Light Workers🔆
前往频道在 Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://B2n.ir/nx2538 @lightworkers
显示更多408
订阅者
无数据24 小时
+37 天
+830 天
帖子存档
#بریده_کتاب
ما برای جلوگیری از شیوع این بیماری به وجدان
و همکاری همه شهروندان متکی هستیم.
ما جاودانه نیستیم و از مرگ نمی توانیم بگریزیم ، اما دست کم می توانیم کور نباشیم ، و کور نمیریم.
ترس میتواند موجب کوری شود،
حرف از این درستتر نمیشود،
هرگز نمیشود،
پیش از لحظه ای که کور شدیم کور بودیم،
ترس کورمان میکند، ترس ما را کور نگه میدارد.
کوری
#ژوزه_ساراماگو
@lightworkers
گفتند: بنده راضی کی بود؟
گفت: آنگاه که از محنت شاد شود چنانکه از نعمت...
#رابعه_عدویه
@lightworkers
مولانا میگوید وقتی که انسان عاشق خدا شود، بحث جبر و اختیار هم پایان میگیرد.
چون عاشق با جذبهٔ عشق، اختیار خود را در خواستهٔ حضرت معشوق مستهلک میکند و وجود جزئی خود را به هستیِ مطلق وصل میگرداند و از این اتحاد به اختیار مطلق میرسد.
چون اختیار نسبی و نیم بند خود را به اختیار مطلق حق پیوند میزند و با آن اختیار بیکران همسو میشود...
و بدین سان است دعای بندهٔ عاشق:
کِای خداوندِ کریم و بردبار
دِه امانم زین دو شاخهٔ اختیار
جذبِ یک راهه، صراط المستقیم
بِه ز دو راههٔ مردد ای کریم
زین دو ره، گرچه همه مقصد تویی
لیک خود جان کندن آمد این دویی
زین دو ره گرچه به جز عزمِ تو نیست
لیک هرگز رزم، چون بزمِ تو نیست...
(دفتر ششم ۲۰۶-۲۰۳)
#کریم_زمانی
شرح فیه ما فیه
@lightworkers
تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی
دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی
ملامتگوی بیحاصل ترنج از دست نشناسد
در آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی
به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را
تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی
چو بلبل روی گل بیند زبانش در حدیث آید
مرا در رویت از حیرت فروبستهست گویایی
تو با این حسن نتوانی که روی از خلق درپوشی
که همچون آفتاب از جام و حور از جامه پیدایی
تو صاحب منصبی جانا ز مسکینان نیندیشی
تو خواب آلودهای بر چشم بیداران نبخشایی
گرفتم سرو آزادی نه از ماء مهین زادی
مکن بیگانگی با ما چو دانستی که از مایی
دعایی گر نمیگویی به دشنامی عزیزم کن
که گر تلخ است شیرین است از آن لب هر چه فرمایی
گمان از تشنگی بردم که دریا تا کمر باشد
چو پایانم (پایابم) برفت اکنون بدانستم که دریایی
تو خواهی آستین افشان و خواهی روی درهم کش
مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی
قیامت میکنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن
مسلم نیست طوطی را در ایامت شکرخایی...
#سعدی
@lightworkers
شبلی عارف معروف؛ به مسجدی رفت كه دو ركعت نماز بخواند.
در آن مسجد كودكان درس میخواندند و وقت نان خوردن كودكان بود.
دو كودك نزدیك شبلی نشسته بودند.
یكی پسر ثروتمندی بود و دیگری
پسر فقیری.
در زنبیل پسر ثروتمند پارهای حلوا بود و در زنبیل پسر فقیر نان خشك.
پسر فقیر از او حلوا میخواست.
آن كودك میگفت : اگر خواهی كه پارهای حلوا به تو دهم، سگ من باش و چون سگان بانگ كن.
آن بیچاره بانگ سگ كرد و پسر ثروتمند پارهای حلوا بدو میداد.
باز دیگر باره بانگ میكرد و پارهای دیگر میگرفت.
همچنین بانگ میكرد و حلوا میگرفت.
شبلی در آنان مینگریست و میگریست. كسی از او پرسید:
ای شیخ تو را چه رسیده است كه گریان شدهای؟
شبلی گفت:
نگاه كنید كه طمع كاری به مردم چه رساند؟
اگر آن كودك بدان نان تهی قناعت میكرد و طمع از حلوای او بر میداشت،
سگ همچون خویشتنی نمیشد...
@lightworkers
اگر به رنج به عنوان تهی شدن فکر کنید، آن وقت پر شدن شادی را برای شما متظاهر میکند...
و وقتی که شادی به سراغتان میآید، باز هم فقط بنشینید و مشاهدهاش کنید، سعی نکنید به آن آویزان شوید،سعی نکنید نگهش دارید، سعی نکنید طولانی اش بکنید. فقط به سادگی تماشایش کنید، و کاملاً نسبت به آن بی تفاوت باشید.
اگر آمد، بگذارید بیاید.
اگر شما را ترک کرد،بگذارید برود.
سعی نکنید محکم به شادی به چسبید، وقتی سعی کنید آن را حفظ کنید، رنج شما به شدت و بزرگی تلاشتان برای حفظ آن شادی خواهد بود...
آنها به هم متصلاند. اگر به هر کدام بیشتر علاقه نشان بدهید، بلافاصله دیگری جایگزین آن خواهد شد.
آیا هرگز یک بند باز را دیدهاید؟
راز کل زندگی در آنجا نهفته است.
بند باز برای حفظ تعادلش یک میله چوبی در دست میگیرد.
در هر قدم او خطر مرگ وجود دارد.
اگر ذرهایی به سمت چپ منحرف شود خواهد افتاد،برای همین میلهاش را کمی به سمت راست منحرف میکند و به این ترتیب تعادلش را حفظ میکند.
ولی باز هم در خطر است،چون حفظ تعادلش یک عملی ثابت نیست.
هر لحظه باید تعادلش را حفظ کند. باید در هر قدم خودش را تنظیم کند- ممکن است به سمت راست چپه شود، او میله را به سمت چپ منحرف می کند که نیفتد. او دائما تعادلش را از راست به چپ و از چپ به راست حفظ میکند تا نیفتد.
برای همین او همیشه خودش را وسط نگاه میدارد.تا بتواند از روی طناب بند بازی عبور کند.شادی و غم ما مثل چپ و راست هستند برای بند باز....
@lightworkers
زمانی که شما ناراحت، غمگین، افسرده و عصبانی هستید در واقع چه بخشی از شما این حالات را تجربه میکند؟
در این لحظه ایگوی شما (که مجموعهای از شرطی شدگیها و عادات و دریافتهای شما از خانواده و محیط و جامعه در طی سالیان سال است که به اشتباه با آنها هم هویت شدهاید و مجموعه آنها را خودتان میپندارید) است که مشغول تجربه کردن این احساس غم و افسردگی و... است و نه شمای حقیقی.
تنها زمانی که از این هم هویت شدگی رها شوید خواهید فهمید که در آن مقام، ترس، اضطراب، غم و افسردگی هیچ جایگاهی ندارد.
پس بعد از این، زمانی که دچار این احوال شدید فاصله بین درد کِشنده و خود حقیقیتان را درک کنید و متوجه باشید که شمای حقیقی دردکِشنده نیست...
@lightworkers
دانه های تمشک
ازحکایات دفتر تائوئیزم
منسوب به پیام آور عشق
لائوتسه
روزی ببری گرسنه مردی را دنبال میکند.
آن مرد دوان دوان خود را به گودالی بزرگ میرساند وخود را در شیب گودال رها میکند.
ناگهان متوجه میشود تمساحی در انتهای گودال دهان باز کرده است و در انتظار اوست...!
در نیمه راه شیب گودال،مرد دستش را به بوته تمشکی میگیرد و مکث میکند....
بالا برم یا پائین؟!
متوجه شد روی این بوته چند دانه تمشک خوشرنگ آویزان است ،
به خود میگوید:بگذار ابتدا در این لحظه از لذت این دانههای تمشک بهره ببرم و از فکر ببر و تمساح به دور باشم!
دانههای تمشک را با لذت تمام دانه دانه در دهان میگذارد و بعد متوجه میشود که نه از ببر پشت سر خبری است و نه از تمساح در پیش رو!
دراین داستان ببر یک گذشته گرسنه است که هنوز در پی توست و تمساح یک آینده گرسنه که در انتظار تو...
دانههای تمشک را دریاب!
درحال زندگی کردن ،همنوا وهمزمان شدن با کائنات است ....!
عقب افتادن و جلو افتادن تو،سمفونی کائنات را به هم نمیریزد....
@lightworkers
یکی " تپانچه "مینواخت!
یکی " کمانچه "
هر دو آهنگ داشت!
اولی دلخراش
و دیگری موزون
نقطهی تمایز اما
"هدفی" خاص بود!
یکی عشق برای جنگ
و دیگری جنگ برای "عشق"....
@lightworkers
#بریده_کتاب
قلب، خاک خوبی دارد. در برابر هر دانه که در آن بنشانی، هزار دانه پس میدهد.
اگر ذرهیی نفرت کاشتی، خروارها نفرت درو خواهی کرد. و اگر دانهیی از محبّت نشاندی، خرمنها بر خواهی داشت.
ابن مشغله
#نادر_ابراهیمی
@lightworkers
#بریده_کتاب
بیشتر مردم در بیست یا سیسالگی میمیرند،
از این حد که بگذرند دیگر چیزی جز سایهی خود نیستند،
باقی زندگیشان صرف آن میشود که ادای خود را درآورند و روز به روز بصورتی ماشینیتر و با شکلهای زنندهتر آنچه را که پیش از این، در زمانی که زنده بودهاند،
گفته و کرده و اندیشیدهاند و دوست داشتهاند تکرار کنند…
#رومن_رولان
ژان کریستف
@lightworkers
پرسیدند :
توکل چیست ؟!
گفت :آنکه بدانی
آنچه برای "تو" است
از تو "فوت" نشود !
#ابوسعید_ابوالخیر
@lightworkers
#بریده_کتاب
لطافت، نیرومندتر از سختی،
آب قویتر از صخره و
عشق تواناتر از بیرحمی است.
#هرمان_هسه
سیذارتا
@lightworkers
روزی امام فخر رازی را دیدند
که میگریست...
از سبب آن پرسیدند.
گفت: مسئلهای بود که سی سال
آن را باور داشتم و امروز بر من
روشن شد که خطا میکردم...
حال بر آن میگریم که نکند
همه باورهای من چنین باشد....
@lightworkers
بركهای از روی تقليد میخروشيد كه شايد تبديل به دريای خروشان شود،
ولی ای كاش كه همچنان خاموش می گشت و خروشيدن نمیگرفت!
زيرا خروشيدن او به هر چيزی شباهت داشت جز به خود خروشيدن!
از اين رو ديگر از آن خروش خيالی خود خسته شد.زيرا به خوبی میديد كه بسيار مضحك و تقليدگرانه شده است.
هر چيزی كه به تقليد آيد، به تقليد نيز میرود.از اين رو به دريای خروشان گفت:
چگونه خروشيدن را برايم بياموز كه در حسرت آن میسوزم.
دريا جانانه خروشيدن گرفت و گفت:
وقتی دريا شدی، خروشيدن را خود ياد خواهی گرفت.
نخست دريای بيكران شو، آنگاه خروشيدن خود بخود در جانت تجلی می يابد.
خروشيدن، آموختنی نيست، بلكه در زلال جان خويش، بيكران گشتن است.
تا دريا نگشتهايد، خروشيدن نگيريد كه سكوت راستين بهتر از خروش دروغين.
نخست به چگونه آفتاب شدن بينديشيم و آنگاه چگونه درخشيدن از ژرفای جانمان خواهد تراويد.
نخست شمع سوزان شويد و آنگاه خود بخود سوز شيرين در روان شما میدمد و نور زرين از نهان شما میچكد....
@lightworkers
اگر نمیتوانید آنچه در بیرون هست را بپذیرید آنچه در درون است را بپذیرید!
اگر وضعیت بیرونی غیرقابل قبول است وضعیت درونی را تغییر دهید!
یعنی در مقابل درد مقاومت نکنیم و اجازه بدهیم اندوه، ترس و تنهایی باشد.
و تسلیم شویم و بدون برچسب زدن تماشا کنیم و آن را در آغوش بگیریم.
و آنگاه معجزه تسلیم، رنج عمیق را به آرامش عمیق تبدیل میکند....
#اکهارت_تله
@lightworkers
در قصهها معمولا قهرمان داستان در جنگلها راه گم میکند یا در دریای پهناور از نظر ناپدید میشود.این امر اشارت به وضعیتی روانشناختی دارد، مبنی بر اینکه کار بخش آگاهِ شخصیت با آن عقل و خردش به آخر رسیده است. این، احساس گمگشتگیاست، بدون دورنما و بدون مقصدی در زندگی در چنین لحظاتی، از آنجا که انرژیِ روانی یا لیبیدو قادر نیست در زندگی جریان یابد و راه آن مسدود شده است، به صورت یک خوشه یا مجموعه روی هم تلنبار میشود، و این همان محتوای ناخودآگاه است که میتواند به صورت پدیدهای خارقالعاده نمود پیدا کند.اگر انسداد درونی بسیار گسترده باشد، ممکن است توهمات بهوجود آیند، ولی دست کم خواب دیدن به شدت فعال میشود،که لازم است شخص به آنها توجه کند؛ به عبارت دیگر، پدیدههای قدسی و پرهیبت در چارچوب رؤیاها پدیدار میشوند.این امر معمولا وقتی رخ میدهد که شکل پیشین زندگی درهم شکسته باشد و مجبور باشیم تعارض میان نگرش آگاهانه به زندگی و اهداف ناخودآگاه را برطرف کنیم...
#ماری_لوئیز_فون_فرانس
برگرفته از کتاب
#نوجوانی_ابدی
کارل یونگ در جریان سفرهایی که به هند، آفریقا و امریکا داشت با زندگی قبیلهای و پیشینی از نزدیک آشنا شد. او متوجه شد که طبق باورهای این مردم، آدمها دو نوع رویا میبینند: رویاهای کوچک و رویاهای بزرگ. شَمَنها یا جادوگر-پزشکهای قبیله توجه ویژهای به رویاهای بزرگ دارند و از آنها در درمان و تصمیمسازیهای مهم در سرنوشت قبیله استفاده میکنند.
رویاهای بزرگ یا کهنالگویی، در دورههایی از زندگی به سراغ ما میآیند که ضرورت یک تغییر در دیدگاه و عملکرد ما به زندگی احساس میشود.
رویاهای کوچک معمولا دغدغههای روزمرهی ذهن را باز میتابانند و یا بخشی از ناخودآگاه شخصی ما را به شکل نمادین آشکار میسازند، اما رویاهای بزرگ به دورههای تحولی (ٰرشدی) باز میگردند که جهانی هستند و به ذهن جمعی تعلق دارند: تولد، بلوغ، پیوند، استحاله، مرگ و تولد دوباره، محتوای اصلی چنین رویاهاییست.
زمانهایی هست که ایگو یا وجه خودآگاهِ شخصیت دیگر کاری از پیش نمیبرد و اینجاست که سلف یا خویشتنِ اصیل و یکپارچهی ما با زبان نمادین رویاها و یا همزمانیهایی که در جهان ظاهر میشوند، با ما سخن میگوید. اینها لحظات سرنوشتساز زندگی هر انسانی هستند که اگر با مراقبه و حضور همراه شوند، مسیریابی در سفر زندگی را تسهیل میکنند....
#وحید_شاهرضا
@lightworkers
براي خيلي از ما سادهتر است كه دور و بر خود را نگاه كنيم و بگوييم:
خب حداقل من معتاد به الكل يا مخدر يا ... نيستم....
ولی واقعيت اين است كه همه ما به شدت معتاد يك انتخابيم و آن "رنج" كشيدن است.
دقيقا همان چيزی كه ميخواهيم نداشته باشيمش و باز به آن معتاديم....
افراد زيادي نميخواهند كه به اين موضوع اعتراف كنند ولی اگر دقيق هم نگاه كنند، زندگی بدون رنج را نمی شناسند!
واقعيت اين است كه ما نميدانيم با وقت و انرژي خود چه كار كنيم اگر رنج در ميان نباشد!
با ابزار رنج است كه خود را پنهان میكنيم و مجبور نيستيم به خودمان نگاه كنيم و بگوييم:
تو کیستی و رويايت چيست؟
@lightworkers
سپیده که سر بزند،
در این بیشهزارِ خزان دیده
شاید دوباره گلی بروید؛
شبیه آنچه در بهار بوییدی....
پس به نام زندگی،
هرگز مگو: هرگز ...
#پل_الوار
@lightworkers
