ch
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

前往频道在 Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

显示更多
376
订阅者
无数据24 小时
-17
+330
帖子存档
ای محبوب.... چه بسيار که تو را خواندم و تو آوای من نشنيدی چه بسيار که جمال خود را بر تو نمودم و تو رؤيت نکردی چه بسيار خود راچون رايحه‌ای خوش در عالم پخش کردم و مشام تو آن را احساس نکرد پس خود را چون طعامی در خوان هستی نهادم و تو از آن تناول نکردی و نچشيدی چرا نمی‌توانی در لمس اشيا مرا احساس کنی و در شامۀ گل سرخ مرا ببويی چرا مرا نمی‌بينی چرا مرا نمی‌شنوی چرا ، آخر چرا؟ من از هر لذتی براي تو برترم من از هر آرزويی مطلوب‌ترم و از هر جمال زيباترم زيبا منم ، مليح و جذاب منم مرا دوست بدار و غير مرا دوست مدار به من بينديش و در سودای من باش در سودای ديگری مباش مرا در آغوش گير مرا ببوس که وصالی چون وصال من نخواهی يافت ديگران همه تو رابه خاطر خود دوست دارند و من تو را به خاطر خودت دوست دارم و تو از من می‌گريزی... #محی‌الدین_عربی @lightworkers

Dont Try So Hard #Queen @lightworkers

شیخ در بغداد در چلّه نشسته بود. شب عید آمد. در چلّه آوازی شنید، نه از این عالَم، که تو را نَفَس عیسی دادیم، بیرون آی و بر خَلق عَرضه کن. شیخ متفکر شد که عجب! مقصود از این ندا چیست، امتحان است، تا چه می‌خواهد؟ دوّم بار بانگ باهیبت‌تر آمد که وسوسه را رها کن، برون آی، بَرِ جمع شو که تو را نَفَس عیسی بخشیدیم. خواست که در تأمل مراقب شود تا مقصود بر او مکشوف‌تر شود. سوّم بار بانگی سخت باهیبت آمد که تو را نَفَس عیسی بخشیدیم، برون آی بی‌تردد و بی‌توقف. برون آمد روز عید در انبوهی بغداد روان شد. حلوایی را دید که شکل مرغکان حلوای شِکَر ساخته بود بانگ می‌زد که "سُکَّر النّیرُوز" . گفت واللّه امتحان کنم. حلوایی را بانگ کرد. خَلق به تعجب ایستادند که تا شیخ چه خواهد کردن که شیخ از حلوا فارغ است. حلوا که شکل مرغ بود برگرفت از طبق و بر کف دست نهاد. نَفَسِ "أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ" در آن مرغ دردمید. درحال گوشت و پوست و پَر شد و برپرید. خَلق به یکبار جمع شد. تایی چند از آن مرغان بپرانید . شیخ از انبوهی خَلق و سجده کردن ایشان و حیران شدن ایشان تنگ آمد. روان شد سوی صحرا و خلایق در پی او. هرچند دفع می‌گفت که ما را به خلوت کاری است، البته در پی او می‌آمدند. در صحرا بسیار رفت. گفت خداوندا این چه کرامت بود که مرا محبوس کرد و عاجز کرد؟ الهام آمد که حرکتی بکن تا بروند. شیخ بادی رها کرد. همه در هم نظر کردند و به انکار سر جنبانیدند و رفتند. یکی شخص ماند، البته نمی‌رفت. شیخ می‌خواست که او را بگوید که چرا با جماعت موافقت نمی‌کنی؟ از پرتو نیاز او و فَرِّ اعتقاد او، شیخ را شرم می‌آمد، بلکه شیخ را هیبت می‌آمد. با این همه به ستم آن سخن را به گُفتْ آورد. او جواب گفت که: من بِدان باد اوّل نیامدم که به این باد آخرین بروم. این باد از آن باد بهتر است  پیش من، که از این باد، ذات مبارک تو آسود، و از آن باد رنج دید و زحمت... #شمس_تبریزی @lightworkers

انسان انتظار دارد تا کسی به او عشق بورزد و به او عشق بدهد. اما آیا او ظرفیت دریافت عشق را دارد؟ من فکر نمی‌کنم که او بتواند ع
انسان انتظار دارد تا کسی به او عشق بورزد و به او عشق بدهد. اما آیا او ظرفیت دریافت عشق را دارد؟ من فکر نمی‌کنم که او بتواند عشق را دریافت کند، مگر آن‌که بداند چگونه عشق بورزد... #تیچ_نات_هان @lightworkers

درد و رنج می‌تواند بزرگترین آموزگار ما باشد. درد و رنج، ما را به مکان‌هایی هدایت میکند که امکان ندارد به خودی خود برویم. چه کسی حاضر نیست به ازای بیست سال درد و رنج، از خواسته روح خود باخبر شود و در مسیر سفر حقیقی‌اش قرار گیرد؟ اگر به دلیل درد و رنج بسیار نبود، شاید نشسته بر قایقی در سواحل میامی در آفتاب لم می‌دادم و به خودستایی مشغول بودم رویدادهای مثبت و منفی زندگی مرا به اینجایی رساند که هستم. آیا حاضرم یک بار دیگر تمامی آن درد و رنج را تحمل کنم تا به آنجه اکنون دارم برسم؟ پاسخ مثبت است! من گذشته و درد و رنج خود را دوست دارم و برای آن شکرگزارم، اما پیش از پذیرفتن جنبه‌های تاریک خود از آن بیزار بودم. من از درد و رنج متنفر بودم و از افرادی که ظاهراً بدون درد و رنج زندگی می‌کردند، بدم می‌آمد. مدت بسیاری طول کشید تا بتوانم مسؤولیت کارهای خود را بپذیرم، آن هنگام که آمادگی پیدا کردم تا زندگی والاتری را برای خود در نظر بگیرم متوجه شدم خداوند می خواست درسی به من بیاموزد و من هدیه گرانبهایی به دست آوردم که دستیابی به آن فقط با گذر از تاریکی امکان پذیر بود. امروز تلاش میکنم با پذیرش مسؤولیت کامل تمامی رویدادهای گذشته، درس‌های لازم را برای رسیدن به مقصد بیاموزم... #دبی_فورد #نیمه_تاریک_وجود @lightworkers

در دل رنج‌ها باشد که آن به هیچ دارویی خوش نشود. نه بخفتن، نه به گشتن، نه به خوردن؛ الا به دیدار یار #مولانا
در دل رنج‌ها باشد که آن به هیچ دارویی خوش نشود. نه بخفتن، نه به گشتن، نه به خوردن؛ الا به دیدار یار #مولانا

بلا و عشق عشق به حقیقت بلاست و انس و راحت در او غریب و عاریت است زیرا که فراق به تحقیق دویی است و وصال به حقیقت یکی است، باقی همه پندار وصال است نه حقیقت وصال و برای این گفت: بلاست عشق و منم کز بلا نپرهیزم چو عشق خفته بود من شوم برانگیزم مرا رفیقان گویند کز بلا پرهیز بلا دلست من از دل چگونه پرهیزم؟ درخت عشق همی روید از میانه دل چو آب بایدش از دیدگان فرو ریزم اگر چه عشق ترا ناخوش است و اندوه عشق مرا خوش است که هر دو به هم بر آمیزم @lightworkers

باشد که در آرامش باشی باشد که قلبی گشوده ، و پذیرا داشته باشی باشد که به نور ذات طبیعی خود بیدار شوی باشد که شفا بیابی و باشد
باشد که در آرامش باشی باشد که قلبی گشوده ، و پذیرا داشته باشی باشد که به نور ذات طبیعی خود بیدار شوی باشد که شفا بیابی و باشد که منبعی برای شفای دیگران باشی.... @lightworkers

هر زمان که اوضاع خراب می‌شود انسان دوست دارد به این ایده بچسبد که دیگر آخر زمان فرا رسیده است. هر وقت اوصاع بر پاشنه ی مُراد می‌چرخد یا دست کم چنین به نطر می‌رسد، آن زمان دیگر انسان برای خود آخری متصوّر نیست. مراد و نامردی، غم و شادی، اگر از روح بنگری هر دو یکی‌ست. باد این جان، از هر دو رها! انسان قالب مرداری ست که روزی در هم می‌‌شکند. چه این‌جا، چه صد هزار سال نوری آن سوتر در منظومه‌ای متروکه تر از اینجا. انسان در هر مداری که بچرخد سرگردان است. مگر آن‌که در مدار بی‌مدار روح به پا خیزد. هزار تمدن به پاخاست، به اوج رسید و چون تویی از گِل خشک فرو ریخت. آن‌کس که بر فراز قلّه شد آن سویش را ندید. روح را اوجی بی‌نهایت است که هزار هزار کیهان گِل و آتش و آب در خوابشان نتوانند دید. هر که گفت راه منم، هزار قرن بیراه ماند. آن را که نسیم عشق به مشام رسید و تسلیم شد سر دست‌ها به خانه بردند. اسم رمز عشق جز تسلیم نیست عاشقان را عقده‌ی تصمیم نیست نیک خواندم دفتر تقدیر روح هر ورق مرگ است امّا بیم نیست( #حلمی ) #پریشان @lightworkers

زندگی خیلی کوتاه است. چیزی به من ببخش که دوستش داشته‌ باشم و من چیزی جز حقیقت را دوست ندارم. همان چیزی را به من ببخش که خودت
زندگی خیلی کوتاه است. چیزی به من ببخش که دوستش داشته‌ باشم و من چیزی جز حقیقت را دوست ندارم. همان چیزی را به من ببخش که خودت هستی... #کریستین_بوبن @lightworkers

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع #حضرت_حافظ #محمدرضا_لطفی @lightworkers

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع گر کُمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع #حضرت_حافظ @lightworkers

01) Giles Lamb - Adagio In F.mp313.51 MB

در کتاب آمد که در عهد قدیم خانه ای می ساخت سقراط حکیم چون به پایان برد کار آن سرا آمدند از ره رفیق و آشنا ﺟﻤﻠﻪ ﮔﻔﺘﻨﺪ :این بنای مختصر نیست درخورد تو ، ای صاحب نظر چون توانی زیستن در این قفس این قفس نبود مقام چون تو کس بهر مردی چون تو واﻻ و حکیم بارگاهی باید و کاخی عظیم در شبستان تو چون آییم جمع ؟ همچو پروانه به گرد روی شمع ؟ گفت در پاسخ که ما را باک نیست عارفان را خانه اﻻ خاک نیست حجره ی خود گر بدینسان ساختم خانه ای درخورد یاران ساختم بیش از این گر یار یکدل داشتم بام خود تا عرش می افراشتم در حقیقت یار یکدل کیمیاست چون صدف کمیاب و چون دُر پر بهاست شمع تا سوزد همه پروانه اند بر فروغش واله و دیوانه اند ور بمیرد شعله شمع وجود دور گردند و پراکنده چو دود جمله خویشانند و یاران مهربان جملگی بیگانه روز امتحان #نیر_سعیدی @lightworkers

کیمیاگری طی قرون وسطی بسیار متداول بود، و تا پایان قرن هفدهم و حتی پس از آن نیز انجام می شد. شناخته شده‌ترین جنبه کیمیاگری اندیشه کوشش در تبدیل فلزات پایه به طلاست، اما در واقع مطلب بیش از اینها بوده است. هدف نهایی دگرگونی درونی روان کیمیاگر بوده، که این مطلب بیش از همه چیز مورد توجه افرادی همچون یونگ بود.او کیمیاگری را پلی بر شکاف بین معرفت باطنی قدیم و علوم نوینی مانند روانشناسی ناخودآگاه می دانست. تفکر کیمیاگری به شیوه‌هایی حیرت انگیز با اندیشه‌های او راجع به ناخودآگاه تطابق داشت - یعنی مسئله اتحاد میان اضداد... یونگ امیدوار بود که تصاویر و نمادهای کیمیاگری در رویاهای افرادی آشکار شود که در جریان فردیت یافتن بودند.او جریان کیمیاگری را مطالعه کرد و دریافت که از مراحلی می‌گذرد که هر یک می‌توانست نمایانگر مرحله‌ای در تکامل روان در حال رشد باشند... مراحل کیمیاگری در باور یونگ دارای سه مرحله بود : ۱ - سیاهی : این مرحله اول است که طی آن کیمیاگر مواد را حرارت می‌دهد، تا وقتی که کاملا سیاه شود.این مرحله نماینده قسمت نخست فردیت یافتن است، که در آن شروع به شکستن مرزهای بین خودآگاه و ناخودآگاه می‌کند.این مرحله اغلب همراه با نوعی از افسردگی همراه است،یعنی شب تاریک روان، یا سفر شبانه دریا که در آن فرد شروع به رویارویی با تاریکی درونی سایه می‌کند. ۲ - سپیدی : وقتی که سپیدی‌هایی در مخلوط دیده می‌شود، که در نهایت بصورت سنگی سپید متبلور می‌شود.این مرحله نمایانگر خالص شدن تدریجی روان در مواجهه با تاریکی درون است. در این مرحله برخی اوقات افراد با الگوهای باستانی روبرو شده و با آنها گفت و گو می‌نمایند. ۳ - سرخی : این مرحله نهایی است، که طی آن جیوه را به سنگ سفید اضافه می‌کنند که سبز و سپس سرخ می شود.این جریان نماینده وحدت اضداد است و نتیجه آن به نام اکسیر حیات می‌تواند حیات طولانی و یا جاودانگی به همراه بیاورد. سمبل این مرحله نیز یک هرمافرودیت بالدار و یا یک گل سرخ است. این مرحله نهایی تحلیل است، یعنی حل تعارضات روانی و تعادل اضداد... یونگ با مطالعه کیمیاگری درک کرد که ناخودآگاه یک شیء یا مکان نیست، بلکه یک جریان است. روان بطور دائم با محتوای ناخودآگاه تغییر و تبدیل می‌یابد،و ما می توانیم این جریان را از طریق رویاها و تخیلات در فرد ببینیم.... #خودآموز_یونگ #روت_اسنودن @lightworkers

اهمیت درک ضرورت خودشناسی سوال: آیا شما راهی دارید برای اینکه انسان بتواند خود را از چنگال "فکر" آزاد کند؟ جواب: مسئلهٔ ما "راه" نیست. مسالهٔ ما جدی نبودن است. مسالهٔ ما عدم درک عمق وخامت مساله است.    اگر ما به آن درجه از درک وخامت مساله برسیم که واقعاً بخواهیم از اسارت "من" آزاد شویم، راهش را هم پیدا می‌کنیم. یا دقیقتر بگوییم، درک وخامت مساله عین "راه" است، و حتی پایان راه است.    تشبیهاً اینطور بگوییم: از هنگام کودکی شیئی را در دست ما نهاده‌اند و با تلقین و تاکید زیاد گفته‌اند که این یک شیئ گرانبهاست، یک جواهر است و آنرا حفظ کن. ما هم دو دستی به آن چسبیده‌ایم و تمام عمر خود را داریم صرف زرق و برق دادن به این جواهر بدلی می‌کنیم. تمام فعالیتهای زندگی ما به هر شکل که باشد تلاشی است برای نما دادن به این جواهر.    اکنون یک نفر به ما می‌گوید این شیئی که تو به عنوان جواهر در دستت نگه داشته‌ای نه تنها جواهر نیست، نه تنها فاقد آن ارزشی است که به تو تلقین کرده‌اند، بلکه ماده‌ای از آن تراوش می‌کند که وارد خونت می‌شود و تمام وجودت را مسموم می‌کند.    تمام رنجها، ترسها، حساسیت‌ها، حقارتها، نفرتها، و بیهوده دویدنهای تو حاصل همین "جواهر" و از نتایج آنست.    ما ابتدا این حرف را با ناباوری می‌شنویم، طول عادت به نگهداری آن مانع می‌شود که با دقت و حوصله به بررسی آن بنشینیم. اگر ما با حوصله، فراغت و آرامش به بررسی آن شیئ بنشینیم و با بصیرت و چشمِ جان ببینیم که این اژدها چه بلایی به سر ما آورده است، آنوقت دور انداختن آن کار مشکلی نیست. مشکل تا وقتی است که وخامت مساله را حس نکرده‌ایم. «انسان در اسارت فکر» #محمدجعفر_مصفا @lightworkers

گفت: «مرا یادت هست؟» دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ و چرا آدم‌ها در یاد من زندگی می‌کنند و من در یاد هیچ‌کس نیستم؟ #سال_بلوا #عباس_معروفی @lightworkers

درون هر کس یک باغ وحش بزرگ و تمام است. بیخود نیست که اسم این نفس را نفس حیوانی گذاشته‌اند. حیوانات زیادی آنجا زندگی می‌کنند. اگر کسی در باغ وحشش، گرگش فرمانروایی کند، درنده‌ای خشن است. اگر روباهش فرمانروایی کند، مکار و حیله‌گر است. اگر الاغش بارز باشد، احمقی بله قربان‌گو و بارکش است. اگر مارش، خطرناک و غیرقابل اعتماد است. اگر موشش، جمع کننده‌ای طماع و پنهان کار است. اگر خوکش، بنده‌ی شهوت و بی‌بند و باری است. اگر طاووس‌اش، عاشق شهرت و خودنمایی است... خلاصه هر حیوان، صفت بارزی دارد که در رفتار شخص نمایان می‌شود. البته همیشه یک حیوان سوار بر کار نیست و با تغییر شرایط، پست حیوانات نیز عوض می شود. اما بطور معمول همواره یکی دو حیوان بارزترند. مبارزه اصلی یک سالک با حیوانات درونش است. او تک تک آنها را شناسایی کرده، رام و مطیع نموده و از ریاست و تفوق طلبی می‌اندازد. سالک اجازه نمی‌دهد که هیچ حیوانی از درون بر او فرمانروایی کند. فرمانروای او، نور خِرَد اوست.... @lightworkers

‌ آنچه را که دوست دارید دیگری برایتان انجام دهد، خودتان برای خود انجام دهید. اگر از گل خوشتان می آید، برای خودتان گل بخرید. به موسیقی ملایم گوش دهید، شمع روشن کنید، عطر مورد علاقه خود را بخرید و هر روز از آن استفاده کنید؛ خلاصه برای خودتان مهم شوید. اگر به طور معمول به ظاهرتان اهمیت نمی دهید، می توانید با پوشیدن لباسی زیبا هنگام صرف غذا - حتی اگر تنها هستید به خود مهر و توجه نشان دهید. حتی اگر قصد ندارید از منزل بیرون بروید لباسی را که دوست دارید بپوشید. همچون شاهزادگان با خود رفتار کنید، چرا که به راستی شاهزاده هستید. جهان، بازتابی از خود شماست. اگر خود را از درون دوست بدارید، به خود مهر بورزید و ارج نهید، در زندگی بیرونی نیز همین حالات آشکار خواهند شد. اگر طالب عشق بیشتری هستید، به خود بیشتر عشق بورزید. اگر خواهان پذیرفته شدن هستید، خود را بپذیرید. به شما قول می دهم چنانچه از اعماق وجودتان خود را دوست بدارید و محترم شمارید، همان سطح مهر و احترام را از هستی فرا خواهيد خواند. اگر گمان میکنید به رغم انجام این کارها، هنوز هم دنیای بیرونی شما مطابق با تصورات تان نیست، از شما می خواهم که بار دیگر به درون خود توجه کنید. دروغی را که پنهان کرده اید، آشکار نمایید و آنچه را که آرزویش را دارید، اما به خود اجازه نمی دهید داشته باشید، بیابید... #دبی_فورد @lightworkers

انسانی که با زمین حرکت می‌کند شب و روز را تجربه خواهد کرد. اما آنی که با خورشید می‌ماند هیچ تاریکی‌ای را نمی‌شناسد.... #نیسار
انسانی که با زمین حرکت می‌کند شب و روز را تجربه خواهد کرد. اما آنی که با خورشید می‌ماند هیچ تاریکی‌ای را نمی‌شناسد.... #نیسارگاداتا @lightworkers