبِ ما شده‌بود. خدایا خودت مراقب مردم جنوب ایران باش و خودت تمام جنگ‌ها و جنجال‌های جهان را ختم به خیر کن. خسته‌ایم از این کشمکش‌های تکرار شونده. غمگینیم، نگرانیم و بلاتکلیف؛ دلمان کمی آرامش و صلح می‌خواهد. #نرگس_صرافیان_طوفان

4_5922263664957593990.mp37.21 MB

4_5961065503316254873.mp34.31 MB

🌞 چنگیز خطاب به سلطان محمد خوارزمشاه؛ شما جنگ را انتخاب کردید چنگیزخان مغول پس از یکپارچه کردن اقوام مغول و تارومار کردن تاتارها، قلمرو خود را تا مرزهای خوارزمشاهیان «ایران» گسترش داد. با اینکه ایران هدف جذابی برای تصرف و کسب غنائم فراوان بود، اما چنگیزخان پیش‌تر نمی‌رود و دست از جنگ می‌کِشد! چرا که او کار جدیدی آموخته است! چنگیزخان کشف کرده بود که سرزمینش در مسیر جاده ابریشم قرار گرفته و او می‌تواند زندگی مردمش را بدون خونریزی و با تجارت، دگرگون کند! چنگیز تصمیم می‌گیرد تعدادی سفیر نزد همسایه خود سلطان محمد خوارزمشاه بفرستد. ۱۵۰۰ شتر به همراه بیش از ۴۰۰ بازرگان و سه نفر فرستاده مخصوص با هدایای ویژه، در قالب یک کاروان بزرگ به سمت ایران حرکت می‌کنند. ابن اثیر می‌نویسد؛ «کاروان در نظر غایرخان، حاکم محلی و طماع شهر اُترار (یکی از شهرهای مرزی خوارزمشاهیان در شمال شرقی ایران) چنان باشکوه و پُرزرق و برق بود که او نتوانست از آن چشم‌پوشی کند و اقدام به توقیف کاروان کرد.» غایرخان به سلطان محمد می‌نویسد؛ «کاروانی از بازرگانان مغول، قصد ورود به قلمرو شاهنشاهی دارند، با آنها چه کنم؟» سلطان با کم‌خردی پاسخ می‌دهد؛ «فرض کن این فرستادگان مغول، جاسوس هستند! جز قتل عام کردن می‌توان حکمی در مورد جاسوسان صادر کرد؟!» غایرخان که منتظر چنین پاسخی بود تا اموال کاروان را تصاحب کند، بلافاصله تمامی بازرگانان و سفرای مغول را قتل عام و اموال آنان را با حکومت مرکزی تقسیم می‌کند. خبر به چنگیزخان می‌رسد. او خود را کنترل می‌کند و این قتل عام را یک حادثه به سبب عدم شناخت دو همسایه از یکدیگر می‌خواند. چنگیز کاروان دوم را همراه با پیام دوستی نزد دولت خوارزمشاهیان می‌فرستد. بازرگانان، از ترسِ خود برای رفتن به ایران به چنگیزخان می‌گویند. چنگیز به آنان اطمینان داده و از آنان می‌خواهد باکی به دل راه ندهند. اما کاروان دوم نیز توقیف شد و بازرگانان مغول کشته و هدایا و اموال بازرگانان غارت می‌شود. علاوه بر اینها غایرخان به جهت تحقیر سفرای چنگیز، فرمان می‌دهد، سبیل سفیران را تراشیده و آنان را برهنه از شهر بیرون کنند! چنگیز خشمگین شده و آخرین پیام را توسط پیکی به سلطان محمد می‌فرستد که بسیار ساده ولی ترسناک بود. او می‌نویسد: «شما جنگ را انتخاب کردید» بی‌تدبیری سلطان محمد خوارزمشاه در برخورد با همسایه‌ای که قصد فعالیت آزاد تجاری داشت، فاجعه مغول را به بار آورد. فاجعه‌ای که بگفته مورخ روسی ولادیمیر بارتولد؛ "چشمی باز نماند تا برای مُردگان گریه کند.

🌞 بازنشر یک درد دل. نویسنده .گمنام آقای حاکمیت، حالمان بد است، ما بی‌حیا نشدیم، شما بی‌عدالت شدید خیابان‌های این شهر دیگر بوی زندگی نمی‌دهند. بوی دود می‌آید، بوی ناامیدی، بوی سیگار و مشروب و مخدرها و دخترانی که در هجده‌سالگی پیر شده‌اند. پسرانی که خندیدن را یادشان رفته و فقط بلدن مصرف کنند؛ مصرفِ «گل»، مصرفِ مشروب، مصرفِ امید. این جامعه آرام آرام دارد پوسیده می‌شود، نه از بی‌دینی مردم، از بی‌عدالتی صاحبان قدرت. سال‌ها گفتند حجاب، گفتند ظاهر، گفتند غیرت. اما کسی نگفت نان. کسی نگفت عدالت. کسی نپرسید این جوانِ بیکار چطور مرد بماند؟. این دخترِ تنها چطور پاک بماند وقتی در هر کوچه دست‌هایی از تاریکی بیرون می‌آید و امید را می‌دزدد؟. ای کاش فقط روسری‌ها افتاده بود؛ اما لباس افتاده. ایمان افتاده. اعتماد افتاده. اخلاق زیر پای فقر له شده است. در این خاک، هرچه فقر بیشتر شد، موعظه هم بیشتر شد؛ هرچه سفره‌ها کوچک‌تر شد، خطبه‌ها بلندتر شد. اما مردم گوش نمی‌دهند؛ نه از لجاجت، بلکه از درد. از بس وعده شنیدند و چیزی ندیدند. از بس عدالت را بر زبان دیدند و رانت را در عمل. حالا ببین؛ جوانی که باید در کارخانه باشد، در پارک و انزوا است و دود می‌کشد. دختری که باید معلم باشد، در اینستاگرام می‌رقصد. پیرمردی که باید پناه باشد، دنبال شکارِ جوانی ست. و همه وانمود می‌کنند که عادی است. اما نیست. هیچ چیز دیگر عادی نیست. این کشور دارد آرام آرام از درون می‌سوزد. آتش نه از غرب آمده، نه از ماهواره، از ظلم آمده. از نانِ نابرابر، از فرصتِ نابرابر، از بی‌عدالتی از وعده‌هایی که نان نشدند و سخنانی که صداقت نداشتند. جامعه‌ای که دروغ در آن عادت شود، ایمانش می‌میرد. جامعه‌ای که عدالت در آن فراموش شود، عفتش از دست می‌رود. نه با فحشا، با ناامیدی. فحشا فقط شکل ظاهریِ ناامیدی است. وقتی دختری بداند پاکی‌اش نان نمی‌شود، وقتی پسری بداند غیرتش کار نمی‌شود، وقتی ایمان خرج ندارد، همه چیز فرو می‌ریزد. شما می‌گویید دشمن تهاجم فرهنگی کرده؟ اما دشمن از درون آمده. از پشت تریبون‌هایی که سال‌ها از عدالت گفتند و رانت خوردند. از اتاق‌هایی که درباره‌ حجاب تصمیم گرفتند اما درباره‌ معیشت و نان سکوت کردند. ما بی‌حیا نشدیم، شما بی‌عدالت شدید. ما بی‌دین نشدیم، شما دین را بی‌اعتبار کردید. ما خیانت نکردیم، شما اعتماد را کشتید. و امروز، دختران ما با وقیح ترین شکل با سیگار و مخدری در دست در خیابان می‌گردند چون هیچ پناهی برای گریه‌شان نمانده است. تا عدالت برنگردد، حجاب هم برنمی‌گردد. تا صداقت زنده نشود، ایمان زنده نمی‌شود. تا رانت هست، فساد هست، و تا فساد هست، بی‌عفتی هم هست. و اگر اینگونه ادامه دهید بدتر هم خواهد شد . جامعه را با گشت ارشاد نمی‌شود نجات داد، بلکه با بازگرداندنِ کرامت انسان. با نانِ پاک، با وعده‌ی صادق، با عدالتِ واقعی. ما هنوز هم می‌خواهیم مؤمن باشیم، اما به چیزی که دیده نمی‌شود نمی‌شود ایمان داشت. عدالت را نشان دهید، تا ایمان بازگردد.                      

sticker.webp0.33 KB

AlirezaFs-Gisoo Parishan(Remix).mp37.47 MB

Sirvan Khosravi - Oon Rooza Ro Mikham.mp38.79 MB

🌞     چاره ای نیست، برای آن که ادامه دهیم لازم داریم به‌همدیگر نگاه کنیم ساعتها؛ نیاز داریم به روی هم لبخند بزنیم، بارها؛ برای آن که بتوانیم محبت‌مان را در درون خودمان پرورش دهیم، برای آنکه از عاطفه‌ انسانی‌مان دور نشویم، چاره ای نداریم که به همدیگر عشق بورزیم ازدل و جان؛ حتی اگر بارها با همدیگر درگیر تنش، بحث یا اختلاف نظر شویم، حتی اگر عصبانی یا ناراحت شده و یا دعوا کنیم، بازهم باید ادامه دهیم. زندگی خمیری ست که به تمام این ها نیاز دارد تابا تجربیات بیشتری بتواند خودش را ورزیده تر و ما را قوی ترکند ان هم در برابر تمام مشکلاتی که آدمی را درهم می شکند یا فرسوده اش می کند. یا موانعی که بین مان ، قد علم می کند تاکه دوری و سردی بیاورد. چاره ای نیست، من و تو، "ناگزیریم" حرف همدیگر را بفهمیم حتی اگر زبان واندیشه مان متفاوت باشد. حتی اگر هنوز به همزبانی دلی و ذهنی نرسیده باشیم، حتی اگر با دو زبان بیگانه باهم گفت وگو کنیم اما باید آن قدر با همدیگر کلنجار برویم تا به جایی از تعادل برسیم، اگر که باور  و دوست داریم کنار هم بمانیم. "ماندن "، ایستادن نیست، سوختن و ساختن نیست، "ماندن"، فقط بودن نیست،  "ماندن" ، "شدن" ست، از چیزی که بودیم به چیزی که می شویم، از ایستادن پای انسانیت مان، دلمان و باورمان، از "راحت رد شدن" بگذریم و همدیگر را تاب بیاوریم تابِ زیستنِ مهربانانه ای را که عزم و اراده می خواهد. پنج شنبه را مغتنم بشماریم برای یادکرد از آنان که به ما عشق و مهرورزی آموختند و آرام و بی صدا به سوی عالم بالا بال گشودند تا نام و یادشان چون ستاره ای در آسمان خاطرمان درخشان بماند. نامشان پایدار و یاد نیکشان ماندگار آخر هفته تان به مدد همدلی و همنوایی و هم رایی مملو از نشاط و طراوت باد.                     

AlirezaTalischi-AzMaGoftanBood.mp34.45 MB

حمید هیراد - عشق اول.mp33.65 MB

حمید هیراد - عشق اول.mp33.65 MB

🌞     به یقین برای همه ما پیش آمده که حواسمان از پیرامون و دور و برمان پرت شود سرمان را کرده ایم در مشغله هاو گرفتاری هایمان و دیگر  دور و برمان را نمی بینیم؛       نه آدم ها را نه اتفاقات را و نه حتی محیط را وارد یک سیر ِپرشتاب ِگذارن شده ایم که اگر نَدَویم از آن جا می مانیم. که اگر جا بمانیم انگار تباه می شویم،شگفتا که درهمین شتاب زدگی، گاهی معنای زندگی را ازیاد می بریم و شادی ها و دلخوشی هایمان را جایی گم می کنیم. تمام هم و غم مان می شود کار و چیزهایی که می خواهیم به آنها برسیم ..     این همان حصار و قلعه ای ست که دورخود می سازیم و دیگران را فقط برای سرگرمی و پرکردن اوقات تنهایی و رفع نیازها و منفعت طلبی مان‌خواسته و به محیط پیرامونی هم فقط برای رسیدن به خواسته هایمان توجه می کنیم وقتش رسیده کمی هم آدم های اطراف مان را ببینیم آن طوریکه هستند، دردها،شادی ها، خواسته ها و حالشان را بفهمیم، برای یک بار هم که شده احوالشان را نه طبق عادت، که برای حفظ پیوندهای انسانی بپرسیم، پای خواسته هایشان بنشینیم که چرا معترضند، که چرا خشمگینند. که چرا احساس شادی ندارند... وقتش رسیده شهرمان ، محیط زیست مان و آنچه دارد دوروبرمان رخ می دهد را بهتر ببینیم،بی تفاوت یا تمامیت خواه نباشیم حساس باشیم که دارد چگونه بسیاری از چیزها رو به زوال می روند.. برای هم وقت بگذاریم و همدل و همراه و همنورد هم باشیم. عمرکوتاه است و دقایق زودگذر، تامی توانید همدیگر را بیابید و مهر بورزید. روزتان بر مدار و قرار عشق و  مهر و معرفت ومهرورزی و آبادی و آگاهی                       

2110415619_1774517302 (1).mp34.02 MB

🌞 صبحی تازه از راه رسیده و ما مسافران راه امروزیم با شوق به پذیره اش گام بردار و لبخند بزن تا من ای دوست ساعت ها تماشایت کنم ..بی وقفه ،بی پلک تا تمام خطوط چهره ات را در حافظه ام ، بسپارم لبخند بزن تا زندگی شبیه بهاری باشد ،لبریز از شکوفه و نگاهی سرشار از امید و دریچه ای برای شادبودن لبخند بزن مرا به دنیایی از عشق و مهربانی ببر ،به زلالی باور و خلوص صادق  ایمان وحجت نفَسی باش که دلیل بودن می خواهد زندگی بی لبخندت سراشیبی دشوار و سختی ست  به سمت پوچی ها... درود بامدادتان زیبا از شکوه مهر و تبسم آدینه تان شادمان و لبریز از نغمه وترنم                        

2110415619_1774517302.mp34.02 MB

sticker.webp0.34 KB

☀️ تراژدیِ آلفردو امروز اگر ترامپ بیاید در مقابل ایران زانو بزند و بگوید من تمامی تحریم ها را برمی دارم و از این به بعد کاری با موشکی و هسته ای شما ندارم ؛ آلفردو نخواهد پذیرفت و کاری خواهد کرد که ترامپ مجبور به ادامه تحریم شود زیرا که آلفردوها نفعشان در ادامه تحریم است. 🔹 *در ایتالیا جوانی به نام آلفردو دکه کوچکی داشت که در آن عرق‌ سگی می‌فروخت.* هر بطرى را به قیمت دو لیره می‌فروخت، هزینه تولید 1.8 لیره بود، هر روز 200 بطری می‌فروخت و درآمدش روزانه 40 لیره بود و با این 40 لیره با مادرش به دشواری زندگی می‌كرد. روزی دولت بنیتو موسولینی قانونی امضا کرد که فروش عرق سگی ممنوع شد و پلیس عرق‌فروشى‌ها را پلمپ کرد. آلفردو در پاركى سرگردان و بسيار غمگين بود، ناگهان یک نفر از پشت سرش گفت: هی آلفردو! خوب شد پیدات کردم امروز تمام عرق‌فروشی‌های شهر رو تعطیل کردند چیزی تو خونه داری به من بدی؟ به جای دو لیره، بهت 10 لیره مي‌دم. آلفردو سريع به خانه رفت یك بطرى در کیسه مشکی گذاشت و یواشکی دست مشتری داد و ده لیره گرفت و به مشتری گفت: اگه باز هم خواستی بیا و به دوستان قابل اعتمادت هم بگو، اسم رمز اينه: *"آقا ببخشید! دیروز بازی اینتر و یونتوس رو دیدید؟* روزهای بعد هم آلفردو به پارک می‌رفت هر روز تعداد مشترى بیشتر می‌شد در آمد او کم کم روزانه به 200 لیره رسیده بود او خانه خرید و برای مادرش خدمتکار گرفت و با ویتوریا نامزد کرد و دوستان جدیدی پیدا کرد! آلفردو کم‌کم شهرتش فزونی گرفت طوری که پلیس از افزایش ثروت او مشکوک شد که نکند که او به صورت مخفیانه عرق‌سگی می‌فروشد ماموری را برای تحقیق فرستادند، مامور فردایش برگشت و گفت نه قربان آلفردو هیچ قانون‌شکنی‌ای انجام نداده است! مامور دیگری را فرستاند و او هم همین را گفت! مامور دیگر هم همین را گفت و این‌گونه بود که خیال رئیس‌ پلیس راحت شد که مشکلی در کار نیست! ماموران برای حق‌السکوت روزانه 5 لیره می‌گرفتند! کم‌کم خود رئیس‌پلیس هم شروع به رشوه‌ گرفتن کرد. تا اینکه موسولینی به گسترش یک باند مافیايى مشکوک شد و اختیارات سازمان جاسوسی را برای نفوذ در مافیا افزایش داد اما افسوس که دیگر دیر شده بود! آلفردو مقاماتى را خریده بود که از قضا یکی از آن‌ها رئیس اطلاعات بود و برای آلفردو اطلاعات می‌آورد و مرتب موسولینی را در مورد مافیا گیج می‌کرد. آلفردو با متفقین متحد شد و زمینه سقوط موسولینی را فراهم کرد در نظام جدید، نخست‌وزیران توسط آلفردو نصب و عزل می‌شد در واقع همه سیاستمداران فهمیده بودند که *"پدر خوانده"* کیست. هر سیاستمدارى تلاش کرد که فروش عرق‌سگی را آزاد كند به شکل فجیعی ترور شد. عموم تصور می‌کنند که مافیا در فقدان قانون رشد می‌کند حال آنکه دقیقاً جریان برعکس است مافیا از قانون تغذیه می‌کند منتهی از یک قانون اضافی يا نامناسب! *هر جا قانون اضافه اى باشد مافیا آنجاست!* ما گرفتار، آلفردوها هستیم آلفردو ارز آلفردو خودرو آلفردو دارو آلفردو نفت و گاز و پتروشیمی آلفردو ارز دیجیتال آلفردو آلومینیوم آلفردو طلا آلفردو پست‌های مدیریتی مادام‌العمر

Babak Jahanbakhsh Mahe Man (1).mp37.14 MB