3 773
订阅者
-224 小时
+17 天
-1930 天
帖子存档
3 773
وقتی که همه فراموشم کردند، تو باز هم مرا به یادت بیاور، که مگر معنای دوست داشتن فراموش نکردن پیوسته نبود؟
@Momas1
3 773
نگاهش که میکردی خودش بود، حتی رفتار و حرف زدنش هم همان بود، اما انگار که دیگر چیزی از خودش در خودش سرجایش نبود، اتاقی که چیز کوچکی در آن جا به جا شده باشد و هرچقدر هم که چشم بگردانی نتوانی که پیدایش بکنی اما باز هم دیگر حس قبل را برایت نداشته باشد، انگار که کلماتی جانش را گرفته بودند و بهترین سعیش را میکرد که به روی خودش نیاورد و تا حدودی هم موفق شده بود، اما نه به طور کامل، که خیلی وقت بود که نتوانسته بود چیزی را به شکل کاملش برساند
@Momas1
3 773
و اندوه از آن چیزهاییست که تنها یک بار و برای اولین بارش در شکل واقعی ناراحت کنندهاش اتفاق میافتد و تکرارهای بعدیش تنها از سر به یاد آوردن خاطرهی اولین اندوه اتفاق افتاده است، همچون زخمی که در ظاهر خوب شده است و دیگر حتی اثری از آن هم باقی نمانده باشد و باز هم گاهی جای ناپیدای نامعلومش درد بگیرد و آدم هیچ کاری برای بهتر شدنش نتواند انجام بدهد
@Momas1
3 773
چیزها و کارها و حرفهایی که پیش از این هیچگاه نبودهاند و آدمها با هم درستشان کردهاند، همانها آدمها را به یاد هم میآورند، وگرنه که هیچ چیز تکراری و تکرار شوندهایی خاصیت به یاد آورندگی ندارد
@Momas1
3 773
چیزایی که به یادشون نمیاریم، بیشتر از چیزایی که به یادشون میاریم آزارمون میدن، که اونقدر که عادت کردیم همه چیز رو بچپونیم ته صندوقچههای فلزی زنگاری روزمرگیمون و وقتی که باز دوباره میریم سراغشون، از تمومشون فقط بوی نا و نفتالینشون باقی مونده و اندوههای نامعلومشون، جاهای خالی شدهای که حتی یادمون نمیاد قبلا با چی پرشون کرده بودیم
@Momas1
3 773
مهمانها میروند، آفتاب هم، و روز به انتهای خودش رسیده است و از تمام شلوغیها تنها سکوت مانده است و صدای جاروبرقی بر آشغالهای برجای مانده بر فرش و تِلِک تِلِک چند استکان به هم خورندهی در حال شسته شدن و تَلَق تَلَق کاردهای میوهخوری خالی کنندهی بشقابهای خالی شده و تِک تِک تکرار شوندهی باد در پشت پنجرههای بسته و دیگر سکوتی در انتظار رسیدن شب، و تاریکیی که آرام آرام همه چیز را به انتهای خودش میرساند بیآنکه تیتراژی برایش بالا آمده باشد
@Momas1
3 773
و دلتنگی از جنس بومرنگ است، که تا وقتی که حواست است، با تمام توانت پرتابش میکنی و از خودت دورش میکنی و همینکه یک لحظه حواست که نباشد با تمام توانش باز به سمتت بازمیگردد
@Momas1
3 773
سه دسته حرف داریم، اونایی که میدونیم چی هستن و میدونیم به کی میخوایم بگیمشون، اونایی که میدونیم چی هستن و نمیخوایم به کسی بگیمشون و اونایی که نمیدونیم چی هستن و میخوایم به کسی بگیمشون، که اولی آدم رو ادامه میده و دومی آدم رو خلاص میکنه و سومی آدم رو دچار
@Momas1
3 773
نقطههای بیبازگشت بیشتر از آنکه اندوهی بزرگ برای چیزهایی که اتفاق افتادهاند باشد، تنها مرثیههایی کوچک و انبار شده برای اتفاقهایی نیوفتادهاند که آدم نه دیگر توانی برای برگشتن از آن و به آن را دارد و نه میلی برای آن را، که بعد از آن همه چیز مثل قبلش خواهد بود و تنها دیگر هیچ چیزی برای آدم مثل قبلش نخواهد بود
@Momas1
3 773
Take me to the rooftop
منو (با خودت) ببر بالا پشت بوم
I wanna see the world when I stop breathing
دوست دارم وقتی آخرین نفسام رو میکشم دنیا رو ببینم
Turnin’ blue
کم کم دارم کبود میشم (نفسم بند میاد)
Tell me love is endless, don’t be so pretentious
بهم میگی عشق ابدیه ،بسه دیگه کم تظاهر کن
Leave me like you do
همونجوری که همیشه ترکم میکنی بازم ترکم کن
If you need me, wanna see me
اگه بهم نیاز داری و میخوای ببینی منو
Better hurry ’cause I’m leavin’ soon
بهتره دست بجنبونی چون من راهیام (دارم میمیرم)
Sorry can’t save me now
شرمنده که نمی تونم جلو مرگم رو بگیرم
Sorry I don’t know how
شرمنده که راهشو بلد نیستم
Sorry there’s no way out
شرمنده که دیگه راهی وجود نداره
But down
جز سقوط
Hmm, down
آره سقوط
Taste me, the salty tears on my cheek
منو مزه کن (ببوس)، اشکای شور رو گونههام جاری هستن
That’s what a year-long headache does to you
این اشکا عواقب یه سال تمام سر درد کشیدنه
I’m not okay, I feel so scattered
حالم خوش نیست احساس شکستگی میکنم
Don’t say I’m all that matters
الکی نگو من تنها چیزیم که برات اهمیت دارم
Leave me, déjà vu
ترکم کن، دژا وو
@Momas1
3 773
که از تمام روزهای خوب و روزهای بد، تنها روزهای خالیش باقی خواهند ماند، اتاقهایی با دیوارهایی پر از میخهای جایمانده و روشنی کمرنگ باقی مانده از جای خالی قاب عکسهایش، خاطراتی فراموش شده که تنها اثر نامعلوم همیشگیاش بر آدم بر جای ماندهاند
@Momas1
3 773
آدم خودش با خودش که باشد راحتتر میتواند که تنهاییش را در میانهی تنهایی و روزمرگیهایش پنهان کند و با خودش بگوید که این هم چیزی مثل تمام چیزهای فراموش شدهی دیگرش است و راحت میتواند از کنار آن بگذرد و با بودن آدمهای دیگر همه چیز جور دیگری خواهد شد و تنهایی پنهان شد باز هم به آدم باز میگردد و در کنار آدمی در میانهی جمع میایستد و مینشیند و مینوشد و در میانهی پوست کندن آخرین پرتقال باقی مانده در دستش لبخندی میزند و آرام در نزدیکی گوش آدم میگوید که: مرا یادت هست؟، جای تو هم خالیست
@Momas1
